جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1404 10:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ممخ ها، با فریادی پر شور قد قد کنان بالا و پایین پریدن، بعضا بهم پریدند و چند تن مجروح شدن بعض دیگر طی نسل کشی غیر عمدی تخم مرغ های دیگران را زیر پرش های پر هیجانشان له کردند.

در پی این شوک بزرگ، مرغ ها لحظاتی برای غم از دست رفته ها جمیعا سکوتی کردند.

- اشکال نداره فردا بهترشو میزاییم.

ممد دو زرده بالی روی بال هوشنگ گذاشت تا به رفیق خود دلداری بدهد.

- مرغ های مرگخوار ما! خودتون رو جمع و جور کنید الان وقت عزاداری نیست. یارانم به زودی به اینجا میرسن خودتون رو باید آماده نبرد کنید تا...

لرد لحظه ای مکث کرد.
- اون مرغ بریون ما کوش؟

هوشنگ که غم از دست دادن تخم مرغای بیچاره، افسرده اش کرده بود، طی حرکتی از جان گذشته، خودش را در ماهیتابه داغ انداخت و سرخ کرد. مرغ دیگر که دوست نزدیکش بود با اندوه سری تکان داد و مرغ تازه سرخ شده را جلوی لرد سیاه سرو کرد، تا خون دوست همرزمش به هدر نرود.

- بهتر شد. حال، بال هایتان را شانه بزنید، پنجه ها و نوک هایتان را تیز کنید، امروز برایتان روز سرنوشت سازی خواهد بود.

دقایقی بعد جلوی مزرعه ی مرغ ها...

- حالا به نظرتون از کدوم در بریم؟
- چرا اصلا از در بریم؟ نمیشه از سقف بریم غافلگیر شن؟
- من بیلمم آوردم اگر بحث عنصر غافلگیریه، میشه توی زمین تونل حفر کنیم به سمت داخل.
- ...فکر نمیکنی یه چندسالی اینطوری طول بکشه؟

تام لحظه ای در فکر فرو رفت. قطعا حق با بلا بود و اگر دیر میرسیدند ممکن بود چشمانش دیگر برای تجدید دیدار با پسرش سوی کافی نداشته باشد.
- منطقی بود. پس از سقف میریم؟
S.O.S

پاسخ: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آذر 1404 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه نگاهی به تعداد زیاد مرغ‌ها انداخت و با خودش فکر کرد که اگر به همه مرگخواران هم یک مرغ بریان کامل بدهد، باز هم کلی مرغ اضافه می‌ماند. در یک‌لحظه به ذهنش رسید که یک ارتش مرغی هم بد نیست. کسی به این مرغ‌ها شک نمی‌کرد و برای جاسوسی محفل و همچنین نفوذ به وزارت‌خانه و هاگوارتز هم عالی بودند.
لبخند زد. این یک موقعیت بی‌نظیر بود. اول اینکه مرگخواران در مقابله با مرغان یک خودی نشان می‌دادند و لیاقتشان را ثابت می‌کردند و دوم اینکه مرغ‌های بازمانده از جنگل تمرینی با مرگخواران به خدمت لرد درمی‌آمدند و لرد مرگخوار پردار هم پیدا می‌کرد.
لرد نزدیک‌ترین مرغی را کنارش بود را گرفت و بلند کرد. مرغ بیچاره چشم‌غره‌ای به لرد رفت و قدقدی کرد و بعد سعی کرد با بال‌زدن خودش را آزاد کند. لرد مرغ را دور از خودش گرفت و یک بالش را کامل باز کرد و نگاهی به آن انداخت.

- جا نداره!... مارکمان را کجا بزنیم؟... اسمتون چی باشه؟... مرگمرغی؟ مرغخواری؟ مرغ مرگخوار؟ این خوبه! شما میشین مرغ مرگخوار! ممخ!

