هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱:۰۵ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۴۲:۰۲
از من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 164
آفلاین
- به فرمان ما، به اون فیل حمله کن!

میمون حرکت نکرد و سرجاش وایستاد! لرد سیاه با اخم بهش نگاه کرد.
- حرکت کن!

اما میمون هنوز همون جا مونده بود و اصلا قصد حرکت کردن نداشت! انگار که متوجه حرف های لرد نشده بود.
حالا لرد سیاه مونده بود و یه لشکر از میمون‌هایی که حتی قابلیت حمله به یه فیل با طلسم فرمان رو هم نداشتن!

طرف دیگه، بلاتریکس داشت سعی میکرد لرد میمون رو قانع کنه که موز نیست!
- آخه من شبیه موزم؟ نه زردم، نه کمانم، نه شیرینم!

لرد میمون یه نگاه به بلاتریکس کرد و یه نگاه به کوین. کوین با اطمینان گفت:
- فقط یکم زیادی رسیده! واسه همین این رنگی شده!

بلاتریکس چپ‌چپ به کوین نگاه کرد. یکم دیگه از شر میمون راحت میشد و اون رو به عنوان موز به میمون میخوروندش!


از من و روباهم دور شو! من بهت شک دارم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۳۰:۱۲ چهارشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
ارباب خشمگین بود، عضبناک بود، خون خون سیاهش را میخورد و دلش میخواست کله تمام میمون ها را از جا بکند! اما در این موقعیت باید هر طور که میشد به خشمش غلبه میکرد. در حال حاضر غیر از این ارتش میمونی چیزی در اختیار نداشت و متاسفانه به نظر می‌آمد برای سیاه کردن این موجودات مفلوک دل رحم راه طولانی ای داشته باشد.

میمون ها پس از پذیرایی و تر و خشک کردن فیل ها آنها را به همراه چندین خوشه موز راهی کردند و بعد دوباره موز به دست جلوی ارباب زانو زدند!

لرد نگاهی به این جماعت رقت انگیز انداخت و با خودش فکر کرد که تربیت چنین موجوداتی وقت گیر و طاقت فرساست، اما اگر به نتیجه برسد ممکن است بدرد بخور باشند. برای همین با چشمانش دنبال قوی هیکل ترین میمون گشت و بعد در حالی که به او اشاره میکرد گفت:
- آهای تو...پاشو بیا اینجا ببینم.

میمون جهش کنان خودش را به لرد رساند. لرد کمی با خودش فکر کرد و بعد چوب دستش اش را به سمت او نشانه گفت:
- حالا که اینقدر خنگ و کودن هستین آموزش رو جور دیگه ای شروع میکنم. ایمپریو!

میمون به محض برخورد طلسم با بدنش همچون یک ربات گوش به فرمان ارباب دست به سینه ایستاد. لرد لبخند شیطانی زد و گفت:
- حالا بیا ببینیم تحملت در برابر اعمال شرورانه چقدره!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۱:۳۹:۰۲ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۲

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۲ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۵۲:۲۲ چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 76
آفلاین
میمون‌ها اول سرشون رو خاروندن، و بعد وقتی که لرد سیاه صداش رو حتی بلندتر کرد و با تاکید بیشتری بهشون دستور حمله به فیل رو داد، هیجان زده شدن و شروع کردن به بالا و پایین پریدن از سر و کول هم‌دیگه، که منطقی‌ترین واکنشی بود که می‌تونست ازشون سر بزنه.
شاید سوال پیش بیاد که چرا این واکنش منطقی بود؟ که در پاسخ باید گفت، میمون‌ها فیل دیده بودن! اونم نه یدونه، بلکه دوتا!
و هر جانداری که یه موجود عظیم و تقریباً گرد، با دوتا گوش بزرگ، انعطاف پذیر و احتمالاً نرم رو ببینه، که احتمالاً یادآور پنیر پیتزا هستن، دچار چنین واکنشی میشه!
البته که میمون‌ها تا حالا پنیر پیتزا ندیده بودن، ولی نکته اصلی این نیست. نکته اصلی اینه که میمون‌ها علاقه زیادی به فیل‌ها دارن، چون به نظرشون فیل‌ها با اون گوش‌های بزرگ و نرم و خرطوم بامزه‌شون، خیلی گوگولی و جذاب هستن.

