زامبی غرشی خفه کرد. طلسم سوروس دست و پا هایش را بسته بود، صدایش را خفه کرده بود. چیزی که در برابر مرگخواران بود، چیزی تاریک تر از خود سیاهی بود. مرده ای که حق مردن نداشت اما دیگر زنده هم نبود...تنها یک چیز میتوانست چنین چیزی را خلق کند. طمع قدرت.
لرد تاریکی به راحتی برای جاودانگی دست به شرور ترین کارها زد تا هفت هورکراس برای خودش بسازد، ساختن چنین ارتشی چنین نامیرا و وفادار؟ چیزی بود که نزدیک ترین حرکت به سمت هدفش بود. به این راحتی نمیگذاشت کسی مانع اجرای نقشه هایش شود. حتی اگر آن شخص از گوشت و پوست خودش بود.
دلفی که همچنان با رنگی پریده زامبی را مینگریست، لرزه ای از وحشت در وجودش حس کرد. این وحشت عمیق تر از دیدن موجود رو به رویش بود. تصور تک تک اعضای خانواده و دوستانش به آن شکل هیولای پوسیده، بدون هیچ اختیار، فکر و یا احساسی از خودشان. تنها گوش به فرمان یک صدا؛ چیزی بود که ترس واقعی در آن خفته بود.
- پدر...مطمئنید که این بهترین راهه؟ ما همین حالاش هم بهتون وفاداریم.
- وفاداری انسانها همیشه دستخوش تغییر بوده. نمیدونی پیتر پتی گرو چطور به بهترین دوستاش خیانت کرد و اونهارو به کشتن داد؟ چطور اسنیپ به دامبلدور پشت کرد؟ وفاداری انسانها هیچ وقت قابل اعتماد و ابدی نیست! اگر این درس ساده رو هم ندونی چطور میتونی خودتو دختر من بدونی؟
اسنیپ وقتی حرف از دامبلدور شد لبخندش به طرز نامحسوسی برای لحظه ای محو شد. در همان لحظه ی دردناک و گذرا نا خود آگاه چشمان زیبا و معصوم لیلی در ذهنش نقش گرفت و به همان سرعت محو شد.
دلفی سرش را از حرف پدر پایین انداخت، و سکوت کرد. حقیقت رو به رویش تلخ بود اما راهی هم برای ایستادن در برابر قدرتی که لرد تاریکی داشت، نبود. فقط اگر راهی بود که میتوانست جلوی اتفاق افتادن تلخ ترین اتفاقی که متصور میشد را بگیرد...اگر کسی آنقدر قدرت و نفوذ کمک به او را داشت، شاید اوضاع فرق میکرد.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
41 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
39
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] افسانه لرد ولدمورت
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/28
تولد نقش: 1403/01/29
آخرین ورود: چهارشنبه 26 آذر 1404 15:37
از: عمارت ریدل ها
پستها:
229

جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

افراد حاضر دور میز با مشاهدهی آن موجود دهشتناک و نفرتانگیز به وضوح معذب شده بودند. زامبی؟ حتی مطابق با استانداردهای مرگخوارانی که زندگیشان در گروی ریختن خون و شکنجه و تمرین جادوهای سیاه بود، چنین موجودی همچنان ناخوشایند به نظر میرسید.
لرد تاریکی دست نوازشی، هر چند مصنوعی، به سر دخترش دلفی کشید و دوباره او را به هوش آورد.
سوروس اسنیپ ترجیح داد همان جایی که هست بایستد و با لبخندی که هنوز از صورتش محو نشده بود به جمع کوچک روبرویش زل بزند.
لرد تاریکی، دلفی، بارتیموس کراوچ، لوسیوس مالفوی و آنتونین دالاهوف منتظر بودند سوروس توضیحاتش را ادامه دهد.
سوروس با اشارهی چوبدستی به سیریوس بلک، یا دست کم آن چیزی که از سیریوس بلک باقی مانده بود، صدایش را برید.
- باید بهتون اطمینان بدم ارباب که یاد و خاطرهی مروپ عزیز بیتردید تا ابد به نیکی باقی خواهد ماند. این چیزی که میبینید، نمونهی اولیهی موفقی از سربازان ارتش آیندهی ماست. ارتشی متعهد و جان بر کف برای ارباب، ارتشی که وفاداریشان به او به اندازهی وفاداری مادر به فرزندش است، ارتشی نجاتبخش که جهان رو از وجود نحس ماگلها و ماگلزادههای بیلیاقت پاک خواهد کرد.
لبخندی که گوشهی لب رنگپریدهی لرد تاریکی به چشم میخورد حاکی از افکار تیره و تاری بود که در ذهن او شکل میگرفت.
بارتیموس کراوچ از جا بلند شد و پس از آنکه به ادای احترام اندکی سرش را به سوی لرد خم کرد، به زامبی نزدیک شد. چشمهای بارتی انگار از حدقه بیرون زده بود و کمکم داشت از آن هیولای پیش رویش خوشش میآمد.
لرد تاریکی دست نوازشی، هر چند مصنوعی، به سر دخترش دلفی کشید و دوباره او را به هوش آورد.
سوروس اسنیپ ترجیح داد همان جایی که هست بایستد و با لبخندی که هنوز از صورتش محو نشده بود به جمع کوچک روبرویش زل بزند.
لرد تاریکی، دلفی، بارتیموس کراوچ، لوسیوس مالفوی و آنتونین دالاهوف منتظر بودند سوروس توضیحاتش را ادامه دهد.
سوروس با اشارهی چوبدستی به سیریوس بلک، یا دست کم آن چیزی که از سیریوس بلک باقی مانده بود، صدایش را برید.
- باید بهتون اطمینان بدم ارباب که یاد و خاطرهی مروپ عزیز بیتردید تا ابد به نیکی باقی خواهد ماند. این چیزی که میبینید، نمونهی اولیهی موفقی از سربازان ارتش آیندهی ماست. ارتشی متعهد و جان بر کف برای ارباب، ارتشی که وفاداریشان به او به اندازهی وفاداری مادر به فرزندش است، ارتشی نجاتبخش که جهان رو از وجود نحس ماگلها و ماگلزادههای بیلیاقت پاک خواهد کرد.
لبخندی که گوشهی لب رنگپریدهی لرد تاریکی به چشم میخورد حاکی از افکار تیره و تاری بود که در ذهن او شکل میگرفت.
بارتیموس کراوچ از جا بلند شد و پس از آنکه به ادای احترام اندکی سرش را به سوی لرد خم کرد، به زامبی نزدیک شد. چشمهای بارتی انگار از حدقه بیرون زده بود و کمکم داشت از آن هیولای پیش رویش خوشش میآمد.
افرادی که لایک کردند
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