مرغ اسیر در چنگال لرد بالاخره توانست به دست لرد نوکی بزند و خودش را آزاد کرد. لرد به لشکر مرغ‌ها نگاهی انداخت که با نگاه پوکر و یا گاهی با ابروهای بالا رفته (مرغ ابرو داری رو در نظر بگیرید. با ابروی کلفت قصاب طوری) به او نگاه می‌کردند. از جایش برخاست و با شور رو به ارتش مرغی شروع به صحبت کرد. (برای راحتی شما قدقدها را ترجمه نموده‌ایم)

- شما مرغ‌ها رئیسی دارید؟... ما می‌خواهیم بهتون ارزش بدیم و اربابتان باشیم!

مرغی پر حنایی از جایش بلند شد و با صدای بسیار کلفتی گفت:
- داوش گلم... داری چی چی میگی؟ داری کاری می‌کنی خط‌خطی‌ات کنم به مرلین!

لرد با اعتمادبه‌نفس گفت:
- اول اسمت رو بگو!

- چاکر شوما هوشنگ قدقدی! کنارمم هاشم پرطلا، ممد دو زرده است و اون طرفم داوشمون سیروس تلاونگ! این اکیپ داوشی ماست! بقیه هم همه مشتی و پرطرفدارن!

لرد که تعجب کرده بود، پرسید:
- شما مرغین دیگه؟ چرا مردین؟

هوشنگ قدقدی عصبانی شد و گفت:
- داوش گلم! جندر ما رو اسیوم نکن! یعنی چی چرا مردی؟ الان دوره زمانه عوض شده! همه همچی میتونن باشن!

لرد که خوشش آمده بود گفت:
- به‌به! تفکراتت هم به روزه! خب پس... الان رئیس اینجا شمایی؟

هوشنگ قدقدی سری تکان داد و گفت:
- نه والا!... راستش ما یه خروس داشتیم! آقا قدرت! عین شما خروس سیاهی بود! قوی‌ها! حال می‌کردیم باهاش!... دیگه یه روز اومدن دزدیدنش برای قربونی! گفتن خروس سیاه شگون داره! الان ما دیگه خودمون مراقب خودمونیم!
- خیلی خوب!... پس ما از این به بعد اربابتانیم! بهتون اسمم می‌دهیم! ممخ!

هوشنگ با بقیه مرغ‌ها به قدقدی ریز پرداختند و مشورت کردند. بعد سرش را بالا آورد و گفت:
- ارباب مرباب نمنه!... خیلی قد بلندی و خوشگل!... بدمون نمیاد خروسمون بشی... ممخ هم دوست داریم! مشتیه!

لرد سری تکان داد و گفت:
- همون! فقط به ما بگید لرد سیاه!

و همه مرغ‌ها فریاد زدند:
- لرد سیاه!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 آذر 1404 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لشگر مرغ‌ها لرد ولدمورت رو اسیر کرده. مرگخوارا اول می‌خواستن پول آزادی اربابشونو بدن ولی الان تصمیم گرفتن که به جنگشون برن و لرد رو آزاد کنن.

*****

خانه‌ی ریدل‌ها

بعد از تصمیم عاقلانه‌ی مرگخواران برای جنگ، همگی لباس رزم بر تن کردند. یکی چاقویش را برای درست کردن مرغ شکم پر تیز می‌کرد. یکی روغن پشم گربه به موهایش می‌زد تا از آن چیزی که هست چرب‌تر شود. می‌گفت که اینکار برای دفع حملات مرغ‌هاست ولی چرت می‌گفت... همه این را می‌دانیم. دیگری گوی پیشگویی‌اش را روبه‌رویش قرار داده بود تا از تعداد مرغ‌هایی که قرار بود با آن‌ها بجنگند خبردار شود. البته این چیزی بود که دیگران فکر می‌کردند وگرنه او آیینه پیدا نکرده بود تا سیبیل‌هایش را مرتب کند. او این باور را داشت که سیبیل هرچه نوک تیز‌تر، احتمال پیروزی بیشتر. دیگری نیز منتظر بود مویش به پایه‌ی مناسبی برسد تا بتواند رنگ مناسبی که برای این جنگ در نظر داشت را روی موهایش بگذارد.

- مامان می‌گم ازدواج با مرغ قانونیه؟ اگه قانونیه من لباس خوبامو بپوشم.

آن شخصی که چاقو تیز می‌کرد به استفاده‌های دیگه‌ای از چاقویش نیز فکر کرد.

بنظر می‌رسید که مرگخواران آماده‌ی حرکت بودند.

