جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  76 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  189 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  303 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  205 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خانه‌های هاگزمید
ارسال شده در: امروز ساعت 13:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: وقتی لرد سیاه برای فروش زمین‌های خودش پیش مارخام که یک املاکی توی هاگزمید‌ بود میره، مامورهای وزارت‌خونه برای دستگیری رهبر مرگخوارها سر می‌رسن. لرد برای این‌که دستگیر نشه مارخام رو به‌عنوان رهبر مرگخوارها اعلام می‌کنه. بعد هم برای اینکه ابهتش از دست نره، میگه خودش مارخام رو دستگیر کرده و درخواست جایزه می‌کنه. اما مامورهای وزارت‌خونه به این راحتی باور نمی‌کنن و سروان قاسمی رو به همراه مرگخوارها به خونه‌ی ریدل می‌فرستن تا در طی یک ماه، مطمئن بشه که مارخام رهبر مرگخوارهاست. مارخام که از لرد بودن خوشش اومده، مثل اون رفتار می‌کنه. وقتی سروان قاسمی اسم لرد سیاه رو می‌پرسه، بلاتریکس اون رو به‌عنوان ورنون دورسلی، دوست اجتماعی خودش معرفی می‌کنه. سروان قاسمی هم که از رفتارهای عجیب مرگخوارها ترسیده، از لرد-ورنون کمک می‌خواد تا زودتر کارش تموم بشه و مارخام رو دستگیر کنه.

مرگخوارها که می‌بینن سروان قاسمی داره با لرد سیاه صحبت می‌کنه، از ترس اینکه لرد نتونه تحمل کنه و همه چیز رو لو بده، تصمیم می‌گیرن یک کاری انجام بدن و توجه‌ها رو به خودشون جلب کنن. بلاتریکس چشم و ابرویی به تلما می‌آد تا حرکتی بکنه. تلما که مشغول غذا خوردن بود متوجه نمیشه و در نتیجه، بلاتریکس از زیر میز لگدی بهش می‌زنه و به سمت سروان قاسمی اشاره می‌کنه. تلما که منظورش رو می‌فهمه، سرفه‌ای می‌کنه.
- اهم... میرا!

میرا که روی زمین مشغول دنبال کردن برگو بود، سرجاش می‌ایسته و به تلما زل می‌زنه. بعد به سمت میز غذا خوری راه می‌افته. تلما، تکه گوشتی رو از روی میز برمی‌داره و روی زمین قرار میده. بعد درحالی‌که داره روباه رو نوازش میده، در گوشش چیزی زمزمه می‌کنه. میرا مشکوکانه به تلما خیره میشه و بعد چند ثانیه، سرش رو تکون می‌ده.

تلما با لبخند موفقیت‌آمیزی، سرجاش برمی‌گرده و چشمکی به بلاتریکس می‌زنه.

- خب. حالا که همه مشغول غذا خوردن هستین، بهترین فرصته که چندتا سوال بپرس...

حرف سروان قاسمی با پریدن میرا روی پشتش، نصفه می‌مونه. بعد کمی تلاش، روباه رو از روی کمرش به پایین می‌ندازه. ولی میرا روباهی نبود که به این راحتی پا پس بکشه! پس درحالی‌که هنوز چشمش به سروان قاسمی بود، روی دوتا پاهاش می‌ایسته و آستین‌های نداشته‌اش رو بالا میده؛ از دست سروان قاسمی می‌گیره و کشیدن رو شروع می‌کنه.

شاید با خودتون فکر کنین مگه یک روباه کوچیک چقدر زور داره؟ باید بگم اشتباه می‌کنین! میرا که از بچگی به کلاس‌های رزمی رفته، علاوه‌بر بدن‌سازی که باعث شده عضله‌های قوی‌ای بسازه، به تموم فنون کاراته هم تسلط داشت. پس در مقابل برای سروان قاسمی که کل عمرش مشغول چیپس و پفک خوردن بوده، شانسی باقی نمی‌مونه.

- کمک! این جونور داره من رو می‌خوره!

