نقل قول:
مخصوصا اونجایی که هاگرید براش بستنی خرید(اونم با یه طعم قابل تحمل!) اوج خوشحالی من برای هری بود.
یک پرسشی هم برام یجای این چند فصل ایجاد شد. اونم اینه که هری توی ردا فروشی، از حرفای پسری که اونجا بود خوشش نیومد
و آیا این به خاطر اینه که هری تا اون سن پیش کسایی بزرگ شده ماگل بودن و خودش هم هیچی از جادو نمیدونه و یا به خاطر اینه که طرف شروع کرد به قضاوت کردن هاگرید که یجورایی نقش نجات دهندهی هری رو بازی کرده؟! یا حتی دلیل دیگهای داره؟
واقعاً صحنهی بستنی خریدن هاگرید خیلی بیشتر از یه بستنی سادهست.. برای هری که حتی از محبتهای معمولی هم محروم بوده، همین که یکی براش بستنی بخره، بهش هدیه بده و باهاش مثل یه بچهی معمولی رفتار کنه، اتفاق بزرگیه. تازه هاگرید فقط جادو رو به هری معرفی نمیکنه؛ برای اولین بار باعث میشه هری احساس کنه کسی هست که واقعاً بهش اهمیت میده. فکر میکنم بخشی از لذت این فصلها هم همینه که ما همراه هری، ذرهذره از دنیای محروم و کوچیکش فاصله میگیریم و وارد دنیایی میشیم که براش پر از امکان و شگفتیه.

اما دربارهی پسری که توی فروشگاه لباس مدرسه میبینیم، به نظرم سؤال جالبی مطرح کردی چون میشه از چند زاویه بهش نگاه کرد:
۱. هری هنوز با دنیای جادو آشنا نیست.
هری تا اون لحظه تقریباً هیچ شناختی از جامعهی جادوگری نداره. نه خانوادههای معروف رو میشناسه، نه جایگاه اجتماعی آدمها براش معنایی داره و نه میدونه چه پیشداوریهایی بین جادوگرها وجود داره. برای همین، وقتی دراکو شروع میکنه به حرف زدن دربارهی هاگوارتز و آدمهای مختلف، هری هنوز نمیتونه بفهمه پشت حرفهاش چه طرز فکری وجود داره.
ولی نکته اینجاست که هری با وجود ناآگاهی از دنیای جادو، از همون ابتدا میتونه رفتار آدمها رو بسنجه. برای دوست داشتن یا نداشتن یک نفر، لزوماً لازم نیست تمام پیشینه و عقایدش رو بشناسی.
۲. به نظرم مهمترین دلیل، رفتار دراکو با هاگرید و دیگرانه.
دراکو خیلی زود خودش رو با قضاوت کردن دیگران معرفی میکنه. از حرفهاش مشخصه که آدمها رو بر اساس اسم خانوادگی، جایگاه و میزان اهمیتشون در جامعه میسنجه. وقتی هم دربارهی هاگرید صحبت میکنه، بهجای اینکه به کسی که هری رو همراهی میکنه احترام بذاره، با تحقیر دربارهاش حرف میزنه.
حالا هری چی میبینه؟ کسی که بهتازگی از زندگی قبلیش بیرون اومده، با مهربونی و احترام باهاش رفتار کرده و براش نقش یک ناجی رو داشته. طبیعیه که وقتی یک نفر همون آدم رو تحقیر میکنه، هری نسبت بهش احساس خوبی پیدا نکنه.
البته فکر میکنم مسئله فقط وفاداری هری به هاگرید نیست. هری خودش هم سالها طعم تحقیر شدن رو چشیده. اون میدونه چه حسی داره وقتی کسی بدون اینکه واقعاً بشناسدت، دربارهات تصمیم میگیره. شاید به همین دلیل، رفتار دراکو براش آشناتر و ناخوشایندتر از چیزیه که خودش در اون لحظه بتونه توضیح بده.
۳. هری و دراکو از همان دیدار اول، دو نوع نگاه متفاوت به دنیا دارن.
این بخش برای من از همه جذابتره. دراکو از همون ابتدا سعی میکنه به هری بفهمونه چه کسانی مهم هستن، با چه کسانی باید معاشرت کنه و چه آدمهایی ارزش احترام گذاشتن ندارن. در مقابل، هری هنوز با این دستهبندیها آشنا نیست و انگار اصلاً علاقهای هم نداره که دیگران براش تعیین کنن چه کسی ارزشمنده.
هری تازه فهمیده که در دنیای جادوگری آدم مهمیه، اما این موضوع باعث نمیشه از همون ابتدا بخواد خودش رو بالاتر از دیگران بدونه. دراکو هم برعکس، حتی پیش از اینکه هری رو واقعاً بشناسه، تلاش میکنه با تکیه بر اسم خانوادگی خودش و شناختی که از جامعهی جادوگری داره، روی اون تأثیر بذاره.
برای همین فکر میکنم اختلافشون فقط یک سوءتفاهم ساده نیست؛ از همان برخورد اول، تفاوتهایی در ارزشهاشون دیده میشه که بعدها پررنگتر میشن.
و یک نکتهی دیگه که به نظرم ارزش فکر کردن داره:
هری در این چند فصل برای اولین بار فرصت پیدا میکنه آدمها رو بدون واسطهی دورسلیها بشناسه. تا قبل از این، دیگران دربارهی دنیای بیرون براش تصمیم میگرفتن و خودش تقریباً هیچ انتخابی نداشت. اما حالا میتونه با آدمهای جدید آشنا بشه، از بعضیها خوشش بیاد و به بعضیها اعتماد نکنه.
شاید یکی از اولین قدمهای هری برای مستقل شدن همین باشه: اینکه یاد میگیره صرفاً به خاطر معروف بودن، ثروتمند بودن یا حتی جادوگر بودن یک نفر، لزوماً نباید ازش خوشش بیاد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





)


تازه حتی به زبونشم میاره که ریاضی و اینا بلده. 


نمیتونیم حتی بگیم سوتی کلامی بوده، چون دورسلیا تا کتاب دوم هیچ ایدهای ندارن که هری نمیتونه خارج از مدرسه جادو کنه! مطمئنا اگه لیلی هم نمیتونست توی خونه جادو کنه چیزی نبود که پتونیا و در نتیجهش ورنون هم ندونه!

حتی اگه از حرفای پتونیا در مورد لیلی اسمشو شنیده و حس کرده چون سالهای زیادی گذشته پس حتما پیر شده... ای بابا زیاد چیه. از رفتن لیلی به هاگوارتز تا مرگش کلا 10 سال گذشته. چرا باید بدونه دامبلدور پیره؟ 




از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین
اگه نخوندی برو دوباره بخون