مزرعه‌ی "یه مرغ دارم روزی 2تا تخم می‌ذاره" - مقر لشگر مرغ‌ها

- می‌دانید که خودمان گذاشتیم مارا اسیر کنید دیگر نه؟

هزاران چشم به لرد ولدمورت خیره شده بود. مرغی از ته جمعیت قدقدی کرد. ولدمورت که در یادگیری زبان‌های خارجه بسیار ماهر بود، در این مدت که به اسارت مرغ‌ها درآمده بود، زبان‌ آن‌ها را به خوبی یاد گرفته بود.
- پدرت کچله پدر خروسِ پسر خروس!

قدقدی شنیده نشد.

- می‌گفتیم. اجازه دادیم ما را اسیر کنید تا ببینیم این مرگخوارانمان چه می‌کنند. ما ارباب به فکری هستیم. زیر دستانمان را هر از گاهی در یک تست قرار می‌دهیم تا بعدا بفهمیم دهن چه کسی را سرویس کنیم. حال یکی از شما برود خودش را سرخ کند و دیگری آن را در دهان ما بگذارد. دوست داریم دستانمان بسته بماند. یاد بلایمان می‌افتیم.

مرغ‌ها هاج و واج به یکدیگر نگاه می‌کردند. تا حالا اسیر به این پررویی ندیده بودند.
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1404/9/11 23:02:19
پاسخ: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1404 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا یکم به همدیگه نگاه می‌کنن و تو ذهنشون سوالاتی مثل این شکل می‌گیره که واقعا چرا از اول تسلیم مرغا شده بودن و به جای این که به جنگ مرغی برن، راه مسالمت‌آمیز و کیسه کیسه گالیون تحویلشون دادن رو انتخاب کردن؟ تازه کم گالیونی هم نبود که، خیلی بود! اونقد زیاد که باید به خاطرش دست به دامان ثروت خانوادگی مالفوی‌ها می‌شدن. چرا واقعا؟ ناسلامتی مرگخوار بودن خب! تسلیم شدن به این سرعت اونم در مقابل مشتی مرغ؟

خب، این‌طور فکر کردن هم ساده‌نگرانه بود. شاید واقعا اتفاقات عجیب و غریب زیادی افتاده بود که نشده بود که به جنگ مرغی تن بدن. تعداد پستا هم اونقد زیاد شده که قاعدتا حتی کسی که از اول سوژه مشارکت داشته هم با جزئیات یادش نمیاد دقیقا چی شد که این شد.

پس شاید وقتش بود تا دوباره برگردن به جنگ مرغی. جالب به نظر میومد نه؟

پس مرگخوارا همگی با هم تصمیم جدیدی اتخاذ می‌کنن. این رو می‌شد از نگاهای با اطمینانی که به هم می‌نداختن و در تایید با چهره‌ای جدی سرشونو تکون می‌دادن فهمید. این روند البته واقعا اونقد که باید طولانی نبود. چون مروپ و بلاتریکس در کنار این تصمیم، یه تصمیم دیگه هم گرفته بودن.

خالی کردن همه کاسه کوزه‌ها بر سر ایوان!

پس بلاتریکس فریاد "گـــودا"یی سر می‌ده و با پا می‌ره تو استخونای ایوان که باعث می‌شه بشکنه و خورد بشه و بریزه زمین. بعدش با این که کل عملیات با پاهاش انجام شده بود، اما دستشو به نشانه‌ی پایان کار و تمیزکاری می‌تکونه و رو به لوسیوس می‌گه:
- ما تصمیمون رو گرفتیم. سوپ مرغ درست می‌کنیم.

به همراه خنده‌ی شیطانی بلاتریکس که به هوا برمی‌خیزه، سایر مرگخوارا هم جوگیر می‌شن و به دنبالش خنده‌های شیطانی بعدی رخ می‌ده. اونا آماده بودن تا به جنگ مرغی برن!

ولی حقیقتا این وسط هیشکی بیشتر از لوسیوس خوش‌حال نبود. آخه ثروتش نجات پیدا کرده بود!