- چرا دارید همچین میکنید؟ حمله کنید دیگه!

چهره لرد سیاه کاملاً از خشم سرخ شده بود و از صدای نعره‌های خشمگینش، پرنده‌‌ها از روی درختا می‌پریدن و خودشون رو برای مهاجرت خارج از فصل آماده میکردن. اتفاقی که اداره حفاظت از محیط زیست ماگل‌ها قطعاً از بابتش دچار گیجی میشد و بعداً لرد و مرگخوارها میتونستن حسابی بهشون بخندن و مسخره‌شون کنن.

لرد سیاه چند ثانیه حواسش به پرنده‌‎ها پرت شد، اونم فقط برای اینکه مطمئن شه زیر یه درخت در امان ایستاده و یک وقت رداش دچار لکه نمیشه. و همین مدت کافی بود که متوجه بشه میمون‌ها دارن سعی میکنن فیل‌ها رو به فرزندی قبول کنن.
- چه رخ داد؟! ما گفتیم حمله کنید! نگفتیم بهشون آب نارگیل بدید و سعی کنید پوشکشون کنید که!


,I was tucked in snow
,And beaten by the rain
And covered in dew
I've been dead for so long


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲:۳۴ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 5466
آفلاین
میمون‌ها، میمون بودن. این یعنی از بهره هوشی اونقد بالایی برخوردار نبودن که وقتی سرنوشت اولین میمونِ موز پیشکش کن رو دیدن، درس عبرت گرفته باشن. بنابراین در پاسخ به لرد عصبانی باز هم کاری رو انجام می‌دن که همیشه جوابگو بود.

پیشکش موز!

فقط این‌بار چون حجم خشم اربابشون خیلی بالا بود، در طی یک حرکت هماهنگ همگی با هم در سکوت سر خم کرده و موزها رو بالای سرشون و رو به لرد می‌گیرن.

لرد از سکوت ناگهانی جا می‌خوره و میمونی که از یقه گرفته بود رو کمی اونورتر می‌گیره تا محدوده دیدش باز بشه و ببینه جلوش چی داره رخ می‌ده. با دیدن میمون‌هایی که بدون استثنا همگی در حال پیشکش موز بودن، ناخودآگاه دست لرد شل می‌شه و میمونی که تو دستش بود رها می‌شه.

میمون به محض کسب آزادی به تبعیت از بقیه چندین موز برمی‌داره و زانوزنان به لرد پیشکش می‌کنه. لرد به قدری از این حرکت جا خورده بود که کاملا عصبانیتش رو فراموش می‌کنه. به جاش غمی جان‌گداز وجودش رو فرا می‌گیره. این چه مصیبتی بود؟
- مرگخوارای توانمندم با یک مشت زبون‌نفهمِ ابله جا به جا شدن.

اما لرد، لرد بود و این چهره غمناک تنها چند صدم ثانیه رو چهره‌ش باقی می‌مونه و بلافاصله تغییر موضع می‌ده. لرد اگه قرار بود آدمی باشه که شکست رو بپذیره که دیگه لرد ولدمورت کبیر نمی‌شد! شاید باید از درِ دیگه‌ای وارد می‌شد.
- ما دستور می‌دهیم به اون دو فیل حمله کنید و به نفعتونه که بتونین!

میمون‌ها با سردرگمی موزها رو پایین میارن و به نقطه‌ای که لرد اشاره می‌کنه نگاه می‌کنن.




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵:۰۷ شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
لرد دستی به صورتش کشید و سعی کرد کمی صبر پیشه کند. شاید راهی که برای آموزش به لشگر میمونی در پیش گرفته بود نیاز به اصلاح داشت. برای همین گفت:
- ببینین، بیاین با مفاهیم ساده شروع کنیم. مثلا کسی میدونه دشمن یعنی چی؟

میمون ها بهم نگاه کردند ولی صدایی ازشان نیامد! لرد که به همین زودی احساس میکرد شاید صبر پیشه کردن آنقدرها هم جزو ویژگی های بارزش نباشد این بار خشمگینانه فریاد زد:
- دشمن! کودن ها! چیزی به این سادگی رو هم بلد نیستین؟

میمون ها که دست کم خشم لرد را متوجه شده بودن عو عا عو عا کنان به عقب پریدند و سعی میکردند پشت هم مخفی شوند! یکی از آنها برای آنکه خشم لرد را کم کند دسته ای موز زرد رنگ را روی دست گرفت و در حالی که جلوی لرد زانو زده بود به او پیشکش کرد.