میرا که لفظ جونور بهش برخورده، با پنجه‌های قویش سیلی محکمی به سروان قاسمی می‌زنه و با چشم‌غره‌ای، ولش می‌کنه. سروان قاسمی درحالی‌که جای چک روی صورتش می‌سوخت، با ترس به دور شدن میرا نگاه می‌کنه. وقتی با ترس دوباره به پشت میز برمی‌گرده، دلخورانه به مرگخوارها نگاه می‌کنه.
- چرا هیچکدوم‌تون کمکم نکردین؟

تلما پوزخندی می‌زنه.
- اون موقع بدتر وحشی می‌شد. اگه ولش می‌کردین فقط می‌خواست بو بکشه که ببینه ریگی تو پوتین‌تون هست یا نه، جناب سروان!

سروان قاسمی که از ترس بغض کرده بود، عاجزانه به سمت لرد سیاه برمی‌گرده.
- داداش ورنون! تو رو به ریش مرلین قسم کمکم کن من زودتر از این دیوونه خونه خلاص بشم!

افرادی که لایک کردند

Certainty is a delightful illusion
پاسخ: خانه‌های هاگزمید
ارسال شده در: دیروز ساعت 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید.
کاش هرگز برای فروشِ زمین هایش به مارخام ، واردِ هاگزمید نمی شد. آن ملعون... همان ملعونی که روی جایگاهِ مخصوص لردِ تاریکی در بالای میز نشسته بود ، تقلبی بود.
اما نه...
باید صبر می کرد...
یا باید کمی دیگر تحمل می کرد تا نقشه اش عملی شود(که در آن صورت می توانست مارخام و سروان قاسمی را به شامِ نجینی تبدیل کند ؛ البته، مارخام را باید تحویلِ کاتانا می داد تا سالادش را درست کند. آری! این طوری بهتر است!) یا اینکه همین الان از کوره در برود و منفجر شود و انفجارش هر موجودِ زنده ای در فاصلهِ صد متری را اگر درجا نکشت لااقل بیهوش کند!
خب ، او الکی به این درجه از قدرت نرسیده بود ، سال ها زحمت ، سال ها خونِ دل!
پس به راحتی هم نباید این قدرت را از دست می داد...
انتخاب بین بد و بدتر بود...

-ورنون؟ خوبی؟

لرد چشمانش را باز کرد. اولین چیزی که توجهش را جلب کرد سروان قاسمی بود. سروان قاسمی که کنارش نشسته بود و با حالتی نگران به لرد نگاه می کرد.

لرد ناخودآگاه بدنه چوبدستی اش را از زیرِ ردایش لمس کرد ، اما نه...فعلا لازم نبود. لبخندی زد که به طورِ مرموزی ، بیگانه و آرام بود.
- آری! خوبیم.
-خب وِرن. پیشنهادم رو که شنیدی؟

لرد ابتدا نگاهی به ملتِ مرگخوار می اندازد. همه چنان مشغولِ توجه به مارخام هستند که هیچ کس کوچکترین نگاهی به اربابِ اصلی شان نمی اندازد. به سمتِ قاسمی بر می گردد. نگاهش یک لحظه روی کله کچل اش می ماند.
-می پذیریم!
پاسخ: خانه‌های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 13:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لرد زیر لب غر غری کرد.
- جهنمو ضرر.

سپس با اکراه دستی با قاسمی داد و در کم تر از پلک زدنی عقب کشید.
- ما به عنوان ورنون و دوست اجتماعی بلا کمک میکنیم آن منحوس که آنجاست را نظارت کنی!

سروان قاسمی حتی با آن خنگ بودنش همچنان به همه چیز مشکوک بود، ابرویی بالا انداخت و در خوردن هویجش مکث کرد.
- منحوس؟ مگه اون لرد نیست؟

بلا با خنده به روی شانه لرد زد و قهقهه اش در سکوت خانه پیچید.
- وای ورنون تو چقدر گوله نمکی. میدونی سروان، گفتم که ورنون اصلا از لرد خوشش نمیاد برای همین سعی میکنه اسمشو به زبون نیاره!

