درود من از سه فصل اول بیشتر مکالمه بین پروفسور مکگوناگال و پروفسور دامبلدور رو توی خیابون پریوت درایو دوست داشتم، به این خاطر که اولین دیالوگ های جادویی و سرنخ های اولیه حتی احساسات و شخصیت شناسی زیادی از این دو شخصیت نشون داده میشه. اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
"You flatter me," said Dumbledore calmly. "Voldemort had powers I will never have."
"Only because you're too — well — noble to use them."
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
‘You think it — wise — to trust Hagrid with something as important as this?’
‘I would trust Hagrid with my life,’ said Dumbledore
آغاز دو هفتهی دوم همخوانی - فصل 4 تا 6 یک هفته بخون، یک هفته توش غرق شو!
18 تا 24 مهر: مطالعه این سه فصل 25 مهر تا 1 آبان: بحث و گفتگو + برنامههای ویژه این سه فصل
سلام به همگی!
از حالا میتونین مطالعهی سه فصل دوم (4 تا 6) کتاب هری پاتر و سنگ جادو رو آغاز کنین. لطفا اگه تازه به ما ملحق شدین، حتما پست شروع تاپیک رو مطالعه کنین تا هم از راههای دسترسی به نسخههای متفاوت رایگان و پولی کتاب مطلع بشین و هم اگه سوالات رایج برای ملحق شدن به برنامه دارین رفع بشه.
شما همچنان میتونین در طی هفتهی مطالعه یعنی تا پایان جمعه 24 مهر ماه، به بحث و گفتگو راجع به سه فصل قبلی بپردازین اما سه فصل جدید رو تنها از 25 مهر میتونین آغاز کنین. با این حال در طی هفتهی مطالعه یعنی تا پایان 24 مهر ماه، شما میتونین نقل قول از متن کتاب، جمله، دیالوگ یا صحنهای که دوست داشتین رو در تاپیک بریدهای از کتاب قرار بدین. در پایان روز 24 مهر، پستی در این تاپیک ارسال میشه و علاوه بر اعلام آغاز هفتهی بحث و گفتگو، برنامههای ویژهای که برای این سه فصل در ایفای نقش جادوگران یا توسط همکارانمون در نظر گرفته شده قرار میگیره.
نکته:برنامههای ایفای نقش سه فصل پیشین همگی پایان پیدا کردن به جز کارگاه سوژهپردازی. البته شما همچنان قادر به شرکت در تمام سوژههای مشخصشده هستین، صرفا میزان گالیون دریافتی به حالت پایهی سایت یعنی 3 گالیون برگشته.
به نظر من رولینگ توی فصل های اول به خوبی به هری و دورسلی ها اشاره کرد اما همچنان ما نمیدونیم چرا دامبلدور یه ساعت عجیب داشت یا اصلا اینا کین؟ ولی در ادامه هم به دامبلدور رسید اما به مک گانگال خیلی اشاره نکرد. دادلی و قلدری و عین حال لوس بودنش هم خوب در اورد.همچنین به نظرم اون قضیه پذیرش و نامه ها رو میتونست از زوایای مختلف نشون بده.
درود. من هم درست مثل دنیلا فرصت نکردم توی بحث شرکت کنم و واقعا ازش جا موندم پس اول نظر خودم رو میگم. راستش رو بخواید اگه بعد از خوندن آخرین کتاب دوباره بیاین از کتاب اول شروع کنین، حس متفاوتی که داره رو خیلی خیلی واضح متوجه میشین.
من مدتی بود که کتاب هارو نخونده بودم اما خب اگه بخوایم درمورد سه فصل اول نظر بدیم میتونیم بگیم یه مقداری آروم روان و صد البته رنگارنگه! با اینکه هری از وقتی خیلی کوچولو بوده تا قبل اینکه وارد هاگوارتز بشه سختی های زیادی کشیده( و خواهد کشید) اما رنگو بوی اون زندگی کودکانه خیلی توش نشون داده میشه. نقل قول:
و فصل سوم برام جالب بود که در فرستادن نامه ول کن هری نیستن. یعنی برای هر جادوگری وقتی بفهمن نامه به دست بچه نرسیده همین روند مشابه رو تکرار میکنن و اینقد میفرستن تا مطمئن شن نامه به دست اون بچه میرسه؟ البته که احتمالا اتفاقی نیست که بخواد رخ بده یا اگه بوده احتمالا در تاریخ انگشتشمار بوده، ولی کلا برام جالب بود که بدونم هری استثنا بوده یا یه روند همیشگیه؟
خب از نظر من در تمام مواردی که گفتی برای هری استثنا قائل شدن. من اینطور فکر میکنم که به احتمال زیاد خیلی کم پیش میاد نامه به دست بچه ای نرسه! اگه هم نرسه نهایتا با یکی دوتا نامه ی دیگه جمعش میکنن. اما حرکتی که برای هری زدن برای این نبود که نامه به دستش نرسیده، برای این بود که هری نامه رو نخونده.
