- داداش ورنون... اینا دیوونن اینا روانین! کمکم کن از اینجا بزنم بیرون... بهت یه پاداش گنده میدم.
بعد از شنیدن کلمه ی پاداش، چشمان ورنون شروع به برق زدن میکنند. آن هم فقط برای اینکه لرد سیاه زیادی در نقش خود فرو رفته است وگرنه... کدام لرد سیاهی که ثروتمند ترین مرد میان جادوگران است، پاداش سروان قاسمی را انقدر با ارزش میشمارد؟ اما او نباید انقدر سریع خام سروان قاسمی میشد. آن مارخام بی پدر، جایگاه با ارزش و والاییِ مقامش را دزدیده بود! او نباید انقدر سریع فراموش میکرد. او باید چاره ای می اندیشید که در نظر سروان قاسمی، مارخام را خود لرد ولدمورت جلوه دهد و همراه با سروان قاسمی اورا به مرگ بکشاند.
- اهم اهم... درست است! اما سروان قاسمی، تو میخواهی بدون دستگیری لرد سیاه از اینجا بزنی بیرون؟
ما نمیگذاریم! ما کمکتان میکنیم لرد بی رحم را دستگیر کنید و آن پاداشتان هم ارزانی خودتان
- واقعا؟ داداش ورنییی
سروان قاسمی یکدفعه کنترل خود را از دست داد خواست بپرد روی ورنون و او را در اغوش بگیرد که ورنون جا خالی داد و سروان با مغز پخش زمین شد.
لرد پوزخندی زد و گلویش را صاف کرد.
- ای وای! مارا ببخشید سروان! حالا بیایید برویم این لرد دزد را... منظورمان بی رحم و ظالم است! این لرد بی رحم را دستگیر کنیم.
سروان قاسمی از زمین بلند شد و خاک روی لباسش را تکاند. خواست همراه لرد-ورنون به داخل عمارت برود که ناگهان ورنون ایده ای به مغزش خطور کرد.
- خب... ما احساس نا خوشایندی در شکممان میکنیم! شکممان میپیچد باید برویم به محراب رهایی!
زود برمیگردیم.- ب...باشه ولی محراب رهایی دیگه کجاست ورنی جونم؟
- منظورمان همان دستشویی خودتان است.
ورنون با سرعت پیچید و به بهانه ی محراب رهایی، به دفتر کار خودش( که حالا برای مارخام بود) رفت. او به سرعت یک سری مدارک جعل کرد و مهری را ساخت که کنار علامت مرگخواری آن، اسم مارخام حک شده بود. بعد از چند دقیقه، پیش سروان قاسمی بازگشت و اورا به اتاق کارش کشاند.
- ببین قاسم جان، بهتر نیست اتاقش را نیز بگردی؟ چیز های ناخوشایندی اینجا حس میشود.
- درسته درسته ورنی... باید اینجارو هم بگردیم.
سروان قاسمی، سمت میز بزرگی رفت که اسناد و مدارک جعل شده به همراه مهر روی آن قرار داشت. سروان قاسمی، دفترچه ای را دید که به صورت بسیار ضایعی، عکس مارخام رویش چسبیده شده بود. با تعجب آن را باز کرد و با نوشته های زیر روبرو شد:
نقل قول:
ایده هایی برای تسخیر دنیا.
یادمان باشد به نجینی غذا دهیم. بلاتریکس زیادی جیغ میزند، یادمان باشد دفعه ی بعدی اورا خفه کنیم.
سروان قاسمی، صفحه هارا ورق زد.
نقل قول:
لیست حقوق مرگخوار هایمان.بلاتریکسمان: پرداخت شده.
یکسلی: مرخصی.
تلمایمان: پرداخت شده.
دراکویمان: به دلیل نرسیدن به سن قانونی حقوق را برای پدرش ریخته ایم.
سروان قاسمی با شوک به صفحات دیگر نگاهی انداخت. زیر بعضی از آنها، مهری سبز رنگ با اسم مارخام هم خورده بود. به دنبال مهر گشت و آن را در کشوی پایین میز یافت. با دهانی باز آن را سمت ورنون گرفت. سروان قاسمی به معنای واقعی کلمه داشت بال در می آورد. او یک عالمه مدرک برای دستگیری مارخام به عنوان لرد ولدمورت به دست آورده بود و حالا نوبت ورنون بود که کارش را آغاز کرده و هر دوی آنهارا به بهانه ی رساندنشان به وزارت خانه، قتل عام کند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج















