هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدیریت سایت جادوگران به اطلاع کاربران محترم می‌رساند که سایت به مدت یک روز در تاریخ 31 خرداد ماه بسته خواهد شد. در صورت نیاز این زمان ممکن است به دو روز افزایش پیدا کند و 30 خرداد را نیز شامل شود. 1 تیر ماه سایت جادوگران با طرح ویژه تابستانی به روی عموم باز خواهد شد. لطفا طوری برنامه‌ریزی کنید که این دو روز خللی در فعالیت‌های شما ایجاد نکند. پیشاپیش از همکاری و شکیبایی شما متشکریم.


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹:۱۴ سه شنبه ۲۶ دی ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
- رون الان چوبدستیت از من مهم تره؟ من چقدر بدبختم!

قبل از اینکه اشک های هری دوباره جاری شود، در اتاق باز شد و جینی داخل آمد. و چوبدستی رون را که در دست داشت به او داد.
- داداش انقدر وسایلتو زیر دست و پا ننداز. همین دو دقیقه پیش مامان چوبدستیتو برداشته بود می نداخت اینور اونور تا پشمک مثل سگا بره بیاره.

رون چوبدستیش را که بزاق آلود بود با گوشه لباسش تمیز کرد.
- مرسی جین. اوه ببین چه تف مالی هم شده! معلومه حسابی از طعمش خوشش اومده. خوب شد مثل اون قاشق قورتش نداد.
- اممم... نه رون. در واقع وقتی مامان چوبدستیتو پرت کرد تا پشمک بیاره اون هیچ واکنش خاصی نشون نداد. اما در عوض ریموس و سیریوس و تدی و آلنیس یهو سمت چوبدستیت یورش بردن... منم به سختی از زیر دست و پاشون رد شدم تا برم چوبدستیتو برات بیارم.

رون که تازه متوجه رد پنجول دیگر محفلی ها، روی سر و صورت خواهرش شده بود، بغض کرد و فداکاری جینی را تحسین نمود.
- آبجی دستت درد نکنه! نمیدونم چطور باید برات جبران کنم... ولی واقعا از دست این گرگه گیر افتادیما! کاش ما هم می تونستیم از طلسم آکادابرا استفاده کنیم.

همین موقع صدای جیغ هرمیون بالا رفت.
- رون باز که مثل وینگاردیوم له ویوسا اشتباه تلفظ کردی! اون آکادابرا نیست!.. آواداکداوراست! آواااااداکداورا!

بلافاصله بعد از اتمام جمله ی هرمیون، رون با صدای تالاپی پخش زمین شد.
- وای رون نه! چه بلایی سرت اومد؟... هی رون بیدارشو!.. بگو که نمردی! بگو که من نکشتمت! بگو بگو!

هرمیون روی جسد رونالد ویزلی افتاده بود و وحشیانه تکان تکانش می داد. جینی و هری هم که هنوز ماجرا را هضم نکرده بودند، با تعجب نگاهاشان می کردند.

- واییی! رون ما قرار بود در آینده ی نچندان دور ازدواج کنیم و صاحب نسل جدیدی از بچه ویزلی گرنجرا بشیم! تو نباید می مردی رون!

هری با تاسف و ناراحتی بلند شد و دست روی شانه‌ی هرمیون گذاشت. دختر باهوش محفل سرش را چرخاند و چشمان سرشار از اشکش را به هری دوخت.
- هری...
-هرمیون... میگم حالا که زدی رون رو کشتی میشه جاش با من ازدواج کنی؟ درسته من مامان ندارم، بابا ندارم، لردولدمورتم دنبالمه و همش خونه ی ویزلیا پلاسم... اما خب، قول میدم خوشبختت کنم!
- هری واقعا که! تو اونو... آخ!... اوا ببخشید داداش...

