جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

250 کاربر(ها) آنلاین هستند (74 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
250 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

باشگاه هم‌خوانی هری پاتر و سنگ جادو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: باشگاه هم‌خوانی هری پاتر و سنگ جادو
ارسال شده در: امروز ساعت 02:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بر همه
حقیقتش من تازه وارد ههمخوانی شدم و دو روز طول کشید که به صورت پشت هم فصل یک تا ۶ رو بخونم ولی چیزی که خودم متوجهش شدم اینه که من بارها این کتاب رو خوندم ولی تازه متوجه شدم که خیلی از تصویر هایی که توی ذهنم میسازم تحت تاثیر مستقیم فیلمهاست. این من رو اذیت کرد. انگار ذهنم نمیتونست مستقل از فیلم ها تصویر سازی کنه.

خلاصه من اول احساس کردم که یه سری چیزا برام باگ داره و وقتی کل نوشته های این تاپیک رو خوندم خیلی از سوالام بر طرف شد و فهمیدم بعضی اوقات واقعا قصه باگ داره.

سوالی که خیلی ذهن منو درگیر کرد این بود که چطور بود که هری‌ای که همه چیز رو سریع باور کرد و رفت دایاگون چطور انتظار داشت توی ایستگاه یه تابلوی بزرگ زده باشه سکوی نه و سه چهارم؟ یه وقتایی تعجب ها یا سوالات کاراکتر ها رو درک نمیکنم.

اما درباره سوالی که @گابریل دلاکور در اسپویلر پرسید من یه جواب به ذهنم میرسه.
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
به نظرم اون لحظه تسخیر نشده بود و فقط میخواست خدمت کنه و بعد از شکست در عملیات دزدی از بانک ولدمورت برای اینکه بتونه روی کارهاش نظارت دقیق داشته باشه اونو تسخیر کرده برای همین هم در دیدار اول هم دستار نداشت و هم زخم هری نسوخت. درواقع تسخیر یه مجازات برای کوییرل بود. چون یادمه که آخر کتاب توی رویارویی نهایی یه جملات مشابه داریم.
درباره اون بحث تک شاخ هم به نظر من درواقع ولدمورت اراده و قوه عقلی کوییرل رو تسخیر کرده و باعث شده که جسم کوییل در بست در اختیار هر چیزی باشه که لرد ولدمورت میخواد.


و در مورد اون بحثی که @گلرت گریندلوالد درباره مالی ویزلی مطرح کرد به نظرم دو تا دلیل میتونه داشته باشه اول اینکه ممکنه خواسته باشه که جینی رو درگیر کنه. مثل وقت هایی که مارد ها با بچه های کوچیکشون وارد مکالمه میشن و سوالاتی میپرسن که جوابشون رو میدونن ولی میخوان بچه رو درگیر کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
A.A.A
پاسخ: باشگاه هم‌خوانی هری پاتر و سنگ جادو
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
پیش از هر چیزی می‌خوام به این حس خوب اشاره کنم که بعد از خوندن فصل‌ها، خوندن پست‌های شما پاترهدهای عزیز به‌اندازه‌ی خود کتاب برام جذابه.

حالا برم سراغ حرفای خودم.

اول در مورد اینکه به نظر می‌رسه هری پاتر خیلی سریع با قضیه کنار میاد؛ یعنی حد فاصل اومدن هاگرید و شیرجه‌ی هری به دنیای جادویی بسیار بسیار کوتاه به نظر می‌رسه. اگر مخاطب رولینگ بزرگسالان بودن، قطعاً می‌تونست مانور بسیار بیشتری روی این موضوع بده و اجازه بده هری پاتر دست کم به اندازه‌ی یک فصل هم برای پذیرش دریایی از اطلاعات باورنکردنی مقاومت کنه. اما خب برای مخاطب کودک و نوجوان اتفاقاً خیلی منطقی به نظر می‌رسه و حتی نسبت به داستان‌های رقیب (منظورم داستان‌های مشابهیه که قهرمان کودک یکهو از دنیای واقعی با موجودات تخیلی مواجه می‌شه) کُندتر پیش رفته. خود ما هم در سن کم فکر نکنم خیلی احساس ناپختگی نسبت به این چند فصل داشته بوده باشیم (جمله‌بندی رو ).

چرا از ایستگاه کینگزکراس به هاگوارتز رفتن برای پتونیا عجیب بود؟ مگه لی لی چطوری میرفته؟ چرا خانم ویزلی پرسید سکوی چند؟ مگه شونصد بار بچه هاش رو قبلا از اون سکوی 9 و 3 چهارم رد نکرده؟
اگه بخوام قبول نکنم سوتی رولینگ بوده، تنها توجیهی که تو ذهنم می‌تونم بسازم اینه که از همون طلسمی برای سکوی 9 و 3 چهارم استفاده شده که برای ورودی پاتیل درزدار استفاده شده بود (جایی که ماگل‌ها مغازه‌های قبل و بعدش رو می‌دیدن و به ورودی کافه توجهی نمی‌کردن) و علاوه بر اون از طلسم‌های فراموشی هم استفاده شده باشه که خُب به اندازه‌ای کافی هست که ماگل‌ها رو کنجکاو نکنه ولی نه اونقدر قوی که مالی ویزلی با هفت هشت تا بچه‌ای که می‌فرسته هاگوارتز نتونه بهش رجوع کنه. یعنی برای خودم اینطوری توجیه کردم که خُب مالی از بچه‌ها می‌پرسه ببینید سکوی چند باید می‌رفتیم؟ که اونا هم بگن فلان. اگر دچار آلزایمر لحظه‌ای نشده باشه، واقعاً سوال احمقانه‌ای پرسیده! مثل اینکه ما بخوایم از رفیقمون بپرسیم اون شهره که به نصف جهان معروفه اسمش چی بود؟ آهان اصفهان!

میون پرسش‌های ذهنی و تحلیل‌های گابریل دلاکور، یه نکته‌ای رو که تو ذهن خودم بود بازگو می‌کنم. اینکه خُب مگه پتونیا تو اون خونه‌ی لعنتی با خواهرش و پدر و مادرش زندگی نمی‌کرده؟ مگه نمی‌دونسته از چه طریقی می‌رن هاگوارتز؟! مگه تجربه‌ی هفت سال مدرسه رفتن لی‌لی رو نداشته؟ اتفاقاً به خاطر حس حسادتی که داشته منطقم می‌گه باید خیلی چیزا یادش مونده باشه. شاید هیچی نگفته که جلوی ورنون اینطوری به نظر نرسه که خیلی اطلاعات داره؟

یه فکر مریض دیگه هم تو سرم اومد. آیا دور نگه داشتن هری و گذاشتنش پیش دورسلی‌ها توی ذهن دامبلدور دلیلی به جز اون دلیلی که می‌دونیم هم داشته؟ مثلاً برای اینکه هری تو خانواده ای بزرگ بشه که زندگی رو بهش زهر کنن و در نهایت خودش "بخواد" که بره هاگوارتز؟ چون بهرحال دیدیم که اون نامه‌ی هاگوارتز مثل یه دعوتنامه‌س و هری حتماً باید جغد بَک کنه تا پذیرشش نهایی بشه. حالا اگه خونه‌ی خاله‌ش خیلی بهش خوش گذشته باشه یا اصلاً اون رو یکی مثل خودشون بار میاوردن، چقدر احتمال داشت این حقیقت رو بپذیره؟

سوال دیگه‌ای که گابریل در مورد اون کارکتر مطرح می‌کنه برای منم پیش اومد ولی خُب خودش جواب رو داد.