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 19 مهر 1404 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
سالن قصر مالفوی زیر نور شمعدان‌های طلایی غرق در هرج‌ومرج بود. اسکورپیوس با نیش تا بناگوش باز، از "ترید ارز دیجیتال" و "سمینار موفقیت" وراجی می‌کرد، و مرگخواران – ایوان، بلاتریکس، و مروپ با ملاقه معروفش – مثل بوقلمون‌های عصبانی زل زده بودن بهش. ابروهای ایوان انگار به سقف چسبیده بود، و مروپ داشت ملاقه رو مثل وردنه می‌چرخوند. ناگهان، شومینه عظیم انتهای سالن غژغژ کرد و در مخفی پشتش باز شد. لوسیوس مالفوی، با شنل مشکی که مثل شب موج می‌زد و موهای نقره‌ای که زیر نور برق می‌زد، با قدم‌های سنگین وارد شد. چشمای خاکستری-یخیش یه دور مرگخوارا رو اسکن کرد و لبخند کجی گوشه لبش نشست.

+ اسکورپیوس، این گند چیه زدی؟
صدا مثل یه طلسم سرد، سالن رو ساکت کرد
+ترید؟ سمینار؟ فکر کردی قصر مالفوی کارخونه‌ی ماگلیه؟
عصای نارونش رو بلند کرد، نوکش به سمت نوه‌اش چرخید. "ایمپریو!" یه زمزمه بی‌کلام و چشمای اسکورپیوس یه لحظه مثل جغد خالی شد.
+برو هاگوارتز، تکلیف معجون‌سازی‌ات رو بنویس و این مسخره‌بازی رو تموم کن!
اسکور ، با یه نیش نیمه‌باز و قیافه‌ای که انگار گالیون گم کرده، لخ‌لخ‌کنان به سمت در خروجی غیبش زد.
لوسیوس به مرگخوارا رو کرد، عصاشو آروم تکون داد.
+شما ژنده‌پوشا! فکر کردین بدون من گاوصندوق مالفوی رو غارت می‌کنین؟
خنده‌ای کرد که انگار از گورستان ریدل‌ها اومده.
+"گالیونا رو می‌دم، اما خودمم حاضر خواهم بود برای آزادی لرد"
چشاش برق زد. چرخید و با دستانی جمع شده پشت سرش و سینه‌ای مغرورانه ستبر ، مکثی کرد، بعد با طعنه گفت:
+البته، اگه اینقدر به ترید علاقه دارین، من یه پکیج 'طلسم برای رام کردن مرغ' دارم، روزی هزار گالیون سود!
به سمت گاوصندوق قدم برداشت و پوزخندی زد.
+خب، چه کنیم؟ میخوایدش یا باید سوپ مرغ درست کنم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
پاسخ: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1404 03:29
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
خلاصه: لرد سیاه توسط لشگر مرغ‌ها اسیر شده و مرگخوارها دنبال پول خیلی خیلی خیلی زیاد برای دادن به مرغ‌ها و آزاد کردن لرد هستن. برای همین به قصر مالفوی‌ها میان تا پول رو از اسکورپیوس بکّنن! اسکور داره سفت بازی درمیاره و ملت رو سرمیدوونه.

***


- وقتی یک تخم مرغ از بیرون بشکنه یک زندگی تموم میشه و وقتی از داخل بشکنه یک زندگی آغاز میشه! من به فکر شما هستم ... نمیخوام بهتون خیانت کنم. اگر بهتون ماهی بدم کمرتون رو شکستم. باید بهتون ماهیگیری بیاموزم. وگرنه منم کمتر از شما دل نگران لرد نیستم! باور کنین!

- اسکور مامان ننه من غریبم بازی درنیار و اشک تمساح نریز! از این حرفا یک بار دیگه هم تحویل دادی اما جز یک اسکلت پرحرف ماهی ای نگرفتیم! گالیون‌های گاوصندوق خانوادگی رو رد کن به مامان بیاد و قال قضیه رو بکن!

- اجازه بدین این بار به جای روش‌های کلاسیک مثل گنج‌یابی، سراغ روش‌های به‌روزتر بریم.

- مثلا؟

تمام مرگخواران یک ابرو را بالا داده و به اسکور خیره ماندند. اسکور مانده بود در برابر این همه چشم، چگونه دست کند در جیب عقبش و یک چیزی بیرون بکشد. اما او درس قالتاق بازی را در خانواده مالفوی به خوبی پاس کرده بود.

- ام ... ترید! بیاین از من یک پکیج آموزشی ترید ارز جیجیتال بخرید و باهاش روزی 100 گالیکوین درآمد داشته باشید. این طوری هم لرد سیاه رو آزاد کنید هم بعدش تا آخر عمر عشق و حال کنید!

اسکور به چهر‌ه‌های مرگخواران که مثل مجسمه به او خیره بودند نگاه کرد تا بفهمد اثر پیشنهادی که از آنجایش درآورده چیست.

- اممم ... دوست نداشتید؟ سمینار چگونه مثل اسکور از 0 شروع کنیم و به موفقیت برسیم هم هست که به زودی برگزار میشه. نظرتونه؟

اسکور با نیش باز خیره ماند تا ببیند از پیشنهاداتش استقبال میشود یا باید ایده اقتصادی جدید درکند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 تیر 1404 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
اسکورپیوس یه قدم عقب رفت.
_مامان، این چیه دیگه؟ چرا اسکلت بابابزرگم داره باهام قافیه‌بازی می‌کنه؟ اینم جزو همون آموزش‌های اقتصاد مقاومتیه؟

مروپ چشماشو تنگ کرد.
_شلوغش نکن اسکور، این استخون و زبونش از تو عقلش بیشتر کار می‌کنه. حداقل نصف مهره‌هاش خورده شده، ولی هنوز شعور فامیلی حفظ شده!

اسکلت که حالا یه لگن خاصره‌ش رو مثل کت رسمی انداخته بود روی شونه‌ش، با صدای خش‌خش‌دار گفت:
_نواده من! تو چرا انقد نرم و نوناز و پاستوریزه‌ای؟ ما تو زمان خودمون با قمه بزرگ می‌کردن ما رو!
_جدی؟ تو زمان شما چی کار می‌کردین برای تفریح؟
_تفریح؟ تفریح یعنی حمله به شاخ شمشاد محله بغلی، غارت سه قبیله و خوردن کله پاچه اژدها سر صبح!

مرگخوارا که حالا همه‌شون نشسته بودن دور چاله، داشتن آجیلی که معلوم نبود از کجا اومده رو می‌شکستن و با دهن پر می‌گفتن:
_به‌به! عجب بابابزرگی بود این! کاش اینو می‌بردیم سر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه!

الستور یه بادکنک کوچیک از جیب ردای سیاهش درآورد، فوت کرد، داد دست اسکلت:
_مبارک باشه، برگشتی به دنیای زنده‌ها. بیا اینم هدیه خوش‌آمد.

اسکلت بادکنک رو گرفت، نگاهی عاقل‌اندر‌ساده بهش انداخت و بعد گذاشتش رو چشم خالی سمت چپش و گفت:
_حالا من می‌خوام برم انتقام بگیرم از اون کرمی که مهره‌ی L2 منو جوید. صد ساله داره می‌گه "فقط یه گاز کوچیک زدم"!

همین موقع، کرم شماره یک که هنوز عینکش یه‌ور بود و کراواتش توی شلوارش گیر کرده بود، برگشت سمت جمعیت و با قیافه جدی گفت:
_آقا ما اومدیم با صلح. می‌خوایم مذاکره کنیم. این حفاری‌ها خلاف ماده بیست‌و‌هشت قانون خاک‌بازی ماست. اصلاً ما رفتیم شکایت کردیم تو وزارتخونه!
_کدوم وزارتخونه؟
_همونی که موش و کرم و موش کور توش کار می‌کنن دیگه! وزارت طبیعت و کرم‌های صلح‌طلب.

مروپ که حالا عین یه مادر خسته وسط خونه‌ای پر از بچه بی‌ادب وایساده بود، نفسش رو فوت کرد و گفت:
_به جون خودم اگه تا یه ربع دیگه گالیون درنیاد، خودمو می‌فرستم ارتش مرغ‌ها تا نجاتشون بدم. لرد سیاه که اونجاست گمونم به این راحتیا آزاد نمی‌شه!

