جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

60 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
60
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زندگی و نیرنگ‌های آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: شنبه 6 دی 1404 18:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
این جمله انقلابی در میان محفلی‌ها برپا کرد. فکرها با سرعتی معادل سرعت یک ماگل که شارژ گوشی‌اش رو به اتمام است و باید خودش را به شارژر برساند به کار افتادند.

سیریوس که از حالت سگ در آمده بود؛ دستی به موهایش کشید.
- گذشته‌تونه، پروفسور؟
- نه باباجان! مگه میشه چیزی که گذشته و رفته رو دزدید؟

آیلین کاتیا را که اصرار داشت:"حس نمی کنی ریموس یه‌کم بیشتر از یه‌کم لاغر شده؟" را از شانه‌اش کنار زد.
- زمانه پروفسور؟

اگر هر کسی جای دامبلدور بود؛ با شعار "مرلین، مرا بکش و خلاص کن!" سر به بیابان نوآدا می‌گذاشت و با مار و عقرب دمخور میشد؛ اما خب دامبلدور، دامبلدور بود و دارای چند دبه صبر به جای یک کاسه.
- نه فرزند روشنایی! اصلا چرا شما گیر دادین به مسائل فلسفی باباجانیان؟

جوزفین دستش را زیر چانه‌اش زد و با قیافه کسانی که سال‌ها را به تفکر عمیق گذرانده‌اند و اکنون تازه یکی از اعماق آن نجاتشان داده، گفت:
- یکی از توانایی‌هاتونه؟

لامپ درخشان و پرمصرفی بالای سر دامبلدور روشن شد. نور این لامپ، برخلاف دیگر هم‌نوعانش، از جنس نشاط بود؛ نه از جنس ایده.
- نزدیک شدی! راهنمایی می‌کنم: از جنس حروفه.

ناگهان صدای تقی به گوش رسید و لی‌لی زیرلب گفت:
- ببخشید!

و در حالی که با چوبدستی، قطعه‌های شکسته شمعدان را جمع می‌کرد گفت:
- یکی از تکیه‌کلاماتونه؟

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: زندگی و نیرنگ‌های آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: دوشنبه 31 شهریور 1404 14:50
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
-نه فکر نکنم اخه...
-موجود زندس؟
-نه اخه...
-اینجا هست؟
- نه چو...
-برای شما بود؟
-اره خ...
-همیشه باهاتون بوده؟
-تقریبا، خب بزا...
-همه دارنش؟
-اره اگه بزاری...
-ریشتونو دزدیدن؟
-ریشمو که داری میبینی! بزا...
-اره خب راست میگین! پروفسور یعنی...
-خب نمیزاری بگم که!

همه از فریاد دامبلدور جا خوردند و به این حالت درامدند. دامبلدور نفس عمیقی کشید، دستی به ریش کشید و ان را مرتب کرد. چشمانش را بست و گلویش را صاف کرد و به صورت های متعجب محفلیان نگاه کرد:
-ببینین من یه چیزیو گم کردم که چیزی نیست یعنی... چیزه میدونید؟...
-
-خب ببینید یعنی ... اون چیزه یعنی چیزی نیست که بشه دید... میدونید؟...
-یعنی گازه؟
-نه! مگه میشه گازها رو دزدید!

خیلی جالبه که میشه کلماتو از دایره لغات دزدید، ولی نمیشه گازها رو دزدید نه؟این موضوع خیلی ذهن نویسنده رو درگیر خودش کرده! به هرحال فکر نکنم (فعلا)خیلی مسئله مهمی باشه و سعی میکنیم ادامه بدیم!
لیلی به فکر فرو رفت چیزی که نمیشه دید و گاز هم نیست؟ و دامبلدور نمیتونه بگه؟
-فکر ک...اییییی!

صدای شکستنی که از لیوان دست لیلی بود امد، هرکسی را از جا می پراند و هرخانه ای را می لرزاند ولی نه تنها تمام محفلی ها به افتادن وسایل اطرافشان عادت کرده بودند، بلکه حتی خانه گریمولد هم دیگر مثل روز های اول نمیلرزید.

-ریپرو!...