سوژه جدید
خانه ریدلها تاریکتر و ساکتتر از همیشه بود. تمام درها و پنجرهها با طلسمی قوی قفل شده بودند و کسی مسئول شده بود که چندین بار غیرقابلنفوذ بودنشان را از هر دو سمت چک کند. برایآنکه نه کسی به خانه وارد شود و مهمتر برایآنکه کسی بیرون نرود.
لرد سیاه پشت میز چوبی که معمولاً محل اجتماع مرگخواران بود نشسته بود. نور لرزان چند شمع شناور در هوا تنها نیمی از صورتش را روشن میکرد و نیمه دیگر صورتش بهمانند سایهای شیطانی بود که به جسمی فانی متصل شده باشد. در ردای سیاهش لاغرتر از همیشه به نظر میآمد و نگاه مصممش به جایی نامعلوم دوخته شده بود.
به جز او، تنها چند مرگخوار نیز بر سر میز بودند و اکثر صندلیها خالی بود. وحشت و هراسی بیشتر از همیشه در هوا جریان داشت. هیچکس حرفی نمیزد و حتی تکان نمیخورد. انگار همگی عروسکهایی بیجان بودند که ترس فلجشان کرده بود.
لرد سیاه نگاهش را بالا آورد و نفس عمیقی کشید. برخی به خود لرزیدند و کسی در انتهاییترین صندلی ردایش را به دور خود محکم پیچید.
لرد با صدایی مصمم و محکم شروع به صحبت کرد.
- رسیدن به هدف، قربانیهای خودشو میخواد... ما چندین مرگخوار رو از دست دادیم؛ ولی الان... اوه الان قویتر از همیشهایم... چیزی که میخوام بهتون نشون بدم بسیار زیباست و امیدوارم شما هم مثل من بتونید از زیباییاش لذت ببرین... و مهمتر از همه اینکه تونستیم روی دشمن هم امتحانش کنیم...
دلفی که نزدیکترین فرد به لرد بود، با صدایی لرزان پرسید:
- پدر... مروپ... مروپ برنمی گرده؟
لرد به دخترش نگاهی انداخت. پوستش رنگپریده بود و چشمانش از وحشت گشاد شده بود. حلقههای قرمز دور چشمانش و لرزش لبهایش نشانی از اشکهایی داشت که ریخته بود و پریدن پلک چپش ضعیفشدن اعصابش را نشان میداد. اما برای لرد هیچکدام از اینها مهم نبود. لبخندی زد و دستی به موهای صاف و مشکی دلفی کشید.
- دخترم... مروپ برای هدفمون خیلی زحمت کشید... آزمایشهایی که روی بدنش کردیم واقعاً حلقه گمشدهای که دنبالش میگشتیم رو بهمون نشون داد... اون به ما خدمت کرد... و این کار رو با افتخار انجام داد!
- شما مجبورش کردین که معجونو بخوره!
- دختره احمق!... مروپ فقط برای خدمت به ما اینجا بود!... این آخرین خدمتی بود که می تونست به ما بکنه... حتی اگر خودش نمیخواست هم مهم نبود!
لرد جمله آخر را با خشم گفت و دلفی بر خود لرزید. همانطور که حدس زده بود، مروپ مرده بود و همه چیز زیر سر یک نفر بود. فردی که با اختراع معجونی عجیب، سودای ارتشی بیمانند را در سر لرد انداخته بود. کسی که لرد را مجاب کرده بود که برای "قویتر شدن" مرگ خوارانش باید کاری متفاوت کند و شروع به آزمایشهای وحشتناک بر روی آنان کرده بود. دلفی از او متنفر بود و بینهایت از او میترسید.
لرد دوباره به آرامش همیشگیاش برگشت و از جا برخاست. رو به ورودی پذیرایی کرد و گفت:
- خب بیایید شاهکار رو ببینیم!... سوروس... بیارش!
سوروس اسنیپ، همان فردی که دلفی از او نفرت داشت، درحالیکه صندلی بزرگی را در هوا شناور کرده بود وارد شد. لبخند ترسناکش در میان موهای لخت سیاهش میدرخشید و با افتخار و غرور قدم برمیداشت. به جلوی میز تجمع رسید و صندلی را که پایین آورد، همگی توانستند کسی به صندلی بسته شده بود را ببینند.
روی صندلی سیریوس بلک نشسته بود. صورتی پوسیده، چشمهای سفید بدون مردمک و دهانی باز داشت. پوستش از چندین جا کنده شده بود و گوشت فاسد و استخوان زیرش پیدا بود؛ ولی خونریزی نمیکرد و مرده به نظر میرسید. تمام بدنش بوی گند تعفن میداد و با تمام قوا میخواست از صندلی بیرون بیاید. دهانش را مانند هیولایی گرسنه مدام باز و بسته میکرد و اصوات نامعلومی از حنجرهاش به گوش میرسد. سیمای انسانی نداشت و به نظر نمیرسید قدرت عقل و تفکرش باقیمانده باشد.
اسنیپ با صدایی رسا به هیولا اشاره کرد و گفت:
- به زامبی جدید من سلام کنید!
دلفی جیغی کشید، چشمانش سیاهی رفت و غش کرد.
افرادی که لایک کردند
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/28
تولد نقش: 1403/01/29
آخرین ورود: چهارشنبه 26 آذر 1404 15:37
از: عمارت ریدل ها
پستها:
229

