جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

36 کاربر(ها) آنلاین هستند (28 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
36
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  94 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  292 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 5 شهریور 1404 11:13
نمایش جزئیات
آفلاین
لندن، در زیرِ شنلِ سیاه و سنگینِ شب، با نفسی عمیق، در سکوتِ مه‌آلودش فرو رفته بود. باران، نه از سرِ خشم، که با نوازشی ملایم و بی‌وقفه، بر سقف‌ها و پنجره‌ها می‌چکید، گویی زمزمه‌ای پنهانی با خود داشت. قطراتِ درشت، شیشه‌ی پنجره‌ها را می‌شستند و دنیا را در هاله‌ای از بخار و راز فرو می‌بردند. عمارت «بلک»، در قلبِ این شهرِ آرام اما پرهیاهو، رایحه‌ی عطرِ ماندگارِ تاریخ و قصه‌هایِ ناگفته را به آرامی در هوایِ مرطوبِ شب پراکنده بود. دیوارهایش، شاهدانِ خاموشِ سال‌ها راز و ماجرا، حالا گویی با هر قطره‌ی باران، جانی تازه می‌گرفتند. پیراهنِ حریرِ شبانه‌اش، در پناهِ کتابخانه‌ی وسیع و گرم، بوی دلنشینِ کاغذهای کهنه و مرکبِ تازه را به خود گرفته بود.
در این گوشه‌ی دنج و پرنور، جایی میانِ قفسه‌های چوبیِ بلند و در میانِ هزاران جلد کتاب، او بود. نورِ ملایمِ فانوسِ گازیِ کنارِ میز، بر صفحاتِ بازِ کتابش می‌تابید و غبارِ ریزِ معلق در هوا را به ذراتِ الماس‌گونه بدل می‌کرد. کتاب‌ها، با جلدهای چرمیِ نفیس و صفحاتِ زردشده‌شان، در سکوتِ باشکوه، او را احاطه کرده بودند.
ناگهان، از میانِ پرده‌های سنگینِ باران و تاریکیِ مطلقِ شب، هیبتی عظیم، با پرهایی به رنگِ شبِ بی‌ماه، ظاهر شد. یک جغدِ بزرگ، آرام و باشکوه، از لابه‌لای مهِ غلیظ و بارانِ تند، خود را به لبه‌ی پنجره رساند. لحظه‌ای بی‌صدا ایستاد، انگار از جنسِ خودِ سکوت بود، تنها قطراتِ باران از پرهایش می‌چکید. بعد، نامه را با وقارِ تمام، از منقارش رها کرد؛ نامه‌ای که وزنِ یک تقدیر را با خود داشت. سپس، انگار که تمامِ عمرش را برای همین لحظه تمرین کرده باشد، با یک سوتِ بی‌صدا و زمزمه‌ای سوت‌مانند، خودش را به سمتِ تاریکیِ مطلق کشید و در دلِ شبِ بارانی غیبش زد؛ محو شد، گویی هرگز وجود نداشته است...
«دوشیزه لاکرتیا بلک، بدین‌وسیله به اطلاع می‌رسانیم که شما در مدرسه‌ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدید. مدرسه هاگوارتز در انتظار حضور شماست.»
برای چندمین بار بود که نامه را با چشمانِ مشتاق، از بر می‌کرد. انگار هر کلمه‌اش وعده‌ی دنیایی ناشناخته بود. از آن شبِ عجیب و غریب، چند روزی می‌گذشت؛ شبی که آن جغدِ باشکوه، تقدیرش را بر لبه‌ی پنجره‌اش رها کرد.
روزهای اخیر، شب‌هایش با قلمی در دست و کاغذهایی که بوی جوهر می‌دادند، به صبح می‌رسید. نامه‌ها را یکی پس از دیگری برای گابریلا می‌نوشت. هر کلمه، پرسشی بود از آن جهانِ ناشناخته و هر سطر، حسرتِ قدم گذاشتن در آنجا. از هاگوارتز می‌گفت، از سردرگمی‌اش در مورد «پاتیل درزدار» و «کوچه دیاگون». گابریلا، با هوشِ سرشار و روحِ کنجکاوش، با دقت و وسواسی مثال‌زدنی، هر بار پاسخ‌های مفصل و راهنمایی‌های دقیقی می‌فرستاد. آن‌قدر کامل که لاکرتیا می‌توانست تک‌تک جزئیات آن مکان‌های مرموز را در ذهنش بسازد، پیش از اینکه حتی یک قدم در آن‌ها بگذارد. هر نامه‌اش، دریچه‌ای بود به دنیایی که گابریلا پیش از او کشف کرده بود. وعده‌ی دیداری که مثل نورِ امیدی در تاریکیِ انزوایش می‌درخشید. و حالا، امروز موعود بود. امروز قرار بود او را برای اولین بار در «پاتیل درزدار» ملاقات کند و از آنجا، همراه هم، گام در کوچه دیاگون بگذارند. هیجانِ این انتظار، بندبند وجودش را به لرزه درآورده بود...
در نیمه‌تاریکیِ اتاق، دو یاقوتِ سبز، ناگهان درخشیدند. سرش را بالا آورد؛ پنه‌لوپه، گربه‌اش، نه با قدم، که با سایه‌ای از تاریکی بیرون آمد، و به نرمی، خودش را به ساق پایش مالید. «میو»ی کوتاهی کشید. انگار او هم این شورِ پنهان را در تار و پودِ عمارت حس کرده بود. پنجه‌های ظریفش، نرم و مطمئن، روی ساق پایش نشستند. او همیشه کنارش بود؛ نگهبانِ خاموشِ اسرار. همدمی که می‌دانست چیزی عظیم، چیزی که تاریکیِ عمارت را خواهد شکست، در شرف وقوع است. و حالا، لرزشِ ملایمِ پنجه‌هایش، گواه بر این بود که جادو، حتی پیش از دیدن، در هوا جاری‌ست.
خودش را در کوچه‌ای آرام و سنگفرش‌شده، زیرِ نورِ کم‌رمقِ چراغ‌های گازیِ خیابان، کنارِ دیواری کهن و باشکوه، یافت. «پاتیل درزدار». کافه پاتیل درزدار، در نگاه اول، تنها یک ساختمان کهنه و نامرتب در میان کوچه‌پس‌کوچه‌های لندن بود. اما حس پنهان پشت آن نمای فرسوده، بلافاصله خودش را به او نمایاند. پنی، توی بغلش، نه فقط لرزشِ بدن، که لرزشِ هوایِ سرشار از رمز و راز را حس می‌کرد. گوش‌هایش سیخ شده بودند، و بینیِ کوچک و خیسش، هر موجِ پنهانی از بو را ردیابی می‌کرد.
وارد شد. بوی عجیبی از مخلوط نوشیدنی‌های کهنه و بخار از همه‌جا به مشام می‌رسید. نورِ شومینه، رقصِ سایه‌هایی دلنشین را روی دیوارها می‌انداخت. جمعیت غریبی بود؛ چشمانی که بیش از حد برق می‌زدند، لباس‌هایی که به طرز عجیبی از مد افتاده بودند یا شاید هم هرگز مد نبودند.
چشمانش به نورِ کم عادت کرد. در میان همهمه، چشمش به موجودی افتاد که پشت پیشخوان، لیوان‌ها را پاک می‌کرد. قامتش خمیده بود و گوش‌هایش بیش از حد بزرگ. دابی! نامش در ذهنش طنین‌انداز شد.