لیلی با شرمندگی به باقی اعضا نگاه کرد. این سومین بار در ان روز بود که از این طلسم استفاده میکرد، یک لیوان، یک بشقاب و اینه جیبی اش، اگر قرار بود کاربردی ترین طلسم را انتخاب کند، بی شک انتخابش همین طلسم بود.
-ببخشید،خب داشتم میگفتم، وقتی نه میشه دیدش نه گازه، ینی این چیزی که از شما دزدیدن مادیت نداره؟
-دقیقا همینی که این گفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زندگی و نیرنگ‌های آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1404 18:16
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
آلبوس کوهی از تجربه بود. حالا تجربه‌اش جای تشکیک دارد ... اما کوه بودنش را بپذیرید. کوهی از پشم اصلا. او موهایش را در آسیاب سفید نکرده بود. به مرلین قسم! پس کجا سفید کرده بود؟ هیچی یک بار خودش را به جوراب پشمی تغییر شکل داده بود تا از یک جوراب پشمی دیگر که بهش نظر داشت، شماره بگیرد! همان موقع کندرا هر چه جوراب پشمی در خانه بود را برداشت و انداخت در وایتکس و ریش و موی آلبوس را برای همیشه سپید کرد.
پس آلبوس تصمیم گرفت کاسه‌ی چه کنم چه کنم در دست نگیرد. اصلا اگر می‌خواست هم دیگر «چه»‌ای نداشت که کاسه‌ی کردنش را در دست بگیرد! او در جلسات مهم بسیاری شرکت کرده بود. کنفرانس‌های بین‌الملی و حتی سخنرانی‌های آنلاین که آلبوس با آن خیلی حال می‌کرد. او آرزو داشت خودش هم یک بار برای دانش‌آموزان هاگوارتز سخنرانی آنلاین برگزار کند. یک صحبت تاثیرگذار درباره‌ی شرایط خاص مدرسه در ترم جدید که احتمالا قرار است ده پانزده‌ تا کشته‌ی ناقابل بدهد، و در حین صحبت بدون این که کسی متوجه شود، هی از روی زیرشلواری راه‌راهی که به تن دارد، خشتکش را بخاراند ... حالا نخاران و کی بخاران!
اگرچه او در اکثر این کنفرانس‌ها، مانند کنفرانس «نقش اعتماد کامل به همه، حتی وقتی خلافش ثابت می‌شود، در امنیت سایبری گروه‌های سرّی و ضد دولتی!» یا کنفرانس «عشق، عشق است! کلّهم اجمعین! خدا شاهده!» و سمینار «قدرت ماورایی نیروی عشق در برابر جادوی سیاه، و قواعد شخمی حاکم بر این که کی اثر می‌کند و کی نمی‌کند!» نقش سخنران را ایفا کرده بود، اما بالاخره بود جاهایی که به عنوان مدعو شرکت کرده و صحبت دیگران را شنیده باشد. پس تصمیم گرفت از تکنیک‌های قوی‌ترین سخنرانانی که می‌شناخت استفاده کرده و کارش را پیش ببرد.

در اولین قدم، باید توجه‌ها را یکپارچه جلب خودش می‌کرد:

- آقای محفلی که عقبتو به ما کردی! تو عقبتو به دامبل نکن! عقبتو به تام بکن!

به نظر می‌رسید در به دست آوردن حواس مخاطب موفق عمل کرده. اگرچه به لحاظ مفهومی اوضاع کاملا بر وفق مراد پیش نمی‌رفت.

- البته عقبتون رو به تام هم نکنید فرزندانم. از وقتی فرزند نفرین شده چاپ شده دیگه اعتمادی بهش نیست.

سریعا به دیگر سخنران حرفه‌ای که می‌شناخت فکر کرد ...

- عرض می‌کردم فرزندانم. متسفانه اتفاق بسیار جان‌گو... چیز ... جان سوز و جان گدازی رخ داده.

محفلی‌های نگران، رد داده و طغیان کردند. یکی شیون می‌کرد و دیگری موهایش را یک نخ یک نخ می‌کند ...

- خوب حالا فرزندانم! گفتم جان‌گو... همون حالا! ولی طوری نکنید که طوری بشود که فکر کنند طوری شده!

- پروفسور خودتون میگین چی شده یا نه؟

- آها! همین! دقیقا همین که گفتی فرزندم!