خب اگه توجه کرده باشی از ابتدا خیلی هری رو زیر نظر میگرفتن برای همین هم روی نامه ادرس دقیقش رو هربار مینوشتن حتی وقتی وسط دریا بود. به نظر من از همون ابتدا میدونستن نامه ها به دستش رسیده اما چون جوابی فرستاده نشده، متوجه شدن که هری نامه هارو نخونده و مسبب نخوندن نامه ها دورسلی ها هستن. این حرصشون رو درآورده و تصمیم گرفتن رگباری نامه بدن!
درود به همگی! این چندوقته فرصت نکردم که بخوام نظر خودم رو اعلام بکنم و از بحث کاملا عقب موندم. بنابراین اول از همه، نظر خودم رو میگم و بعد از اون به ادامه گفتوگو و نظر دادن به سخنهای بقیه...
الان که دوباره شروع کردم به خوندن کتاب، متوجه شدم چقدر شروع دوستداشتنیای داشت. برای یک نوجوونی که قراره وارد این دنیا بشه، خیلی مهمه که جذب ماجرا بشه. داستان خیلی نرمال شروع شده بود، ولی رفته رفته به دنیای کاملا متفاوتی نسبت به چیزی که اولش نشون داده وارد شد. فصل اول به شخصه فوضولی خود من رو تحریک کرده بود که داستان رو ادامه بدم. بعدش هم که رسیدیم به فصل دوم که یهو داستان تغییر کرد و حتی همینم جالب بود.
جالبترین بخش سه فصل اول که از نظر من، خیلی سوسکی نشون دادن تفاوت بین ماگل ها و جادوگرها بود. ما چیزی درموردشون نمیدونستیم ولی حتی از طریق دیدگاه ورنون میشد فهمید اونا خیلی علاقهای به محافظهکاری ندارن و هرچی که بخوان انجام میدن. درست برخلاف ماگلها یا حداقل دورسلی ها که زندگی یکنواختی داشتن.
هری در اصل از کاراکترهای موردعلاقهی من نیست. حتی گاهی اوقات واقعا نسبت بهش گارد سنگینی میگیرم... اما در ابتدای داستان، حتی سادهترین جمله هایی که درمورد اون و در توصیفش به کار رفته بود، نشون میداد که چه زندگی غمانگیزی داشته. اون چیزهایی رو تجربه کرده بود که نباید به عنوان یک بچهی ۱۱ ساله تجربه میکرد و با خانوادهای زندگی میکرد که ازش متنفرن.
البته به این هم اشاره کنم که نمیشد از دورسلیها انتظار رفتار عالی داشت. یارو تموم عمرش سعی داشت از چیزای غیر عادی و به خصوص پاترها دور بمونه؛ بعد یهو مجبور بود بچهشون رو بزرگ کنه! که باز هم رفتارشون رو توجیه نمیکنه... ولی خب.
از بین صحبتهای دوستان عزیز به دو تا نکتهی دیگه توجه کردم.