-میگم نردبوم بیاریم بریم بالا؟
-اسکور مامان اون مال وقتیه که عزیز مامان خودش بتونه پایین بیاد اگه میتونست که تا الان بیکار نبود لای سیم برق خودشو خفه کنه.
اسکورپیوس که قانع شده بود تصمیم گرفت بیشتر تامل کنه شاید ایده ی بهتری به ذهنش برسه.
-عه مروپ! لرد بابا داره سر میخوره بگیرش بچتو.
-آخه مرد مگه نشنیدی همین الان گفتم بچم اگه پایین میتونست بیاد که تا الان اومده بود.
-خب بابا اون موقع که کلاغ روش محتویات نهارشو دفع نکرده بود که! نگاه از بغلش داره کف و الکتریسیته میزنه بیرون ضرر نداره که نگاه کن.
-نگاه میکنم ولی اگه باز چرند...عهههه عزیز مامانو بگیرین داره میوفته.
-بانوو اونجا یه چیز تخته مانند نرمه برم بیارمش؟
-نیکی و پرسش کدو نپخته ی مامان؟
-الساعه بانو بچه ها بیاین کمک بیاریمش.
لحظاتی بعد...
-بفرمایید بانو خیالتون راحت حالا ارباب میتونن یه فرود امن داشته باشن.
-حواستون باشه دقیق زیر محل فرود هندونه مامان باشه یوقت عزیز مامان نترکه.
توجه همه مرگخواران به نقطه فرود بود، همه نفس ها در سینه حبس شده بود. لرد آهسته آهسته روی ترامپولینگی که مرگخوارا فکر کردند تخته ی نرم است فرود آمد و اینبار به نقطه ای بالاتر لای شاخه های درخت بلندی کنار تیر چراغ گیر کرد.
-یکی هکتور مامانو بیاره میخوام فرود امنو بهش نشون بدم. بعد میگه خیالتون راحت.
-اسکور مامان اون مال وقتیه که عزیز مامان خودش بتونه پایین بیاد اگه میتونست که تا الان بیکار نبود لای سیم برق خودشو خفه کنه.
اسکورپیوس که قانع شده بود تصمیم گرفت بیشتر تامل کنه شاید ایده ی بهتری به ذهنش برسه.
-عه مروپ! لرد بابا داره سر میخوره بگیرش بچتو.
-آخه مرد مگه نشنیدی همین الان گفتم بچم اگه پایین میتونست بیاد که تا الان اومده بود.
-خب بابا اون موقع که کلاغ روش محتویات نهارشو دفع نکرده بود که! نگاه از بغلش داره کف و الکتریسیته میزنه بیرون ضرر نداره که نگاه کن.
-نگاه میکنم ولی اگه باز چرند...عهههه عزیز مامانو بگیرین داره میوفته.
-بانوو اونجا یه چیز تخته مانند نرمه برم بیارمش؟
-نیکی و پرسش کدو نپخته ی مامان؟
-الساعه بانو بچه ها بیاین کمک بیاریمش.
لحظاتی بعد...
-بفرمایید بانو خیالتون راحت حالا ارباب میتونن یه فرود امن داشته باشن.
-حواستون باشه دقیق زیر محل فرود هندونه مامان باشه یوقت عزیز مامان نترکه.
توجه همه مرگخواران به نقطه فرود بود، همه نفس ها در سینه حبس شده بود. لرد آهسته آهسته روی ترامپولینگی که مرگخوارا فکر کردند تخته ی نرم است فرود آمد و اینبار به نقطه ای بالاتر لای شاخه های درخت بلندی کنار تیر چراغ گیر کرد.
-یکی هکتور مامانو بیاره میخوام فرود امنو بهش نشون بدم. بعد میگه خیالتون راحت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S 
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 13:42
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313
شغل
داور دوئل

مرگخوارا یکم فکر کردن. نمیدونستن تکماده چیه. تقریبا اکثرشون مجبور شده بودن با حداقل چهار، پنج ماده دروسشون توی هاگوارتز رو قبول بشن. بعضیاشون حتی نمیدونستن میشه با تک ماده هم دروس رو قبول شن. در نتیجه شروع کردن به پچ پچ کردن و فحش دادن به سیستم آموزشی وزارت و هاگوارتز.
- میوه پلاسیدههای مامان، از قضیه اصلی منحرف نشیم. الان شفتالوی مامانو میگیرم و میارم پایین، همه باید به صف بشید که ازش استقبال کنید.
- ولی بانو... این فاصله پونزده سانتیمتر نیست... پونزده متره.
چشمای مروپ خیلی آروم تنگ شدن، و مرگخواری که دیالوگ رو گفته بود، قبل از اینکه سیل گوجه و انواع میوههای آبدار دیگه به سمتش پرتاب بشن، پشت بقیه سنگر گرفت.
مروپ دوباره روی پاشنه پاهاش بلند شد و دستاشو به سمت لرد دراز کرد و تلاش کرد لرد رو بگیره.
و همونموقع، کلاغی از ناکجا اومد و روی کله لرد نشست.
کلاغ از زیر بال و پر سیاهش، یه تیکه صابون درآورد و لیس زد، و بعدش بلعیدش و گفت:
- به به عجب جای مناسبی برای لونه سازی... عالیه اصلا.
- الان به شفتالوی مامان گفتی لونه؟
- آره خب... لونهست دیگه. چی بگم؟
و مروپ نفس عمیق کشید، چندتا انگور خورد و کظم غیظ کرد و گفت:
- ببین کلاغ مامان، میشه به جاش شفتالوی مامان رو بندازی پایین و ما هم بهت یه لونه حتی بهتر بدیم؟
- اسمم کروئه... سیلوی کرو. دوستام سیلوی صدام میکنن.
- خیلی هم عالی، سیلوی ماما...
- گفتم دوستام. شما همون کرو صدام کنید.
- کروی مامان؟ منقارت مثل طلسمای شفتالوی مامان تیز و برّندهن. میشه شفتالوی مامانو بندازی پایین و به جاش مامان بهت یه لونه بهتر بده؟
- نه من همین یدونه رو میخوام اصلا.
و کلاغ یه دور خیلی آروم کله لرد رو نوک زد.
- چغر و بد بدنه. عالی. یه لونه مناسب در مقابل طوفان و بقیه خطرنات.
ولی مروپ هنوز هم حاضر نبود بذاره فرزند دلبندش تبدیل به لونه سیلوی بشه. بنابراین سریع شروع کرد به خوندن:
- به به چقدر زیبایی، چه سری چه دُمی عجب پایی، پر و بالت سیاهرنگ و قشنگ، نیست بالاتر از سیاهی رنگ، گر خوشآواز بودی و خوشخوان، نبودی بهتر از تو در مرغان.
پرهای سیلوی از شدت تعجب ریختن. منقارش قرمز شد. چشماش درشت شد. تا حالا توی زندگیش کسی ازش انقدر زیبا تعریف نکرده بود، و این موضوع اثرات عمیقی روش گذاشته بود. و حتی باعث شد تصمیم بگیره حرفه خوانندگی رو شروع کنه و در همه جای دنیا کنسرت بذاره و حسابی معروف بشه و هردفعه با وعده آخرین کنسرتش، حسابی بلیطهای کنسرتاشو وارد پاچه ملت بکنه. اما یه مشکلی وجود داشت، صابونی که چند ثانیه قبل توسط سیلوی بلعیده شده بود، بالاخره به انتهای معدهش رسیده بود و آماده دفع بود.
و بعد دفع شد، بدون اینکه سیلوی بتونه جلوشو بگیره.
روی کله لرد سیاه.
با صدایی شبیه قالارت.
- اوپس.
و پرهای سیلوی از شدت تعجب و شوک اتفاق افتاده، سفید شدن و ریختن و پرهای ریختهشدهش هم از شدت خجالت از صحنه متواری شدن و خودشم که نصف پرهاشو از دست داده بود دنبال پرهاش از صحنه خارج شد و از نظرها ناپدید شد.
الستور یک قدم جلو گذاشت، نفس عمیقی کشید، دماغش رو چین داد و گفت:
- بوی گوشت سوخته میاد... فکر میکنم جریان برق داره بدن ارباب رو کباب میکنه، که البته سرگرم کنندهست، ولی میخوایم اینبار بهتر تلاش کنیم برای پایین آوردنشون؟
- میوه پلاسیدههای مامان، از قضیه اصلی منحرف نشیم. الان شفتالوی مامانو میگیرم و میارم پایین، همه باید به صف بشید که ازش استقبال کنید.