با وجود ترس، چند نفر از مرگخواران از شدت غیر منتظره بودن صحنه مقابلشان نا خود آگاه خنده ای کوتاه و آهسته کردند که خیلی سریع با سرفه، کاملا به طرز بی فایده سعی در مخفی کردن خنده خود کردند.

اعصاب لرد هم حدی داشت. آن حجم از تحقیر شدن با آوردن آن به اصطلاح لرد به کنار این حجم از ورنون خطاب شدن توسط بلا به کنار...اما آن خنده‌ها دیگر غیر قابل بخشش بود. به حالت تیک عصبی پلک چپش شروع به پریدن کرد.

-اربا...ورنون چرا پلکتون داره میپره؟

لیسا با حالتی نگران پرسید‌. چشم غره ی لرد کاملا گویای این بود "فقط صبر کنید تا این قاسمی شرش کم شود، ما داریم با شما!"

از اون سوی میز اما کجول با شاخه هایش به زور جلوی گروگان استامپ را گرفته بود تا نرفته مارخام را بیرون کند و خودش را به عنوان گروگان تحویل قاسمی نداده است‌. اما برای یک لحظه دهانش از شاخه های کجول بیرون آمد‌.
- ای جون چه خوب گروگان میگیری. گروگان بگیر کی بودی تو؟

دراکو پس کله ای به گروگان زد و دنده کبابی در دهان گروگان چپاند تا فعلا ساکت شود.

قاسمی پلکی بر هم زد و تعجب به گروگان نگاهی کرد در حالیکه دهانش نیمه باز بود.
- دهنتو ببند سروان تا مگس نرفته. ایش! یه سر گالیون هم جنتلمن بودن توش نیست.

ویولا چشمی در حدقه چرخاند و دوباره به سوهان زدن ناخن هایش برگشت.

این بار دیگر تنها صبر لرد نبود که داشت به حد انفجار می‌رسید. قاسمی نیز دیگر توان تحمل این حجم از آدم های عجیبی که آنجا بودند نداشت. سرش را خم کرد و پچ پچی در گوش لرد کرد.
- می‌گم داداش ورنون تو که از لرد متنفری حتما خیلی بهتر میشناسیش به نظرت خودشه؟ من دیگه یکم دیگه بمونم باقی دوران سربازیمو باید تیمارستان بگذرونم. کمک کن داداش این لردو بگیرم بعدا جبران میکنم.

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ: خانه‌های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 19:32
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
سروان قاسمی آدم جالبی بود.
او مردی با چشمان درشت، گوشهای بزرگ و کله ای کچل بود که بهره هوشی اش کمی کمتر از متوسط جامعه بود و همین خنگی متوسط موجب میشد مانند همه خنگهای عالم، اعتماد به نفس بالایی داشته باشد. او که اکنون در میان مرگخواران بود و آشکارا میدید که از او حساب میبرد، اعتماد به نفسش بالاتر هم رفته بود.

قاسمی با سیس امیرهایی که در اندرزگو دور دور میکنند به کانتر آشپزخانه تکیه داد، هویجی برداشت و در حالی که گاز میزد رو به لرد کرد و پرسید:
- میگم شما سرباز کدوم کلانتری هستی؟ چقدر خدمتت مونده؟

لرد که داشت به عصبانیت حداکثری می رسید، چشمانش را ریز کرد و گفت:
- کی گفته ما سربازیم؟

قاسمی ابرویی بالا انداخت و سری تکان داد.
- از قیافت معلومه! کچلی دیگه!... کی جز سرباز کچل میکنه؟

لرد لحظه ای پوکر به او نگاه کرد و گفت:
- خیلیا... مثلا همین... خب... خیلیا!... ما سرباز نیستیم به هرحال!

قاسمی که به طرز بزگونه ای درحال جوییدن هویج بود، گفت:
- من نفهمیدم... اگر سرباز نیستی... مرگخوار نیستی... شما اینجا چی کار میکنی؟

ناگهان سکوتی برقرار شد. همه سر جای خود مجسمه وار ایستادند و به لرد زل زدند. به نظر نمیرسید دیگر لرد حوصله دروغ گفتن داشته باشد و حاضر باشد خودش را بار دیگر کوچک کند و به جای یک انسان عادی جا بزند و این چیزی بود که همه نقشه ها را خراب میکرد و لرد و تمام مرگخواران به آزکابان می فرستاد. مهمتر اینکه آبروی همه آنها را می رفت که حاضر شده بودند یک مشاور املاک را به جای لرد جا بزنند.