اسکورپیوس هم که تازه کمی رنگ به صورتش برگشته بود، از لای چاله نگاهی به اسکلت انداخت:
_خب حالا جدی، تو گنجی چیزی اینجا قایم نکردی؟

اسکلت یکی از دنده‌هاش رو برداشت، فوت کرد روش، بعد مثل قاپ انداخت وسط چاله و گفت:
_گنج واقعی اونجاست که دل اسلیترینی‌ات درگیرشه. برو دنبال زرنگی، دنبال نیرنگ، دنبال راه در رو...

مرگخوارا همگی باهم داد زدن:
_یعنی هیچی نیست؟!

اسکلت لبخند زد، با صدایی که از ته استخونش می‌اومد، گفت:
_هیچی نیست... جز یه عالمه خاک و یه مشت خاطره و یک قاشق چای‌خوری حکمت اسلیترینی.

و بعد آروم آروم خودش رو دوباره تو خاک دفن کرد، بادکنک از چشمش در اومد و رو هوا چرخید، رفت نشست رو سر اسکورپیوس.
اسکورپیوس با یه پوزخند عمیق و غرورآمیز گفت:
_خلاصه‌اش اینه: نقشه من جواب داد. هم گنج پیدا کردیم، هم هیچی پیدا نکردیم، ولی همه راضی‌ان.

مروپ آهی کشید.
_فقط خدا کنه لرد سیاه هم به همین راحتی راضی بشه... اون بدبخت الان داره با مرغ‌ها جفت‌پا می‌زنه وسط برنج خیس‌شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1404 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
پلامپ پلامپ پلامپ، مرگخواران بیل‌هایشان را توی زمین فرو می‌کردند و خاک‌ پرت می‌کردند پشت کله‌هاشان و پلومپ پلومپ پلومپ خاک‌هاشان فرود می‌آمدند و پخش و پلا می‌شدند و این وسط کرم‌های کم‌بختی که توی خاک‌ها زندگی می‌کردند کلی دردشان می‌گرفت و دنیا دور سرشان می‌چرخید و کلی سرگیجه می‌گرفتند و آنقدر ناراحت بودند که کم کم تصمیم گرفتند اینطوری نمی‌شود و باید یک چیزی بگویند و کرم درست است که کرم است ولی دلیل نمی‌شود گوسفند هم باشد و هرچقدر زدند توی سرش، صداش درنیاید. پس همه‌شان نشستند و فکرهاشان را گذاشتند روی هم و بین خودشان محکم اختلاط کردند و درنهایت یک هیئت مختلط فرستادند پیش مرگخوارها تا خواسته‌هاشان را به گوششان برساند.

کرم شماره یک رفت جلوی اسکورپیوس مالفوی و گلویش را صاف کرد و عینکش را مرتب کرد و کراواتش را زد توی شلوارش و گفت:
- بععععع!

اسکورپیوس مالفوی کله‌اش را کرد توی چاله‌ای که مرگخوارها داشتند می‌کندند.
- چیه؟ اون پایین گوسفنده؟

ته چاه، مروپ گانت ملاقه‌اش را نگه داشت زیر بغلش و دست‌هاش را دور دهانش بلندگو کرد.
- هیچی نیست فندق مامان. یه چیز سفید و محکمه فقط. سنگه شاید. داریم زور می‌زنیم درش بیاریم. نمیاد.
- چون اقتصادی زور نمی‌زنین.

مروپ گانت ملاقه‌اش را از زیر بغلش بیرون کشید و نشانه‌ گرفت و آنقدر دقیق زد بین چشم‌های اسکورپیوس مالفوی که کلی ستاره از مغزش بیرون پریدند و چرخ خوردند.

- مغز اقتصادی این و مغز اقتصادی اون. همش به فکر پولی. همش به فکر بالا پایین شدن بورسی. شبا گالیون بوس می‌کنی می‌ذاری زیر بالشتت، صبحا با سیکل مسواک می زنی. این بود بچه‌ای که من بزرگ کردم؟

الستور مون عصایش را آنقدر محکم تق‌تقاند روی چیز سفید و محکم کف چاله که چیز سفید لرزید.
- مِیک بوس، نات بورس.