در واقع قبل از اینکه هرمیون چیزی بگوید، جینی با عصبانیت جلو آمده بود تا با هری صحبت مفصلی داشته باشد ولی اشتباهی پای چپش را روی دماغ رون گذاشته بود.
- رون تو کی رفتی زیر دست و پا!؟ خوبه همین چند دقیقه پیش بهت گفتم وسایلت رو ننداز زمین. حالا خودت افتادی زمین؟... حقته که با پا از روت رد شم!

جینی لگدی به پهلوی رون زد که باعث شد جیغ هرمیون دوباره هوا برود.
-جینی چرا میزنیش؟ اون مرده!
- عه واقعا؟! کی مرد؟
- دو ساعته خواب بودی؟
- والا حواسم پیش تعریف و تمجیدای رون بود و فکر می کردم الان هری با دیدن فداکاری من عاشقم می شه. حالا کی زد کشتتش؟
- من زدم کشتمش! حالا طبق بند12 قانون اساسی جادوگران باید برم آزکابان! نــــــــــــــــــــــه! من نمی خوام برم آزکابان!

هرمیون از جایش برخاست و گریه کنان از روی رون رد شد و اتاق را ترک کرد.

- نه نرو هرمیون! سفر نکن خورشیدکم، ترک نکن منو، نرو! نبودنت مرگ منه! راهی این سفر نشو! نذار که عشق منو و تو، اینجا به آخر برسه... بری تو و مرگ من از رفتن تو، سر برسه!

هری حس خوانندگیش گل کرده بود و یک دستش را به سوی در دراز کرده و با دست دیگر قلبش را از روی لباس چنگ زده بود. که ناگهان با ضربه‌ای که جینی به پس کله اش وارد کرد، از حس بیرون آمد.
-اِ چرا میزنی؟ مگه نمی بینی تو حسم؟
- واقعا که! حیف اون همه معجون عشقی که تو حلقت ریختم!

جینی این ها را گفت و با ناراحتی خواست از اتاق خارج شود که هری مانعش شد.
- تو کجا میری جینی؟ نکنه تو هم می خوای با هرمیون بری آزکابان؟

جینی دستش را از دست هری بیرون کشید و او را پس زد.
- تو فکر کردی الان هرمیون رفته آزکابان؟ نخیر! طبق معمول رفته دستشویی گریه کنه. منم دارم میرم بهش بگم زیاد تو روشویی فین نکنه. سوراخ می گیره آب جمع میشه! پول نداریم جرمگیر بخریم.

بعد او هم با عصبانیت از روی رون رد شد و از اتاق بیرون رفت.
هری هم که می خواست جلوی جینی را بگیرد دنبالش دوید منتها زیر پایش را نگاه نکرد. در نتیجه پایش به جسد گیر کرد و همانجا روی رون بدبخت افتاد.
- اوه رون بیچاره! اصلا همش تقصیر اون گرگ ست که تو مردی!

رون با اینکه رقیب عشقی هری بود اما بهترین دوستش نیز بود و همیشه ساندویچش را با او تقسیم می کرد. برای همین مرگش کمی باعث ناراحتی هری و غیرتی شدنش شد. به همین دلیل هری با تمام توانش رون را بلند کرد و بالای سرش برد.
- مرگ تو... جدایی من از جینی... آزکابان رفتن هرمیون... همش تقصیر پشمکه! آره! از اول هم معلوم بوده چی تقصیر اونه!... اما نگران نباش دوستم! من انتقامتو می گیرم! بله!... من پسر برگزیدم!

و بعد از این استدلال، رون را روی هوا ول کرد و خودش به سمت آشپزخانه هجوم برد.


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳:۰۴ سه شنبه ۲۶ دی ۱۴۰۲

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۳:۲۷
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 186
آفلاین
محفلی ها که از دیدن گرگ گرسنه وحشت کرده بودند کمی عقب تر رفتند تا مبادا آنها را بخورد.

-ماشالا چه اشتهایی داری! هری اینا باید از تو یاد بگیرن همش موقعه‌ی غذا خوردن ناز میکنن. آدم که گرسنه باشه قاشقم می خوره.