اول اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
نقل قول:
نکته بعدی که میخواستم بگم این بود که چرا جادوگرا تا وقتی بچه هستن قدرتهای جادوییشون ناخودآگاه بروز میکنه تا خانواده بفهمن این جادوگره، ولی وقتی بزرگ میشن دیگه رخ نمیده؟ که یهو یادم افتاد تو کتاب هری پاتر و زندانی آزکابان، هری ناخودآگاه عمه مارج رو باد میکنه! پس گویا متوقف نمیشه صرفا کمتر میشه یا حتی کنترلشدهتر؟
در جواب باید بگم اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
توجه شما رو به یکی از پدیدههایی که در فیلمهای جانوران شگفتانگیز بهمون معرفی کردن جلب میکنم: When a young witch or wizard suppressed their innate magic, either through will power or as a result of violence or abuse, a powerful parasite could form within that child - a dark energy called an Obscurus. بچهها جادوگری بلد نیستن ولی معنیش این نیست که این انرژی درونشون وجود نداره و راهی به بیرون پیدا نمیکنه. ظاهراً هر چی بیشتر ازش استفاده میکنن، به مرور دیگه نیازی نمیبینه برای خودش بروز پیدا بکنه. هر چند شاهد این هستیم که جادوگران قدرتمند موفق میشن خیلی از طلسمها رو بدون نیاز به ادای کلمات یا چوبدستی اجرا کنن (احتمالاً راهی پیدا میکنن که مثل یک کودک به غرایز جادوییشون متصل بشن!). نکتهای که اینجا به ذهنم رسید اینه که هری پاتر شانس آورد توی چنین خونوادهای دچار اون انگل نشد! و دامبلدور با توجه به تجربهی آریانا و کریدنس به نوبهی خودش ریسک بزرگی کرده که هری رو مجبور کرده با چنین خونوادهای بزرگ بشه. هر چند، احتمالاً به همین دلیل هم بوده که به هر قیمتی باید نامه به دستش میرسیده و به مدرسهی جادوگری میرفته تا چنین انرژی سرکوبشدهای باعث پدیدهی Obscurus نشه.
دوم نقل قول:
چی شد یهو توجه مار بوآ به هری جلب شد؟ چون اولش نوشته شده به خواب عمیقی فرو رفته، اما یهو تا هری میره جلوش وایمیسه، بعد از فکرایی که در مورد مار میکنه، ماره تصمیم به برقراری ارتباط باهاش میگیره، اونم با چشمک زدن!
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
متأسفانه این قسمت رو هم باید با اسپویلر جواب بدم. همونطوری که یک مار با یک مار دیگه ارتباط میگیره. یکی از جذابیتهای داستان رولینگ همینه که تو همون ابتدای راه، یه ویژگی توی هری به ما نشون میده که حتی برای جادوگرها هم قفله: ارتباط با مارها. هر چند احتمال میدم برای نوشتن کتاب دوم رفته کتاب اول رو خونده و دیده عه چه جالب اونجا نوشتم هری با مارها حرف میزنه، پس بذار تبدیلش کنم به یه نکتهی مهم ولی اگر پلن اصلی کل هفت کتاب رو از اول تو سرش داشته، پس آفرین بهش. بهرحال تکهای از روح لرد تاریکی در وجود هری هست که نوادهی سالازار اسلیترینه و بهش چنین قدرتی رو داده.
خب من اومدم اینبار در مورد نکاتی که تو فصل دوم و سوم به نظرم رسید بگم. اول این که چی شد یهو توجه مار بوآ به هری جلب شد؟ چون اولش نوشته شده به خواب عمیقی فرو رفته، اما یهو تا هری میره جلوش وایمیسه، بعد از فکرایی که در مورد مار میکنه، ماره تصمیم به برقراری ارتباط باهاش میگیره، اونم با چشمک زدن! (من البته با تصورات خودم براش توجیه ساختم. )
این که اولش با ایما و اشاره جلو میره و فقط تهش حرف میزنه برام خیلی نکته جالبی بود. چون با این که اینطور با حیوانات حرف زدن خودش به اندازه کافی عجیبه، ولی این که رسما دهن باز کنه و تو دقیقا بفهمی چی داره میگه، ازونم عجیبتره و به نظرم رولینگ میخواست عجیبترین بخش رو بذاره تهش که فقط همون یکبار رخ بده تا خواننده به شک بیفته که شاید این فقط خیالات هری بوده.