بلاتریکس که خطر را بیشتر از بقیه احساس میکرد، ناگهان به جای لرد جواب داد:
- گفتم که... این... ببخشید ایشون... ایشون دوست اجتماعی من، ورنون دروسلیه! اصلا هم از لرد خوشش نمیاد!... ورنون جون... مگه نه؟

بعد مانند باد به کنار لرد دوید و دستش را دور گردنش انداخت و در گوشش زمزمه کرد:
- قربون ارباب قشنگم برم... یکم تحمل کن... خودم همین قاسمی رو کباب میکنم و میدم بخوری!
بعد لپ لرد را که کاملا خشکش زده بود ماچ کرد.

بلاتریکس که از لرد واکنشی ندید، رو به مرگخواران غرشی کرد و گفت:
- چرا خفه شدین؟... مگه نه؟
بعد کروشیویی به دراکو زد که جیغش را در آورد.

با جیغ دراکو همه با لبخندی زوری شروع به تایید کردند و سرشان را تکان دادند.

قاسمی بلاخره هویجش را قورت داد و گفت:
- خب... که اینطور... ورنون... پس ما میتونیم با هم لرد رو نظارت کنیم... داداشی ورنون؟
بعد دستش را به سمت لرد دراز کرد.

لرد که مدام توسط بلا ماچ میشد، چشمانش را با عصبانیت بست و نفس عمیقی کشید.
پاسخ: خانه‌های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 10:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرگخوارها تموم تلاش‌شون رو می‌کردن تا نسبت به لرد بی‌توجهی نشون بدن و به‌صورت دسته‌جمعی نپرن روش و شیشه‌ی ترشی رو براش باز کنن. حتی بلاتریکس این وسط چندبار دچار شوک عصبی میشه و می‌خواد به سمت لرد بپره که توسط دو مرگخوار بغلش کنترل میشه.

- همیشه مرگخوارها انقدر نسبت به رهبرشون بی‌توجه هستن؟

سروان باقری که از وقتی که داشتن غذا می‌خوردن، روابط مرگخوارها و مارخام رو زیر نظر گرفته بود، این رو می‌پرسه. مرگخوارها به همدیگه نگاه می‌کنن؛ هر شکلی هم که باشه، اونا نباید اجازه می‌دادن که لرد سیاه واقعی توی آزکابان زندانی بشه. برای همین، باید یک کاری انجام می‌دادن.
دراکو با لبخند ژکوندی از جاش بلند میشه و به سمت مارخام میره. شیشه‌ی ترشی‌ای رو که روی میز بود، برمی‌داره و به سختی بازش می‌کنه. یکی از گل کلم‌ها رو برمی‌داره و می‌خواد توی دهن مارخام بذاره که با سدی که بین خودش و مارخام تشکیل شده مواجه میشه.
تلما که درست بین اون‌ها قرار داشت، اخمی می‌کنه.
- نچ!

دراکو سعی می‌کنه با حرکات چشم و ابرو به تلما بفهمونه که این کارها برای شک نکردن سروان باقریه؛ ولی نه خودش می‌تونست این‌کار رو انجام بده و نه تلما متوجه می‌شد. درست وقتی که می‌خواد آهی بکشه، تلما روباهش رو از روی زمین بلند می‌کنه و جلوی اون می‌گیره.
- اول باید تست کنیم که این ترشی‌ها سالم باشن؛ اگه یه نفر مسموم‌شون کرده باشه چی؟ اگه فاسد شده باشن چی؟ نکنه تو می‌خوای بدون گذر از تست سلامت به ارباب غذا بدی؟

تلما چشمکی به دراکو می‌زنه. دراکو شیشیه‌ی ترشی رو جلوی میرا می‌گیره تا اون رو بررسی کنه. میرا اون رو از زوایای مختلف بو می‌کنه و بعد چند ثانیه زل زدن بهش، سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون میده. دراکو دوباره می‌خواد گل‌کلم رو بذاره توی دهن مارخام که این‌بار ویولا جلوش رو می‌گیره.
- چرا داری با دست به ارباب غذا میدی؟ ایشون قاشق نقره‌ای مخصوص خودشون رو دارن.