- ولی بانو... این فاصله پونزده سانتیمتر نیست... پونزده متره.

چشمای مروپ خیلی آروم تنگ شدن، و مرگخواری که دیالوگ رو گفته بود، قبل از اینکه سیل گوجه و انواع میوههای آبدار دیگه به سمتش پرتاب بشن، پشت بقیه سنگر گرفت.
مروپ دوباره روی پاشنه پاهاش بلند شد و دستاشو به سمت لرد دراز کرد و تلاش کرد لرد رو بگیره.
و همونموقع، کلاغی از ناکجا اومد و روی کله لرد نشست.
کلاغ از زیر بال و پر سیاهش، یه تیکه صابون درآورد و لیس زد، و بعدش بلعیدش و گفت:
- به به عجب جای مناسبی برای لونه سازی... عالیه اصلا.
- الان به شفتالوی مامان گفتی لونه؟

- آره خب... لونهست دیگه. چی بگم؟

و مروپ نفس عمیق کشید، چندتا انگور خورد و کظم غیظ کرد و گفت:
- ببین کلاغ مامان، میشه به جاش شفتالوی مامان رو بندازی پایین و ما هم بهت یه لونه حتی بهتر بدیم؟

- اسمم کروئه... سیلوی کرو. دوستام سیلوی صدام میکنن.

- خیلی هم عالی، سیلوی ماما...
- گفتم دوستام. شما همون کرو صدام کنید.

- کروی مامان؟ منقارت مثل طلسمای شفتالوی مامان تیز و برّندهن. میشه شفتالوی مامانو بندازی پایین و به جاش مامان بهت یه لونه بهتر بده؟

- نه من همین یدونه رو میخوام اصلا.
و کلاغ یه دور خیلی آروم کله لرد رو نوک زد.
- چغر و بد بدنه. عالی. یه لونه مناسب در مقابل طوفان و بقیه خطرنات.

ولی مروپ هنوز هم حاضر نبود بذاره فرزند دلبندش تبدیل به لونه سیلوی بشه. بنابراین سریع شروع کرد به خوندن:
- به به چقدر زیبایی، چه سری چه دُمی عجب پایی، پر و بالت سیاهرنگ و قشنگ، نیست بالاتر از سیاهی رنگ، گر خوشآواز بودی و خوشخوان، نبودی بهتر از تو در مرغان.

پرهای سیلوی از شدت تعجب ریختن. منقارش قرمز شد. چشماش درشت شد. تا حالا توی زندگیش کسی ازش انقدر زیبا تعریف نکرده بود، و این موضوع اثرات عمیقی روش گذاشته بود. و حتی باعث شد تصمیم بگیره حرفه خوانندگی رو شروع کنه و در همه جای دنیا کنسرت بذاره و حسابی معروف بشه و هردفعه با وعده آخرین کنسرتش، حسابی بلیطهای کنسرتاشو وارد پاچه ملت بکنه. اما یه مشکلی وجود داشت، صابونی که چند ثانیه قبل توسط سیلوی بلعیده شده بود، بالاخره به انتهای معدهش رسیده بود و آماده دفع بود.
و بعد دفع شد، بدون اینکه سیلوی بتونه جلوشو بگیره.
روی کله لرد سیاه.
با صدایی شبیه قالارت.
- اوپس.

و پرهای سیلوی از شدت تعجب و شوک اتفاق افتاده، سفید شدن و ریختن و پرهای ریختهشدهش هم از شدت خجالت از صحنه متواری شدن و خودشم که نصف پرهاشو از دست داده بود دنبال پرهاش از صحنه خارج شد و از نظرها ناپدید شد.
الستور یک قدم جلو گذاشت، نفس عمیقی کشید، دماغش رو چین داد و گفت:
- بوی گوشت سوخته میاد... فکر میکنم جریان برق داره بدن ارباب رو کباب میکنه، که البته سرگرم کنندهست، ولی میخوایم اینبار بهتر تلاش کنیم برای پایین آوردنشون؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: امروز ساعت 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