به سمتِ پیشخوان رفت و پرسید: «سلام دابی، گابریلا کجاست؟»
دابی، با دیدنش، لبخند محوی زد. «سلام بلک بانو! دابی! دابی می‌دونست که شما میاین!» صدایش، کمی تندتر از حد معمول، اما پر از هیجان و خوش‌آمدگویی بود. با اشاره به گوشه‌ای دنج از کافه، نزدیکِ شومینه، گفت: «بانو پرنتیس... اوه، بانو پرنتیس! ایشون در حالِ صحبت درباره‌ی اینن که چطور دابی رو جنِ خونگیِ خودشون کنن!»
آنجا، هاله‌ای از موهای قرمزِ آتشین، مثلِ شعله‌ای از شور و زندگی، می‌درخشید. قلبش تندتر زد؛ تپشِ یک پرنده‌ی آزاد. پنی، از بغلش بیرون جهید، با یک جست‌وخیزِ آرام از میانِ هوایِ سحرآمیز، و نرم، خودش را به سمتِ آن هاله کشاند. گوش‌هایش به شدت سیخ شده بود و دمِ بلندش، با حرکاتی مرموز، در هوا به این سو و آن سو می‌رفت. او بویِ ماجراجویی را تعقیب می‌کرد.
گابریلا، پشت میزی چوبی، میانِ چند نفر نشسته و غرق صحبت بود. از برقِ چشمانش، حتی از این فاصله، شور و اشتیاق موج می‌زد؛ همان شور و اشتیاقی که از تک‌تک نامه‌هایش می‌تراوید و حالا در چهره‌اش به وضوح نمایان بود.
پنی، پیش از او، به سمتش حرکت کرد و با ناز، خودش را به پای او مالید. گابریلا، در میانِ کلامش، خم شد و با نوازشی آرام، به گربه‌اش خوش‌آمد گفت.
در میانِ آن جمع، برای چند لحظه، نگاهش در نگاه فردی گره خورد. چشمانی مرموز با نگاهی خاص، که از خاطری دور، آشنا می‌نمودند. لحظه‌ای تداعی شد، اما بعد، نگاهش را گرفت و به سمتِ گابریلا رفت.
«سلام گابریلا.»
گابریلا سرش را بلند کرد. چشمانِ درخشانش، از عمق بحث، به برقِ شناسایی او تبدیل شد. لبخند ملیحی بر روی لبش نشست. «لاکرتیا! بالاخره رسیدی! می‌دونستم که دقیقاً سر وقت میای!» صدایش، پر از سرزندگی و انرژی بود، همان‌طور که از نامه‌هایش انتظار می‌رفت.
گابریلا با لبخند به آن چند نفر نگاهی انداخت و با اشاره‌ای کوتاه، از آن‌ها خداحافظی کرد و سپس به سمت لاکرتیا آمد. پنی، با یک جهشِ چابک، روی پایش پرید. بوی چوب سوخته و گرمای آتش، توی این لحظه، آرامشی عمیق را به قلبش آورد.
لاکرتیا چشمکی زد و گفت: «فکر کنم الان یه نوشیدنی بهمون بچسبه.» گابریلا با خنده سر تکان داد و دابی، با همان شور و حرارت همیشگی، دو لیوان بخارآلود و خوش‌بو آورد. بویِ شیرین و عجیبِ نوشیدنی، مشامش را پر کرد.
گابریلا با شیطنت پرسید: «خب لاکرتیا، آماده‌ای؟» و نگاهی به پنی انداخت. «کوچه دیاگون منتظر مونه.»
با هیجانی که سعی توی کنترلش نداشت، سرش را تکان داد. «آماده‌تر از همیشه. فقط بگو چطور؟»
صدای خنده‌ی گابریلا، در فضای کافه پیچید. «خب، اینجاست که پاتیل درزدار راز خودش رو برملا می‌کنه.» او از روی صندلی بلند شد و با اشاره به فضایِ مرموزِ پشتِ کافه، به او فهماند که باید دنبالش برود. پنی، با یک جهشِ چابک، از روی پایش پرید و آن‌ها را دنبال کرد.
گابریلا، نه با لمسِ چیزی مادی، بلکه با حرکتی سیال و نامرئیِ عصایِ جادویی‌اش در هوا، به فضایی خالی، درست در انتهایِ کافه، جایی که به نظر می‌رسید تنها یک دیوارِ معمولی است، اشاره کرد. نوکِ عصا، نوری خیره‌کننده پخش کرد و در یک نقطه‌ی نامرئی در فضا متوقف شد. لحظه‌ای بعد، هوا به لرزه درآمد. نه با صدایی گوش‌خراش، بلکه با زمزمه‌ای عمیق و موزون، گویی که تار و پودِ واقعیت در حالِ کش آمدن است. حس خنکی مرموزی پوستش را نوازش کرد. شکافی باریک، از جنسِ نورِ محض، پدیدار شد؛ شکافی که از میانِ آن، بویی از ناشناخته‌ها و صدایِ دلنشینِ هیاهو به مشام می‌رسید؛ بویِ کتاب‌های تازه و نو، چوبِ سحرآمیز، و چیزی شیرین، شبیه به بویِ گل‌های تازه، که در هوایِ نمناکِ شب می‌رقصید. پنی، موهایش سیخ شده بود، نه از ترس، که از حسِ یک کشفِ بزرگ. چشمانِ سبزِ درخشانش، میخِ شکاف شده بود، گویی او هم جادو را با تمامِ سلول‌هایش حس می‌کرد.
«این راهیه که به کوچه دیاگون باز می‌شه،» گابریلا با چشمانی که حالا از برقِ کنجکاوی می‌درخشیدند، گفت. «اما برای اینکه کامل باز بشه، به کمی جادو نیاز داریم. جادویِ دوستی، و البته، یک دلیلِ مهم برای ورود.» او به نامه‌ی پذیرشِ هاگوارتز توی دستش اشاره کرد.
و بعد نگاهی عمیق به او انداخت، نگاهی که پر از اطمینان و دعوت بود، و بعدش دستش را به سمتش دراز کرد. «بیا لاکرتیا. این دروازه فقط با حضورِ کسانی که واقعاً متعلق به اون هستن، و دلیلی برای ورود دارن، کامل باز می‌شه.»
دستش را گرفت. حسِ گرمی و اعتماد، مثلِ جریانی از برقِ زندگی، در رگ‌هایش دوید.
به محض اینکه هر دوشان پا به آستانه‌ی شکاف گذاشتند، لحظه‌ای همه‌چیز ساکن شد. سپس، فضایِ خالی با سرعتی باورنکردنی به لرزه درآمد و شروع به باز شدن کرد، گویی جهانی ناپیدا در انتظارشان نفس می‌کشید. در نوری که از آن سویِ شکاف می‌تابید، تبدیل به گردابی از نور طلایی محو می‌شد. صداها بلندتر شدند، تبدیل به سمفونیِ زندگی، سمفونیِ صدها زمزمه و خنده و جیرینگ‌جیرینگِ سکه‌ها. نورِ بیشتری از ورایِ شکاف به داخلِ پاتیل درزدار تابید و بویِ تازه‌ای از کاغذ، مرکب، و شیرینی‌های جادویی توی فضا پخش شد؛ پنی، با یک جهشِ بلند، از میانِ پاهایشان رد شد. چشمانِ سبزِ درخشانش در نورِ طلاییِ شکاف می‌درخشید، گویی او، پیش از همه، رازِ کوچه را حس کرده بود. اولین موجودِ زنده‌ای که واردِ کوچه شد.
بادِ ملایمی از درونِ کوچه به صورتش خورد و موهایش را به رقص درآورد...