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
نکته بعدی که میخواستم بگم این بود که چرا جادوگرا تا وقتی بچه هستن قدرتهای جادوییشون ناخودآگاه بروز میکنه تا خانواده بفهمن این جادوگره، ولی وقتی بزرگ میشن دیگه رخ نمیده؟ که یهو یادم افتاد تو کتاب هری پاتر و زندانی آزکابان، هری ناخودآگاه عمه مارج رو باد میکنه! پس گویا متوقف نمیشه صرفا کمتر میشه یا حتی کنترلشدهتر؟
تو فصل سوم برام جالب بود که در فرستادن نامه ول کن هری نیستن. یعنی برای هر جادوگری وقتی بفهمن نامه به دست بچه نرسیده همین روند مشابه رو تکرار میکنن و اینقد میفرستن تا مطمئن شن نامه به دست اون بچه میرسه؟ البته که احتمالا اتفاقی نیست که بخواد رخ بده یا اگه بوده احتمالا در تاریخ انگشتشمار بوده، ولی کلا برام جالب بود که بدونم هری استثنا بوده یا یه روند همیشگیه؟ بعد چطوری نامهای که هری توصیف میکنه ضخیم و سنگین بود تو تخم مرغ جا شد؟ با جادو کوچیکش کردن یا تخم مرغای خارجیا سایز غول داره؟
در نهایت به نظرم شرایط برای دادلی تو فصل سوم خیلی سخت بود. دادلی همیشه با کوچکترین نازی که برای خانوادهش میکرد، خواستهش برآورده میشد. ولی حالا از آشپزخونه بیرونش میندازن، به جای هری از اون میخوان نامهها رو بیاره، ورنون باهاش درگیر میشه و حتی موقع رفتن از خونه سیلی میخوره. من تا حالا از نزدیک بچهای که اینچنین از طرف خانواده لوس بشه رو ندیدم، ولی برام سواله چقد اون لحظاتی که مورد بیتوجهی قرار میگرفت براش سخت بوده؟ چطور واکنش افراطی خاصی نشون نداد و در کل باعث تغییری در شخصیتش نشد؟ چون اصلا و ابدا چیزی نیست که بهش عادت داشته باشه. ولی به نظر دادلی خیلی راحت کنار میاد. البته متوجهم چون ماجرا حول شخصیت دیگهای میچرخه، دلیلی نداشته برای بیان احساسات دادلی وقت بیشتری گذاشته بشه.
ویرایش: عه الان دیدم با فاصله چند دقیقه قبلتر ملانی پاسخ یه سری از سوالات رو داده که مرسی و شخصا برام زمانبندی حل شد.
من همه نظرات رو از اول تا اخر خوندم و خیلی خوشحالم که انقدر به جزییات جالب داستان اشاره میکنید. از همینجا از مدیرا و کسایی که کمک کردن که این برنامه شکل بگیره و پیش بره، حسابی تشکر میکنم و باید بگم که دمتون گرم. من متاسفانه از 10 سالگی که کتاب اول رو خوندم و کل شب بهش چسبیدم و درنهایت با خوندن کلمه اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
جن خونگی
پنیک کردم و کتابو بستم، (چقد بچه بودم) تا الان، بارها کتابهارو خوندم. البته خوندن و توجه به جزییات با شما یهچیز دیگهست اما غرض از اطاله کلام این بود که بگم چیزایی به ذهنم اومد و گفتم بیام چندتا سوال رو جواب بدم، شاید کمکی باشه. نقل قول:
یه سوالی که برام پیش اومد که حس میکنم یا من دارم اشتباه میکنم یا زمانبندی رولینگ خیلی درست نیست!
تا اونجایی که ما میدونیم اگه اشتباه نکنم کشته شدن لیلی و جیمز، شب هالووین اتفاق افتاده. اما ورنون صبح که داره میره سر کار آدما رو میبینه که دارن خوشحالی میکنن. بعد فردا شبش هری رو میارن دم خونشون!
@لرد ولدمورت بهنظر من زمانبندی درسته، چرا؟ لیلی و جیمز پاتر شب هالوین کشته شدن، دامبلدور خبردار میشه، جادوگرا هم البته خبردار میشن اما اونا نگران جادوگرایی که احتمالا ترسیده بودن و جلو نیومدن نبودن، نگران فوضولی ماگلا بودن. برای همین هاگرید گفت قبل از اینکه ماگلا بریزن تو خونه، هری رو بیرون آوردم. جادوگرا یکم طول میکشه بفهمن چی شده، اما صبح کل انگلستان با جغدها خبرو میشنون و شروع به خوشحالی میکنن. هری و هاگرید کجان؟ بهنظر من توی راه! ما نمیدونیم لوکیشن اصلی مکان های داستان کجاست اما میتونیم حدس بزنیم. هاگرید تو فصل اول گفت: نقل قول:
“No problems, were there?” “No, sir — house was almost destroyed, but I got him out all right before the Muggles started swarmin’ around. He fell asleep as we was flyin’ over Bristol.”