بعد به سمت رون و هرمیون که با دهن های باز گرگینه را نگاه میکردند، چرخید.

-خجالت نمی کشین بچه رو گرسنه نگه داشتین!؟ طفلی بچم از گشنگی تلف شد! چرا مثل گلابی وایستادین منو نگاه میکنین؟ اصلا حالا که اینطوره برین تو اتاقاتون به کارای زشتتون فکر کنین.

هرمیون لباس رون را کشید و هردو راهی راه پله ها شدند.

_میگم هرمیون...
_بله؟
_گلابی مگه چشم داره که بخواد نگاه کنه؟

هرمیون یک نگاه عاقل اندر سفیه به رون انداخت و گفت:
-این یه اصطلاحه.
- یه سوال دیگه. مگه ما اتاق داریم؟

هرمیون مکثی کرد و بعد گفت:
-خب این یه سوال خیلی مهمه که من الان وقت ندارم براش دنبال جواب بگردم. پس پیش به سوی اتاق هری و فراتر از آن!
- هرمیون، فراتر از آن میشه بیرون پنجره؟
_خب من چه بدونم. برو از فراتر آن بپرس.

کمی بعد اتاق هری:

_آره دیگه هری اینجوری شد که ما اومدیم اینجا.
_
_چیشده هری؟
-من مادر ندارم... من مادربزرگ ندارم... من حتی مادر خونده هم ندارم!من چقدر بدبختم! اصلا چرا من به دنیا اومدم!؟من...

رون با گفتن جمله ی فکر کنم چوبدستیم رومیز پایین جا مونده حرف هری را قطع کرد.


ویرایش شده توسط روندا فلدبری در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۶ ۱۸:۳۷:۲۰
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۶ ۱۸:۳۸:۳۹



پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴:۱۴ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
- باز کن دهنتو. بگو آآآآآآ

فنریر علاقه ای به آ گفتن از خود نشان نمی داد. برای همین، مالی از در دیگری وارد شد. عشق و محبت همیشه در محفل جواب می داد.
- دهنتو باز کن دندونای خوشگلتو به خاله مالی نشون بده. اگه بخوای می تونی منو مامان هم صدا کنی. فرقی برام نمی کنه. بس که بچه دارم هر کی بهم بگه مامان، برام عادیه.

صدای افسرده هری پاتر از اتاق خوابش به گوش رسید.
- پس من چرا هشت جلده دارم می گم خانوم ویزلی؟ خاله نه... حتی عمه هم نه... خانوم ویزلی! رسمی ترین شکل خطاب.

و صدایش قطع شد. مشخص بود که سرش را در بالش فرو کرده و هق هق گریه می کند.

مالی توجهی نکرد. تمرکز او فعلا روی توله سگ با نمک و پشمالویش بود.
- دهنتو باز کن این سوپ رو بخور. بعدش می خوام بهت آموزش بدم. سگا دوست دارن دستور بگیرن. اگه هر روز صبح دو بار به سیریوس "بشین و پاشو" نگم قهر می کنه.

مالی زیاد حرف می زد. حوصله فنریر سر رفته بود. دهانش را باز کرد و سوپ را با قاشقش بلعید!




پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۲:۰۷ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
- پشمک قشنگم دهنتو باز کن مامانی ببینه.

مالی قاشق پر از سوپ پیاز را نزدیک دهان فنریر نگه داشته و منتظر بود تا او دهانش را باز کند.
اما حواس فنریر پرت کله های نارنجی رنگ و خوشمزه ی ویزلی ها بود و اصلا به او توجهی نشان نمی داد.

- جاروی پرنده بره تو دهن کی؟

مادر محفل به صورت نمایشی قاشق را در هوا چرخاند تا حواس گرگ را به خود جلب کند و این کارش باعث شد مقداری از محتویات درون قاشق، روی پیشبند صورتی رنگ فنریر بریزد.