ویولا زیر چشمی به سروان باقری نگاه می‌کنه و با ناراحتی ساختگی میگه:
- چند دفعه گفتم که این قاشق‌های نقره‌ای بی‌کلاسن؛ باید حداقل قاشق طلایی یا الماسی داشته باشن ولی کسی گوش نمیده که!

آکی که مشغول غذا خوردن بود، از بقیه جا نمی‌مونه و با همون دهن پر، میگه:
- ارباب سالاد هم بخورین حتما. کاتانا براتون سفارشی آماده کرده!

و اشاره‌ای به شمشیرش می‌کنه. سروان باقری که از دیدن این حجم از عشق و محبتی که بین مارخام و مرگخوارها وجود داره، احساساتی شده بود، اشک‌هاش رو پاک می‌کنه.
- شما چقدر باهم صمیمی هستین... معلومه ارباب‌تون رو خیلی دوست دارین!

همه‌ی کارهای مرگخوارها، مثل همیشه و واقعی بود. تنها چیزی که فرق می‌کرد این بود که لرد، لرد نبود.
درست وقتی که مرگخوارها درحال نقش بازی کردن بودن، لرد سیاه که فکر می‌کرد اونا بهش خیانت کردن، عصبی شده بود. لرد سیاه همیشه عصبی می‌شد؛ ولی برخلاف همیشه که عصبانیتش رو تخلیه می‌کرد، این‌بار نتونسته بود کاری بکنه. اون مطمئن بود که اگه تا چند دقیقه‌ی دیگه به اون نمایش زل بزنه، از حرص منفجر میشه.
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: خانه‌های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 21:04
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
- البته که می‌تونم! ما یک عمر رهبری مرگخواران را برعهده نداشتیم تا با این تهدیدات پوچ...

لرد با شنیدن صدای پیست پیست‌ها و ایما و اشاره‌هایی که از جانب مرگخواراش دیده می‌شه، یک لحظه به خودش میاد که از شدت شوک واقعه‌ی رخ داده نزدیک بود هر آن‌چه رو که نباید لو بده و سر مبارکش به باد بره. پس بلافاصله چندین سرفه به قصد پاکسازی دیالوگ قبلیش می‌کنه و با دقت تصحیح می‌کنه:
- ما یک عمر رهبر مرگخواران رو تعقیب نکردیم که حالا یک ماه بیشتر زیر نظر گرفتن او برایمان سختی‌ای داشته باشد.

لرد هرچقدر هم که در کلام موفق عمل کرده بود، چهره‌ش چیز دیگه‌ای رو نشون می‌داد.
- شایعه‌پراکنی نکنید خانوم نویسنده. ما خیلی هم بر خود مسلط هستیم. چهره‌مان به صورت طبیعی این است که می‌بینید.

در همین حین که لرد دچار خود درگیری شده بود، مامورای وزارتخونه که حوصله‌شون سر رفته بود، سروان باقری رو اونجا می‌ذارن و خودشون برمی‌گردن به وزارتخونه.
اما برگردیم به خود درگیری لرد. خب حق هم داشت. شما هم اگه با هزار زحمت این همه مرگخوار مثل دسته‌ی گل دور خودتون جمع کرده بودین و احترامی بینشون برای خودتون دست و پا کرده بودین، حالا براتون سخت می‌بود که یک ماه رهبریشون رو به دست شخص دیگه‌ای بسپرید. اونم کی! مارخام.

- شما مثل این که حرف حساب حالیتون نمی‌شه خانوم نویسنده. ما اصلا از...