خلاصه:
لرد سیاه بطور ناگهانی خاموش شده. مرگخوارا فکر می کنن شاید شارژش تموم شده و میبرنش با گاز هلیوم پرش میکنن اما گازش تو هوا خالی میشه و لرد با سرعت زیادی شروع به پرواز در آسمون میکنه.
الستور عینک یک چشمی اش را تمیز کرد و دوباره بر چشم گذاشت تا با دقت بیشتری لرد گیر کرده در سیم های چراغ برق را ببیند.
-جدا که اون بالا هوا خوب به نظر میرسه! خب دیگه...بریم سعی کنیم بیاریمشون پایین.
مروپ در حالی که یک کلاه خلبانی بر سر داشت با یک خط کش وارد صحنه شد.
-بانو؟
-هیس! مگه نمیبینی بانو در حال محاسبه ارتفاع ارباب تا زمینن؟ نباید حواسشونو پرت کنیم.
مروپ یکی از چشمانش را بست و در حالی که خط کشش را در هوا معلق نگه داشته بود با خوشحالی سری به نشانه تایید تکان داد.
-فرزندان مامان، اصلا جای نگرانی نیست. فاصله عزیز مامان تا زمین فقط پونزده سانتی متره. الان مامان میره تا تیر چراغ برق و عزیز مامان رو با دست بغل میکنه و میذاره پایین.
چند دقیقه بعد مروپ، روی پنجه پاهایش ایستاده و هر دو دستش را امیدوارانه در هوا معلق نگه داشته بود.
-بانو به نظرم فاصله ارباب با شما یکم بیشتر از پونزده سانتی متره!
-مامان مطمئنه...روی خط کش نوشته بود پونزده سانتی متر. مامان کلاس اول رو با تک ماده با موفقیت گذرونده!
لرد سیاه بطور ناگهانی خاموش شده. مرگخوارا فکر می کنن شاید شارژش تموم شده و میبرنش با گاز هلیوم پرش میکنن اما گازش تو هوا خالی میشه و لرد با سرعت زیادی شروع به پرواز در آسمون میکنه.
___________
الستور عینک یک چشمی اش را تمیز کرد و دوباره بر چشم گذاشت تا با دقت بیشتری لرد گیر کرده در سیم های چراغ برق را ببیند.
-جدا که اون بالا هوا خوب به نظر میرسه! خب دیگه...بریم سعی کنیم بیاریمشون پایین.

مروپ در حالی که یک کلاه خلبانی بر سر داشت با یک خط کش وارد صحنه شد.
-بانو؟

-هیس! مگه نمیبینی بانو در حال محاسبه ارتفاع ارباب تا زمینن؟ نباید حواسشونو پرت کنیم.
مروپ یکی از چشمانش را بست و در حالی که خط کشش را در هوا معلق نگه داشته بود با خوشحالی سری به نشانه تایید تکان داد.
-فرزندان مامان، اصلا جای نگرانی نیست. فاصله عزیز مامان تا زمین فقط پونزده سانتی متره. الان مامان میره تا تیر چراغ برق و عزیز مامان رو با دست بغل میکنه و میذاره پایین.

چند دقیقه بعد مروپ، روی پنجه پاهایش ایستاده و هر دو دستش را امیدوارانه در هوا معلق نگه داشته بود.
-بانو به نظرم فاصله ارباب با شما یکم بیشتر از پونزده سانتی متره!
-مامان مطمئنه...روی خط کش نوشته بود پونزده سانتی متر. مامان کلاس اول رو با تک ماده با موفقیت گذرونده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

پسرک میخواست دنیا را به وسیله لرد فتح کند، اما از آنجایی که تا به حال حتی یک تپه کوچک یا حتی سرعتگیر خیابان را هم فتح نکرده بود کار سختی پیش رو داشت. تصمیم گرفت به یکی از کافه های خلوت خیابان برود تا ضمن نوشیدن قهوه و خوردن چیز کیک به آینده اش فکر کند.
- ... خب تو رو بگذاریم روی صندلی، آهان درست شد. ئه این چیه اینجا نوشته؟
پشت همان برچسبی که رویش عبارت "ارباب" نوشته شده بود یه نفر با دست خطی شکسته و وحشتناک مشخصات فنی یک شارژر را نوشته بود. پسرک با خودش فکر کرد که مگر ارباب شارژی هم وجود دارد؟!
در همین فکر بود که نقطه ای روی دست راست ارباب نظرش را جلب کرد. با آن که غیر منطقی به نظر میرسید شانه اش را بالا انداخت و سیم شارژر پاور بانکش را از همان نقطه به دست ارباب متصل کرد.
- ...میکشمت ملعون!
پسر به اطرافش نگاه کزد اما منبع صدا را نیافت. برای همین شانه ای بالا انداخت و به داخل کافه رفت تا قهوه و کیکش را سفارش بدهد.
در سمت دیگر:
- هی اون چیزی که از دور داره میاد لینی نیست؟
- چرا لینیه. باز هم که دست خالی برگشته.
- ... شترق...شوتوروق...تتق...تتوق!
لینی به مرگخواران گوینده جمله اول و دوم رسیده و جوری آنها را بهم گره زد و با یک چک افسری آب نکشیده نقش زمین کرد که آثار تعجب و ترس را میشد در چهره مابقی مرگخواران دید. ظاهرا هنگام خشم جثه کوچک لینی از قوانین فیزیک پیروی نمیکرد.
-هی لینی آرام ب...
لینی همچون داسی که خوشه های گندم را درو میکرد به میان مرگخواران رفته بود و هر کدام را با چک و لگد به گوشه ای پرتاب میکرد.
- وقتی...من...دنبال...ارباب...پرواز میکنم...شما هم...باید دنبالم...بیاین!
آخرین نفر بلاتریکس بود که در مقابل لینی ظاهر شد اما با دیدن او خشم لینی فروکش کرد و بدنش دوباره تابع قوانین فیزیک شد. برای همین به بلا نگاهی انداخت و گفت:
-من با چشمم مسیر سقوط لرد رو دنبال کردم. بیاین بریم اون سمت رو بگردیم.
بلا که از جنم و جذبه ناگهانی لینی خوشش آمده بود فریاد زد:
- شنیدین که پیکسی چی گفت تنبل های مفت خور! سریع تر بلند بشین و راه بیفتین تا خودمم چک و لگدیتون نکردم!
- ... خب تو رو بگذاریم روی صندلی، آهان درست شد. ئه این چیه اینجا نوشته؟
پشت همان برچسبی که رویش عبارت "ارباب" نوشته شده بود یه نفر با دست خطی شکسته و وحشتناک مشخصات فنی یک شارژر را نوشته بود. پسرک با خودش فکر کرد که مگر ارباب شارژی هم وجود دارد؟!
در همین فکر بود که نقطه ای روی دست راست ارباب نظرش را جلب کرد. با آن که غیر منطقی به نظر میرسید شانه اش را بالا انداخت و سیم شارژر پاور بانکش را از همان نقطه به دست ارباب متصل کرد.
- ...میکشمت ملعون!
پسر به اطرافش نگاه کزد اما منبع صدا را نیافت. برای همین شانه ای بالا انداخت و به داخل کافه رفت تا قهوه و کیکش را سفارش بدهد.
در سمت دیگر:
- هی اون چیزی که از دور داره میاد لینی نیست؟
- چرا لینیه. باز هم که دست خالی برگشته.
- ... شترق...شوتوروق...تتق...تتوق!
لینی به مرگخواران گوینده جمله اول و دوم رسیده و جوری آنها را بهم گره زد و با یک چک افسری آب نکشیده نقش زمین کرد که آثار تعجب و ترس را میشد در چهره مابقی مرگخواران دید. ظاهرا هنگام خشم جثه کوچک لینی از قوانین فیزیک پیروی نمیکرد.
-هی لینی آرام ب...
لینی همچون داسی که خوشه های گندم را درو میکرد به میان مرگخواران رفته بود و هر کدام را با چک و لگد به گوشه ای پرتاب میکرد.
- وقتی...من...دنبال...ارباب...پرواز میکنم...شما هم...باید دنبالم...بیاین!
آخرین نفر بلاتریکس بود که در مقابل لینی ظاهر شد اما با دیدن او خشم لینی فروکش کرد و بدنش دوباره تابع قوانین فیزیک شد. برای همین به بلا نگاهی انداخت و گفت:
-من با چشمم مسیر سقوط لرد رو دنبال کردم. بیاین بریم اون سمت رو بگردیم.
بلا که از جنم و جذبه ناگهانی لینی خوشش آمده بود فریاد زد:
- شنیدین که پیکسی چی گفت تنبل های مفت خور! سریع تر بلند بشین و راه بیفتین تا خودمم چک و لگدیتون نکردم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

با این که لرد خاموش بود، اما به وضوح از چهرهش معلوم بود که از حضور این مهمان ناخونده اصلا خوشنود نیست.
اما برعکس، مهمان ناخونده بسیار از حضورش راضی و خرسند بود. طوری که رضایتش داشت به جاهای باریکی میکشید!
- اوه جناب... یه برچسب به اسم "ارباب" خورده روتون. عالیه. شما از این به بعد ارباب من هستین. هرگز شما رو رها نمیکنم. هرگز.
پسرک همزمان با گفتن این حرف، دستش رو محکم به دور کمر لرد میندازه و از سواریای که در آسمونِ بیانتهای روز میگیره، لذت میبره.
حالا که لرد علاوه بر خودش، موجود دیگهای رو هم حمل میکرد، سرعت خالی شدن باد افزایش پیدا میکنه و اینبار به جای حرکت رو به بالا، حرکت رو به پایینی رو تجربه میکنن.
لرد همراه پسرک میره و میره... تا این که بالاخره بادش تموم میشه و با صدای گرومپی روی ماشینی فرود میاد، که شاید بهتر بود نمیومد! چرا که سقف ماشین کمی تو رفته بود و مردی که با عصبانیت و هوارکشان به سمتشون میومد به نظر صاحب ماشین میومد!
- هوی پسرک الدنگ! با اون عروسک گندهبکت رو ماشین من چه غلطی میکنی؟ زودباش بیا پایین ببینم.
- پایین که میام، ولی پایین اومدن من برات سقف نمیشه.
پسرک بعد از نجات معجزهآساش توسط لرد کمی پررو شده بود!
پسرک لردو زیر بغلش میذاره، با جهشی از ماشین پایین میاد و در حالی که مرد با دمپایی دنبالش گذاشته بود، فرار رو بر قرار ترجیح میده. بعد از مقداری تعقیب و گریز، بالاخره تو کوچه پس کوچهای همون اطراف متوقف میشن.
- میبینی اربابم؟ با وجود تو من تو هیچ کاری شکست نمیخورم. نه میمیرم نه گیر میفتم. مال خود خودمی.
پسرک اینو میگه و مجددا لرد به بغل به حرکت در میاد. ولی اینبار نه به قصد فرار، بلکه میخواست دنیا رو با اربابش فتح کنه.
اما برعکس، مهمان ناخونده بسیار از حضورش راضی و خرسند بود. طوری که رضایتش داشت به جاهای باریکی میکشید!
- اوه جناب... یه برچسب به اسم "ارباب" خورده روتون. عالیه. شما از این به بعد ارباب من هستین. هرگز شما رو رها نمیکنم. هرگز.
پسرک همزمان با گفتن این حرف، دستش رو محکم به دور کمر لرد میندازه و از سواریای که در آسمونِ بیانتهای روز میگیره، لذت میبره.
حالا که لرد علاوه بر خودش، موجود دیگهای رو هم حمل میکرد، سرعت خالی شدن باد افزایش پیدا میکنه و اینبار به جای حرکت رو به بالا، حرکت رو به پایینی رو تجربه میکنن.
لرد همراه پسرک میره و میره... تا این که بالاخره بادش تموم میشه و با صدای گرومپی روی ماشینی فرود میاد، که شاید بهتر بود نمیومد! چرا که سقف ماشین کمی تو رفته بود و مردی که با عصبانیت و هوارکشان به سمتشون میومد به نظر صاحب ماشین میومد!
- هوی پسرک الدنگ! با اون عروسک گندهبکت رو ماشین من چه غلطی میکنی؟ زودباش بیا پایین ببینم.

- پایین که میام، ولی پایین اومدن من برات سقف نمیشه.