هری پاتر که همراه دیگر محفلیون، درحال تماشای این صحنه بود، بغض کرد و با سرعت از جایش بلند شد.
- چرا هیچکس به من که یه بچه یتیمم اینطوری غذا نمی ده!؟ اصلا چرا هیچکس به یه بچه یتیم توجه نمی کنه!؟ نکنه همه تون فکر می کنین اون از من بهتره!؟ نکنه قراره اونو به عنوان پسر برگزیده انتخاب کنین؟
- نه هری...

هری نگذاشت حرف سیریوس ادامه پیدا کند. فریاد زد:
- از اولم می دونستم هیشکی منو دوست نداره! پروفسور دامبلدور منو بزرگ کرده تا آخر سر مثل یه خوک قربانیم کنه. آره! هیچکس دلش برای منِ یتیم نمی سوزه... اصلا من از این خونه میرم تا بفهمین کی رو از دس دادین!

هری پاتر علاوه بر اینکه تحمل نداشت جلوی او به کس دیگری محبت شود، فردی پارانوئیدی هم بود. با دلخوری از آشپزخانه بیرون رفت.
و می خواست از در خانه‌ی گریمولد هم خارج شود که هرمیون و رون جلویش را گرفتند.
هرمیون با چشمانی پر از اشک بازوی هری را چسبید.
- نه هری، تو نباید ما رو ترک کنی!
- آره هری نرو! یا لاقل قبل رفتنت بیا اینو بگیر.

رون دست در جیبش کرد. فندکی کوچک از آن بیرون آورد و کف دست دوستش گذاشت.

-مرلین خیرت بده رون. خیلی بهش نیاز داشتم.

هری فندک را از رون گرفت. سیگاری از جیبش بیرون آورد و خواست روشنش کند که صدای جیغ هرمیون مانعش شد.
- هری چیکار می کنی! بچه ی ده دوازده ساله تو سایت داریـ... چیز یعنی... هری واقعا که! تو سیگار می کشیدی؟ وای مرلینی نکرده چیز هم میزدی؟ واییی نگو که تو یه فرد متوهمی؟! یعنی ممکنه همه ی اینا تصورات تو باشه؟ ممکنه من و رون و بقیه ملت توهم باشیم؟
-هرمیون مگه هر کی سیگار می کشه لزوما چیز هم میزنه!؟... اینجوری هم نگاهم نکن. با این همه بدبختی فقط گاهی تفریحی می...

اخم های هرمیون هری را می ترساند.
-... می نِگَرَمش! یعنی فقط نگاهش می کنم و نمی کشم اصلا. و در جواب سوال بعدیت هم باید بگم پروفسور دامبلدور بهم گفت اینا همه تو ذهنمه. ولی کی می‌گه می‌تونه واقعیت نداشته باشه؟... بی خیال اینا حالا! رون تو چرا فندک داری؟ نکنه تو هم سیگار می کشی!؟

رون دستش را محکم توی سر خودش کوبید.
- هری آلزایمر گرفتیا. بابا این مال دامبلدوره.
- عه! یعنی پروفسورم تنهایی سیگار می کشیده!؟ بمیرم براش. طفلکی بعد گریندل والد حتما افسرده شده. نگو کو که آهنگای دیسلاو هم گوش می کرده!

رون محکم تر توی سر هری کوبید.
- خاک تو سرت با این مغزی که داری. بابا این همون خاموش کنیه که دامبلدور داده! وقتی از دوستات دور باشی صدای اونا رو برات پخش میکنه تا از وضعیتشون آگاه بشی. سیگار و فندک و افسردگی کدومه؟! تازه دو دقیقه پیش می گفتی دامبلدور تو رو مثل خوک بزرگ کرده، الان می گی بمیرم براش؟.. پسر تو وضعیتت از مامان مالی هم بدتره.