- چی؟

- همین! همینو بردن! ازم دزدیدن!

- چیو پروفسور؟

- آره! همینو!

- چیو؟!

- آره! اینو!

- خاک به سرم پروفسور! مگه اون دزدیدنیه؟

- نه اون که نه ...

- پس چیو؟

- آره! اینو!

دامبلدور به خودش آمد و دید افتاده وسط لوپ!

- نمی‌تونم بگم فرزندانم.

- تو جیب جا می‌شه پروفسور؟

تکاپوی محفلی‌ها برای حدس زدن این که چه چیز ارزشمندی ربوده شده، به تکاپو افتادند. با توجه به تاکید روی ارزشمندی، هر کسی از ظن خود یار آلبوس می‌شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!

#بیا بنویسیم
پاسخ: زندگی و نیرنگ‌های آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1404 11:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: شخص ناشناسی "چه" را از میان دایره لغات دامبلدور دزدیده و دامبلدور تصمیم گرفته که با اعضای خونه‌ی گریمولد در میون بذاره. اما نمیدونه چطوری...

••••••••••••••••••••


- به نام پدر، پسر و روح القدس...

همه‌ی اعضای خونه‌ی گریمولد، هاج و واج به دامبلدور زل زدن. گیج شده بودن. دامبلدور هم گیج شده بود. انگار از وقتی که چه رو گم کرده بود، کلا حرف زدن رو هم فراموش کرده بود. به خودش تشر زد که مثلا دامبلدوره و کمی سکوت کرد که بتونه با قدرت برگرده. لحظات زیاد و کش داری طول کشید که دامبلدور بتونه برگرده.

- ز گهواره تا گور، طلب دانوش!

دامبلدور، ناگهان حس کرد که خونه خیلی گرم شد. فشار و گرمای زیادی رو روی خودش حس کرد و نمی‌تونست توی هر هفت- هشت جفت چشمی که با تمرکز بهش زل زدن نگاه کنه. قطرات ریز و درشت عرق از روی پیشونیش به راه افتاده بودن و می‌خواستن هرچه سریعتر به پایین سرازیر بشن و یه ماجراجویی جدید برای خودشون درست کنن. بالاخره قطرات عرق جادوگر بزرگی بودن و باید با بقیه قطرات عرق فرق می‌کردن.

اما ماجراجویی‌ آغاز نشده‌شون، با آستین دست دامبلدور تموم شد. دامبلدور دوست داشت بفهمه که دلیل این گرمای عجیب توی خونه‌ی گریمولد چیه، که ناگهان متوجه گابریلا شد که داره تند تند توی اجاق شومینه‌ی خونه هیزم می‌ریزه و نخودی می‌خنده. دامبلدور برای اینکه در طول این پست حداقل یه کار مثبت کرده باشه، سریع به سمت گابریلا رفت و با کیش کیش بلندی اون رو از خونه بیرون کرد.

بالاخره فقط کسانی می‌تونن توی گریمولد بمونن، که می‌تونن توی گریمولد بمونن. گابریلا نمی‌تونست! ریگولوس از این اقدام پروفسور تعجب کرد و با نگاهی "ما داریم اینجا زحمت می‌کشیم" وار به پروفسور خیره شد. پروفسور هم با نگاهی "همه‌مون داریم زحمت می‌کشیم" وار جواب ریگولوس رو داد و بعد یادش اومد که یه سخنرانی داره که هنوز درست شروعش نکرده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: زندگی و نیرنگ‌های آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: شنبه 28 تیر 1404 20:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- ای محفل ققنوس... سربازان روشنایی... آخرین سنگر سفیدی جلوی سیاهی... گوش کنید!

اما همچنان کسی گوش نمی‌کرد. سیریوس که از توپ تنیسی خوشش آمده بود و دوست داشت ریموس برایش پرتابش کند تا برود بیاوردش، اما حاضر نبود توپ را به ریموس بدهد، در نتیجه یک درگیری عجیب بین دو دوست قدیمی ایجاد شده بود. ریموس می‌خواست توپ را از دهان سیریوس بگیرد و برایش پرتاب کند، اما سیریوس با اینکه خودش این بازی را خیلی دوست داشت، توپ را به ریموس نمی‌داد. بعد که ریموس پشیمان می‌شد و ولش می‌کرد، برایش آه و ناله می‌کرد که تو رو خدا توپ را بگیر و پرت کن، و دوباره ریموس سعی می‌کرد توپ را بگیرد و سیریوس نمی‌داد.