مروپ گانت محکم و محکم‌تر داد و بیداد می‌کرد.
- میگم چرا دیر میای خونه، میگی داشتم گالیون در می‌آوردم. میگم چرا زود میای خونه، میگی داشتم گالیون در می‌آوردم. میگم چرا بابات نتونست دامبلدورو بکشه، میگی داشتم پول در می‌آوردم. خجالت نمی‌کشی؟
- ها. نمی‌کشی خجالتینگا؟
- مرسی. می‌بینی؟ همش تو فکر مادیاته. به آینده‌اش فکر نمی‌کنه. نمی‌ره یه کم معتاد شه، یه کم با آدمای بد بچرخه، یه چندتا محفلی بکشه، یه چندتا جن خونگی شلاق بزنه. تازه، ذره‌ای هم به فکر مامان مروپش نیست.
- ها. ها. من بودم همسن اینگا، هر صبح دوازده هزار ماموت می‌کردم شکارینگا، هر شب دوازده هزار قبیله دشمن می‌کردم نابودینگا.
- مرس-- چی؟
- زمانی بود که اسم مالفوینگا می‌نداخت ترس به زبون تمام اهالی آفریقیگا. مالفوینگا خونشو گرفت از جنگاورینگا بزرگینگینگا، بزرگترین و قویترین شکارچی آسمونینگا و زمینینگا، که در ابتدای جهان کشتی گرفت با خورشیدینگا.

و سنگ سفید و محکم کف چاه مرگخوارها، خودش را کمی تکان داد و کمی زور زد و کمی بیشتر تکان داد تا تانست علاوه بر دهانش، بقیه‌اش را هم از خاک بیرون بیاورد.

اسکلت بنیان‌گذار خانواده مالفوی قلنج کمرش را شکاند و چندتا از مهره‌هاش را هم شکاند و دید حالا که روی دور شکاندن افتاده، یکی از دنده‌هایش را هم که خیلی وقت بود کرم‌ها نصفش را خورده بودند، بشکاند.
- ها ها ها. نواده مالفوینگا الان نگاه کرد به خودشینگا. پوست‌سفید و موسفید و دماغ‌نشکسته و دندون‌سفید. عین شیر ماموت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1404 06:14
نمایش جزئیات
آفلاین
اسکورپیوس داشت زیر لب غر می‌زد و با نوک کفشش زمینو خط می‌نداخت. زیر لب گفت:
_آخه من چه بدی‌ای کردم که وسط یه مشت مرگخوار، شدم کارگر ساختمونی؟! یعنی الان باید بیل بزنم؟ اونم تو حیاط خودمون؟!

مروپ، که حالا ملاقه‌ اشو مثل عصا گرفته بود، با قیافه‌ی «یکی‌ تو رو پیدا کنه تربیتت کنه» برگشت سمتش:
_زود باش فندق، یه بیل بزن به زمین ببینم! ننه تو از اون زیرخاکی‌ها یه دونه دربیاری خودم دست و پای گلیتو طلا می‌گیرم!

گابریل که داشت با چوبدستی‌اش الکی خاکو هم می‌زد، رو به بقیه گفت:
_آقا به خدا اینجا هیچی نیست، یا این اسکور داره از ما کار می‌کشه یا داره وقت‌کشی می‌کنه. اصلاً اینجا جز کرم خاکی چیزی درنمیاد!

اسکورپیوس سریع برگشت سمتش، انگار توهین شخصی به حیثیت خانوادگی‌ش شده:
_اگه چیزی پیدا نکردی تقصیر بیل زدنت نیست، تقصیر نحوه‌ی نگاهته. باید با دید اقتصادی نگاه کنی، نه با دید کرم‌شناسی!

الستور با یه نیشخند گفت:
_نکنه منظورت اینه که باید با دل و جون حفاری کنیم، بعدشم تو بشینی تو سایه چای بخوری؟!

مروپ گفت:
_نه عزیزم، بذار مامان حلش کنه.
و با یه حرکت سریع ملاقه رو کوبید روی یه تیکه خاکی که خیلی عادی به نظر می‌رسید. ناگهان یه صدای «تق» اومد و خاک فرو رفت!