واقعا هم وضعیت پسر برگزیده بد بود. به نظر می‌رسید میزان عشق خونش کاهش یافته است.
برای همین دوستانش او را تا اتاق خوابش همراهی کردند تا بتواند کمی استراحت کند. سپس خودشان به آشپزخانه بازگشتند. جایی که مالی همچنان قاشق به دست منتظر فنریر بود تا دهانش را باز کند و فنریر هم مشتاق گاز گرفتن محفلی ها.


ویرایش شده توسط کوین کارتر در تاریخ ۱۴۰۲/۹/۲۶ ۲۱:۰۰:۵۷

...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۲۳:۱۷ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
از بچگی دلم می خواست...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 94
آفلاین
تجربه ثابت کرده است که غذا های نارنجی رنگ از سایر غذاها لذیذ تر به نظر می آیند. بوقلمون برشته ، مرغ بریان با آب پرتقال طبیعی ...

- شام حاضره...

البته ممکن است ظاهرِ چند هویجِ یخ زده که تا چند دقیقه ی پیش زیر برفک های فریزرِ-سابقِ- یک مشنگ مدفون بوده اند ، یا قاچی از کدو های باقیمانده ی هالوین که مالی ویزلی اصرار داشت کاملا سالم اند و هیچ کرمی درونشان زندگی نمیکند ، روی میز چوبی و طویلِ شام ، برای اکثریت مردم و گرگسانان جذابیتی نداشته باشد.

- لطفا مامانبزرگ... حالا درسته که قصابی سر کوچه دیگه نسیه قبول نمیکنه ولی میتونیم حداقل یکی از ققنوسا رو کباب...

تدی آرام به طرف میز می آمد و دهانش می جنبید و تقریبا داشت با حقیقت تلخ لم دادن فنریر بر روی صندلی مخصوص خودش مواجه میشد که کسی هویج نوک تیز و منجمدی را درون دهانش فرو کرد و فعالیت عضلات زبانش مختل شد و همین باعث شد نتواند جمله اش را تمام کند.

مالی درحالی که یک تکه کدو حلوایی را هم ، کنار هویج ، بین دندان های تدی میچپاند سرش را به طرف گرگینه ی مرگخوارِ تحت سرپرستی اش برگرداند و گفت:

- مردم توله سگ دارن... مام توله سگ داریم. کاش شماها یه کم از پشمک من یاد بگیرین... ببینین چقدر ساکت و مودب رو صندلیش نشسته... حتما از دستپخت من خوشش اومده! مگه نه پشمک؟
-

فنریر با ولع به کله ی ویزلی های دور میز غذا چشم دوخته بود.
تجربه ثابت کرده است که غذاهای نارنجی رنگ به مراتب از سایر غذاها لذیذ تر به نظر می آیند.


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۲۹ ۱۸:۲۰:۳۲
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۲۹ ۱۸:۵۱:۴۱
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۲۹ ۱۹:۵۴:۳۵
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۳۰ ۱۳:۲۹:۴۲

خواستن توانستن است.


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸ جمعه ۲۶ آبان ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
- آخه کی تونسته چنین هاپوی خوشگلی رو تک و تنها اینجا رها کنه!؟

مالی ویزلی دست نوازشگرش را بر سر فنریر کشید. بعد او را در آغوش کشید و وارد خانه شد.
- بچه ها بیاین ببینین کی قراره عضو جدید خانوادمون بشه.

همین که این جمله از دهان مالی بیرون آمد، شونصد تا بچه ویزلی و بچه پاتر و بچه گرنجر (که در واقع بچه گرنجر ها همان بچه ویزلی بودند ولی چون هرمیون اصرار داشت آنها ژن خودش را دارند باید نام خانوادگیشان هم مانند او باشد.) همراه والدین و بزرگترهای محفل، از طبقات مختلف خانه‌ی گریمولد سمت آنها سرازیر شدند و قبل از اینکه به مالی و فنریر برخورد کنند ترمز کردند.