میمون تقصیری نداشت چون تنها راهی که در گذشته برای فرو نشاندن خشم رییس میمون‌ها یاد گرفته بود همین بود. اما متاسفانه میمون اطلاع نداشت که لرد موز دوست ندارد. در واقع میوه دوست ندارد، حتی میشود گفت که هیچ کس در دنیا به اندازه لرد از میوه نفرت ندارد!

-...موز؟ به من موز پیشکش میکنی موجود نخستین فاقد شعور؟!

حجم خشم لرد با هیچ دستگاه مشنگی و جادویی قابل اندازه گیری نبود! لرد تکانی به چوب دستی اش داد و میمون و موزهایش کیلومترها به هوا پرتاب شدند! بعد یقه یکی از میمون ها را گرفت و گفت:
- به نفعته بعد از من تکرار کنی...دشمن!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ یکشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه تصمیم گرفته اربابی جنگلی بشه برای همین به همراه مرگخوارا به جنگل رفته.
لشکر میمونا بهشون حمله می کنن و رئیس میمون ها و لرد سیاه برای یک روز لشکراشونو با هم عوض می کنن.
مرگخوارا به همراه رئیس میمونا می رن و باید براش موز پیدا کنن. کوین اصرار داره که بلاتریکس موزه.
لرد هم با لشکر میمونا مونده.

..................................................


کوین با ذوق و شوق زیاد خودش را به رئیس رساند.
- رئیس!

و بلاتریکس را تکان داد که میمون کاملا متوجهش بشود.

میمون بلاتریکس را بررسی کرد.
- نه زرده... نه درازه... نه بوی موز می ده. اگه خیلی خیلی سعی و تلاش کنم می تونم بگم آناناسه. منم آناناس نخواسته بودم. مشخصا موز خواسته بودم.

کوین لبخند پت و پهنی زد و با اطمینان دست بلاتریکس را در دست میمون گذاشت.
- موزه. شاید کمی زیادی رسیده باشه. شما پوستشو بکنین. می بینین که موزه.

بلاتریکس کمی احساس خطر کرد.
- ولی نیستما... این بچه نمی فهمه. شما به ما فرصت بدین می ریم موز واقعی و رسیده براتون پیدا می کنیم.

در سمت دیگر، لرد سیاه در حال تلاش برای فهماندن دستوراتش به میمون های زبان نفهم و پایه ریزی یک حمله میمونی به محفل ققنوس بود.




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۲

مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۵۳:۲۳ یکشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۳
از مسلسلستان!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 555
آفلاین
-این موزه؟

کوین کارتر جسم سیاه و چرمی و دندان‌داری را جلوی بلاتریکس لسترنج تکان تکان داد.

-نه.
-ولی از رو درخته برداشتمش.
-نه بچه. بذار سر جاش.

کوین با نارضایتی موزش را کنار بقیه خفاش‌ها آویزان کرد. کوین نمی‌دانست چرا همه چیزهایی که روی درخت‌هااند نباید موز باشند ولی کوین از همین بچگی کودک سرسختی است و هیچکس نمی‌تاند جلوی جستجویش برای یافتن حقیقت موز را بگیرد؛ پس چرخید و یک موز دیگر از روی درخت برداشت.

-این موزه؟
-
-نه. سر جاش!

کوین باز هم ناراضی بود. آیا آدم‌بزرگ‌ها بهش دروغ گفته بودند؟ آیا موزها واقعا روی درخت‌ها نمی‌روییدند؟ آیا هرچیزی می‌توانست موز باشد؟ آیا همه آنچه کوین طی سه سال و نیم عمرش آموخته بود، شایعه بود؟ آیا تمام این مدت راز موز روبروی چشمان کوین پنهان مانده بود؟

کوین هدویگ را سر جایش گذاشت و بلاتریکس را برداشت.
-این موزه!

بلاتریکس فکر نمی‌کرد موز باشد.
-موز باباته.
-کوین کارتر، به عنوان لینی وارنر، بهترین و قشنگ‌ترین و پیکسی‌ترین مرگخوار ارباب، بهت دستور می‌دم بلاتریکس موز نیست. بذارش پایین.
-کوین دیگه گول نمی‌خوره! همه آدم‌بزرگا موزن.
-یسسسس! همیشه می‌دونستم یه هویت مخفی دارم.