پسرک بعد از نجات معجزهآساش توسط لرد کمی پررو شده بود!
پسرک لردو زیر بغلش میذاره، با جهشی از ماشین پایین میاد و در حالی که مرد با دمپایی دنبالش گذاشته بود، فرار رو بر قرار ترجیح میده. بعد از مقداری تعقیب و گریز، بالاخره تو کوچه پس کوچهای همون اطراف متوقف میشن.
- میبینی اربابم؟ با وجود تو من تو هیچ کاری شکست نمیخورم. نه میمیرم نه گیر میفتم. مال خود خودمی.
پسرک اینو میگه و مجددا لرد به بغل به حرکت در میاد. ولی اینبار نه به قصد فرار، بلکه میخواست دنیا رو با اربابش فتح کنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/11/25
تولد نقش: 1400/11/28
آخرین ورود: امروز ساعت 18:24
از: بچگی دلم می خواست...
پستها:
94

آن بالا بالا ها–جایی که آسمان خراشیده میشود
- تو پدرمو کشتی...
درون آخرین طبقه ی آسمان خراشی وسط لندن، پسرکی مشنگ که دستان مشت کرده اش را جلوی صورتش تکان می داد، رو به روی ناپدری اش رقص پا میرفت.
- انتقام پدرم رو میگ...
اوه... 
بعد از درآمدن کمربند ناپدری ، پسرک مجبور شد در روند انتقامش ، به سراغ پلن بی برود.
- نه ، نیا... جلو...
او گلدان عتیقه روی طاقچه شان را با دو دست بالای سرش برد.
- میشکنمش ها!
ناپدری لحظه ای درنگ کرد و به یادگار عمه ی پدربزرگش چشم دوخت.
- تن عمه نصرت رو تو گور نلرزون پسره ی الاکلنگ...
با پول اون گلدون میشه صد تای تورو خرید و آزاد کرد! 
پلن بی موثر بود بنابراین پسرک همچنان دستانش را بالا نگه داشت. اما از آنجایی که او در ناز و نعمت و پنت هوس بزرگ شده بود و دست به سیاه سفید نزده بود بلند کردن گلدانی به آن بزرگی با آنهمه رنگ و لعاب مطمئنا برایش تبعاتی به همراه داشت.
- مگه نمیگم بذارش زمین؟
دستان پسرک از سنگینیِ گلدان میلرزیدند ، رگ های گردنش متورم و متورم تر میشدند و پاهایش خم و خم تر.
- بذارش زمیینن!
پسرک ذات اطاعت گری داشت. خدابیامرز ، پدرش از بچگی، تنها از بین دو جواب به او حق انتخاب می داد. "چشم" یا "چشم حتما". و اکنون ذات اطاعت گر پسر ، ذات اطاعت گرِ لرزان ، متورم ، خم و خسته ای بود.
- چش...
پسر اطاعت کرد. پسر گلدان را رها کرد. گلدان شکست. نقش و نگار های گلدان از هم گسستند و خرده شیشه هایش روی زمین پخش شدند و پدر ناپدری آمد جلوی چشمش.
- شرم بر تو.
پدر ناپدری این را گفت و برگشت و سر راه آشغالها را گذاشت دم در.
پسرک با بهت به لاشه ی گلدان نگاه کرد. دیگر امیدی به زندگی نداشت... بی شک او را شرحه شرحه می نمودند... بی شک او را زنده زنده میسوزاندند... و از همه بدتر... بی شک او را از ارث محروم می کردند...
- بابایییی... غلط ک...
چشم غره ی کمربند ناپدری پسرک را ساکت کرد.
با وجود آن کمربند دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت... نه قاتل پدرش ، نه قاتل هر کس دیگری... نه پلن ای نه پلن بی و نه حتی پلن سی... اکنون پسر باید جانش را برمی داشت و فرار میکرد.
او که دلش نمی خواست زجر کشش کنند ، به سمت نزدیک ترین پنجره رفت و خود را از طبقه ی شصت و چهارم آسمان خراش پایین انداخت.
.
.
.
پلاپ!
بعد از کمی بال بال زدن پسرک خود را روی بالونی بنفش و بدون دماغ یافت.
لرد–بالون که تازه موفق به کنترل مقداری از گاز های یاغیِ درون بدنش شده بود به عامل مزاحم چشم غره رفت و پسرک هم کمی روی لرد–بالون جابه جا شد تا ناجی زندگی اش را بهتر ببیند.
- سلام جناب!
- پفپف.
- من زندم جناب!
- پستفف ستت.
- خوبین جناب؟
- پفست فسست.
- اسم شریفتون جناب؟
-فستسس.
- خوشبختم جناب.
- تو پدرمو کشتی...
درون آخرین طبقه ی آسمان خراشی وسط لندن، پسرکی مشنگ که دستان مشت کرده اش را جلوی صورتش تکان می داد، رو به روی ناپدری اش رقص پا میرفت.
- انتقام پدرم رو میگ...
اوه... 
بعد از درآمدن کمربند ناپدری ، پسرک مجبور شد در روند انتقامش ، به سراغ پلن بی برود.
- نه ، نیا... جلو...
او گلدان عتیقه روی طاقچه شان را با دو دست بالای سرش برد.
- میشکنمش ها!
ناپدری لحظه ای درنگ کرد و به یادگار عمه ی پدربزرگش چشم دوخت.
- تن عمه نصرت رو تو گور نلرزون پسره ی الاکلنگ...
با پول اون گلدون میشه صد تای تورو خرید و آزاد کرد! 
پلن بی موثر بود بنابراین پسرک همچنان دستانش را بالا نگه داشت. اما از آنجایی که او در ناز و نعمت و پنت هوس بزرگ شده بود و دست به سیاه سفید نزده بود بلند کردن گلدانی به آن بزرگی با آنهمه رنگ و لعاب مطمئنا برایش تبعاتی به همراه داشت.
- مگه نمیگم بذارش زمین؟
دستان پسرک از سنگینیِ گلدان میلرزیدند ، رگ های گردنش متورم و متورم تر میشدند و پاهایش خم و خم تر.
- بذارش زمیینن!
پسرک ذات اطاعت گری داشت. خدابیامرز ، پدرش از بچگی، تنها از بین دو جواب به او حق انتخاب می داد. "چشم" یا "چشم حتما". و اکنون ذات اطاعت گر پسر ، ذات اطاعت گرِ لرزان ، متورم ، خم و خسته ای بود.
- چش...