همه با چشم‌هایی گرد شده زل زدن به سوراخ کوچیکی که تازه باز شده بود.
_واه! واقعاً یه چیزی اینجاست؟!
_نکنه واقعاً بابابزرگت یه گنج جادویی اینجا دفن کرده بوده؟

اسکورپیوس که خودش از همه بیشتر شوکه شده بود، یه لحظه قیافه‌ش عوض شد. سعی کرد ژست حرفه‌ای بگیره:
_آره دیگه! گفتم که. آدم نباید شک کنه به استراتژی‌های من. اینم یه تکنیک اسلیترینیه به اسم "خودت هم ندونی چیکار می‌کنی ولی خوب دربیاد".

مرگخوارا شروع کردن به کندن اطراف سوراخ... چند دقیقه بعد، یکی از اونا یه جعبه چوبی کوچیک درآورد. درشو باز کردن... و توش چی بود؟
یه قابلمه مسی، یه جفت جوراب پشمی قهوه‌ای، و یه کتاب قدیمی با عنوان:
"جادوهای خانگی برای جادوگران مجرد؛ شماره یک: چه ملاقه هایی باعث میشن پارتنرمون کنسلمون کنه؟"

همه برگشتن به اسکورپیوس نگاه کردن. اونم با دستپاچگی گفت:
_خب این احتمالاً نسخه آزمایشیه. نسخه طلایی رو بابابزرگم تو لایه‌ی بعدی خاک دفن کرده بود ما فقط سطح کار رو برداشتیم. باید عمیق‌تر بریم!

مروپ چشماشو تنگ کرد. ملاقه رو گذاشت رو شونه‌ش و لبخند مرموزی زد:
_آره فندق، بزن بریم لایه‌ی بعدی! فقط اگه اینم خالی از آب دراومد، تو خودت دفن می‌شی جای گنج!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 7 مرداد 1403 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
اما اگه اسکورپیوس یک اسلیترینی واقعی بود، مروپ هم می‌تونست باشه! تازه مروپ یک مرحله جلوتر بود و نواده‌ی سالازار هم محسوب می‌شد. بنابراین مروپ با این که از نقشه شوم اسکورپیوس خبر نداشت، اما از هوش اسلیترینیش بهره می‌بره تا اسکورپیوس با خیال راحت از مخمصه در نره.
- باشه اسکور مامان، پس خودتم پاشو با ما بیا که سریع‌تر وسایلو از زیر خاک در بیاریم.

اسکورپیوس با بیخیالی خودشو روی یکی از مبلا پرتاب می‌کنه.
- نه دیگه، من همین الانشم کمک بزرگی بهتون کردم که از کافی هم بیشـ... کم‌تره... کم‌تره... چرا که نه. منم باهاتون میام.

تغییر موضع ناگهانی اسکورپیوس زمانی رخ می‌ده که مروپ با ملاقه میاد بالا سرش وایمیسه و مستقیم تو چشماش زل می‌زنه.

- آفرین فندق مامان. بریم پس!

اسکورپیوس با بی‌میلی از جاش بلند می‌شه و با قدم‌هایی کوتاه به سمت حیاط حرکت می‌کنه. مروپ به آرومی با ملاقه چند بار پشت کمر اسکورپیوس می‌کوبه تا سرعتشو زیاد کنه. به هر حال مرگخوارا هم وقت زیادی برای تهیه پول نداشتن!

حیاط قصر خانواده مالفوی

اسکورپیوس در مقابل چند مرگخواری که منتظر بودن بهشون بگه این زیرخاکی‌ها دقیقا کجا دفن شدن، از این سوی حیاط به اون سو می‌ره و بعد از لحظاتی ادای چک کردن اینور و اونور، بالاخره سرجاش وایمیسه.
- اینجا، اینجا، اونجا و اونجا. فکر می‌کنم همین چهار وسیله کافی باشن. من دیگه مرخص شم!

و میاد بره که الستور راهشو سد می‌کنه.
- کجا کجا؟ به ما کمک کن درشون بیاریم و بعدم خودت چونه بزن و بفروششون تا با مهارت‌های بالای اقتصادیت آشنا بشیم و حسابی تو ماهی‌گیری از استادمون درس بگیریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!