کوین بدو بدو با بلاتریکسی بالای سرش به سمت مقر لرد گوریل دوید تا کشف جدیدش را نشانش دهد. پشت سرش، ایوان که بالاخره بعد از میلیون‌ها سال فهمیده بود تمام این مدت Moz-Man بوده، سوار موز-موبیلش شد و قان‌قان‌کنان رفت تا با جرم و جنایت بجنگد.

لردگوریل قرار بود به زودی مجبور به خوردن شامپو موز شود.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۲/۷/۱۰ ۲۱:۰۲:۵۰


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ یکشنبه ۹ مهر ۱۴۰۲

Vian


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۵۵ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۱:۰۳:۵۰ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
گوریل به پاتیل مسافرتی هکتور که روی آتش بود و مایع سبز رنگ درونش میجوشید نگاه کرد.
- مطمئنی باید پوست موز بریزی توش؟

هکتور موز آخر را خورد و پوستش را درون پاتیل انداخت.
- به بهترین معجون ساز ارتش سیاه شک داری؟ همه‌ی این سالا من برای ارباب شامپو ساختم. حتی یه شپشم از نزدیکشون رد نشده بود.

لرد سیاه قطعا شپش نداشت. البته لرد سیاه زیر ساخت مناسب برای شپش داشتن را هم نداشت اما...خب شپش هم نداشت!
- تموم نشد؟
- شد شد. برو عقب برو عقب.

گوریل یک قدم عقب رفت. مرگخوارها در حالی که پوست نارگیل‌ها را مانند کلاه خود روی سر خود گذاشته بودند با نهایت توان از درخت‌ها بالا می‌رفتند!

پاتیل جوشید و کف کرد. حباب های نارنجی رنگ و دود بنفش رنگی از آن بیرون آمد. لحظه‌ی بعد پاتیل منفجر شد. از وسط دودها مردی با غرور درون پاتیل ایستاده بود. درست کردن انسان در پاتیل از دروس ترم اول مرگخوارها بود!

هکتور از پشتِ گوریلی که بخاطر موج انفجار تک تک موهایش ریخته بود داد زد:
- چه برایمان آورده‌ای مارکو؟
- محصولی شگرف از نافِ جنگل. شامپو موز پرژک.

گوریل از دنیا بریده بود. موهای نازنینش همه ریخته بودند و تمام موزهایش هدر رفته بود. امیدوار بود مرگخورانی که به دنبال موز رفته بودند موفق تر عمل کرده باشند تا مجبور به خوردن شامپو موز نشود.




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۱:۰۱ سه شنبه ۴ مهر ۱۴۰۲

هلگا هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۹:۳۶:۴۵ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۲
از جایی که فکرش هم، زمان رو متوقف میکنه🌚
گروه:
کاربران عضو
پیام: 29
آفلاین
لرد سیاه خرسند از کاری که کرده با لشکری از میمونها ،دور شدن لرد گوریل سیاه (میمونان)و مرگخواران را تماشا میکرد و در پساپس ذهن خود فکر میکرد ,چقدر خوب شد!یک روز بدون مرگخواران! که یک میمون سکوت را شکست!
_ارباب سیاه ما قراره چیکار کنیم؟من گشنمه!
_دنبال من بیاید ما هر جا که من بخواهیم میرویم یعنی قلعه ی من!
میمونها ،گوریل ها و شامپانزه ها با سرو صدای زیاد و جیغ جیغ کنان از این شاخه به آن شاخه میپریدند و لرد سیاه را همراهی میکردند،ولی لرد سیاه از سرو صدا بیزار بود!او دوست نداشت با این حجم از صدا همراه باشد اگر مرگخواران هم مثل این ها بودند, تا به حال صدها بار لرد سیاه و کارهایش لو رفته بودند و لرد سیاه هم کشته شده بود!
به قلعه رسیدند و ای وای!میمونها به سمت آشپزخانه و هرچیزی که خوردنی بود حمله میکردند و نظم همه چیز را بهم زده بودند!داشتند میراث لرد و وسایل گرانبها و معجونهای کمیابش را خراب میکردند!!