- اهم اهم ... محفلیان عزیزم.

باز هم کسی به دامبلدور توجهی نکرد. این بار گابریلا بود که با اینکه دیگر محفلی نبود، ولی هنوز کسی نمی‌دانست و خودش هم حوصله نداشت برای کسی توضیح بدهد. برای همین یویو به دست، پا روی پا روی دسته‌ی مبل نشسته بود و با بی‌حوصلگی به ریگولوس نگاه می‌کرد که در به در دنبال این بود نیازهای گابریلا را برطرف کند تا بالاخره بتواند نجیب‌زادگیش را به یک نفر ثابت کند.

- اگر بهم بی‌توجهی کنین، به‌جای محفل ققنوس میرم رئیس الف‌دال می‌شما...

به نظر می‌رسید این تهدید بالاخره همه را به خودشان آورد، جز گابریلا البته که هیچ تهدیدی او را به خودش نمی‌آورد و همچنان با بی‌حوصلگی یویو می‌زد و منتظر بود یک اتفاق هیجان‌انگیز بیفتد. ولی خب، بقیه‌ی محفلی‌ها به خودشان آمدند و نمی‌خواستند با الف‌دال جایگزین شوند. همگی منظم و مرتب جلوی دامبلدور نشستند تا سخنرانی‌اش را، که معمولاً در مورد پیدا کردن روشنایی در تاریک‌ترین لحظات زندگی بود، گوش کنند.

حالا که دامبلدور توجه همه را جلب کرده بود، باید سریع نقشه‌ای می‌کشید که به آن‌ها بفهماند توی روز روشن دزد بهشان زده و مهم‌ترین محموله‌ی محفل، یعنی "چه"، از دایره‌ی لغات دامبلدور دزدیده شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: زندگی و نیرنگ‌های آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: چهارشنبه 25 تیر 1404 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور در کلافی پیچاپیج گرفتار شده بود. قطعا نمی‌توانست ناگهان بگوید "چه"اش را دزدیده‌اند؛ زیرا از همین اکنون می‌توانست واکنش محفلی‌ها را تصور کند.

ریگولوس احتمالا به هزار نوع بیماری روانی مشکوک میشد و چون یک نجیب‌زاده واقعی بود؛ دست پروفسور محبوبش را می‌گرفت و نزد هر شفادهنده روانپزشکی که می‌شناخت می‌برد. ریگولوس بود دیگر! نمی‌توانست جلوی نگرانی‌اش را بگیرد و با شک به هر بیماری، مانند فنری که فشاری معادل فشار یک انسان عاشق بستنی وقتی می‌بیند ظرف بستنی، پر از تره و ریحان است به آن وارد شده از جا در نرود.

ریموس هم احتمالا شکلاتی به او می‌داد تا مشکل ذهنی‌ احتمالی‌اش را برطرف کند. از نظر ریموس، حتی اگر فرد مرده بود، وقتی به او شکلات می‌دادند، زنده میشد و شروع به رقص و پایکوبی می‌کرد.

از گابریلا بعید نبود که کل ماجرا را سرگرمی قلمداد کند و در حالی که پایش را روی پایش انداخته و بستنی توت فرنگی می‌خورد، به این ماجرا پر و بال بدهد.

نطقی غرا آماده کرد تا با آن بگوید "چه"اش را ربوده‌اند؛ بی آن که کسی به زوال عقلش مشکوک شود یا قضیه را شوخی بگیرد. در ذهنش آماده میشد که از جماعت محفلی بخواهد برای یافتن دزد "چه"کمکش کنند که به محض ورود به سالن پذیرایی، دید ای دل غافل! هر کس به فکر خویش است.

سیریوس به یاد ایام جوانی، به شکل سگ درآمده بود و دور پاهای ریموس می‌دوید. گادفری با لبخندی ملیح، رویای خون مرگخواران را در سر می‌پروراند و گابریلا با سوءاستفاده از اعتقاد "نجیب زاده‌ها به دیگران خدمت می‌کنند." ریگولوس، به او دستورات عجیبی از رنگ کردن موهایش گرفته تا درست کردن بستنی توت فرنگی می‌داد.