لرد نگاهی به مرگخواراش می‌ندازه و یکی یکی هرکس تو محدوده‌ی دیدش قرار می‌گیره رو مورد عنایت قرار می‌ده.
- چند وقته از ناله‌های بی‌امان اسنیپ و سیگارهاش که آلودگی هوایی و صوتی ایجاد کرده خسته شدیم. همین‌طور شکاکیت‌های تلما که عنکبوت مرده‌ی گوشه‌ی دیوار دستشویی رو هم جاسوس محفل می‌دونه. یا این بلاتریکس که هر بچه‌ای میاره گردن ما می‌ندازه. بله! اصلا چه بهتر!اصلا بذارین همین بیاد لرد بشه ما یه مدت استراحت کنیم!

مارخام که بالاخره از شر طناب دور گردنش خلاص شده بود، با اون قد کوتاه، هیکل ریز و نحیفش و عینکی که به چشم داشت بالاخره تصمیم می‌گیره خودی نشون بده.
- مرگخوارانمان ما گشنه‌مان است. برویم غذا نوش جان کنیم.

مرگخواران اطاعت کرده و پشت سر مرد ریزنقش وارد خونه‌ی ریدل‌ها شده و لرد رو تنها تو حیاط جلوی خونه رها می‌کنن. لرد نگاهی به سروان باقری می‌ندازه و در نهایت با تلاش برای هضم این بی‌توجهی به خودش، به آشپزخونه می‌ره. همه زودتر خوردن ناهار رو آغاز کرده بودن و از اون بدتر، صندلی محبوب اربابانه‌ش که در صدر میز قرار داشت توسط لرد تاریکیِ جدید اشغال شده بود. لرد در ذهنش:
- هنوز نرسیده صندلی‌ مارو در صدر میز اشغال کرده، ملعون!

و برعکس همیشه این‌بار لرد خودش تلاش می‌کنه تا شیشه ترشی رو باز کنه، ازش برداره و هم‌چون یک مرگخوار عادی باشه. با این حال تمام مدت با اخم به مارخام نگاه ‌می‌کنه و خودشو کنترل می‌کنه تا جلوی سروان باقری، حسادتشو بروز نده.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: خانه‌های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 21:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
مارخام، یه املاکیه که برای خرید زمین‌های لرد سیاه در هاگزمید پیش لرد میاد اما همون حین مخفیگاه لرد و مرگخواراش توی هاگزمید لو می‌ره و مامورای آموزش‌دیده‌ای از طرف وزارتخونه برای دستگیری رهبر مرگخوارا سر می‌رسن. لردم برای اینکه دستگیر نشه می‌گه مارخام رهبر مرگخوارانه و بعدم برای اینکه ابهتش از بین نره یه طناب می‌ندازه دور گردن مارخام و میگه من دستگیرش کردم و از مامورا لیست جوایزشو قبل تحویل مارخام می‌خواد که هنوز در مورد اینکه لیست توش چیا باشه بین لرد و مرگخوارا اختلافه.

حالا مارخام که خسته شده چون طناب کوتاه بود و نمی‌تونست بشینه از یه مامور می‌خواد خم بشه تا روی کمرش بشینه و مامور هم از ترس اینکه واقعا رهبر مرگخوارا باشه قبول می‌کنه و خم می‌شه تا مارخام بشینه و استراحت کنه. مارخامم که قدرتش بهش کیف داده به سرش می‌زنه که چرا واقعا لرد نشه؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- ها ها ها! من... یعنی ما... همین الان تصمیم گرفتیم اگر ما را به عنوان رهبر مرگخواران زودتر دستگیر نکنید همه جا را به آتش بکشیم... قیامت بکنیم. سر تک‌ تک‌تان را ببریم و بدهیم... بدهیم...

نگاهش به نجینی افتاد که یک گوشه به طور فسی افتاده بود و انتظار پیتزا پپرونی‌اش با گوشت انسان را می‌کشید.
- بدهیم‌تان این ماره بخورد.

مارخام با دیدن ماموران وزارتخانه که از تهدیدش ترسیده بودند و به خود می‌لرزیدند با رضایت خنده‌ای شیطانی کرد. یکی از مأموران که سر تا پا می‌لرزید با کمال شرمندگی و سری فروافتاده جلوی مارخام و تعظیم کرد.
- ای رهبر مرگخواران بزرگوار، راستش ما از مرلین‌مونه شما رو با خودمون ببریم آزکابان ولی آخه وزارتخونه برا دستگیری رهبر‌ مرگخواران یه پروتکل خاص داره. منظورم اینه که خب نمی‌شه که هرکی گفت من رهبر مرگخوارام ما بذاریمش تو جیب‌مون و ببریم! اول باید ثابت بشه شما رهبر مرگخوارایی به همین منظور...

