سروان قاسمی آدم جالبی بود.
او مردی با چشمان درشت، گوشهای بزرگ و کله ای کچل بود که بهره هوشی اش کمی کمتر از متوسط جامعه بود و همین خنگی متوسط موجب میشد مانند همه خنگهای عالم، اعتماد به نفس بالایی داشته باشد. او که اکنون در میان مرگخواران بود و آشکارا میدید که از او حساب میبرد، اعتماد به نفسش بالاتر هم رفته بود.
قاسمی با سیس امیرهایی که در اندرزگو دور دور میکنند به کانتر آشپزخانه تکیه داد، هویجی برداشت و در حالی که گاز میزد رو به لرد کرد و پرسید:
- میگم شما سرباز کدوم کلانتری هستی؟ چقدر خدمتت مونده؟
لرد که داشت به عصبانیت حداکثری می رسید، چشمانش را ریز کرد و گفت:
- کی گفته ما سربازیم؟
قاسمی ابرویی بالا انداخت و سری تکان داد.
- از قیافت معلومه! کچلی دیگه!... کی جز سرباز کچل میکنه؟
لرد لحظه ای پوکر به او نگاه کرد و گفت:
- خیلیا... مثلا همین... خب... خیلیا!... ما سرباز نیستیم به هرحال!
قاسمی که به طرز بزگونه ای درحال جوییدن هویج بود، گفت:
- من نفهمیدم... اگر سرباز نیستی... مرگخوار نیستی... شما اینجا چی کار میکنی؟
ناگهان سکوتی برقرار شد. همه سر جای خود مجسمه وار ایستادند و به لرد زل زدند. به نظر نمیرسید دیگر لرد حوصله دروغ گفتن داشته باشد و حاضر باشد خودش را بار دیگر کوچک کند و به جای یک انسان عادی جا بزند و این چیزی بود که همه نقشه ها را خراب میکرد و لرد و تمام مرگخواران به آزکابان می فرستاد. مهمتر اینکه آبروی همه آنها را می رفت که حاضر شده بودند یک مشاور املاک را به جای لرد جا بزنند.
بلاتریکس که خطر را بیشتر از بقیه احساس میکرد، ناگهان به جای لرد جواب داد:
- گفتم که... این... ببخشید ایشون... ایشون دوست اجتماعی من، ورنون دروسلیه! اصلا هم از لرد خوشش نمیاد!... ورنون جون... مگه نه؟
بعد مانند باد به کنار لرد دوید و دستش را دور گردنش انداخت و در گوشش زمزمه کرد:
- قربون ارباب قشنگم برم... یکم تحمل کن... خودم همین قاسمی رو کباب میکنم و میدم بخوری!
بعد لپ لرد را که کاملا خشکش زده بود ماچ کرد.
بلاتریکس که از لرد واکنشی ندید، رو به مرگخواران غرشی کرد و گفت:
- چرا خفه شدین؟... مگه نه؟
بعد کروشیویی به دراکو زد که جیغش را در آورد.
با جیغ دراکو همه با لبخندی زوری شروع به تایید کردند و سرشان را تکان دادند.
قاسمی بلاخره هویجش را قورت داد و گفت:
- خب... که اینطور... ورنون... پس ما میتونیم با هم لرد رو نظارت کنیم... داداشی ورنون؟
بعد دستش را به سمت لرد دراز کرد.
لرد که مدام توسط بلا ماچ میشد، چشمانش را با عصبانیت بست و نفس عمیقی کشید.