کمی آنطرف تر لردگوریل سیاه و مرگخواران:

_رسیدیم خونه !برید برام غذا بیارید احمقها تو ک مثه میمونها شدی برو و تو اسکلت احمق!
_(بلاتریکس رو به ایوان)اووف همین مونده بود با توی بدرد نخور برم برای یه ارباب جدید که میمونه غذا بیارم!!!راه بیافت بدرد نخور
ایوان بیچاره راه فرار نداشت انگار و مدام داشت برای این ارباب جدید تنبیه میشد!
_هی تو !همونی ک اون اسکلتو سر هم کردی
_(هکتور)با منید؟
_آره بدردنخور بیا شپش های منو بگیر و بقیتون برید سمت راست سمت درختای موز بهشون رسیدگی کنید!مواظب باشید برای آبی که بهشون میدید و اینکع برگایی که مشکل دارن رو بکنید حتما!
همه به سمت کارهایی که به آنها سپرده بودند راه افتادند واقعا زندگی توی جنگل با یک ارباب گوریل طاقت فرسا بنظر میرسید!!


🦋💛

ما در سایه ها میجنگیم تا به روشنایی خدمت کنیم



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶ شنبه ۱ مهر ۱۴۰۲

بندن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴ پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۵۸ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
-ای وای! دیدید چی شد رئیس گوریل ها؟! دوباره ریزش کردم! حتما خیری توش بوده!
-ما مسخره توییم؟ سریع دست از این مسخره بازی ها بردار داریم میخاریم! میدیم سوپت کنند ها.
-عه وا! ارباب، چقدر این جناب گوریل شبیه شما حرف میزنند.
-
-
-آواداکداورا.

شدت نور سبز ساطع شده و جیغ بلند مرگخواری که این شباهت را بیان کرده بود، به قدری زیاد بود که چند لحظه ای هر دو گروه مرگخواران و میمون ها را در جایشان میخکوب کرد.رئیس میمون ها اما گویی از نمایش رنگی که روبه رویش اتفاق افتاده بود خرسند بود گفت:
-چقدر جالب بود.میمان هایم،دیدید؟ این اربابشان زیاد هم حوصله سر بر نیست!
-نه خیر، ما بسیار هم حوصله سر بر و خسته کننده ایم!
-چقدر جالب. ما هم در دسته میمون ها همین ویژگی را داریم!

در لحظاتی ارتباط چشمی عمیقی میان رئیس میمون ها، لرد میمونیان و لرد سیاه برقرار شد. گویی هر یک از آنها قصد داشت تا با...
-ارباب، ایوان رو دوباره وصلش کردم.
-
-ارباب به مرلین قسم هنوز وصل نشدم!

همه مرگخواران منتظر اظهار نظری از جانب لرد سیاه بودند، اما حواس لرد سیاه جای دیگری بود.لرد میمونیان و ارباب تاریکی مشغول بحث جدی ای بودند و هیچکدام متوجه اتصال ایوان توسط هکتور هرچند به نادرستی، نشده بودند.
ناگهان لرد میمونیان رو به لشکر میمون ها کرد و گفت:
-ما از این ارباب سیاه خوشمان آمده است.
-لرد سیاه هستیم!
-بله بله لرد سیاه، همونطور که میگفتیم ما به این نتیجه رسیدیم تا به صورت آزمایشی یاران با وفایمان را با یکدیگر تعویض کنیم تا دیگر لرد سایه...
-لرد سیاه!
-بله بله، لرد سیاه مجبور نشوند یارانشان را فدا کنند. در عوض ما یاران خودمان که شما مرگخواران باشید را فدا میکنیم.
-

سیل عظیم مرگخواران و لشکر میمون ها بهت زده به لرد سیاه و لرد میمونیان نگاه می کردند.حالا قرار بود به مدت یک شبانه روز هر گروه، به رئیس گروه دیگر خدمت کند.لرد میمونیان با قدم های به جلوی جمعیت نه چندان هیجان زده مرگخواران آمد و گفت:
-یاران عزیزم، حرکت کنید. فردا در همین ساعت دوباره به اینجا باز می گردیم.
-اما ارباب ما...
-
-اربابببببببببب.

مرگخواران درحالی با بغض از لرد سیاه دور می شدند که او در حال دسته بندی لشکر میمون ها بود و متوجه چشمان اشکبار و محزون یارانش نشده بود.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.