برای گفتن موضوع راهی طولانی پیش رو داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1404/4/26 13:52:00
پاسخ به: زندگی و نیرنگ‌های آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 بهمن 1403 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور از شدت شوک وارده، همونجا سرجاش می‌شینه و زانوی غم به بغل می‌گیره. چطور تونسته بودن با دامبلدور همچین کنن و "چه؟" عزیزش رو ازش برباین؟ "چه؟" بخشی از وجود دامبلدور بود و دامبلدور بدون "چه؟" حس می‌کرد بخش مهمی از هویتش رو از دست داده.

در حالی که دامبلدور به صورت شوکه شده به سوراخ دیوار زل زده بود، یا حداقل تو ذهنش خیال می‌کرد سوراخی برای زل زدن وجود داره وگرنه خیلی عجیب‌تر می‌شد که به دیوار خالیِ بدونِ سوراخ زل بزنه، فاوکس که متوجه حالت عجیب دامبلدور شده بود دوباره شروع می‌کنه به در آوردن همون صدایی که ققنوس باید در بیاره.

حالا این که قوقولی قوقو بود یا نبود، قد قد قدا بود یا نبود، یا اصن یه صدایی بود که ذره‌ای شباهت به هیچ‌کدوم از اینا نداشت و شبیه غرش شیر بود یا شیهه اسب، فرقی نداشت. به هر حال فاوکس پرنده وفاداری بود و تلاش داشت صاحب نازنینش رو از شوک در بیاره.

با این حال سر و صدا کردن فاوکس شاید برای بیدار کردن دامبلدور از خواب خوش جواب بود، ولی کاشف به عمل میاد که برای در آوردن دامبلدور از شوک کافی نبود. حداقل به تنهایی کافی نبود!

پس فاوکس پر می‌زنه و این‌بار می‌ره رو شونه‌های دامبلدور می‌شینه. شاید اگه تو گوشش همون صدای ققنوسی که نمی‌دونیم دقیقا چیه رو در میاورد، اونوقت جواب می‌بود. اما فاوکس هرچی تلاش می‌کنه و هر صدایی در میاره، باز هم افاقه نمی‌کنه و دامبلدور هنوز تو شوک می‌مونه.

فاوکس تصمیم می‌گیره آخرین برگ برنده‌شو رو کنه. دیگه اگه این یکی جواب نمی‌داد، حقیقتا که نمی‌دونست باید چی کار کنه دیگه. راهکارش هم این بود که به دامبلدور نوک بزنه! پس نوک می‌زنه. به لپش. به پیشونیش. به دماغش. حتی قصد می‌کنه به چشمش هم نوک بزنه که یهو یادش میاد وقتی چند سال پیش با باسیلیسک همین کارو کرده بود در واقع کورش کرده بود و اون نمی‌خواست صاحبشو کور کنه. ولی به هر حال اینام جواب نیست.

فاوکس از روی عصبانیت از روی دامبلدور سر می‌خوره و ریششو می‌کشه و گویا که این‌بار این یکی جوابه! چون دامبلدور بلافاصله از جا می‌پره و از اتاقش خارج می‌شه تا از اهالی خونه برای یافتن چه کمک بگیره. اما دامبلدور نامه رو پشت سرش جا می‌ذاره، جایی که فاوکس چون نامه رو علت حال بد دامبلدور می‌دید، در حال پاره پوره کردنش بود.

گویا دامبلدور که دیگه نمی‌تونست "چه؟" رو به زبون بیاره، باید راهی پیدا می‌کرد که چطور به اهل خانه بگه "چه‌؟"ش رو دزدیدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: زندگی و نیرنگ‌هاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1403 08:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه‌ی جدید

یه روز کاملا عادی، مثل امروز بود. هوا کاملا صاف و آفتابی بود. پرنده‌ها توی آسمون قد قد و قوقولی قو قو و غار غار و هرگونه صدای منحصر به پرندگان دیگری سر می‌دادن و کسی هم بهشون گیر نمی‌داد که چرا اول صبحی دارن وظیفشون رو انجام می‌دن؟ بالاخره وظیفشونه دیگه...