- مامان می‌شه بگی کی رو پیدا کر... مامان اون یه گرگه!؟

مالی فنریر را محکم تر در آغوش کشید و رو به افراد متعجب حاضر در سالن کرد.
- گرگ چیه؟! این یه هاپوی خوشگله که اسمشو گذاشتم پشمک.

رون نه تنها هیچ چیز خوشگلی در چهره‌ی گرگینه‌ی مرگخوار ندید، بلکه به شدت هم احساس خطر کرد.
او می دانست آن هیولای خفته در آغوش مادرش، بالاخره به طبع حیوانی خود باز می گردد و آن موقع می زند همه شان را تکه و پاره می کند. بنابراین سعی کرد مادرش را از نگه داری چنین موجودی منصرف کند.
- مامان ما خودمون سیریوس و ریموس و تدی رو داریم دیگه حیوون دیگه می خوایم چی کار؟ ولش کن بره اون گرگو.
- رون تو که چیزی از زیبایی نمی فهمی چرا اظهار نظر می کنی؟ چطور دلت میاد پشمکو با اون سه تا جونور دیگه مقایسه کنی؟ اونا..


مالی که دید آن سه نفر دارند بد نگاهش می کنند، فوری ادامه‌ی حرفایش را تغییر داد.
-البته نمیگم اون سه تا موجوادت بدین. فقط میگم پشمک من خاصه! با اونا فرق داره!.. مثلا همین جینی رو نگاه کن. تا قبل از اینکه پشمک جونم بیاد یه دختر پر شور و پر حرف بود. اما الان ببین چه ساکت وایساده. معلومه اونم از پشمک خوشش میاد.

جینی خواست اعتراض کند و بگوید ساکت ماندنش صرفا بخاطر تعجب است. ولی خیلی زود متوجه شد فایده ای ندارد. مادرش حسابی سرگرم ناز کردن فنریر بود و توجهی به آنها نمی کرد.

سندروم "بیگانه دوستی" و "تسترال همسایه هیپوگریفه"ی مالی ویزلی دوباره عود کرده بود.


ویرایش شده توسط کوین کارتر در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۲۶ ۱۶:۴۳:۱۱

...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ یکشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۳۳:۱۵
از جنگل بایر افکار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 341
آفلاین
ایوان نفس عمیقی کشید. باید این فداکاری را برای هم‌رزمانش می‌کرد. (البته واقعیت این بود که اگر مرگخواران بیشتری خورده می‌شدند، لرد سیاه خیلی عصبانی می‌شد؛ خیلی زیاد.) ایوان دستان استخوانی‌اش را زیر پاتیل برد و پس از تقلاهای فراوان بالاخره موفق شد آن را روی سرش بگذارد. پاهای استخوانی‌ش زیر وزن پاتیل و موجود پشمالوی داخلش می‌لرزید.

ایوان با قدم‌هایی آهسته و مرتعش به سمت محفل حرکت می‌کرد که ناگهان متوجه چیز عجیبی شد. فنریر به طرز عجیبی در پاتیل آرام بود. ایوان می‌خواست بایستد و ببیند چرا این اتفاق افتاده است اما فکر اینکه دوباره باید پاتیل را روی زمین بگذارد و دوباره آن را بردارد او را از انجام این کار منصرف کرد.
پس از زمانی کوتاه که به نظر ایوان سال‌ها می‌رسید، بالاخره به جلوی ساختمان محفل رسید. پاتیل را روی پله‌های جلوی محفل گذاشت، چند تقه به در زد و با تمام توانی که داشت از صحنه گریخت.

مالی ویزلی که بافت کهنه‌ای به تن داشت در را گشود و چشمش به پاتیل افتاد و در آن را برداشت. مرگخواران منتظر بودند تا فنریر حمله‌اش را آغاز کند اما...

-آخه تو چقدر نازی! گم شدی پشمک؟

فنریر در آغوش مالی ویزلی خرخر می‌کرد و مادر محفل، سرشار از احساسات، پشت گوش‌های فنریر را می‌خاراند.