***

هدف این مرحله اینه که تازه وارد ها با باقی اعضای فعال سایت آشنا بشن و به نظرم شما این موضوع رو به خوبی توی پستت نشون دادی! و همین حالا هم از دوتا از اعضای فعال سایت توی پستت استفاده کردی. آفرین!

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 17:20:20
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 21:41:53
Only Raven



پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1404 10:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تقریبا یک هفنه از زماتی که جغد خانوادگیمان پکس نامه ی پذیرش سال جدیدم را آورده بود میگذشت .
اوایل سپتامبر بود و هوا به طرز بسیار عجیبی در لندن سرد و بارانی شده بود .

در خانواده ی قدیمی و با اصالتی مثل بلک انتظار همراهی برای خرید وسایل مورد نیاز در کوچه ی دیاگون تقریبا امری خودخواهانه محسوب می شد .
چرا که هر روز در این باره صحبت می شد * کوچه ی دیاگون به یاد ماندنی ترین جایی است که یک جادوگر می بیند *
مادرم هر صبح کذایی این جمله را تکرار می کرد به طوری که چشمانم عاجز و تنها گوش هایم به تنهایی می توانست مسیر این کوچه را بیاید .

امروز پنجم سپتامبر است .
هوا ابری و گاهی نم نم باران احساس می شود .
دستم را از پنجره ی اتاقم به سوی هوای تازه دراز میکنم .


دور میدان ایستاده ام و مغازه ی رنگ و رو رفته و کثیفی را از دور میبینم .
به سمت کافه راهی میشوم , قبل از اینکه سیلاب مرا با خود ببرد وارد کافه ی قدیمی میشوم .
با ورودم به کافه متوجه ی نگاه های خیره , رمز آلود و منفور افراد میشوم
نا خود آگاه سرم را پایین می اندازم
مطمئنا همه ی افراد حاظر در این جمع مرا می شناختند و البته خانواده ای که در دوران سیاهی رغبت زیادی نسبت به لرد سیاه از خود نشان می دادند .

نگاهم به سمت فردی چرخید که سرش را پایین انداخته بود .
ادم عجیبی به نظر می رسید و ظاهری شاید متفاوت .
قدی بلند شاید دو متر .

به سمت او روانه شدم و پاهایم زیر نگاه جادوگران دیگر سست و کرخت شده بود .

با صدایی که انگار از چاه می آمد شروع به صحبت کردم * ببخشید ؟ شما میدونید راه کوچه ی دیاگون از کجاست ؟*

با لبخندی اروم به سمتم برگشت
+ سلام ... البته که میدونم خانم ..... راستی اسمت چی بود ؟
_ من..من آندرومدا هستم
+ خوشبختم منم آقای تال هستم ... راستی میخوای بری کوچه ی دیاگون ؟

آروم سرم رو به نشانه ی تایید تکون دادم

آقای تال از روی صندلی بلند شد .
صدای کر کننده ی جیغ های صندلی تمامی نگاه ها را به سمت ما معطوف کرد .
آقای تال به آرامی مرا به سمت دری در انتهای راهرو راهنمایی کرد .

روبرویم جز چند تکه آجر چیز دیگری نمی دیدم .
با تعجب به او نگریستم .
که چوب دستی از آستین هایش در آورد و چند ضربه در کمال ناباوری به دیوار زد .

. با لبخندی به من نگاه کرد
+ به کوچه ی دیاگون خوش امدید.

***
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آندرومدا بلک در 1404/5/31 10:19:59
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/31 10:22:05
i give yo a chance DIE or DIE
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1404 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بلخره.. بعد از چند روز گشتن تو کوچه های لندن اون مغازه لعنتی رو پیداکردم.
به طرف مغازه رفتم و از سر تا پایین نگاهی بهش انداختم
با خودم مکسی کردم و گفتم: چطوری هنوز اینجا سالمه؟
اون مغازه با دیوارهای سنگی کثیف و دری چوبی کهنه و تابلویی که بالای در خودشو نشون میداد
پاتیل درز دار
با خودم گفتم: چرا پاتیل درز دار؟ اسم قحط بود مگه
بیخیال با قدم های آهسته درو باز کردم و نگاهی به داخل کردم
تو مغازه باری قدیمی و میز صندلی های چوبی دیده میشد
شنیده بودم برای این که وارد کوچه دیاگون بشم باید از این کافه برم
همین که وارد شدم همه جا ساکت شد و با نگاهی سرد و ترسناکی بهم زل زدن،ولی بعد برگشتن دوباره سر کار خودشون و صدا های صحبتشون پخش شد
کافه خیلی شلوغ بود و خیلی ادم با لباس های عجیب غریبی اونجا بودن
با لباس های سیاه و کهنه ای
با کلاه های بلند و بزرگی.
بعد از نیم نگاهی به اینور و اونور وقتش شده بود به کوچه دیاگون برم،ولی نمیدونستم چجوری برم برای همون فکر کردم از یک نفر بپرسم بهتره
نگاهی به همه انداختم و یک نفر به چشمم اومد
اون گوشه ،کنار دیواری با تابلو های قدیمی ایستاده بود
مردی پیر با مو و ریش های سفیدو بسیار بلند عینکی نیم هلالی هم به چشمش زده بود
به طرفش رفتم و گفتم: سلام
مرد برگشت و با نگاهی ارام و لبخندی مهربانانه بهم نکاه کرد و گفت: - سلام پسر جوان تو کی هستی؟
با لبخندی بر لب گفتم: - من کدمیوس پورال هستم
و به کمکتون نیاز دارم
آن پیر مرد با نگاهی تفکرانه لبخندی بهم زد و گفت:
- کدمیوس پورال؟ چه اسم اشنایی منم پروفسور البوس دامبلدور هستم چه کمکی میتونم بهت کنم؟
- خوشبختم اقا. ممنون میشم اگه راه کوچه دیاگون رو بهم نشون بدید
- کوچه دیاگون؟ اولین بارته داری میری کوچه دیاگون؟
- بله. میخوام چندتایی وسیله برای مدرسم بخرم
- باشه دنبالم بیا
دامبلدور با سرعتی به پشت کافه رفت و منم دنبالش راه افتادم
به یک حیاط کوچیکی که با دیوار اجری سفید بسته شد
به طرف آن دیوار رفت و با چوبدستی اش به چند اجر زد
اجر ها یکی یکی کنار رفتن و دری به کوچه ای بلند
باز شد
دامبلدور نگاهی بهم کرد و گفت:
- خوش اومدی به کوچه دیاگون. امیدوارم سال خوبی داشته باشی
با لبخندی گرم و صمیمانه نگاهی کردم و گفتم:
- خیلی ازتون ممنونم
لبخندی زد و گفت
- امسال میبینمت