مامور رو به ماموری دیگر کرد
- سروان باقری؟
- بله قربان!

سروان باقری که اجداد جادوگرش اصالتا ایرانی بودند و در حمله به هند توسط نادرشاه افشار، ساکن هندوستان شده بودند و بعد از استعمار انگلستان سر از ناف لندن در آورده بودند، به تازگی برای سربازی به وزارتخانه منتقل شده بود، به مافوقش سلامی نظامی داد.

- سرباز وظیفه نیرو امنیتی وزارت سحر و جادو، سروان باقری، از این به بعد به مدت یک ماه آینده در بین شما و مرگخواران خواهد بود تا فعالیت‌های جبهه تاریکی رو زیرنظر بگیره و مطمئن بشه شما ارباب این جبهه هستید و بعد از کسب اطمینان به ما بگه تا شما رو به آزکابان منتقل کنیم.
- بله قربان!

یک ماه تمام اربابی مرگخواران توسط مارخام؟! آیا لرد سیاه می‌توانست این موضوع را برای به آزکابان نرفتن تاب آورد؟
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1402 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
مارخام که کم کم داشت خسته‌اش می‌شد، تصمیم گرفت سرجایش بشیند و استراحت کند. ولی همین که یک ذره خم شد، دید طناب دور گردنش کوتاه است و نمی‌ذارد بشیند پایین. مارخام غصه خورد و سرش را انداخت پایین و تصمیم گرفت زندگی به عنوان یک مارخامِ نحیف و کوتاه و عینکی و لرزان که قرار است زندان فرستاده شود، خیلی خوب نیست و دلش خواست نبود. مارخام یک نگاه به پشت سرش انداخت و لرد ولدمورت را دید که یک عالمه سر مرگخوارانش داد و بیداد می‌کرد و خرده‌پاره‌پوره‌های لیستشان را این‌طرف و آن‌طرف می‌ریخت. یک نگاه به جلوی سرش انداخت و ماموران وزارتخانه را دید که سعی داشتند چشم‌هایشان را متقاعد کنند به هر چیزی جز مارخام نگاه کنند. دوباره پشت سرش را نگاه کرد و لرد ولدمورت را دید که هکتور را گذاشته بالای سرش و باهاش دارد بقیه مرگخواران را دنبال می‌کند. دوباره جلوی سرش را نگاه کرد و دید یکی از ماموران وزارتخانه یواشکی چشم‌هایش را در آورد و گذاشت توی جیب شلوارش تا هر وقت بعدا به اندازه کافی از لرد مارخام دور شده بود، بذارد سر جایشان.

مارخام فکر کرد.

-هِی، یاروی مامور وزارتخونه، کمرتو خم کن تا ما بشینیم روش.

آب دهان یاروی مامور وزارتخانه‌ای که مخاطب مارخام قرار گرفته بود، جیغ کشید و بدو بدو رفت توی شکمش قایم شد.

-چ... چ... چَشم...

مارخام روی کمر یاروی مامور وزارتخانه پرید. از آن بالا، همه یاروهای مامورای وزارتخانه کوتاه و لرزان و نحیف و عینکی بودند. آیا دیگر وقتش رسیده بود که مارخام قوی شود؟ آیا مارخام واقعا مسئول و رهبر برحق گروه زیر زمینی و سیاه و غیر قانونی و شیطانی مرگخواران بود؟ آیا لرد ولدمورت ایز دِد، لانگ لیو لرد مارخام؟

افرادی که لایک کردند


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 24 شهریور 1402 02:54
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران که چند کاغذ A4 را به هم منگنه کرده و هرکدام یک طرفش را در دست داشتند ، روی نوشته هایشان چمبره زده بودند ، مبادا یک نفر ، یک وقتی ، فکر تقلب به سرش بزند.