Isabella's lullaby-The Promised Neverland

یک عالمه اطلاعات بیشتر! (معجون راستی)

دوئل مرگ؛ بهترین نوشته‌ی من؟


,Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
.there is a field. I’ll meet you there
*
.I believe in poems as I do in haunted houses
.We say, someone must have died here
*
You are NOT the main character in everybody's story
*
Il n'existe rien de constant si ce n'est le changement
*
Light is easy to love
Show me your darkness


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵ پنجشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۱

پتونیا دورسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۴ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۳۶:۰۵ دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
از دست همسایه های حسود و تنگ نظر!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 7
آفلاین
-من میگم فنریرو بذاریم تو یه بسته پستی. روشم بنویسیم توله سگ کوچولوی پشمالوی بامزه اما بی سرپرست، تنها، غمگین‌ و گمشده! بعدم بذاریمش جلو در محفل و در بریم.

مرگخواران نگاهی به فنریر انداختند. وی به وضوح فاقد وصف های یاد شده بود!
اما به هر حال جز این ایده، راه دیگری برای راحت شدن از دست گرگینه وحشی سراغ نداشتند.

-حالا جعبه ای که دو متر گرگینه قل و زنجیر شده رو تو خودش جا بده از کجا بیاریم؟

مرگخواران در تفکری عمیق فرو رفتند.

ناگهان هکتور با پاتیلی دو متری که بر روی سرش گذاشته بود وارد اتاق شد و بین مرگخواران نشست.
-چیه؟ چرا همه زل زدین به پاتیل من؟! میخوام یه عالمه معجون...

مرگخواران که می دانستند دود معجون های هکتور آخر در چشم خودشان می رود، قبل از آنکه بتواند حرفش را تمام کند، از جا برخاستند و از موقعیت استفاده کردند.

چند ساعت بعد

-دمش هنوز مونده بیرون پاتیل!

تام در حالی که در منوی مدیریت به دنبال دکمه ظاهر کردن دست اضافه می گشت و با اندوه به دست اورجینال خورده شده اش توسط فنریر می اندیشید، این را گفت.

-من که دیگه درش نمیارم برعکسش کنم بندازمش تو پاتیل.
-مهم نیست. دمش تنها قسمت پشمالوی بدنشه. ببیننش احتمالا باور میکنن که سگ پشمالوئه.
-آم...میگما...کی قراره پاتیل به این سنگینی با گرگینه دو متری توش رو حمل کنه تا جلوی در خونه محفلی ها؟

همه ی مرگخواران در سایه ها پنهان شدند. تنها کسی که وسط باقی ماند، کسی نبود جز...

-ایوان پاتیلو که کول کردی حواست باشه زیاد تکونش ندی.

ایوان که به دلیل نداشتن پرده گوش دیر تر از همه امواج صوتی را می شنید، تازه متوجه بلایی که قرار بود بر سرش بیاید شد و آب دهانش را قورت داد.
-آخه من یه مشت استخون...
-به نظرم از زیر پاتیل بلندش کنی و بذاریش رو سرت امن تره. یه وقت نندازیش بیاد بیرون هممونو بخوره ها!



پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۲۲ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
-نظرتون چیه قاچاق کنیم؟!
+هی تو واقعا ما رو چی فرض کردی؟
بلا با عصبانیت این را گفت و سپس موهایش شروع به سیخ شدن کردند و بعد همه مرگخواران به سمتی دور از بلا پناه بردند، اما آن مر‌گخوار که محو بلا بود اصلا ندید چه اتفاقی افتاده است و بعد از جرقه ای بزرگ فقط بدن تیکه تیکه شده او به همراه چند تار مو ای که برای بلا بود را دیدند!
+راحت شدیم، از یک خنگ!
-خب حالا چی شد؟ باید چی کار کنیم؟
+خب... با یک جاروی بزرگ میریم بالا سر محفل و رهاش می کنیم، به همین راحتی!
-اگه جارو رو هم بخوره چی؟
+می خوای رو حرف من نه بیاری، نکنه می خوای به سرنوشت اون خنگ دچار بشی؟
-نه اما...
+پس اگه نمی خوای هیچی نگو! کار ما را می کنیم!
و بعد بلا با نگاهی ترسناک به او نگاه کرد و بعد در فکر فرو رفت و در ذهن خود شروع به دعوا با خود و افکار خود کرد...

در درون ذهن...

+اگه اون درست بگه، نه من درست میگم، نه خب شاید...

در خارج از ذهن...

+خب حالا پیشنهادتون رو بدین! شاید نصفه و نیمه مورد مقبول قرار گرفت!
مرگخواران با تعجب نگاه کردند...
-خب من بگم...
+بگو، اما توش از راه من هم نام برده بشه ها!
مرگخوار با تعجب فکر کرد و گفت:
-پس هیچی نمی گم!
و فنریر در این حال داشت زمین و سنگ را می خورد!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰

مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۴۴:۵۳ یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۳
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 312
آفلاین
خلاصه:
فنریر وحشی شده و ایوا، پیتر و لوزالمعده ی بلاتریکس رو خورده. بلاتریکس رودولف رو میفرسته داخل شکم فنریر تا بره و اونا رو بیرون بیاره. رودولف بالاخره لوزالمعده ی بلاتریکس و پیتر و ایوا رو پیدا میکنه و الان اونا سعی دارن راهی برای فرار از شکم فنریر پیدا کنن.

***


-حالا چجوری از این جا بریم بیرون؟!

پیتر که فکر میکرد تمام نقشه هایش برای زیر آب زدن رودولف و ایوا نقش بر اب شده است این را با صدای بلند فریاد زد. رودولف بی توجه به او قمه هایش را برق انداخت.
ایوا که با بیخیالی روی زمین دراز کشیده بود با انگشت به زبان کوچیکه ی فنریر که در ارتافع کمی در بالای سر آنها تکان تکان میخورد اشاره کرد.
-دلم میخواد از اون چیز گوشتالو بگیرم و تاب بازی کنم.

پیتر و رودولف به جایی که ایوا اشاره کرده بود نگاه کردند.
-بذار ببینم... اون... زبون کوچیکه ست... پس یعنی اگه ازش بگیریم و رو به جلو تاب بخویم، میتونیم پرت شیم بیرون از دهن فنریر!

ثانیه ای بعد، این پیتر، رودولف و ایوا بودند که مانند یک مشت تارزان از زبان فنریر گرفته، تاب خوردند و از دهانش بیرون پریدند.

-بیرون شکم فنریر-


مرگخواران با تعجب به تازان های چسبناکی که تلو تلو میخوردند و سعی در حفظ تعادل خود روی زمین داشتند چشم دوختند.
-جدی زنده اید؟
-عه من که فکر کردم مردید.
-منم داشتم تو گوگل میچرخیدم وفهمیدم آدم بدون لوزالمعده هم زنده میمونه. نیاز خاصی بهش نداشتم.

بلا این ا گفت. با این حال خیز برداشت و لوزالمعده اش را از دست رودولف قاپید.
-ما... اهم! ما خیلی خوبیم! اصلا لازم نیست نگران ما باشید.
-

اما به نظر نمیرسید وضعیت آنها، اکنون برای مرگخواران اهمیتی داشته باشد. چون بلافاصله نگاهشان را از آنها گرفتند و به فنریر که دوباره داشت تکان میخورد نگاه کردند.
-حالا... حالا با این وحشی چی کار کنیم؟ نتونستیم کاریش کنیم که.
-بدیم ایوتا بخورتش؟

ایوا لبخند زد.

-نه...نظرتون چه ببریمش محفل؟ مطمئنم ازش خیلی خوب استقبال میکنن...

مرگخواران به جز ایوا لبخند زدند. باید نقشه ای برای ورود فنریر به محفل ققنوس میکشیدند.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.