***

بالاخره یا بلخره؟ مسئله این است! (شوخی می‌کنم، خیلی خوب نوشته بودی)

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.[/b]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/30 7:26:33
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1404 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
داشتم چای می نوشیدم که مادرم، ترسا بابین صدایم کرد:(( ملینداااا، می شود نامه ها را بیاوری؟)) همان طور که فنجان چای را در نعلبکی می گذاشتم جواب دادم:(( حتماً مادر!)) و بعد به سمت در رفتم؛ نامه ها روی پادری جا خوش کرده بودند؛ آنها را برداشتم و همان طور که نگاهشان می کردم به سمت اتاق خواب مادرم راه افتادم؛ ۵ تا نامه بودند: یکی از طرف خاله کاساندرا که در نیوزیلند زندگی می کرد، ۲ تا از طرف مامور مالیات، یکی از طرف پدر که برای کار به جامائیکا رفته بود و دیگری..... از طرف.... هاگوارتز؟
هاگوارتز دیگر کی هست؟ نگاهی به اسم گیرنده انداختم؛ وای... ملیندا بابین؟ این، برای من هست؟
دیگر به اتاق مادرم رسیده بودم؛ پس در زدم و وارد شدم؛ به مادرم گفتم:(( مادر، این ۴ تا برای شما هست اما نامه ای هم برای من آمده؛ می شود بروم و در اتاقم بخوانمش؟)) او با تعجب گفت:(( باشه.))
_ ممنون.

_ _ _
در اتاقم:
من به کلمات نامه چشم دوخته بودم و منتظر بودم غیب شوند و بفهمم همه ی آنها فقط ساخته ی تخیلاتم بوده باشد؛ اما هیچ کدام غیب نشدند.
دلیل تعجبم این بود که در نامه نوشته شده بود من قرار است یک جادوگر شوم؛ یک جادوگر؟ واقعاً؟ امکان ندارد!
اما یکهو کلماتی در پایان نامه پدیدار شدند: اگر باور نداری، به سمت گوشه ی پایین سمت چپ پنجره ی اتاقت برو و گربه را نگاه کن.
چی؟ چطور ممکن هست؟
باشه. نگاه می کنم.
با ناباوری به همان سمت رفتم و در کمال تعجب گربه ای راه راه را دیدم که به من زل زده بود؛ بعد کم کم تغییر شکل داد و به پیر زنی... زیبا تبدیل شد.
وای دیگه مطمئن بودم دارم خواب می بینم؛ نیشگونی از خودم گرفتم و مطمئن شدم خواب نیستم. بعد کلماتی دیگر روی کاغذ نامه که هنوز در دستم بود شکل گرفت:
فردا، ساعت ۱۲:۰۰، مترو، بوفه
(تنها آنجا باشید)
باشه،می خواهی من را ببینی؟ حتماً.
سریع به طرف اتاق مادرم رفتم و گفتم:(( مادر، می شود فردا به ایستگاه قطار برویم؟ قرار است دوستم را ملاقات کنم.)) مادرم به من نگاه کرد و گفت:(( دوستت؟ ملینا را می گویی؟ همانی که سال قبل به نیویورک رفت؟))
_ آممم.... بله؛ همان را می گویم.
+ باشد.
_ و اینکه گفت که تنها بروم پیشش؛ چون.... چون یک غافلگیری خاص برایم دارد.
+ باشد.

_ _ _

فردا
چهارشنبه
ساعت ۱۱:۵۵ دقیقه :
((خداحافظ مادر)) در حالی که برای مادرم دست تکان می دادم از ماشین دور شدم و وارد مترو شدم و به سمت بوفه رفتم.
صبح زود بیدار شده بودم تا مبادا دیر نکنم؛ می خواستم سر وقت به آنجا برسم.
وقتی به بوفه رسیدم، مردی، بهتر است بگویم پیرمردی احتمالا ۹۰ و خرده ای ساله به ریش و موهای بلند سفید و لباس سفید ترش، آنجا ایستاده بود؛ تا چشمش به من افتاد، لبخند روی صورتش بیشتر کش آمد.
شک نداشتم احتمالا آقای هاگوارتز ایشان بودند؛ زیرا هیچ نشانی از اینکه کی قرار است منتظر من باشد و یا هاگوارتز کیست، در نامه نبود.
به سمت پیر مرد رفتم و پرسیدم:(( آقای... هاگوارتز؟)) پیرمرد با این حرف من قهقهه آرامی زد و دستی به ریشش کشید و جواب داد:((نه! نه! هاگوارتز اسم کسی نیست؛ اسم مدرسه ی جادو آموزی هست؛ احتمالا نویسنده ها دوباره فراموش کرده اند که توضیح دهند هاگوارتز کجا هست. بگذریم من آلبوس دامبلدور، مدیر هاگوارتز هستم؛ شما هم حتماً باید ملیندا بابین باشید درست هست؟))
_ آهان.. بله
+ خیلی هم عالی! خب، من یک نامه هم برای مادرت فرستادم تا توضیح دهم که کجا می رویم تا نگرانت نشود.
_ ام.. نباید اول رضایت می گرفتید؟ وایستید! قرار هست جایی برویم؟ +بله. با من بیا
دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:(( نه! من تازه با شما آشنا شده ام و حتی هنوز دقیق نمی شناسمتان؛ چرا باید دنبالتان بیایم؟))
او جواب داد:(( اوه! باشه. پس، به من بگو چی رضایتت را جلب می کند؟))
_ ام... فهمیدم!
گوشی ام را در آوردم و با مادرم تماس گرفتم و وقتی جواب داد گفتم :(( مادر، رسیدی خانه؟))
_ ملیندا! بهت افتخار می کنم. همیشه می دانستم بالاخره یک روز این اتفاق می افتد
+ چی؟
_خب، ملیندا... من جادوگر نیستم؛ اما پدربزرگ و مادربزرگ تو، یعنی پدر و مادر من، هر و جادوگر بودند و من نیمه ی جادوگری داشتم که رسیده است به تو
+ وای. انتظار همچین چیزی را نداشتم! باشه. خداحافظ
_ خداحافظ عزیزم
گوشی را قطع کردم و برگشتم طرف آقای دامبلدور؛ دیگر شکی نداشتم و فهمیدم می توانم به او اعتماد کنم
لبخند زنان گفت:(( بزن که برویم.))

_ _ _
بازارچه
کافه پاتیل درزدار

بعد از آنکه با قطار به بازارچه رفتیم و آقای دامبلدور من را به کافه ای عجیب و غریب به نام پاتیل درزدار برد؛ من را به حیاط پشتی آنجا برد و گفت:(( خوش آمدی به بازارچه جادوگران.)) اما حیاط پشتی آنقدر کوچک بود که ۴ نفر به زور در آن جا می شد و با دیواری آجری او با چوبدستی اش به چند تا از آجر های دیوار ضربه زد و یکهو دیوار از جلوی مان کنار رفت و بازارچه ای عجیب نمایان شد.
آقای دامبلدور گفت:(( بزن بریم.))