وقتی از بالای بریستول پرواز می کردیم، خوابش برد. پس هری مدتی بیدار بوده، احتمالا مدت طولانیای توی راه بودن. همینجا بگم که بنظرم یه دلیل اعتماد دامبلدور به هاگرید این بوده که کسی فکر نمی کرد جادوگر بزرگ و خفنی مثل دامبلدور چنین چیز مهمی رو به هگرید بسپره! و خب کسی هم دنبالش نمی کرد. امن تر از این بود که خود دامبلدور بره سراغش. خلاصه، ما از این پاراگراف میفهمیم که مسیر سفر هگرید و هری از شهر بریستول انگلستان میگذشته. پریوت درایو کجاست؟ نمیدونیم. اما با توجه به اینکه در ادامه داستان دورسلی ها و هری با ماشین و راحت به لندن میرن، میتونیم حدس بزنیم که نزدیک لندن بودن. من نقشه انگلستان رو چک کردم و...
بهنظر طولانی میاد مگه نه؟ با فرض اینکه هگرید زده باشه بغل و چیزی هم خورده باشه ... بهنظرم منطقیه که صبح تا شب طول بکشه.
در آخر، میخواستم از اسپویلر استفاده نکنم اما نمیشه. نقل قول:
لی هنوز خیلی آدم سوال برانگیزیه. مثلا میگه حتی اگر می تونستم زخم هری رو خوب نمی کنم چون بعضی از زخما come in handy. یکی به من بگه دقیقا چه استفاده ای؟
توی کتابای بعدی توضیح داده میشه... زخم هری ارتباط بین این دو روح بوده. وقتی نزدیک بوده درد میگرفته. وقتی لرد خیلی خوشحال یا عصبانی بوده، هری میفهمیده. احتمالا دامبلدور اینو حدس میزده. همونطور که تقریبا انتهای داستان، رون از هری میپرسه بنظرت فهمیده ما نابودش کردیم؟ و هری گفت نه من هیچ خوشحالی یا خشمی حس نمیکنم. (زخمم درد نگرفته!) پس... درواقع It did come in handy!
علاوه بر این ها بهنظر من زخم صاعقه روی پیشونی هری، هویت پسر برگزیده بودنش رو هم نشون میداد.
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/7/14 13:13:24 ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/7/14 13:15:35 ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/7/14 16:06:09
درود و وقت به خیر. شاید دورسلیها به ظاهر چیز خاصی برای تحلیل نداشته باشن و فقط سه تا آدم بیدرک و فهم، کوتهفکر، متعصب و دچار وسواس نسبت به عادی بودن به نظر بیان؛ اما همین ویژگیها، برای من جذاب بودن. نه این که ازشون خوشم بیاد؛ اما این که "چرا" این جوری شدن، برام جالبه.
دربارهی ورنون چیز زیادی نمیگم، چون چیز زیادی ازش گفته نشده و حتی تو مقالهی دورسلیهای پاترمور هم صرفا گفته شده حتی نسبت به کسایی که کفش قهوهای میپوشیدن هم انزجار داشته، تنها چیزی که میتونم بگم، اینه که(هشدار افشا از کتاب سوم)اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
به نظر میاد ورنون محصول فرهنگ خانوادگیه. اگه یادتون باشه، مارج هم تقریبا همین طور بود و حتی غلیظتر.-البته این هم احتماله.-
دربارهی پتونیا، اوضاع پیچیدهتره. اون یه خواهر جادوگر داشته و(هشدار افشا از کتاب آخر)اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
از دنیای اون طرد شده. ما میبینیم که پتونیا برای دامبلدور نامه میفرسته تا قبولش کنه و وقتی رانده میشه، میگه از تمام به قول خودش "عجیبالخلقه"ها بدش میاد و بقیهی عمرش رو به انکار جادو و لی لی میگذرونه؛ تا جایی که طبق گفتهی پاترمور، حاضر نمیشه لیلی تو عروسیش ساقدوش باشه.
دادلی هم آینهی پدر و مادرشه. کسیه که استعدادهای درونی رشدیافتهای نداره و تا حدی به انتخاب خودش و تا حدی به خاطر نازپروده شدن توسط والدینش و تربیت اونها، از هر نوع عمق و اصالت فراری شده. از بچگی تو گوشش خوندن هری فلانه و بهمانه، همین هم باعث شده از اون نفرت داشته باشه و براش قلدری کنه.
ویژگی مشترک هر سه، "فرار" هست. اونها نمیتونن دنیای جادوگری رو درک کنن، برای همین ازش فرار میکنن. میترسن؛ برای همین تحقیر میکنن.