بعد از گذشت چند ساعت متوالی آنها کم کم از هم باز و باز تر شدند و لیست خواسته های لرد سیاه را تکمیل کردنند.
ته اش را به دست باد... و سرش را به دست اربابشان سپردند...

چند لحظه بعد...

لرد چشمانش را ریز و کاغذ را به صورتش نزدیک کرد تا شاید بتواند از بین آن دندانه های درهم و نقطه های متلاشی ، کلماتی را تشخیص دهد.

مامور های وزارتخانه هم از وقفه ی پیش آمده استقبال کردند و تلفنی یک تایپیست استخدام کرده و با توجه به طول و عرض لیست ، حقوق سه سالش را یکجا واریز کردنند و او را از نمایشگر تلفنشان بیرون کشیده ، صاف جلوی جادوگر بزرگ و شناخته شده نشاندند.

- ما یافتیم! اولین کلمه را یافتیم!

چشمان تایپیست به دهان لرد دوخته شده بود و انگشتانش از شدت هیجان بالای کیبورد ها میلرزیدند.

- بستنی‌ست!

آنجا بود که جادوگر شناخته شده سرش را به طرف مرگخواران مارخام چرخاند.

- بستنی‌ست؟
- آره اربا...جادوگر! بشتنیه!

لرد افسوس خورد و آه کشید و خواسته اول را پاره کرد و برگشت و به سراغ خواسته بعدی رفت.

- پاتیل آخرین سیستم هوشمن... یارانِ...شان! این مورد را نادیده بگیرید.

تایپیست بار دیگر انگشتش را روی قسمت DELETE فشرد.

دو چشم لرد ولدمورت که هیچ یک از خواسته ها را شایسته ی برسی نمی دیدند و احساس می کردند این خزئبلات نزدیک است شفافیت رنگ سرخ قرنیه‌ هایشان را کدر نماید ، به سرعت از روی آنها رد می شدند تا به آخر لیست برسند.

- یاران بی وفای ما...رخام... این قرار نبود لیست خواسته های شما باشد... ما صحت تمام گزینه های این لیست بجز آن گزینه ی " پیتزا فسس " را تکذیب مینماییم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1402/6/24 2:58:01
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1402/6/24 3:02:14
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1402/6/24 3:03:48
خواستن توانستن است.
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 13 مرداد 1402 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- بله ما یک لیست تهیه کردیم و شما هم به ما که جادوگر بزرگ و شناخته شده‌ای هستیم همه رو به ما می‌دید.
- یه لیست؟ گفتیم یه جایزه...
- آزادش میکنیم ها!

لرد دوباره طناب دور گردن مارخام رو ذره‌ای شل کرد و در این بین آروم زیر لب به مارخام گفت:
- یکم از ابهت ما یاد بگیر و وحشتناک باش. شهرت چندین ساله‌ی ما به عنوان لرد سیاه را به باد می‌دی!

مارخام یه بار به خودش لرزید و تلاش کرد مثل اربابش با ابهت باشه.
- من لرد سیاه و ترسناکم! اگه این طناب نبود همتون رو میکشتم. موهاهاها!

دیدن تلاش مارخام برای وحشتناک بودن؛ باعث شد لرد فکر کنه که شاید بهتر بود ملکشو به وزارتخونه می‌داد اما انقدر نامش خدشه دار نمی‌شد.
اما خوش بختانه مامورها از همین حرکت مارخام هم ترسیده بودن و لرد نفس راحتی کشید. البته که آموزش رعب و وحشت به مرگخواران رو توی اولویت هاش قرار داد.

- تورومرلین اون طناب رو ول نکنین. داشتین میگفتین یه لیست؟
- بله. مرگخوارانِ... مارخام اون لیست خواسته های ما رو بیارید.

مرگخواران یه نگاه بهم دیگه کردن، لرد سیاه اصلا لیست خواسته‌ها نداشت.

- ارباب... نه یعنی... جناب جادوگر بزرگ و شناخته شده، شما که اصلا لیست خواسته‌ها ندارین.
- سریع یک لیست آماده کنین!

افرادی که لایک کردند

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven