آلبوس کوهی از تجربه بود. حالا تجربهاش جای تشکیک دارد ... اما کوه بودنش را بپذیرید. کوهی از پشم اصلا. او موهایش را در آسیاب سفید نکرده بود. به مرلین قسم! پس کجا سفید کرده بود؟ هیچی یک بار خودش را به جوراب پشمی تغییر شکل داده بود تا از یک جوراب پشمی دیگر که بهش نظر داشت، شماره بگیرد! همان موقع کندرا هر چه جوراب پشمی در خانه بود را برداشت و انداخت در وایتکس و ریش و موی آلبوس را برای همیشه سپید کرد.
پس آلبوس تصمیم گرفت کاسهی چه کنم چه کنم در دست نگیرد. اصلا اگر میخواست هم دیگر «چه»ای نداشت که کاسهی کردنش را در دست بگیرد! او در جلسات مهم بسیاری شرکت کرده بود. کنفرانسهای بینالملی و حتی سخنرانیهای آنلاین که آلبوس با آن خیلی حال میکرد. او آرزو داشت خودش هم یک بار برای دانشآموزان هاگوارتز سخنرانی آنلاین برگزار کند. یک صحبت تاثیرگذار دربارهی شرایط خاص مدرسه در ترم جدید که احتمالا قرار است ده پانزده تا کشتهی ناقابل بدهد، و در حین صحبت بدون این که کسی متوجه شود، هی از روی زیرشلواری راهراهی که به تن دارد، خشتکش را بخاراند ... حالا نخاران و کی بخاران!
اگرچه او در اکثر این کنفرانسها، مانند کنفرانس «نقش اعتماد کامل به همه، حتی وقتی خلافش ثابت میشود، در امنیت سایبری گروههای سرّی و ضد دولتی!» یا کنفرانس «عشق، عشق است! کلّهم اجمعین! خدا شاهده!» و سمینار «قدرت ماورایی نیروی عشق در برابر جادوی سیاه، و قواعد شخمی حاکم بر این که کی اثر میکند و کی نمیکند!» نقش سخنران را ایفا کرده بود، اما بالاخره بود جاهایی که به عنوان مدعو شرکت کرده و صحبت دیگران را شنیده باشد. پس تصمیم گرفت از تکنیکهای قویترین سخنرانانی که میشناخت استفاده کرده و کارش را پیش ببرد.
در اولین قدم، باید توجهها را یکپارچه جلب خودش میکرد:
- آقای محفلی که عقبتو به ما کردی! تو عقبتو به دامبل نکن! عقبتو به تام بکن!
به نظر میرسید در به دست آوردن حواس مخاطب موفق عمل کرده. اگرچه به لحاظ مفهومی اوضاع کاملا بر وفق مراد پیش نمیرفت.
- البته عقبتون رو به تام هم نکنید فرزندانم. از وقتی فرزند نفرین شده چاپ شده دیگه اعتمادی بهش نیست.

سریعا به دیگر سخنران حرفهای که میشناخت فکر کرد ...
- عرض میکردم فرزندانم. متسفانه اتفاق بسیار جانگو... چیز ... جان سوز و جان گدازی رخ داده.

محفلیهای نگران، رد داده و طغیان کردند. یکی شیون میکرد و دیگری موهایش را یک نخ یک نخ میکند ...
- خوب حالا فرزندانم! گفتم جانگو... همون حالا! ولی طوری نکنید که طوری بشود که فکر کنند طوری شده!

- پروفسور خودتون میگین چی شده یا نه؟

- آها! همین! دقیقا همین که گفتی فرزندم!

- چی؟

- همین! همینو بردن! ازم دزدیدن!

- چیو پروفسور؟

- آره! همینو!

- چیو؟!

- آره! اینو!

- خاک به سرم پروفسور! مگه اون دزدیدنیه؟

- نه اون که نه ...
- پس چیو؟

- آره! اینو!

دامبلدور به خودش آمد و دید افتاده وسط لوپ!
- نمیتونم بگم فرزندانم.

- تو جیب جا میشه پروفسور؟

تکاپوی محفلیها برای حدس زدن این که چه چیز ارزشمندی ربوده شده، به تکاپو افتادند. با توجه به تاکید روی ارزشمندی، هر کسی از ظن خود یار آلبوس میشد!