پرنده‌ها درحال انجام دادن وظیفه‌شون بودن و همچنان صداشون تو هوا ول بود. ققنوس هم از توی دفتر دامبلدور به صدای پرنده‌ها گوش می‌داد و دلش می‌خواست هرچه زودتر بره و همراه اونا قدقد کنه. یا شاید هم قوقولی قوقو؟ دیگه بالاخره یه صدایی باید از خودش در بیاره. نمیشه وقتی نویسنده هیچ تصوری از صدای ققنوس نداره، به این معنی باشه که ققنوس هیچ صدایی نداره. میشه؟

پس ققنوس جوگیر همونجا سرجای خودش صدایی در می‌آره و دامبلدوری که خوابیده بود رو غافلگیر می‌کنه. دامبلدور شوک‌زده ناگهان از خواب پرید، پاش از سرجاش در رفت و خورد زیر جایگاه ققنوس. ققنوس هم با این ضربه‌ی ناگهانی برای لحظاتی قوقولی قوقو کرد و نشون داد که تصور نویسنده از محیط اطرافش می‌تونه وارد نوشته‌هاش بشه.

دامبلدور خودش رو جمع کرد و خمیازه‌ای کشید. هوای داخل دفترش مطبوع مطبوع بود. اونقدر مطبوع بود که یه ققنوس مثل فاوکس، از سرخوشی داخلش قوقولی قوقو سر بده. حتی خود فاوکس هم تعجب کرده بود و تعجب دامبلدور هم بهش اضافه شده بود. در کل روز قشنگی بود و مطمئنا طبق کلیشه‌ها نمی‌بایست قشنگ ادامه پیدا کنه.

دامبلدور، یه نامه‌ی عجیب روی میز دفترش پیدا کرد. چه‌کسی نامه رو روی میزش گذاشته بود؟ دامبلدور خواست بگه "چه؟" ولی نتونست. چه حرف انحصاری و اختصاصی دامبلدور بود و اکثر اوقات می‌گفت. ولی این‌بار نتونست بگه‌. عجیب بود! دامبلدور هم نفهمید چه شده و دوباره تلاش کرد که بگه "چه؟" ولی نشد. حتی بار سوم و چهارم هم نشد. کلا نمی‌شد.

دامبلدور نامه رو باز کرد. وقتی متن نامه رو خوند، فهمید که چرا نمی‌تونه بگه "چه؟". توی نامه نوشته شده بود:
پیرمرد پرحاشیه! ما "چه‌"ی تورا از تو دزدیدیم! به دنبالش نگرد. نه ما را پیدا خواهی کرد، نه "چه" را.


دامبلدور تشخیص نداد چه کسی چه‌رو دزدیده. هویت دزدچه برایش نامعلوم بود. دامبلدور تنها چه‌ای که داشت رو از دست داده بود و یه دزدچه درمیون بود. دامبلدور باید دزدچه رو پیدا می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آذر 1397 01:09
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه :

هری داشت با تمام وجود بازیگری میکرد. جیغ میزد، داد میکشید، گریه میکرد، لباساش رو پاره میکرد، میرفت بالای دیوار خودشو پرت میکرد پایین. به طوری کلی یادش رفته بود که هدفشون از این تئاتر چیه و میخواست استعدادش تو بازیگری رو تست کنه. پیش خودش میگفت که چه اشتباهی کرده رفته هاگوارتز و کاراگاه وزارت خونه شده. باید میرفت دانشگاه هنر لندن و بازیگری یاد میگرفت و حتما میتونست خیلی بهتر از جینی هم تو ازدواج عمل کنه.

یوآن هم عاشقانه به هری نگاه میکرد. جفت چشماش تبدیل به اموجی قلب شده بودن و مدام جلو عقب میرفتن. هر لحظه ضربان قلبش بالاتر میرفت و بیشتر جذب هنر و توانایی های هری پاتر میشد. از سر جاش نمیتونست تکون بخوره.

ریتا اما حالش داشت بهم میخورد از بازیگری هری پاتر و اون تنها نبود. بقیه تماشاچی ها کم کم از سر جاشون بلند میشدن و در حالی که زیر لب به بازیگر نویسنده کارگردان و بخت بد خودشون فحش میدادن از سالن خارج شدن. محفلی ها هم با اینکه حالشون داشت بهم میخورد، فکر یه وعده غذای کامل نمیذاشت که از سر جاشون پاشن. همینجوری خون از چشمای پنه لوپه میریخت و ماتیلدا سعی میکرد با دستاش هم جلوی گوشش رو بگیره و هم جلوی چشماش رو. گادفری هرچی سعی میکرد به کمک جادو این نمایش رو به پایان برسونه نتونست کاری کنه. هرمیون بالاخره گفت:
-پاشیم بریم؟
-بشین سر جات تحمل کن آخرش غذا میدن.

هاگرید با عصبانیت هرمیون رو سر جاش نشوند و دوباره به رویا و فانتزی در مورد غذایی که به زودی میخوردن پرداخت.

---
خانه گریمولد

-گفتم بهت تنها میتونیم باشیم امشب بالاخره عزیزم.

دامبلدور دو لیوان نوشیدنی ریخت و به طرف مبل رفت. گریندل والد اونجا منتظرش نشسته بود.
-میدونستم محفلی ها میرن اون تئاتر رو ببینن و خونه گریمولد خالی میشه.
-و حق با تو بود. فرندز رو حالا میتونیم در سکوت کامل نگاه کنیم.

دامبلدور و گریندل والد، با نی از طرفی به نوشیدنی و از طرفی به دهن روی مبل لم دادن و به تماشای سریال پرداختن. در این بین دامبلدور به این فکر فرو رفت که هری چرا میخواسته همه رو ببره تئاتر که با گریندل والد ببیننش؟ محفلی ها که همیشه اونا رو تو خونه گریمولد با هم میبینن.

واقعا بعضی اوقات مشخص نیست هری پاتر چرا بعضی کار ها رو میکنه.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: پنجشنبه 10 آبان 1397 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
گادفری لبخند سرخوشانه همیشگی اش را به روی لب نشاند و همینطور که دست لادیسلاو را گرفته بود وارد خانه گریمولد شد.
- ملت!

خب... شاید شکلک گذاشته شده با لبخند مزبور همخوانی نداشت، ولی نباید این نکته فراموش شود که عضو همیشه جیغ بزن محفل این رول را نوشته است.

- جمع کنین وسایلتونو!
- چرا؟
- می خوام ببرمتون تیاتر! برای محفلیا مجانیه و به هر کی که فامیلش ویزلی باشه پاستا با سس اضافه و اسانس نجینی ام می دن!

ملت محفلی آب دهنشان راقورت دادند و ثانیه ای بعد اثری از آنها نبود؛ گویا وضعیت اقتصادی محفل -به دلیل ولخرجی های اخیر پروف و کادوهای بی نام و نشانی که مدام می خرید و می گفت برای یتیم های سنت دیاگون خریده و رویشان استیک نوت قلبی شکلی با نوشته " تبدیل به عشقم" داشت- کمی مشکل پیدا کرده بود و حالا همه با کمی تغییرات در آرایش هالووینی شب قبل می توانستند خودشان را ویزلی جا بزنند و شکمشان را سیر کنند.

نیم ساعت بعد، همه در محل مورد نظر حاضر بودند و در انتظار غذا بی تاب بودند. با شروع نمایش، پسرکی با زخم صاعقه ای شکل روی پیشانی و عینک هری پاتری روی سن آمد و گفت:
- آاااااه پشمک! هم اکنون که از زندان آزاد شده ام آرزویی جز دیدن تو ندارم! چگونه خواهم توانست این آزادی را بی تو تاب بیاورم؟!
- هااااای هااای هاااای!

گادفری خیلی احساساتی بود.

- عه! چقد شبیه هریه بچه ها!
- اوهوم. حتی اون عینکشم شبیه همونیه که جینی واسه تولدش خرید و دسته هاش قرمزن!
- چقد شباهت آخه!
- نکنه داداششه؟
- وای چه رمانتیک! بچه ها بیاین به هم معرفیشون کنیم!
- وا! لیلی و جیمز که همون یه بچه رو داشتن! نکنه...
- بچه ها ما نباید تو مسائل خصوصی مردم دخالت کنیم!

محفلی ها حسابی گرسنه بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در 1397/8/10 13:01:43
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