کلمه به کلمه‌ی کتاب درست از جایی که وارد کوچه‌ی دیاگون می‌شن و بعد توی قطار هاگوارتز و در نهایت رسیدنشون به هاگوارتز روحم رو تازه کرد. اولین برخوردش با مالفوی خیلی جذاب بود. من هم موافقم که خُب شباهت طرز فکر مالفوی به دادلی و همچنین نگاه تحقیرآمیزش به هاگرید خیلی راحت باعث شد هری اون رو به چشم یه دوست بالقوه نبینه و حتی شاید حس بدی نسبت بهش پیدا کنه. ولی بهرحال دراکو مالفوی شخصیت بسیار جذابیه و از همون اول خوب نشون داد چقدر تحت تأثیر پدر و مادرش فکر و رفتار می‌کنه.

و بله برای من هم این سوال بود که هری چرا اینقدر زودتر از دراکو کارش تموم شد؟

در مورد چوبدستی‌ها و اولیواندر هم باید بگم خیلی از کارکتر اولیواندر خوشم اومد. حافظه‌ی بی‌نظیر و ترسناکی داره و حتی می‌تونم کمی بهش مشکوک بشم چون عملاً از ارباب تاریکی تعریف و تمجید هم می‌کنه.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: باشگاه هم‌خوانی هری پاتر و سنگ جادو
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام.

چرا هیشکی پاسخگوی سوالات من نشد؟ حتی یکیش؟ 🤌

خب اومدم تا نظراتم در مورد فصل 5 رو بگم. فصل 6 هم بمونه پست بعدی.

اولین سوالم اسپویله. پس بریم تو اسپویل.
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
چرا وقتی کوییرل دست داد جای زخم هری نسوخت؟ آیا برای این که به چیزی مشکوک نشیم رولینگ سوتی داده یا چی؟ یا هنوز لرد پس کله‌ش نرفته؟ جالبه که رولینگ اینجا اصلا توصیف خاصی از کوییرل نگفته و حتی نمی‌فهمیم اون دستار رو روی سرش داره یا نه. پس شاید واقعا هنوز تسخیر نشده؟ (حس می‌کنم قاعدتا همینه ولی حافظه در حد ماهی قرمز) اونجا که می‌بینیم لرد به تک‌شاخه حمله می‌کنه کوییرله یا خود لرد نحیف و ضعیفه؟


چرا پاتیل درزدار اینطور نچسب تعریف شده؟ در حالی که نه‌تنها یکی از اصلی‌ترین ورودی‌های کوچه دیاگونه، بلکه افراد زیادی بهش رفت و آمد دارن! چی می‌شد اگه خوشگل و شیک و پیک می‌بود که اولین تاثیری که روی یه ماگل می‌ذاره که برای اولین‌بار تو یه جای جادویی قدم گذاشته تاثیر خاص خفنی داشته باشه؟ خصوصا که جادوگرا در طول تاریخ هم برای حفظ پاتیل درزدار جنگیدن! (اشاره به دست‌نوشته رولینگ از پاتیل درزدار)

برام جالب بود که هری با شنیدن حرفای دراکو به شدت یاد دادلی افتاد. نه فقط تو اولین دیدار، بلکه حتی دومین دیدار که کراب و گویل مثل دو تا بادیگارد دورش بودن همه‌ش یادآوری از دادلی بود. جالبه که رولینگ دو نفر از دو دنیای کاملا متفاوت، یکی تماما ماگل که از جادوگرا متنفره یکی تماما جادوگر که از ماگلا متنفره، با یه سری ویژگی مشترک تعریف کرده. انگار می‌خواد بگه از نظر انسان بودن تفاوتی تو ماگلا و جادوگرا نیست و همه نوع آدمی تو هر جفتش پیدا می‌شه، صرفا اینا قدرت جادویی دارن که ماگلا ندارن.

این سوالم چیز مهمی نیست، ولی خب چرا کار هری تو فروشگاه ردافروشی زودتر از دراکو تموم شد؟ دراکو که زودتر اومده بود!

وای چیزی که اصلا خوشم نیومد (قاعدتا با نگاهی که با دونستن کل دنیای هری پاتر دارم، و نه کسی که اولین‌بار می‌خونه) اولین توضیحات در مورد گروه‌های چهارگانه هاگوارتزه که واقعا فاجعه‌س. هافلپاف برای بی‌عرضه‌هاس، تمام جادوگرای بد اسلیترین بودن... واقعا افتضاحه. فکر می‌کنم رولینگ اگه با دیدی که تو کتابای بعدی داشت کتاب اول رو می‌نوشت، هرگز چنین کاری نمی‌کرد. حتی حس می‌کنم شاید با نگاه الانش پشیمون باشه از کاری که تو کتابای اول کرده. چون از کتاب چهارم به بعد تلاش کرده یکم دو گروه ریونکلاو و هافلپاف رو هم رو بیاره. دراکو رو شاید بشه توجیه آورد به خاطر نگاه افراطی‌ای که داره چنین اظهار نظری کنه در مورد گروهای دیگه جز اسلیترین، ولی حتی هرمیون هم تو فصل شیش برخورد مشابهی داره. یعنی دیدگاه همه همینه که واقعا برام ناراحت‌کننده بود.

برای توضیحات چوبدستی جیمز فقط یه شکلک می‌زنم برای آنان که کتاب‌اولی نیستن.

اینو من در حد همین جمله تو گوشیم نوت برداشتم که الان هرچی فکر می‌کنم نمی‌دونم برای کجا و چرا اینو نوشتم. ولی خب این بود که "هری اونقد سوال نمی‌پرسه که باید". به نظر میاد این ترس از سوال پرسیدنش که با دورسلیا داشت کلا تو وجودش رخنه کرده. عجیبم نیست، وقتی هردفعه سوال پرسیدی دورسلیا رفتار بدی داشتن، از یه جایی یاد می‌گیری که سوالاتت رو سرکوب کنی.

در نهایت بسیار حسودیم شد به حافظه الیواندر. چرا اینقد با این همه جزئیات همه چیو یادشه؟ فوق‌العاده‌س حافظه‌ش!


حالا می‌رم سراغ پاسخگویی به مسائل مطرح‌شده تو پستای قبلی.

نقل قول:
و آیا این به خاطر اینه که هری تا اون سن پیش کسایی بزرگ شده ماگل بودن و خودش هم هیچی از جادو نمی‌دونه و یا به خاطر اینه که طرف شروع کرد به قضاوت کردن هاگرید که یجورایی نقش نجات دهنده‌ی هری رو بازی کرده؟!

من فکر می‌کنم هر دو. چون هری بعد از این که از پیش دراکو می‌ره مشخصه که حالش بد شده. طوری که حتی هاگرید هم متوجه می‌شه و وقتی هری حرفای دراکو رو براش تکرار می‌کنه، هاگرید می‌گه تو از خانواده ماگلا نیستی هری! یعنی برداشت هری از حرفای دراکو این بوده که خودش تو همون دسته‌ایه که نباید هاگوارتز بیان و درس بخونن. مشخصا از کسی که چنین حسی بهت بده که به جایی که برای رفتن بهش ذوق داری (و البته در عین حال می‌ترسی) تعلق نداری، خوشت نمیاد. قضاوت هاگرید هم به نظرم تاثیر زیادی داشته، چون هاگرید علاوه بر نجات‌دهنده بودنش، شاید می‌شه گفت اولین کسیه که باهاش رفتار خوبی داشته.

نقل قول:
الآن دورسلی ها واقعا انتظار داشتن همچین ایستگاهی وجود نداشته باشه و امیدوار بودن هری گم شه؟ یا اینکه می‌خواستن اذیتش کنن؟

قبل از این که ورنون بپرسه این مدرسه کجاست یا از سکوی نه و سه چهارم باید سوار قطارش شد، هری این برداشت رو داره که ورنون قبول کرده برسوندش. پس من فکر می‌کنم شاید بعدا انگیزه مضاعفی که برای رسوندنش دارن اینه که معتقدن این ایستگاه وجود نداره و هری قراره ضایع بشه، اما در نگاه اول به نظرم مسئله اینه که اونا دیدن فقط به خاطر دریافت یک نامه جادوگرا ول کنشون نبودن، دیگه برای رفتنش به مدرسه که قطعا بازم کوتاه نمیان. واسه همین دیگه دلیلی برای مقابله با این موضوع نمی‌بینن، چون می‌دونن جلوی هرچیزی در مورد جادوگر بودن هری رو که بخوان بگیرن، خود جادوگرا میان تا مانعشون بشن. در واقع دیگه موفقیتی در جنگیدن با این موضوع نمی‌بینن، چون می‌دونن جادوگرا هر کاری می‌کنن تا هری به چیزی که باید برسه.
پاسخ: باشگاه هم‌خوانی هری پاتر و سنگ جادو
ارسال شده در: یکشنبه 26 مهر 1405 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
من دوست دارم راجع به زمانی که دورسلی ها هری رو به ایستگاه کینگر کراس رسوندن صحبت کنم.
اول از همه اینکه اصلا چرا باید یه سکوی نه و سه چهارم داشته باشیم که باید با تمام وجود به سمتش بدوی تا بتونی رد شی؟ درست گفتم؟

و حالا برگردیم به دورسلی ها. اینکه به هری می‌گن که همچین چیزی هرگز وجود نداره.
و بعد می‌گن که می رسونیمت ولی صرفا به خاطر اینکه خودمون می‌خوایک بریم.
بعدم که حتی ورنون چمدونای هری رو می‌ذاره پایین که به نظر هری به طرز عجیبی مهربانانه بوده(فدات بشم هری که محبت ندیدی) تا اونجایی که چهره ی ورنون رو می‌بینه که چه خوشحاله. و خانواده ی دورسلی در حالی که صدای خندشون میاد هری رو ول می کنن و هری می مونه که چی کار کنه.

چرا کسی رو برای آوردن هری به ایستگاه و فرستادنش به قطار مامور نکرده بودن؟

الآن دورسلی ها واقعا انتظار داشتن همچین ایستگاهی وجود نداشته باشه و امیدوار بودن هری گم شه؟ یا اینکه می‌خواستن اذیتش کنن؟

تو فصول اول هم اشاره کردم اما هنوز برای من احساسات بین دورسلی ها و هری غیر قابل فهمه. آیا ورنون مجبوره که هری رو به ایستگاه قطار بیاره؟ یا خوشحاله که داره از دستش خلاص میشه؟ اگه خوشحاله که داره یه مدت از دستش خلاص میشه پس چرا نمیذاشت نامش برسه؟ چون اینطوری قدرتمند و جادوگر میشد؟

یه چیز دیگه. الآن دادلی می ره بیمارستان و می‌گه بفرمایید این دم رو خارج کنید؟ فکر کنید چقدر بین دکترا هیاهو میشه اگه یه همچین مریضی بیاد! وزارتخونه آبا و اجداد هاگرید رو که میاره جلو چشمش!
پاسخ: باشگاه هم‌خوانی هری پاتر و سنگ جادو
ارسال شده در: شنبه 25 مهر 1405 18:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
@مرلین
نقل قول:
مخصوصا اونجایی که هاگرید براش بستنی خرید(اونم با یه طعم قابل تحمل!) اوج خوشحالی من برای هری بود.
یک پرسشی هم برام یجای این چند فصل ایجاد شد. اونم اینه که هری توی ردا فروشی، از حرفای پسری که اونجا بود خوشش نیومد
و آیا این به خاطر اینه که هری تا اون سن پیش کسایی بزرگ شده ماگل بودن و خودش هم هیچی از جادو نمی‌دونه و یا به خاطر اینه که طرف شروع کرد به قضاوت کردن هاگرید که یجورایی نقش نجات دهنده‌ی هری رو بازی کرده؟! یا حتی دلیل دیگه‌ای داره؟


واقعاً صحنه‌ی بستنی خریدن هاگرید خیلی بیشتر از یه بستنی ساده‌ست.. برای هری که حتی از محبت‌های معمولی هم محروم بوده، همین که یکی براش بستنی بخره، بهش هدیه بده و باهاش مثل یه بچه‌ی معمولی رفتار کنه، اتفاق بزرگیه. تازه هاگرید فقط جادو رو به هری معرفی نمی‌کنه؛ برای اولین بار باعث می‌شه هری احساس کنه کسی هست که واقعاً بهش اهمیت می‌ده. فکر می‌کنم بخشی از لذت این فصل‌ها هم همینه که ما همراه هری، ذره‌ذره از دنیای محروم و کوچیکش فاصله می‌گیریم و وارد دنیایی می‌شیم که براش پر از امکان و شگفتیه.

اما درباره‌ی پسری که توی فروشگاه لباس مدرسه می‌بینیم، به نظرم سؤال جالبی مطرح کردی چون می‌شه از چند زاویه بهش نگاه کرد:

۱. هری هنوز با دنیای جادو آشنا نیست.

هری تا اون لحظه تقریباً هیچ شناختی از جامعه‌ی جادوگری نداره. نه خانواده‌های معروف رو می‌شناسه، نه جایگاه اجتماعی آدم‌ها براش معنایی داره و نه می‌دونه چه پیش‌داوری‌هایی بین جادوگرها وجود داره. برای همین، وقتی دراکو شروع می‌کنه به حرف زدن درباره‌ی هاگوارتز و آدم‌های مختلف، هری هنوز نمی‌تونه بفهمه پشت حرف‌هاش چه طرز فکری وجود داره.

ولی نکته اینجاست که هری با وجود ناآگاهی از دنیای جادو، از همون ابتدا می‌تونه رفتار آدم‌ها رو بسنجه. برای دوست داشتن یا نداشتن یک نفر، لزوماً لازم نیست تمام پیشینه و عقایدش رو بشناسی.

۲. به نظرم مهم‌ترین دلیل، رفتار دراکو با هاگرید و دیگرانه.

دراکو خیلی زود خودش رو با قضاوت کردن دیگران معرفی می‌کنه. از حرف‌هاش مشخصه که آدم‌ها رو بر اساس اسم خانوادگی، جایگاه و میزان اهمیتشون در جامعه می‌سنجه. وقتی هم درباره‌ی هاگرید صحبت می‌کنه، به‌جای اینکه به کسی که هری رو همراهی می‌کنه احترام بذاره، با تحقیر درباره‌اش حرف می‌زنه.

حالا هری چی می‌بینه؟ کسی که به‌تازگی از زندگی قبلیش بیرون اومده، با مهربونی و احترام باهاش رفتار کرده و براش نقش یک ناجی رو داشته. طبیعیه که وقتی یک نفر همون آدم رو تحقیر می‌کنه، هری نسبت بهش احساس خوبی پیدا نکنه.

البته فکر می‌کنم مسئله فقط وفاداری هری به هاگرید نیست. هری خودش هم سال‌ها طعم تحقیر شدن رو چشیده. اون می‌دونه چه حسی داره وقتی کسی بدون اینکه واقعاً بشناسدت، درباره‌ات تصمیم می‌گیره. شاید به همین دلیل، رفتار دراکو براش آشناتر و ناخوشایندتر از چیزیه که خودش در اون لحظه بتونه توضیح بده.

۳. هری و دراکو از همان دیدار اول، دو نوع نگاه متفاوت به دنیا دارن.

این بخش برای من از همه جذاب‌تره. دراکو از همون ابتدا سعی می‌کنه به هری بفهمونه چه کسانی مهم هستن، با چه کسانی باید معاشرت کنه و چه آدم‌هایی ارزش احترام گذاشتن ندارن. در مقابل، هری هنوز با این دسته‌بندی‌ها آشنا نیست و انگار اصلاً علاقه‌ای هم نداره که دیگران براش تعیین کنن چه کسی ارزشمنده.

هری تازه فهمیده که در دنیای جادوگری آدم مهمیه، اما این موضوع باعث نمی‌شه از همون ابتدا بخواد خودش رو بالاتر از دیگران بدونه. دراکو هم برعکس، حتی پیش از اینکه هری رو واقعاً بشناسه، تلاش می‌کنه با تکیه بر اسم خانوادگی خودش و شناختی که از جامعه‌ی جادوگری داره، روی اون تأثیر بذاره.

برای همین فکر می‌کنم اختلافشون فقط یک سوءتفاهم ساده نیست؛ از همان برخورد اول، تفاوت‌هایی در ارزش‌هاشون دیده می‌شه که بعدها پررنگ‌تر می‌شن.

و یک نکته‌ی دیگه که به نظرم ارزش فکر کردن داره:

هری در این چند فصل برای اولین بار فرصت پیدا می‌کنه آدم‌ها رو بدون واسطه‌ی دورسلی‌ها بشناسه. تا قبل از این، دیگران درباره‌ی دنیای بیرون براش تصمیم می‌گرفتن و خودش تقریباً هیچ انتخابی نداشت. اما حالا می‌تونه با آدم‌های جدید آشنا بشه، از بعضی‌ها خوشش بیاد و به بعضی‌ها اعتماد نکنه.

شاید یکی از اولین قدم‌های هری برای مستقل شدن همین باشه: اینکه یاد می‌گیره صرفاً به خاطر معروف بودن، ثروتمند بودن یا حتی جادوگر بودن یک نفر، لزوماً نباید ازش خوشش بیاد.
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/7/25 19:00:39
Yeah...We will return to peak...

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: باشگاه هم‌خوانی هری پاتر و سنگ جادو
ارسال شده در: شنبه 25 مهر 1405 16:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود فرزندان دانا و خوش زبانم.
اول از همه نظرم راجع به پست فلور:
نقل قول:
در نهایت به نظرم می‌شه گفت اعتماد سریع هری به هاگرید بیشتر به خاطر نیاز داستان به این بود که هری بالاخره وارد دنیای جادوگری بشه. چون اگر قرار بود واکنش هری کاملاً شبیه یک آدم عادی باشه، احتمالاً باید مدت بیشتری شک می‌کرد و هاگرید مجبور می‌شد خیلی بیشتر قانعش کنه. برای همین این قسمت رو می‌شه یکی از جاهایی دونست که منطق داستان کمی فدای سریع جلو رفتن ماجرا شده.

ببین من فکر می‌کنم دلیلی واضح‌تر از این نیست که از بچگی برای هری اتفاقای عجیب و غریب افتاده. خیلی عجیب و غریب. داستانایی که دیگران باورش نمی‌کردن و دورسلی‌ها واکنش عجیب راجع بهشون نشون می‌دادن. اتفاقا چندین بار به هاگرید گفت که احتمالا اشتباه می‌کنید چون درونی شده بود براش این حقیقت که احتمالا هیچی نیست. اما با یکم فکر کردن می‌تونست تفاوت خودش رو بفهمه.
(شایدم خیلی داریم بهش فکر می‌کنیم و همون مسئله منطق و فدا شدنه. )

+ یک سری نکته هم تو کتاب بهم چشمک زدن گفتم بیام بازگو کنم که راجع بهشون گفت‌وگو کنیم.
من خیلی دلم می‌خواد بحث رو از این شروع کنم که چقدر وقتی اولین‌بار کتاب رو می‌خوندم هم به هری پاتر حسودیم می‌شد و هم خوشحال بودم براش که زندگیش انقدر تغییرات جادویی کرد.(خودمم یازده سالم بود.) اینکه از یه بچه که زندانی خاله و شوهرخالشه و زورگویی اون خانواده رو به جون می‌خره و هیچوقت موقعیت خوبی نداشت، تبدیل شد به اینکه ردای مدرسه خودش رو داشت و فهمید اونقدرا هم تنها نیست توی دنیا و حتی خیلی ام معروفه. مخصوصا اونجایی که هاگرید براش بستنی خرید(اونم با یه طعم قابل تحمل!) اوج خوشحالی من برای هری بود.

یک پرسشی هم برام یجای این چند فصل ایجاد شد. اونم اینه که هری توی ردا فروشی، از حرفای پسری که اونجا بود خوشش نیومد،
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
و بعدا می‌فهمیم از اون پسر قرار نیست خوشش بیاد کلا

و آیا این به خاطر اینه که هری تا اون سن پیش کسایی بزرگ شده ماگل بودن و خودش هم هیچی از جادو نمی‌دونه و یا به خاطر اینه که طرف شروع کرد به قضاوت کردن هاگرید که یجورایی نقش نجات دهنده‌ی هری رو بازی کرده؟! یا حتی دلیل دیگه‌ای داره؟ دوست دارم نظراتتون رو بدونم.
موهاهاهاها؟!
پاسخ: باشگاه هم‌خوانی هری پاتر و سنگ جادو
ارسال شده در: شنبه 25 مهر 1405 13:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام.

در مورد مسئله‌ای که بارون و فلور مطرح کردن من فکر می‌کنم مهم‌ترین علتی که باعث شد هری حرفای هاگرید رو زود باور کنه اینه که وقتی کسی زندگی سختی مثل هری داشته باشه که همه‌ش مورد آزار و اذیت قرار بگیره، به هر چیزی برای فرار کردن از این موقعیت چنگ می‌زنه و حرفای هاگرید دقیقا همون چیزی بود که می‌تونست نجاتش بده. گاهی حتی وقتی می‌دونی یه چیزی رخ دادنش بعیده، اما نیاز داری باور کنی که می‌شه و بهش دل می‌بندی و امید داری چون تنها چیزیه که نجاتت می‌ده. به نظرم هری دقیقا تو چنین موقعیتی بود که همین باعث شده بود که "بخواد" باور کنه تا "نجات" پیدا کنه. با این حال تا وقتی هاگرید بهش نگفت ببین هر وقت عصبی یا ناراحت بودی اتفاقات عجیبی در اطرافت افتاده یا نه، هری هم‌چنان باور نکرده بود.

کلا به نظر من سرعت رخ دادن و پیش رفتن داستان تو کتاب هری پاتر و سنگ جادو خیلی بالاست. شاید به این علت که رولینگ می‌خواسته قبل از این که خواننده‌های سختگیر رو از دست بده، به اصل دنیایی که هاگوارتز بخش بزرگ و مهمی از جذابیتش رو تشکیل می‌ده برسه. من دیروز با یکی صحبت می‌کردم و بهم گفت خوندن هری پاتر رو از کتاب دوم شروع کرده چون دوستش بهش گفته بوده یکو بخونی اونقد که باید جذب نمی‌شی! من خودمم یادمه بچه که بودم همه‌ش بخشای قبل از ورود به هاگوارتز می‌خواستم سریع‌تر تموم شه تا به هاگوارتز برسم. الان تازه جذابیت‌های بخشای قبل‌تر رو هم بهتر درک می‌کنم. با این حال به نظرم رولینگ اون‌چه که باید می‌گفته رو با وجود سرعت، اما لا به لای کلمات و توصیفاتش به خوبی قرار داده.

حالا طبق معمول اول نظرات خودم در مورد فصل چهارم رو می‌گم و تو پستای بعدی پنج و شیش. به ترتیب متن کتاب هم جلو می‌رم چون وقتی می‌خونم همزمان هرچی به ذهنم می‌رسه تو گوشی می‌نویسم.

برام جالب بود که اول فصل به جای این که در توصیف دادلی با شنیدن صدای بوم، گفته بشه با ترس گفت، نوشته شده با لحن احمقانه می‌گه کجا رو به توپ بسته‌ن. چون دادلی شخصیت ترسویی داره، با این حال اونقد احمقه که در لحظه نمی‌فهمه صدا از نزدیکی خودش بوده و باید بترسه.

نکته جالب بعدی که خوشم اومد و تو دلم خندیدم اونجایی بود که هاگرید داشت می‌گفت یعنی هری هیچی نمی‌دونه، هیچی؟ و هری تو ذهنش می‌گه این بی‌انصافیه چون مدرسه رفته و نمراتشم بد نیست. تازه حتی به زبونشم میاره که ریاضی و اینا بلده.

تیکه‌ی اوج شوک هاگرید که از شدت حیرت دستاشو می‌بره لا موهاش و با بهت می‌پرسه یعنی نمی‌دونی چی هستی رو هم دوست داشتم.

مسئله بعدی اینه که تو نامه نوشته دامبلدور رئیس کنفدراسیون بین المللی جادوگرانه که باعث تعجبم شد. چون تو فیلم جانوران شگفت‌انگیز...
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
تو فیلم جانوران شگفت‌انگیز و رازهای دامبلدور، با این که دامبلدور هنوز جوون بود و اصولا جوونا بیشتر پی شهرت و مقام و منصب هستن نه؟ واکنشش به چیلین که جلوش زانو زد طوری بود که انگار اصلا دنبال چنین چیزی نیست. البته خب، وقتی جزء داوطلبان نبود واضحه که نمیاد بگه خب حیوون منو انتخاب کرد، تمومه قبول می‌کنم ولی خب.


نکته بعدی جالب برام این بود که یه جغد تو جیب پالتوی هاگرید بود و اینقد عجیب بود که رولینگ خودش تاکید می‌کنه یه جغد زنده‌ی واقعی! چطوری اون تو زنده موند ولی؟

مسئله‌ی بعدی برام سواله! پتونیا اونجا که حرفای دلشو می‌ریزه وسط، می‌گه لیلی برای تعطیلات که برمی‌گشت خونه فنجون چایی رو تبدیل به موش می‌کرد! در ادامه‌ش میگه وقتی با جیمز ازدواج کرد از پیشمون رفت! پس اینجا منظور تعطیلات بین هر دو ترم مدرسه بوده دیگه؟ در حالی که می‌دونیم جادو برای افراد زیر 17 سال ممنوعه. پس چطوری لیلی اینقد راحت طلسم می‌کرد؟ آیا قوانین در طول تاریخ به این کوتاهی عوض شده؟ نمی‌تونیم حتی بگیم سوتی کلامی بوده، چون دورسلیا تا کتاب دوم هیچ ایده‌ای ندارن که هری نمی‌تونه خارج از مدرسه جادو کنه! مطمئنا اگه لیلی هم نمی‌تونست توی خونه جادو کنه چیزی نبود که پتونیا و در نتیجه‌ش ورنون هم ندونه!

مورد بعدی رو اصلا درک نمی‌کنم و دو تا سوال جدی ازش دارم! هاگرید تو تک‌تک دیالوگاش مدام می‌گه جادوگر و ساحره (witch | wizard)! این همه اصرار برای متمایز کردن جنسیت و گفتن ویچ و ویزارد چیه؟ چرا رولینگ از تک کلمه‌ی ویزارد برای هر دو جنسیت استفاده نکرد؟ اصلا اگه اینقد اصرار داشت جنسیت رو جدا کنه، چرا ویچ و ویچر نذاشت؟ (witch | witcher) چرا ویزارد که بدون جنسیت هست رو آورد وسط ولی برای جنس مذکر استفاده کرد؟ واقعا برام سواله.

یه نکته جالب دیگه اونجا بود که نوشته شده "عمو ورنون که دید این خطر وجود دارد که غولی ریش‌دار سر یک چتر را توی بدنش فرو کند، دوباره دل و جراتش را از دست داد". خیلی نگاه هری به موضوع برام جالب بود، چون اینجا هنوز خبر نداره چطور می‌شه جادو کرد و واقعا فکر می‌کنه تهدید فیزیکیه! البته نمی‌دونم ورنون از کجا می‌دونست که اون چتر ممکنه چوبدستی باشه! چون قاعدتا به خاطر لیلی می‌دونسته که جادوگرا با چوبدستی جادو می‌کنن. یا نکنه تصور هری درست بود و ورنون واقعا از ترس فرو رفتن چتر تو بدنش گرخید؟

این دیالوگ ورنون که می‌گه من پول نمی‌دم تا یه کله پوک "پیر خرفت" بهش جادوجنبل یاد بده" به این معناس که دامبلدور رو می‌شناسه؟ منظورم از شناخت، اون شناخت نیست. این شناخته که یعنی می‌دونه "چه کسیه"! چون پیر بودن یه چیز رندومی نیست که بگی، کاملا آگاهانه از این کلمه استفاده کرده. خب... چرا باید ورنون دامبلدور رو بشناسه؟ حتی اگه از حرفای پتونیا در مورد لیلی اسمشو شنیده و حس کرده چون سال‌های زیادی گذشته پس حتما پیر شده... ای بابا زیاد چیه. از رفتن لیلی به هاگوارتز تا مرگش کلا 10 سال گذشته. چرا باید بدونه دامبلدور پیره؟

یه تیکه که باعث شد احساساتی بشم (نه نه نگران نشین، منظورم در حد اشک ریختن نیست. ) اونجا بود که عزیزم... هاگرید دلش برای جادو کردن تنگ شده بود و گفت اجازه برای جادو کردن از دلایلی بود که خیلی دلش می‌خواست این کارو قبول کنه! که همین باعث می‌شه یه سوال دیگه برام پیش بیاد... ما که می‌دونیم هاگرید قایمکی با چترش جادو می‌کنه، اما آیا این که حالا به خاطر جادویی که در هر صورت داره می‌کنه این حرفو زده، یعنی کم‌تر از حد انتظارمون برای جادو از چترش استفاده می‌کنه؟ یا بحث "آزادی در جادو کردن" چیزیه که اینجا مهمه؟


فعلا همینا.

@بارون خون‌آلود سوال دومی که پرسیدی تو پستای صفحه قبل پاسخ داده شده.
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/25 16:41:39
پاسخ: باشگاه هم‌خوانی هری پاتر و سنگ جادو
ارسال شده در: شنبه 25 مهر 1405 00:10
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
نقل قول:
در نهایت به نظرم می‌شه گفت اعتماد سریع هری به هاگرید بیشتر به خاطر نیاز داستان به این بود که هری بالاخره وارد دنیای جادوگری بشه. چون اگر قرار بود واکنش هری کاملاً شبیه یک آدم عادی باشه، احتمالاً باید مدت بیشتری شک می‌کرد و هاگرید مجبور می‌شد خیلی بیشتر قانعش کنه. برای همین این قسمت رو می‌شه یکی از جاهایی دونست که منطق داستان کمی فدای سریع جلو رفتن ماجرا شده.


خب راستش نظر من دقیقا همون چیزیه که توی دوتا پاراگراف قبل بهش اشاره کردی. اما اگه بخوایم یکم دقیق تر از این دید به این موضوع نگاه کنیم:
تصور کن یه بچه ی ۱۰ تا ۱۱ ساله تمام همین عمر کوتاهش رو بدون پدر و مادر توی خونه ی فامیل بسیار نزدیک(دیگه از خاله که نزدیک تر نداریم ) زندگی کرده. از بچگی دروغ های بسیاری راجب خودش، مادرش و پدرش بهش گفته شده و همه ی افراد خونواده ی خالش، بدون دلیل باهاش بد رفتاری میکنن. خب قطعا توی این مدت کوتاه زندگی این بچه، تاحالا ده ها بار براش سوال شده که، برای چی خواهر مامان من باید با من یه همچین رفتاری داشته باشه؟

حسرت ها و رنج هایی که توی زندگی این بچه هست چیزی فراتر از حد تحمل یه بچه ی ۱۰ ۱۱ سالست. حتی یه آدم بالغ هم تحمل اینکه توی انباری پر از سوسک و عنکبوت هر شب بخوابه و گاهی وقتها حتی برای چند روز زندونی بشه رو نداره چه برسه به یه بچه. از اینا بگذریم رفتار اطرافیانش به خصوص بچه های همسنو سالش چه داخل مدرسه و چه داخل خونه، باعث میشه این بچه باور کنه که چیزی به جز یه اسباب بازی برای این آدمها نیست و باور داشته باشه که تا وقتی قدرت دست اونهاست، باید خودش رو کنار بکشه و اجازه بده هرکاری دوست دارن بکنن بدون اینکه حرف اضافه ای بزنه یا سوال بیهوده ای بپرسه.

حالا فرض کن همون بچه که نه تنها توی مدرسه توسط پسر خاله و دوستای پسر خالش بهش قلدری میشه طوری که حتی تصور میکنه چیزی جز یه وسیله ی بازی برای این بچه ها نیست، و توی خونه اونقدر ها که باید بهش محبت نمیشه، نیاز هاش برطرف نمیشه و حسرت های بسیاری بر دلش میذارن، یه روزی بهش بگن که یه جادوگره.

خب قطعا اولش شک و شبهه براش به وجود میاد. اما حالا فرض کن جلوی اون آدمای بی رحم بهش این حرف رو بزنن و بگن تو یه جادوگری. کسی که تمام مدت خودش رو به شکل فردی میدید که وظیفشه صبح ها بیدار بشه و برای شوهر خالش بیکن سرخ کنه یا نامه هارو از دم در بیاره، حالا میتونه قدرت داشته باشه. درواقع قدرتمند تر از اونها باشه. اینطوری قطعا پذیرش این حرف ها براش خیلی خیلی راحت میشه.

از نظر من هری برای این اعتماد کرد و خیلی سریع تر از یک‌ آدم عادی حرف های شخصی به ظاهر «غول» رو باور کرد چون در اون زمان هم یک راه فرار براش به وجود اومده بود و هم میتونست بلاخره جلوی اون آدمهایی که تا امروز قدرت دستشون بود خودی نشون بده و خودش رو بالا تر از اونها بکشه.

اگه توجه کرده باشی توی کتاب های بعد از سنگ جادو، هری بارها عمو ورنون و خاله پتونیاش رو با چیز های کوچیکی تهدید میکنه که خودشم میدونه توی دنیای جادوگری اونقدر ها تهدید بزرگی به حساب نمیان و بعدشم یه لبخند از ته دل میزنه انگار روحش از ترس اونا نسبت به خودش ارامش پیدا میکنه. خب درواقع اینا همش به خاطر اینه که هری در اون لحظه جلوی این افرادی که «حالا» بی دفاع شدن قدرتمنده و میتونه مایه ی ترس اونها باشه.
@فلور دلاکور
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: باشگاه هم‌خوانی هری پاتر و سنگ جادو
ارسال شده در: شنبه 25 مهر 1405 00:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آغاز دومین هفته بحث و گفتگو + برنامه‌های ویژه فصل 4 تا 6
از شنبه 25 مهر تا جمعه 1 آبان

سلام!

می‌دونم که با پایان مهلت مطالعه سه فصل دوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو، همه‌تون هیجان اینو دارین که هرچه سریع‌تر فصل بعدی رو بخونین تا بالاخره وارد مدرسه هاگوارتز بشین، اما ما برای این که این صبر کردن رو برای شما آسون‌تر کنیم، قول هفته‌ی هیجان‌انگیز بحث و گفتگو رو دادیم که با برنامه‌های ویژه در ایفای نقش جادوگران شما رو به قدری سرگرم می‌کنه که فراموش کنین چقد برای خوندن فصل هفتم هیجان دارین!

بخش اول: بحث و گفتگو

از همین حالا شما می‌تونین نظرات خودتون درباره این سه فصل رو در این تاپیک با بقیه به اشتراک بذارین و اگه سوالی براتون پیش اومده مطرح کنین، چون قراره یه هفته‌ی داغِ پر از بحث و گفتگو داشته باشیم که هیچ ابهامی در مورد این سه فصل برامون باقی نمونه!

لطفا توجه داشته باشین که صحبت درباره مواردی که تا پایان فصل ششم خوندیم کاملا آزاده، ولی اگه می‌خواین در مورد مطلبی صحبت کنین که از این فصول نشات گرفته اما اشاره به اتفاقات آینده داره، حتما از "اسپویلر" استفاده کنین تا چیزی از داستان برای کسانی که اولین‌باره وارد این دنیا شدن لو نره. برای این کار کافیه رو دکمه اسپویلر که در ویرایشگر سایت قرار گرفته کلیک کنین و متنی که می‌خواین پنهان بشه رو داخلش بنویسین. (عکس آموزشی)

هم‌چنین به شما توصیه می‌کنیم تا دست‌نوشته‌های رولینگ که نکات تکمیلی درباره دانسته‌های این سه فصل از کتاب داره رو مطالعه کنین. نظر برای هرکدوم فراموش نشه.
* پیام امروز
* دروس مدرسه هاگوارتز
* پاتیل درزدار
* قطار هاگوارتز
* ایستگاه کینگزکراس
* طول و انعطاف‌پذیری چوبدستی
* انواع مغزی‌های چوبدستی

در نهایت این نکته رو ذکر کنم که هر نظر در این تاپیک یا تاپیک بریده‌ای از کتاب به جای 1 گالیون، 3 گالیون برای شما به ارمغان میاره.

بخش دوم: برنامه‌های ویژه

همونطور که قبلا هم وعده‌شو داده بودیم، قرار نیست این هفته تنها بحث و گفتگو کنیم و می‌خوایم در این سه فصل زندگی کنیم! پس برنامه‌های ایفای نقش جادوگران که در ادامه لیست شده رو فراموش نکنین. (لیست برنامه‌ها برای کسانی که نه فیلم‌ها رو دیدن و نه کتاب‌ها رو خوندن و برای اولین‌باره که پا به این دنیا گذاشتن، حاوی اسپویله. بنابراین لطفا فقط کسانی که از قبل با دنیای هری پاتر آشنایی دارن مطالعه کنن.)

برای شرکت در این برنامه‌ها که در انجمن کوچه دیاگون برگزار می‌شه، علاوه بر دسترسی "جادوگر" شما به دسترسی "جادو آموز" هم نیاز دارین. پس اگه هنوز جادو آموز نشدین، انجام دو بخش زیر قبل از شرکت در برنامه فراموش نشه.

نقل قول:
~ مراحل دریافت دسترسی جادوگر ~
براساس یکی از تصاویر کارگاه، داستانی در تاپیک کارگاه داستان‌نویسی ارسال کنین تا با دریافت توکن بتونین کلاه گروهبندی رو بر سر بذارین و در نهایت شخصیتی که می‌خواین باهاش تو این دنیا زندگی کنین رو انتخاب و معرفی کنین.


نقل قول:
~ مراحل دریافت دسترسی جادو آموز ~
به تاپیک پاتیل درزدار برین و ماجرای ملاقاتتون با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویسین تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهتون نشون یده. بعدش یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های شخصیتتون رو در تاپیک خرید در دیاگون نشون بدین.


از شنبه 25 مهر تا جمعه 1 آبان، تمام رول‌های ارسالی در انجمن کوچه دیاگون به جای 3 گالیون، 6 گالیون برای شما به همراه داره و هر رول در هشت تاپیک خاص زیر، به جای 4 گالیون، 10 گالیون به حسابتون واریز می‌کنه. هم‌چنین برخلاف تمام ماه‌های پیش، واریز خودکار گالیون‌ها به جای این که در انتهای هر ماه انجام بشه، به صورت هفتگی انجام می‌شه.

اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
* فروشگاه چوبدستی‌گستران: در سایت جادوگران شما می‌تونین چوبدستی خودتون رو بسازین و در دفتر ثبت چوبدستی معرفیش کنین تا نه‌تنها تصویرش در پروفایلتون قرار بگیره، بلکه امکان طلسم کردن بقیه براتون باز بشه. در این فرصت استثنایی شما به ازای هر یک از سه مرحله‌ی ساخت چوبدستی، توکن تخفیف 10 درصدی به همراه 10 گالیون جایزه دریافت می‌کنین که با شرکت در تاپیک مغازه الیواندر، می‌تونین توکن تخفیف 20 درصدی دیگه‌ای هم بگیرین. (در مجموع 50 درصد تخفیف خرید چوبدستی + کسر 30 گالیون از قیمت نهایی) (خرید از فروشگاه)

* مغازه الیواندر: هر جادوگری پیش از ورود به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز نیاز داره تا چوبدستی تهیه کنه. ماجرای خرید چوبدستی خودتون رو برای ما تعریف کنین و توکن تخفیف 20 درصدی برای خرید چوبدستی از فروشگاه چوبدستی‌گستران هدیه بگیرین. (رول ادامه‌دار - تک‌پستی)

* بیلبورد دیاگون: وزارت سحر و جادو قصد داره کارت‌های جدیدی به قورباغه شکلاتی اضافه کنه. نوبت شماست تا شخصیت‌های جادویی جدیدی به همراه درج علت شایستگی برای دریافت این کارت رو به وزارتخونه پیشنهاد بدین. (از پیشنهاد شخصیت خودتون گرفته تا هر شخصیتی در دنیای واقعی!) (ارسال تصویر)

* فروشگاه موجودات جادویی چارلی ویزلی: در دنیای جادویی، حیوانات از اهمیت بالایی برخوردار هستن. به این فروشگاه بیاین تا خاطره‌ی اولین دیدار آشناییتون با حیوون خونگی خودتون یا هر جانور دیگه‌ای که تاثیر بسزایی در زندگی شما داشته رو دوباره مشاهده کنین. (رول ادامه‌دار - تک‌پستی)

* مغازه ویزلی‌ها: دوقلوهای ویزلی اختراع جدیدشون رو تقدیم می‌کنن: شکلات‌های از همه طعم برتی بات جدید که نه فقط طعم متفاوت، بلکه تاثیر متفاوتی بر روی شما می‌ذاره! (رول ادامه‌دارِ طنز)

* روزی در کوچه دیاگون: هرچند بار که می‌خواین به کوچه دیاگون برین و خاطره‌ی یکی از روزهایی که در اونجا گذروندین رو تعریف کنین. (رول تک‌پستی)

* سکوی نه و سه چهارم: همه‌ی جادوگران بریتانیا اولین روزی رو داشتن که به ایستگاه کینگزکراس می‌رن تا با پیدا کردن سکوی نه و سه چهارم، سوار قطار سرخ‌رنگ هاگوارتز بشن تا به مدرسه برن، بعضیا حتی بهترین دوستاشون هم‌کوپه‌ایاشون در قطار شدن. خاطره‌ی اولین روزتون رو به صورت تک‌نفره یا گروهی به همراه دوستانی که ملاقات کردین شرح بدین. (رول ادامه‌دار - تک‌پستیِ تک‌نفره / گروهی)

* کارگاه سوژه‌پردازی: برای هر ماجرایی که در این سه فصل نقل شده، در مورد هرکدوم از این سه موضوع که می‌خواین بنویسین: 1. یک اتفاق از داستان رو تغییر بدید. | 2. یک صحنه رو از زاویه دید متفاوت روایت کنید. | 3. یک صحنه‌ی تازه که می‌تونسته در بخشی از داستان بگنجه رو بنویسید. (رول تک‌پستی)



و در نهایت اجازه بدین این موضوع رو تکرار کنم:

آیا تازه به ما ملحق شدین و هنوز شش فصل اول کتاب رو مطالعه نکردین؟

هیچ مشکلی نیست. قرار نیست این برنامه مسابقه سرعت باشه. اگه تازه متوجه هم‌خوانی شدین، می‌تونین از اول شروع کنین و هر وقت به بخش فعلی رسیدین به بقیه ملحق بشین. همین‌طور اگه یک هفته فرصت نکردین فصل‌ها رو تموم کنین، لازم نیست برنامه رو رها کنین. با سرعت خودتون جلو برین و دوباره به جمع برگردین.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: باشگاه هم‌خوانی هری پاتر و سنگ جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مهر 1405 16:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود.
بعد از مطالعه فصل چهار تا شش یکی از چیزهایی که بیشتر از بقیه توجهم رو جلب کرد، اینه که هری چقدر راحت حرف‌های هاگرید رو پذیرفت. بالاخره هری یازده سال با این تصور بزرگ شده بود که یه پسر کاملاً معمولیه و اصلاً چیزی از جادو و هاگوارتز نمی‌دونست. بعد یک‌دفعه یه آدم غریبه وارد زندگیش می‌شه و می‌گه "تو جادوگری" و هری بدون اینکه مدت زیادی شک کنه، حرفش رو قبول می‌کنه.

درسته که هاگرید اطلاعاتی داشت که هری رو متوجه می‌کرد احتمالاً دورسلی‌ها همه‌چیز رو بهش نگفتن، ولی باز هم این میزان اعتماد یه کم عجیبه. از نگاه هری، هاگرید هنوز یه غریبه بود که ادعاهای خیلی بزرگی درباره‌ی زندگی خودش می‌کرد. منطقی‌تر بود هری حداقل یه مقدار بیشتر شک کنه، ازش سؤال بپرسه یا حتی فکر کنه شاید هاگرید داره سر به سرش می‌ذاره. بالاخره تا همون لحظه، هیچ‌کس به هری نگفته بود جادو واقعیه.

مخصوصاً اینکه هری هیچ شناختی از دنیای جادوگری نداشت. برای کسی که تمام عمرش در دنیای ماگل‌ها زندگی کرده، شنیدن اینکه "تو جادوگری و قراره بری هاگوارتز" باید خیلی بیشتر از این‌ها شوکه‌کننده باشه. هری حتی نمی‌دونست هاگوارتز دقیقاً چه جور جاییه، جادوگرها چطور زندگی می‌کنن یا اصلاً چرا خودش تا اون موقع هیچ‌وقت چیزی از این دنیا ندیده. با این حال، خیلی زود از مرحله‌ی "این حرف‌ها اصلاً ممکنه؟" رد می‌شه و وارد مرحله‌ی قبول کردن ماجرا می‌شه.

حتی اگر بگیم رفتار عجیب دورسلی‌ها باعث شده بود هری به حرف‌های هاگرید مشکوک نشه، باز هم به نظرم باید یه فاصله‌ای بین "شاید دورسلی‌ها یه چیزی رو ازم پنهون کردن" و "پس این غریبه‌ای که می‌گه من جادوگرم حتماً راست می‌گه" وجود داشته باشه. هری می‌تونست بفهمه دورسلی‌ها درباره‌ی گذشته‌ش دروغ گفتن، ولی هنوز به هاگرید اعتماد کامل نداشته باشه.

البته شرایط زندگی هری قطعاً باعث شد پذیرش این موضوع براش راحت‌تر بشه، ولی این بیشتر توضیح می‌ده چرا می‌خواست حرف‌های هاگرید درست باشه، نه اینکه چرا این‌قدر سریع باورش کرد. هری تمام عمرش جواب سؤال‌های مربوط به خودش و پدر و مادرش رو نگرفته بود و حالا یک نفر بالاخره ادعا می‌کرد همه‌ی جواب‌ها رو داره. طبیعیه که هری به این فرصت بچسبه، ولی از نظر منطقی هنوز می‌شد انتظار داشت کمی محتاط‌تر باشه.

در نهایت به نظرم می‌شه گفت اعتماد سریع هری به هاگرید بیشتر به خاطر نیاز داستان به این بود که هری بالاخره وارد دنیای جادوگری بشه. چون اگر قرار بود واکنش هری کاملاً شبیه یک آدم عادی باشه، احتمالاً باید مدت بیشتری شک می‌کرد و هاگرید مجبور می‌شد خیلی بیشتر قانعش کنه. برای همین این قسمت رو می‌شه یکی از جاهایی دونست که منطق داستان کمی فدای سریع جلو رفتن ماجرا شده.
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.