پسر اطاعت کرد. پسر گلدان را رها کرد. گلدان شکست. نقش و نگار های گلدان از هم گسستند و خرده شیشه هایش روی زمین پخش شدند و پدر ناپدری آمد جلوی چشمش.
- شرم بر تو.

پدر ناپدری این را گفت و برگشت و سر راه آشغالها را گذاشت دم در.
پسرک با بهت به لاشه ی گلدان نگاه کرد. دیگر امیدی به زندگی نداشت... بی شک او را شرحه شرحه می نمودند... بی شک او را زنده زنده میسوزاندند... و از همه بدتر... بی شک او را از ارث محروم می کردند...
- بابایییی... غلط ک...

چشم غره ی کمربند ناپدری پسرک را ساکت کرد.
با وجود آن کمربند دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت... نه قاتل پدرش ، نه قاتل هر کس دیگری... نه پلن ای نه پلن بی و نه حتی پلن سی... اکنون پسر باید جانش را برمی داشت و فرار میکرد.
او که دلش نمی خواست زجر کشش کنند ، به سمت نزدیک ترین پنجره رفت و خود را از طبقه ی شصت و چهارم آسمان خراش پایین انداخت.
.
.
.
پلاپ!
بعد از کمی بال بال زدن پسرک خود را روی بالونی بنفش و بدون دماغ یافت.
لرد–بالون که تازه موفق به کنترل مقداری از گاز های یاغیِ درون بدنش شده بود به عامل مزاحم چشم غره رفت و پسرک هم کمی روی لرد–بالون جابه جا شد تا ناجی زندگی اش را بهتر ببیند.
- سلام جناب!

- پفپف.

- من زندم جناب!

- پستفف ستت.

- خوبین جناب؟

- پفست فسست.

- اسم شریفتون جناب؟

-فستسس.

- خوشبختم جناب.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1402/6/30 1:39:49
خواستن توانستن است.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

لینی، با بالهای کوچکش، به سرعت سعی میکرد بهترین ارباب دنیا را دنبال کند. اما گاز هلیومی که از دهان لرد ولدمورت خارج میشد، مانند سوخت موشک عمل میکرد و لینی به چشم خود میدید که چگونه اربابش دور و دورتر میشود.
ترکیبی از صدای مرگخواران پشت سر لینی شنیده میشد که فریاد میزدند؛ اما لینی هیچ چیز نمیشنید و همچنان به سرعت بال میزد.
در نهایت وقتی لرد سیاه در افق تبدیل به نقطهای کوچک شد که دور خود تاب میخورد، لینی از حرکت بازایستاد و در حالیکه یکی از دستانش به سمت اربابی که دیگر خیلی دور شده، دراز شده بود، سرش را پایین انداخت و سعی کرد جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد.
-من... من... حتما ارباب رو پیدا میکنم.
او برگشت تا به مرگخوارانی که زیر پایش بودند، دستورات لازم را بدهد اما وقتی برگشت، هیچ کس نبود.
-یعنی هیچ کدومشون دنبال ارباب ندویدن؟
گروه مرگخواران
-حالا چیکار کنیم؟
-واقعا کل مسیر رو دنبال ارباب پرواز کرد؟
-بعیده تونسته باشه به ارباب برسه!
-یعنی هم باید دنبال لینی بگردیم هم ارباب؟
هیچ کدام از مرگخواران نمیدانستند باید چه کنند. همه با حالتی گیج و منگ به همدیگر نگاه میکردند تا بلکه کسی اولین قدم را بردارد.
دوریا اولین قدم را برداشت؛ به سمت نزدیکترین درخت رفت، زیر آن نشست، پشتش را به تنهی آن تکیه داد و چشمانش را بست.
-میخوای بخوابی واقعا؟
دوریا شانههایش را بالا انداخت.
-لینی برمیگرده. اگر ما شروع کنیم دنبالش گشتن، نمیتونه پیدامون کنه.
استدلال درستی بود؛ پس همهي مرگخواران تصمیم گرفتند منتظر بمانند. اما هیچ کدام نمیدانستند چیزی که انتظارشان را میکشد، یک لینی خشمگین است و هیچ گاه نباید منتظر بمانید تا لینی خشمگین پیدایتان کند.
ترکیبی از صدای مرگخواران پشت سر لینی شنیده میشد که فریاد میزدند؛ اما لینی هیچ چیز نمیشنید و همچنان به سرعت بال میزد.
در نهایت وقتی لرد سیاه در افق تبدیل به نقطهای کوچک شد که دور خود تاب میخورد، لینی از حرکت بازایستاد و در حالیکه یکی از دستانش به سمت اربابی که دیگر خیلی دور شده، دراز شده بود، سرش را پایین انداخت و سعی کرد جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد.
-من... من... حتما ارباب رو پیدا میکنم.

او برگشت تا به مرگخوارانی که زیر پایش بودند، دستورات لازم را بدهد اما وقتی برگشت، هیچ کس نبود.
-یعنی هیچ کدومشون دنبال ارباب ندویدن؟
گروه مرگخواران
-حالا چیکار کنیم؟
-واقعا کل مسیر رو دنبال ارباب پرواز کرد؟
-بعیده تونسته باشه به ارباب برسه!
-یعنی هم باید دنبال لینی بگردیم هم ارباب؟
هیچ کدام از مرگخواران نمیدانستند باید چه کنند. همه با حالتی گیج و منگ به همدیگر نگاه میکردند تا بلکه کسی اولین قدم را بردارد.
دوریا اولین قدم را برداشت؛ به سمت نزدیکترین درخت رفت، زیر آن نشست، پشتش را به تنهی آن تکیه داد و چشمانش را بست.
-میخوای بخوابی واقعا؟
دوریا شانههایش را بالا انداخت.
-لینی برمیگرده. اگر ما شروع کنیم دنبالش گشتن، نمیتونه پیدامون کنه.
استدلال درستی بود؛ پس همهي مرگخواران تصمیم گرفتند منتظر بمانند. اما هیچ کدام نمیدانستند چیزی که انتظارشان را میکشد، یک لینی خشمگین است و هیچ گاه نباید منتظر بمانید تا لینی خشمگین پیدایتان کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
