سلام.
قبل از هرچیز تشکر میکنم که پاسخگوی سوالاتم شدین.
و طبق معمول اول نظراتمو در مورد فصل هفت میدم.
عجیبترین چیز برام همونی بود که آلیس هم بهش اشاره کرده که چطور از این که گروهبندی چطور انجام میشه خبر ندارن. چطور رون فقط از فرد و جرج پرسیده و نه پرسی یا مامان باباش که به نظرم صادقانه جوابشو میدادن. یا هرمیون این همه کتاب در مورد تاریخچه جادوگری و هاگوارتز خونده، یعنی واقعا حتی یکیشون در مورد گروهبندی چیزی نگفته؟
توی سرسرا به نظر میاد این اولینباره که هری کوییرل رو با دستار میبینه چون میگه با دستار ارغوانی بزرگی که بر سر داشت ظاهر خیلی عجیبی پیدا کرده بود. که یعنی احتمالا تو پاتیل درزدار هنوز دستار نداشته و برای همینم هری تونست بدون این که زخمش بسوزه باهاش دست بده.
وای اولین سخنرانی دامبلدور در عین باحال بودن، واقعا عجیب بود. چی بود اون چهار کلمه انصافا؟ چرا خب؟
"میخوام چند کلمه صحبت کنم. و اون چند کلمه این ها هستن، کله پوک. چربی. خرده پاره. نیشگون!"
اونجا که همه دارن از خانوادههاشون میگن و رون از نویل میپرسه تو چی، به نظرم عجیب بود. مگه خانواده لانگباتم یه خاندان جادوگری قدیمی نیست که رون قاعدتا باید از قبل در موردش شنیده باشه؟ خصوصا که هی میگفت عمهم فلان عموم فلان که به نظر پر جمعیت هم میان.
زخم هری که با دیدن اسنیپ سوخت رو هم فکر کنم همه قبول داشته باشیم که احتمالا به خاطر لردِ پسِ کلهی کوییرل بوده و نه خود اسنیپ. تو توصیف نوشته شده از پشت دستار بهش نگاه میکنه، پس یعنی لرد روش به هریه.
حسین غریبی یه جا نوشته "چمدان هایشان از قبل بالا شده بود".
چقد خواب هری که دستار باهاش حرف میزد و میخواست اسلیترین بره عجیب بود. جادوی لرد نبود احیانا؟ من دوست دارم فکر کنم اتفاقی نبوده و لرد یجوری تونسته این خوابو تو سر هری بذاره؟ به این امید که هری در راه خودش قدم برداره و جادوگر سیاهی بشه؟
تو خاطرهای که نویل داشت تعریف میکرد از این که چی شد خانوادهش فهمیدن جادوگره، این فکر به ذهنم رسید که شاید این که نویل زودتر نشونهای از جادوگر بودن بروز نداده اینه که نویل اونقد آدم احساسیای نیست. چون هاگرید به هری گفت وقتی عصبانی یا ناراحت هستی اتفاق عجیبی نیفتاده؟ شاید نویل در حدی که جادوش بروز پیدا کنه احساسات شدیدی پیدا نکرده بوده.
اما در پاسخ به آلیس که گفت چرا هری از هیچی شگفتزده نمیشه، پاسخم نظریه که قبلا داده بودم:
نقل قول:
اگه اشتباه نکنم قبلا بارتی به این موضوع هم اشاره کرده بود که چون کتاب برای کودکان و نوجوانانه اونقد که باید وارد جزئیات نشده و با این حال به نسبت کتابای دیگه برای این ژانر، توصیفاتش بیشتره.
قبل از هرچیز تشکر میکنم که پاسخگوی سوالاتم شدین.

و طبق معمول اول نظراتمو در مورد فصل هفت میدم.
عجیبترین چیز برام همونی بود که آلیس هم بهش اشاره کرده که چطور از این که گروهبندی چطور انجام میشه خبر ندارن. چطور رون فقط از فرد و جرج پرسیده و نه پرسی یا مامان باباش که به نظرم صادقانه جوابشو میدادن. یا هرمیون این همه کتاب در مورد تاریخچه جادوگری و هاگوارتز خونده، یعنی واقعا حتی یکیشون در مورد گروهبندی چیزی نگفته؟
توی سرسرا به نظر میاد این اولینباره که هری کوییرل رو با دستار میبینه چون میگه با دستار ارغوانی بزرگی که بر سر داشت ظاهر خیلی عجیبی پیدا کرده بود. که یعنی احتمالا تو پاتیل درزدار هنوز دستار نداشته و برای همینم هری تونست بدون این که زخمش بسوزه باهاش دست بده.
وای اولین سخنرانی دامبلدور در عین باحال بودن، واقعا عجیب بود. چی بود اون چهار کلمه انصافا؟ چرا خب؟

"میخوام چند کلمه صحبت کنم. و اون چند کلمه این ها هستن، کله پوک. چربی. خرده پاره. نیشگون!"
اونجا که همه دارن از خانوادههاشون میگن و رون از نویل میپرسه تو چی، به نظرم عجیب بود. مگه خانواده لانگباتم یه خاندان جادوگری قدیمی نیست که رون قاعدتا باید از قبل در موردش شنیده باشه؟ خصوصا که هی میگفت عمهم فلان عموم فلان که به نظر پر جمعیت هم میان.

زخم هری که با دیدن اسنیپ سوخت رو هم فکر کنم همه قبول داشته باشیم که احتمالا به خاطر لردِ پسِ کلهی کوییرل بوده و نه خود اسنیپ. تو توصیف نوشته شده از پشت دستار بهش نگاه میکنه، پس یعنی لرد روش به هریه.
حسین غریبی یه جا نوشته "چمدان هایشان از قبل بالا شده بود".

چقد خواب هری که دستار باهاش حرف میزد و میخواست اسلیترین بره عجیب بود. جادوی لرد نبود احیانا؟ من دوست دارم فکر کنم اتفاقی نبوده و لرد یجوری تونسته این خوابو تو سر هری بذاره؟ به این امید که هری در راه خودش قدم برداره و جادوگر سیاهی بشه؟
تو خاطرهای که نویل داشت تعریف میکرد از این که چی شد خانوادهش فهمیدن جادوگره، این فکر به ذهنم رسید که شاید این که نویل زودتر نشونهای از جادوگر بودن بروز نداده اینه که نویل اونقد آدم احساسیای نیست. چون هاگرید به هری گفت وقتی عصبانی یا ناراحت هستی اتفاق عجیبی نیفتاده؟ شاید نویل در حدی که جادوش بروز پیدا کنه احساسات شدیدی پیدا نکرده بوده.
اما در پاسخ به آلیس که گفت چرا هری از هیچی شگفتزده نمیشه، پاسخم نظریه که قبلا داده بودم:
نقل قول:
کلا به نظر من سرعت رخ دادن و پیش رفتن داستان تو کتاب هری پاتر و سنگ جادو خیلی بالاست. شاید به این علت که رولینگ میخواسته قبل از این که خوانندههای سختگیر رو از دست بده، به اصل داستان برسه. با این حال به نظرم رولینگ اونچه که باید میگفته رو با وجود سرعت، اما لا به لای کلمات و توصیفاتش به خوبی قرار داده.
اگه اشتباه نکنم قبلا بارتی به این موضوع هم اشاره کرده بود که چون کتاب برای کودکان و نوجوانانه اونقد که باید وارد جزئیات نشده و با این حال به نسبت کتابای دیگه برای این ژانر، توصیفاتش بیشتره.


) بگم، اومدم که چندتا از سوالات رو در حد دانش خودم جواب بدم.


) باید بگم که عارضه دم در انسان غیرمعمول و نادره اما غیرممکن نیست! بهش دم وستیجیال Vestigial میگن و به عنوان رشد اندام های ژنتیکی تحلیل یافته در نظر گرفته میشه. بحث مفصل و عجیبیه اما بهطور خلاصه بگم که این دم در بعضی انسانها ممکنه تا 5 اینچ (تقریبا 12 سانتی متر) رشد کنه. بنابراین نیاز نبوده وزارتخونه باخبر بشه و یقه هاگریدو بگیره. 





حتی اگه از حرفای پتونیا در مورد لیلی اسمشو شنیده و حس کرده چون سالهای زیادی گذشته پس حتما پیر شده... ای بابا زیاد چیه. از رفتن لیلی به هاگوارتز تا مرگش کلا 10 سال گذشته. چرا باید بدونه دامبلدور پیره؟ 


حتی یکیش؟ 🤌

فدات بشم هری که محبت ندیدی) تا اونجایی که چهره ی ورنون رو میبینه که چه خوشحاله. و خانواده ی دورسلی در حالی که صدای خندشون میاد هری رو ول می کنن و هری می مونه که چی کار کنه.