پایان

***

داستانت جامع و قشنگ بود... پتانسیل اینو داری که نویسنده‌ی خوبی بشی، اما به شرطی که به نکاتی که میگم گوش بدی و حتما توی مرحله بعدی اصلاحشون کنی

نکته اول: برای دیالوگ ها نیازی نیست پرانتز بذاری یا از علامت جمع (+) استفاده کنی. اولِ دیالوگِ همه کرکتر ها یه خط (-) بذاری کافیه و برای اینکه با توصیفات جدا بشه، بعد یا قبل از مجموعِ دیالوگ ها، یه اینتر یا به اصطلاح همون خط فاصله میزنی تا دیالوگ از پاراگراف جدا بشه. اینطوری:
نقل قول:
- خداحافظ مادر

در حالی که برای مادرم دست تکان می دادم از ماشین دور شدم و وارد مترو شدم و به سمت بوفه رفتم.


نکته دوم: هنوزم زبان محاوره ای و ادبی رو باهم قاطی کرده بودی، اما این موضوع به کنار... توی نوشته‌ت، اگر میخوای بدنه داستانت به زبان ادبی باشه مشکلی نداره که دیالوگ هاشو عامیانه بنویسی. اصولا دیالوگ ها به زبان ادبی نوشته نمیشن مگر اینکه بخوایم ازش طنز بسازیم یا کرکترش یطوری باشه که همش ادبی صحبت کنه.

فعلا سعی کن اینارو رعایت کنی تا ببینیم چی میشه. و من بازم همون‌طور که گفتم، اینبار پستت رو تایید می‌کنم چون اون پتانسیل لازم رو دیدم... ولی اگر توی مرحله بعدی این نکاتی که گفتم رو رعایت نکنی، پستت تایید نمیشه.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملیندا بابین در 1404/5/9 20:47:21
دلیل: غلط املایی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/9 21:49:20
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 تیر 1404 11:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
قرار بود جینی با پرسی دو نفره به خرید بروند.

-پس چی شد جینی وقتی رفتی دم اتیش پودرو بریز پاتیل درزدار رو رسا اعلام کن حواست باشه تا وقتی منو ندیدی،از توی شومینه بیرون نیا.

جینی کلافه چشم هایش را در کاسه چرخاند .
-باشه دیگه پرسی بار اولم که نیست.
-فقط می خوام همه چیز طبق برنامه پیش بره.
-راستی به نظرت من تو کدوم گروه می افتم.
-نمی دونم جینی ی هفتس فقط همینو میگی .

جینی ناراحت اه کشید
.
پرسی شرمگین شد گفت:ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم ،به نظرم تو ممکنه بیفتی توی گرینفیدور چون همه اونجاییم .

جینی خندان سر تکان داد.

پرسی پودر را ریخت فریاد زد:پاتیل درزدار .

نوبت جینی شد خواست پودر را بردارد نگاهی به ظرف انداخت دلش هری ریخت .
فریاد زد:مامان

مالی که قیافه ی نگران جینی را دید پرسید:چی شده دخترم؟

جینی ظرف را به او نشان داد:تاریخ انقظاش گذشته حالا چیکار کنیم؟

مالی هم نگران شد:نمیدونم پرسی هم حتما تا حالا فهمیده و دارد راهی پیدا میکند.

همان موقع پرسی از درون اتش بیرون امد .

جینی نفس راحتی کشید:پرسی تاریخ انقضای پودر دودکش گذشته .

پرسی گفت خودم می دونم .

مالی پرسید کجا رفتی ؟

پرسی جواب داد:نمی دونم خونه ی یکی از جادوگرا بود شانس اوردم خونه نبودن از پودر دودکش اونا استفاده کردم و برگشتم .

مالی گفت:شانس اوردی .
سپس رفت به اتاقش و با یک بسته پودر دودکش جدید برگشت .
-داشت تموم می شد برا همین دفعه ی پیش یکی جدیدش روگرفتم .

سپس ظرف رابه سمت پرسی گرفت و او وارد پاتیل درزدار شد.

حالا نوبت جینی شد مقداری پودر روی اتش ریخت و فریاد زد پاتیل درزدار.

حس می کرد دارد دور خود می چرخد،پرسی را دیداز درون شومینه بیرون امد و همراه با او به طرف ورودی گذر دایاگن رفت پرسی چوب جادویش را دراورد خواست به اجر بزند ولی مکث کرد به جینی نگاه کرد و گفت:مهم نیست توی کدوم گروه می افتی در هر صورت من به تو افتخار می کنم،چوب جادویش را به اجر زد و گذر دایاگن پدیدار شد.


---
حقیقتا ماجرای جالب و خلاقانه‌ای بود! ولی آخرم که راه ورود به کوچه دیاگون رو پیدا نکردی.
ولی با ارفاق بسیار زیادی و فقط چون خوب نوشته بودی، تاییدیه این مرحله رو می‌دم.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/24 19:08:48
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 21 تیر 1404 22:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بعد از برادر هایش حالا نوبت لیلی بود که وارد شود.
چند روزی بود مدام درباره‌ی کوچه‌ی دایاگن و هاگوارتز حرف میزد.

وارد شومینه شد،پودر را ریخت و با صدای بلند و رسا گفت:
_پاتیل درزدار

حس میکرد در حال کشیده شدن داخل چیزیست و مدام میچرخد.
دیگر داشت عادت میکرد و چندباری میشد که حالش به هم نمیخورد.

بالاخره توانست جیمز و البوس را ببیند. دوده ها را از روی لباسش تکاند و وارد پاتیل درزدار شد.
کمی بعد از رسیدن پدر و مادرش، سر میزی نشستند و در زمانی منتظر خوانواده ویزلی بود باتربر سفارش دادند.
هرچه صبر کردند،سر و کله‌ی ‌(قرمز) ویزلی ها پیدا نشد.

لیلی که کم‌کم حوصله‌اش سرامده بود،از البوس پرسید:
_میای قبل از اینکه بقیه بیان جلوتر بریم؟

البوس که خودش هم کلافه شده بود، به نشانه تائید سر تکان داد.

لیلی که دوباره سر ذوق امده بود گفت:
_مامان!میشه تا بقیه بیان منو البوس بریم ؟ جیزی نمیخریم!

_باشه ولی خیلی دور نشید که پیداتون کنیم

_باشه

لیلی مثل فشنگ پرید و به سرعت البوس رو هم بلند کرد ، رفت سمت ورودی و شروع کرد به حرف زدن

_خیلی دوست دارم بدونم چوبدستیم چه شکلیه و مغزش چیه. به نظرت تو کدوم گرو...

البوس با کلافگی گفت:
_توروخدا دوباره شروع نکن سه روزه همین جمله رو تکرار میکنی!

البوس متوجه ناراحت لیلی شد

‌_دوست دارم باهم حرف بزنیم قبول دارم خودمم خیلی ذوق داشتم ولی نه اینکه همین جمله رو هی تکرار کنی!

ضربه ای به بازوی لیلی زد و گفت:
به خواهر که بیشتر ندارم !
_نمیدونم شاید مثل مامان و بابا جیمز یا بقیه بیوفتی گریفیندور شایدم مثل من بر اساس این عمل نکنی

لیلی لبخندی زد و گفت:
راست میگی ببخشید.

وقتی به در رسیدند البوس کمی مکس کرد‌.

لیلی گفت:
_پس منتظر چی‌ای بازش کن دیگه!

_گفتم شاید تو بخوای انجامش بدی.

لیلی که هم گیج شده بود و هم ذوق زده گفت:
_من که هنوز چوبدستی ندارم.!

_ولی فکر کنم من یکی دارم.

_ولی...مطمئنی اشکال نداره؟

_اگه به کسی نگی بعید میدونم(مثلا مامان)

_باشه!

البوس چوبدستی‌اش را به لیلی داد و شروع کرد به توضیح دادن:
_سه ضربه به...

_خودم میدونم!

و با نوک چوبدستی به اجر ها ضربه زد و اجر ها مثل همیشه به طرز شگفت انگیزی کنار رفتند و سنگفرش کوچه دیاگن را نمایان کردند.



[میخواستم متفاوت باشه و یبارم پاک شد و دوباره نوشتم🫣]

---
اوه متاسفم که مجبور شدی دوباره بنویسی. ولی تبریک می‌گم، در تلاش دوباره هم تونستی داستان خوبی بنویسی!
فقط یه چیز برای گفتن دارم اونم اینه که وقتی جمله‌ای به پایان می‌رسه حتما آخرش علائم نگارشی پایان‌دهنده مثل علامت تعجب، علامت سوال، ویرگول نقطه یا سه نقطه بذار. بعضی از جملاتت این توشون رعایت نشده بود.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/4/21 22:38:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/21 23:56:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/21 23:57:31
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 21 تیر 1404 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از ۶ ساعت تو اتوبوس بودن حس میکردم بدنم جزی از اتوبوس شده و نمیتونم از صندلی بلند شم ، بعد از ترمز اتوبوس در ترمینال از خواب بلند شدم ، دستی به صورتم کشیدم و عرق های صورتمو پاک کردم

- ناشناس: آقا لطفاً یه جوراب میخرید؟

سرم رو چرخوندم و به سمت خانوم مسن نگاه کردم

من : ببخشید نفهمیدم چی گفتین ...

پیر زن : پسر جان ! ... جوراب نمی‌خری؟

به چشماش نگاه کردم و با خودم گفتم اگر نخرم مطمئنم حتی به نزدیکی هاگوارتس هم نمیرسم ، چون مشخصه که دعا هاش بشدت گیراس

من : بله بله حتما ... این یکی رو میرم

بعد از اینکه از کیفم چند پوند در اوردم و به پیرزنه دادم کیفو انداختم رو کولم و اروم از اتوبوس خارج شدم

امروز یکی از گرم ترین روزای تابستون بود و حس می‌کردم که ۲-۳ کیلو کم کردم از شدت عرق

به طرف دکه رفتم و از اونجا یه بطری اب برداشتم و شروع کردم به اب خوردن

نزدیک جاده شدم و منتظر تاکسی وایسادم

داشتم اروم با خودم میگفتم
- خیلی گرممهه

و این بار شانس بهم رو کرد و یه تاکسی نو رسید و من و سوار کرد ، از قضا این تاکسی کولر هم داشت و روشن کرده بود

بعد از گذشت ۳۰ دقیقه از میدان راسل رسیدم به اطراف پاتیل درزدار

سه پوند از جیبم در اوردم و به راننده تاکسی دادم
- بفرمایید ...

اروم در رو باز کردم و باز هم من موندم گرمای جهنمی

وارد یکی از کوچه ها شدم که طبق نقشه باید یک جور میانبر می بود ، بعد از گذشتن از سه کوچه نهایتاً رسیدم به پاتیل درزدار وارد میشم و انگار همه ی چشم ها به من خیره میشه ، از خجالت سریع همونو با کوله میرم تو دستشویی ببینم مشکل چیه ، تو آینه میبینم که کفتر های نازنین به موهای من رحم نکردن و منم انقدر سرگرم پیدا کردن مسیر بودم که اصلا نفهمیده بودم که تقریبا جایی از موهام از دست کبوتر ها در امون نبوده .

سرم رو میتکونم و یه ابی به سر و روم میکشم

وقتی میخواستم از دستشویی بیام بیرون یهو انگار به یه دیوار برخورد کردم

سرم رو رو به بالا کردم و نگاهی انداختم فردی قد بلند با موهایی مشکی داشت نگاهم میکرد و قبل از اینکه من چیزی بگم گفت

- بلاخره پیدات کردمم ...
من رو بلند کرد و گفت

- من سیریوس بلک هستم ، دامبلدور من رو فرستاد تا راهنماییت کنم

ابرو هام از تعجب بالا رفت

- از دیدن شما خوشحالم اقای بلک ، من سیریوس هستم .... چیز یعنی من مایکم ... مایک چمبرز

سیریوس بلک لبخندی زد و خطاب به من گفت

- بیا بریم ... امروز کار های زیادی داریم که انجام بدیم

از در پشتی خارج شدیم و رسیدیم به یه دیوار

- مایک ، خیلی دقت کن و سعی کن ترتیب اجر هارو یاد بگیری

نزدیک تر شدم و تمام تمرکز رو صرف حفظ کردن ترتیب لمس اجر ها کردم

- امیدوارم یادم بمونه آقای بلک ...


---
کلیت پستت و توصیفاتی که داشتی خیلی خوب بودن. فقط کاش یکم بیشتر در مورد خواسته‌ی اصلی این تاپیک، یعنی تعامل و ارتباطت با سیریوس می‌نوشتی. با ارفاق می‌ذارم از این مرحله عبور کنی اما یه توصیه برات دارم که امیدوارم بهش توجه کنی. اونم اینه که وقتی جمله‌ای به پایان می‌رسه حتما آخرش علائم نگارشی پایان‌دهنده مثل علامت تعجب، علامت سوال، ویرگول نقطه یه سه نقطه بذار. درست نیست که جملات بدون علائم نگارشی رها بشن. مثلا:
نقل قول:
سیریوس بلک لبخندی زد و خطاب به من گفت

- بیا بریم ... امروز کار های زیادی داریم که انجام بدیم

از در پشتی خارج شدیم و رسیدیم به یه دیوار

- مایک ، خیلی دقت کن و سعی کن ترتیب اجر هارو یاد بگیری

سیریوس بلک لبخندی زد و خطاب به من گفت:
- بیا بریم ... امروز کار های زیادی داریم که انجام بدیم!

از در پشتی خارج شدیم و رسیدیم به یه دیوار.
- مایک، خیلی دقت کن و سعی کن ترتیب اجرها رو یاد بگیری.


می‌بینی؟ همه‌ی جملات رو با علائم نگارشی تموم کردم.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/21 14:32:09
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1404 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
صبحی سرد، بسیار سرد. نه فقط چون زمستون بود – بلکه چون یک آدم‌برفی اسکاندیناویایی با شال‌گردن صورتی (نشانه‌ی خجالت‌زدگی) وسط خیابون‌های لندن ایستاده بود و با صدای یخ‌زده‌اش فریاد می‌زد:

«به نام اِلسا و تمام خدایان یخ‌زده، کوچه‌ی دیاگون کجاست؟!»

رهگذران با وحشت از کنارش رد می‌شدن، بعضی با زمزمه‌هایی مثل: «اون... حرف زد؟!»، و بعضیا فکر میکردن این فقط یه آدمه که لباس آدم برفی پوشیده... نمی‌دونم چطوری

بم که تمام شب رو روی نقشه‌ی جادویی دنبال یه «نشون کوچیک به اسم ورودی کوچه» گشته بود، سرانجام تصمیم گرفت از تنها کسی کمک بخواد که خودش یه‌بار تو فرار از زندان با سگ شدن موفق شده بود: سیریوس بلک.
~~~
خانه‌ی شماره ۱۲ میدان گریمولد – چند لحظه بعد

بم دم در بود، البته نه دم به معنی دم، چون دم نداره، ولی بگذریم. چند بار زنگ زد، چند بار دکمه‌ی یخ‌پرت‌کنشو اشتباهی فشار داد و قفل در رو تبدیل به مجسمه‌ی یخی کرد.

ناگهان در باز شد. مردی با موهای مشکی در هم‌ریخته، چشمان خاکستری، و قیافه‌ای که انگار همین الان از مهمونی با گریم «راک استارِ شکنجه‌شده» برگشته، جلو اومد:

«تو دیگه چی هستی؟»

بم با صدای لرزون: «آدم‌برفی‌ام، بهم میگن بم. دنبال دیاگونم. راه رو گم کردم. لطفاً راهو نشونم بده، قبل از اینکه یخ بزنم. یعنی بیشتر.»

سیریوس ابرو بالا انداخت: «تو... یه آدم‌برفی‌ای که دنبال خرید وسایل مدرسه‌ست؟ مگه هاگوارتز به وسایل یخ‌زده نیاز پیدا کرده؟»

بم اخم کرد: «نه، فقط به آدم‌های باحال. و پرقند. و نیمه‌منجمد.»

سیریوس لبخند زد، یکی از اون لبخندهای معروف بلکی: «خب. سوار شو.»

بم گیج شد: «کجا؟»

و درست همون لحظه، سیریوس با یک سوت، موتورسیکلت پرنده‌ی مشهورش از آسمون فرود اومد. بم جیغ‌کشان با دمپایی (بله، بم دمپایی داره، نپرس چطوری!) سوار شد.
~~~
پنج دقیقه بعد، بالای بار خیابان چک‌کن

بم: «این روش ورود به کوچه‌ست؟ با موتور بکوبیم تو دیوار؟!»

سیریوس: «نه نه... فقط یه شیرجه‌ی آوانگارد.»

و بعد، بدون هشدار، سیریوس با موتور شیرجه زد به سمت دیوار آجری بین مغازه‌های خیابون چک‌کن.

بم جیغ زد: «اِلسااااااااااااااااااااا!»

اما به جای برخورد، دیوار به آرامی چرخید، باز شد، و آن‌ها درست وسط مغازه‌ی چوب‌دستی‌فروشی اولیوندر فرود اومدن. صاحب مغازه، که داشت چای می‌خورد، فنجون از دستش افتاد.

اولیوندر: «سیریوس! دوباره با موتور؟! دفعه‌ی قبل سقف منو ترکوندی!»

بم از موتور افتاد، روی زمین پخش شد، ولی سریع خودشو دوباره ساخت، مثل لگو. بعد برگشت سمت سیریوس و گفت:

«ممنونم. حالا می‌تونم وسیله‌هامو بخرم.»

سیریوس خم شد، بینی هویجی بم رو صاف کرد و گفت: «هر وقت خواستی، فقط صدای یه سگ گوگولی بزن. من میام.»

بم: «واقعاً صدا بزنم؟»

سیریوس: «آره، مثل: "اووووووووووف اوف!"»

بم نفس عمیقی کشید، صدای یخی بیرون داد: «اووووووووووووف اوف!»

مغازه منفجر نشد. ولی یکی از چوب‌دستی‌ها به صورت کاملاً تصادفی، خودش روشن شد و یک جغد رو توی مغازه به گوزن تبدیل کرد.

سیریوس با افتخار برگشت سمت بم: «تبریک می‌گم. تو رسماً وارد دنیای جادویی شدی.»
~
پایان – یا شاید فقط شروع یک زمستون خنده‌دار دیگه


---
جالب بود! اما از کجا سیریوس رو می‌شناختی و خانه شماره 12 گریمولد که نمودارناپذیره رو می‌تونستی ببینی، ولی نمی‌دونستی چطوری دیاگون بری؟

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/18 14:08:39
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1404 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
"چه کوچه‌های تو در تویی! از بس دور خودم چرخیدم، سرگیجه گرفتم! قطعا تک تک این سنگ‌فرش‌ها مرا می‌شناسند! دیگر نمی‌توانم!"
همان‌طور که کاسیوپا برای خودش غرغر می‌کرد و دور خودش می‌چرخید، چیزی را روی شانه‌ی خود حس کرد.
چیزی مانند یک دست، یک دست خیلی خیلی سرد.
"کسی آنجاست؟"
کسی دیده نمی‌شد. کاسیوپا از چیزی که حس کرده بود مطمئن بود. سعی کرد خود را نیشگون بگیرد که:

"به‌به، سلام برادرزاده‌ی خودم! چطوری به توی کله پوک دعوت‌نامه دادن؟ حتی فکرشم نمی‌کردم که اینجا ببینمت!"
"سیریوس، خودتم میدونی که من خیلی بهتر و باهوش‌تر و شجاع‌تر از توئم! نمیدونی؟"
"خیلی‌خب، دیگه کافیه. نظرت چیه کمکت کنم خانم جوان؟ به نظر میاد گم شدی، دخترک!"
کاسیوپا اما نمی‌خواست غرور خود را زیر پا بگذارد، اما مطمئنا نمی‌خواست 21 بار دیگر هم دور خود بچرخد!
"قبوله. ولی باید برام شکلات هم بخری!"
"باشه، باشه. یه شکلاتی برات بخرم که کیف کنی! (نقشه‌ی شیطانی سیریوس، خریدن لوبیاهای برتی‌باتز بود.امیدوار بود که طعم لجن دربیاید.)

*****
کاسیوپا به سنگ‌فرش‌های خیابان نگاه کرد. سعی کرد زیاد پایش را روی آن‌ها فشار ندهد، چون به احتمال زیاد می‌شکستند! برای خرید در دیاگون خیلی ذوق‌زده بود! اما فعلا وقتش نبود.
باید خودش را هرجور شده به پاتیل درزدار می‌رساند.

او از بد و بی‌راه گفتن خوشش نمیامد، ولی چه میشد کرد!؟
زانوی هردویشان خرد شده بود، و کم‌کم کاسیوپا داشت به این نتیجه می‌رسید که خود سیریوس هم نمی‌داند دارد کجا می‌رود!
"می‌دانی داری مارو کجا می‌کشانی؟"
"راستش رو بخوای، نه!"
کاسیوپا چشم‌غره‌ای به سیریوس بلک تحویل داد.
"خیلی‌خب، باشه، معلومه که میدونم دارم کجا میرم!"

*****

بعد مدتی طولانی از راه رفتن، بالاخره به پاتیل درزدار رسیدند.
انگار که آنجا بمب اتم زده‌اند! همه‌جا شلوغ بود و در آن روز گرم تابستانی، کاسیوپا حس می‌کرد می‌تواند روی کله‌ی خودش یک نیمروی خوشمزه بپزد!
"من که دیگر نای راه رفتن ندارم، صندلی پیدا کن بشینیم!"
کاسیوپا دو صندلی‌خالی‌ای را که به‌زور پیدا کرده بود عقب کشید و روی یکی از آن‌ها نشست.
"جدا از شوخی، ورودت رو به هاگوارتز تبریک می‌گم! امیدوارم مثل من یک جادوگر بزرگ بشوی! البته من که این‌طور فکر نمی‌کنم!"
"ممنون سیریوس. فکر نمی‌کردم بتوانم بدون تو به پاتیل درزدار برسم! و من هم در حد خودم ساحره‌ی درست و حسابی‌ای می‌شم، ولی نه به اندازه‌ی تو!"
سعی کردم با سیریوس مهربان باشم و کل‌کل نکنم، ولی انگار او نمی‌خواست!
"متعجبم که چطوری حتی به سر کوچه خودت را رسانده بودی!"
"سیریوس، اگه الان یه چوب‌دستی داشتم، نه‌تنها طلسمت میکردم، بلکه چوب‌دستی رو تا ته توی حلق مبارکت جا می‌دادم."

*****
صدای کشیده شدن چوب دستی سیریوس روی آجرهای دیوار برای کاسیوپا خیلی آرامش‌بخش بود، این تنها بخشی از ماجراجویی‌های بزرگ در انتظار کاسیوپا در هاگوارتز بود!
(و راستی اگر می‌خواهید درباره‌ی لوبیاهای برتی‌باتز بدانید...فقط بدانید که نتیجه‌اش زیاد جالب نبود.)

پ.ن.: سر نوشتن این داستان کلی دردسر داشتم، نوشته بودمش ولی کلا پاک شد.
بعد مجبور شدم 506 کلمه رو از اول بنویسم.
و مطمئن نیستم کاسیوپا چه نسبتی با سیریوس داره، هرجا یه چیزی نوشته بود، منم معتبر ترینش رو توی داستانم گنجوندم!
(مرسی که خوندین!)


---
مرسی از تو که نوشتی! اونم برای دومین‌بار. واقعا سخته بخوای داستانی که پریده رو از نو بنویسی. بهت خسته نباشید می‌گم!
توصیفات و دیالوگای خوبی داشتی، ولی در 99 درصد مواقع دیالوگا رو به زبان عامیانه می‌نویسیم نه کتابی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/9 16:11:06
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/9 18:24:33
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/9 18:35:23
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/3/9 19:33:54
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 22:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عالی بود! نه، واقعا عالی بود! از ساعت 4 عصر تا 9 شب بالای 97 بار اشتباه پیچیده بود!! و چون حوصله نداشت دیگه بقیه این اشتباهات رو نشمرد! کاملا پشیمون بود که تصمیم گرفته تنها بیاد تا اینکه بلأخره به پاتیل‌درزدار رسید! احساس می‌کرد کره زمین رو دور زده، و امیدوار بود کسی توی پاتیل‌درزدار باشه تا این همه راه رفتن بذای هیچ و پوچ نباشه. خوشبختانه شلوغ که نه ولی خلوت هم نبود.

اولین کاری که کرد، بدون نگاه کردن به اینکه کسی کنارشه یا اصلا صندلی که می‌خواد روش بشینه خالیه یا داره یکی رو زیر می‌گیره، این بود که خودش رو روی یه صندلی پرت کنه. تا نشست تا دم انفارکتوس میوکارد (همون سکته دیگه!)(نه رو کسی ننشسته بود) رفت رو برگشت!! مردی که اون ور میز نشسته بود با آرامش بهش گفته بود "سلام" ولی چون اینقدر سرگرم بدوبیراه گفتن به خودش بود نگاه نکرد که اونجا نشسته. مرد با لبخند گفت:
_ اوه! مثل اینکه ترسوندمت!
_ نه فقط‌... مهم نیست‌... اممم‌... سلام؟
_ سلام!(با لبخند) من ریموس لوپینم، استاد هگوارتس و‌... شکلات می‌خوری؟
و از جیب رداش یه بسته شکلات درمیاره. کریدنس هم که به مدت 5 ساعت جز فشار و ناسزا چیزی نخورده بود می‌گه:
_ ممنون منم هم‌... خب کریدنس بربون ام
_ خوشوقتم.
_ همچنین پروفسور.
کریدنس داشت تلاش می‌کرد مثل آدم شکلات رو بخوره نه مثل یه فراری از تیمارستان!
_ به سن و سالت نمی‌خوره اینجا پاتوقت باشه! احتملا واسه کوچه دیاگون اومدی. دانش‌آموز جدید هگوارتزی؟
_ آره، و به این نتیجه رسیدم اگه بخوام با این حافظم برم هاگوارتس احتمالا باید یه گشت واسه پیدا کردنم بزنن!
پروفسور لوپین آروم خندید و گفت:
_ چطور مگه؟
کریدنس هم از افتخار 97 بار مسیر اشتباه رو انتخاب کردنش گفت.
_ لاقل آخر مسیر درست رو پیدا کردی!
کریدنس در ظاهر خندید ولی توی ذهنش گفت:(شانسی پیچیدم!)
کریدنس که تازه نفسش تازه شده بود و یادش اومده بود واسه چی اینجاست از پروفسور لوپین پرسید:
_ ببخشید پروفسور، می‌شه کمک کنید برام کوچه‌ی دیاگون؟ می خوام وسایل هاگوارتس رو بخرم.
_ البته!

همراه پروفسور لوپین از در پشتی که کریدنس متوجه وجودش نشده بود وارد یه حیاط کوچیک و پر وسیل عجیب و غریب شد. حیاط به شکل یه مکعب کوچیک بدون سقف بود و دو نفری بزور اونجا جا می شدن. دور تا دور حیاط دیوارای آجری بود و ارتفاع نسبتا زیادی با سطح زمین داشت. پروفسور چوبدستیش رو از جیب رداش بیرون کشید و با یه نگاه به دیواره رو به روی در گفت:
_اممم‌... آره خودشه!
و با چوب دستیش به یه آجر عادی مثل بقیه آجر ها سه بار ضربه زد. دیوار با صدا تَرق تَرق بلندی مثل آسانسور رفت پایین و کوچه دیاگون در مقابلشون باز شد. کریدنس گفت:
_ ممنون پروفسور. خداحافظ
_ خداحافظ!
و کریدنس وارد کوچه‌ی پر نسبتاً پر تلاطم(تلاتم؟ طلاتم؟! طلاطم؟؟ نمی‌دونم!) شد.

تامام:))



---
داستان قشنگی بود و توصیفات و دیالوگای خوبی هم داشت. ماشالا پشتکارِ کریدنس با 97 بار شکست.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/8 0:31:29