تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
صندوقهای رأی باز است
بیستویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو
روز رأیگیری
۱۵ و ۱۶ مهر
از میان سه نامزد نهایی، وزیر بعدی سحر و جادو را انتخاب کنید.
ورود به صندوق رأی-
۳

دابی
-
۵

سیبل تریلانی
به نفعش انصراف دادند
مرلین
تلما هلمز
-
۶

پرنتیس گاتو
به نفعش انصراف دادند
هوریس اسلاگهورن
نیکلاس فلامل
پیام امروز
باشگاه همخوانی هری پاتر و سنگ جادو
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: دیروز ساعت 12:11
از: گودریکسهالو
پستها:
138
شغل
رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز
افتخارات

درود.
من هم درست مثل دنیلا فرصت نکردم توی بحث شرکت کنم و واقعا ازش جا موندم پس اول نظر خودم رو میگم. راستش رو بخواید اگه بعد از خوندن آخرین کتاب دوباره بیاین از کتاب اول شروع کنین، حس متفاوتی که داره رو خیلی خیلی واضح متوجه میشین.
من مدتی بود که کتاب هارو نخونده بودم اما خب اگه بخوایم درمورد سه فصل اول نظر بدیم میتونیم بگیم یه مقداری آروم روان و صد البته رنگارنگه! با اینکه هری از وقتی خیلی کوچولو بوده تا قبل اینکه وارد هاگوارتز بشه سختی های زیادی کشیده( و خواهد کشید) اما رنگو بوی اون زندگی کودکانه خیلی توش نشون داده میشه.
نقل قول:
خب از نظر من در تمام مواردی که گفتی برای هری استثنا قائل شدن. من اینطور فکر میکنم که به احتمال زیاد خیلی کم پیش میاد نامه به دست بچه ای نرسه! اگه هم نرسه نهایتا با یکی دوتا نامه ی دیگه جمعش میکنن. اما حرکتی که برای هری زدن برای این نبود که نامه به دستش نرسیده، برای این بود که هری نامه رو نخونده.
خب اگه توجه کرده باشی از ابتدا خیلی هری رو زیر نظر میگرفتن برای همین هم روی نامه ادرس دقیقش رو هربار مینوشتن حتی وقتی وسط دریا بود. به نظر من از همون ابتدا میدونستن نامه ها به دستش رسیده اما چون جوابی فرستاده نشده، متوجه شدن که هری نامه هارو نخونده و مسبب نخوندن نامه ها دورسلی ها هستن. این حرصشون رو درآورده و تصمیم گرفتن رگباری نامه بدن!
من هم درست مثل دنیلا فرصت نکردم توی بحث شرکت کنم و واقعا ازش جا موندم پس اول نظر خودم رو میگم. راستش رو بخواید اگه بعد از خوندن آخرین کتاب دوباره بیاین از کتاب اول شروع کنین، حس متفاوتی که داره رو خیلی خیلی واضح متوجه میشین.
من مدتی بود که کتاب هارو نخونده بودم اما خب اگه بخوایم درمورد سه فصل اول نظر بدیم میتونیم بگیم یه مقداری آروم روان و صد البته رنگارنگه! با اینکه هری از وقتی خیلی کوچولو بوده تا قبل اینکه وارد هاگوارتز بشه سختی های زیادی کشیده( و خواهد کشید) اما رنگو بوی اون زندگی کودکانه خیلی توش نشون داده میشه.
نقل قول:
و فصل سوم برام جالب بود که در فرستادن نامه ول کن هری نیستن. یعنی برای هر جادوگری وقتی بفهمن نامه به دست بچه نرسیده همین روند مشابه رو تکرار میکنن و اینقد میفرستن تا مطمئن شن نامه به دست اون بچه میرسه؟ البته که احتمالا اتفاقی نیست که بخواد رخ بده یا اگه بوده احتمالا در تاریخ انگشتشمار بوده، ولی کلا برام جالب بود که بدونم هری استثنا بوده یا یه روند همیشگیه؟
خب از نظر من در تمام مواردی که گفتی برای هری استثنا قائل شدن. من اینطور فکر میکنم که به احتمال زیاد خیلی کم پیش میاد نامه به دست بچه ای نرسه! اگه هم نرسه نهایتا با یکی دوتا نامه ی دیگه جمعش میکنن. اما حرکتی که برای هری زدن برای این نبود که نامه به دستش نرسیده، برای این بود که هری نامه رو نخونده.
خب اگه توجه کرده باشی از ابتدا خیلی هری رو زیر نظر میگرفتن برای همین هم روی نامه ادرس دقیقش رو هربار مینوشتن حتی وقتی وسط دریا بود. به نظر من از همون ابتدا میدونستن نامه ها به دستش رسیده اما چون جوابی فرستاده نشده، متوجه شدن که هری نامه هارو نخونده و مسبب نخوندن نامه ها دورسلی ها هستن. این حرصشون رو درآورده و تصمیم گرفتن رگباری نامه بدن!
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/07/15
تولد نقش: 1405/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 01:46
از: جایی که از خونهی تو که بهتره!
پستها:
7
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

درود به همگی! این چندوقته فرصت نکردم که بخوام نظر خودم رو اعلام بکنم و از بحث کاملا عقب موندم. بنابراین اول از همه، نظر خودم رو میگم و بعد از اون به ادامه گفتوگو و نظر دادن به سخنهای بقیه...
الان که دوباره شروع کردم به خوندن کتاب، متوجه شدم چقدر شروع دوستداشتنیای داشت. برای یک نوجوونی که قراره وارد این دنیا بشه، خیلی مهمه که جذب ماجرا بشه.
داستان خیلی نرمال شروع شده بود، ولی رفته رفته به دنیای کاملا متفاوتی نسبت به چیزی که اولش نشون داده وارد شد. فصل اول به شخصه فوضولی خود من رو تحریک کرده بود که داستان رو ادامه بدم.
بعدش هم که رسیدیم به فصل دوم که یهو داستان تغییر کرد و حتی همینم جالب بود.
جالبترین بخش سه فصل اول که از نظر من، خیلی سوسکی نشون دادن تفاوت بین ماگل ها و جادوگرها بود. ما چیزی درموردشون نمیدونستیم ولی حتی از طریق دیدگاه ورنون میشد فهمید اونا خیلی علاقهای به محافظهکاری ندارن و هرچی که بخوان انجام میدن. درست برخلاف ماگلها یا حداقل دورسلی ها که زندگی یکنواختی داشتن.
هری در اصل از کاراکترهای موردعلاقهی من نیست. حتی گاهی اوقات واقعا نسبت بهش گارد سنگینی میگیرم... اما در ابتدای داستان، حتی سادهترین جمله هایی که درمورد اون و در توصیفش به کار رفته بود، نشون میداد که چه زندگی غمانگیزی داشته. اون چیزهایی رو تجربه کرده بود که نباید به عنوان یک بچهی ۱۱ ساله تجربه میکرد و با خانوادهای زندگی میکرد که ازش متنفرن.
البته به این هم اشاره کنم که نمیشد از دورسلیها انتظار رفتار عالی داشت. یارو تموم عمرش سعی داشت از چیزای غیر عادی و به خصوص پاترها دور بمونه؛ بعد یهو مجبور بود بچهشون رو بزرگ کنه!
که باز هم رفتارشون رو توجیه نمیکنه... ولی خب.
الان که دوباره شروع کردم به خوندن کتاب، متوجه شدم چقدر شروع دوستداشتنیای داشت. برای یک نوجوونی که قراره وارد این دنیا بشه، خیلی مهمه که جذب ماجرا بشه.
داستان خیلی نرمال شروع شده بود، ولی رفته رفته به دنیای کاملا متفاوتی نسبت به چیزی که اولش نشون داده وارد شد. فصل اول به شخصه فوضولی خود من رو تحریک کرده بود که داستان رو ادامه بدم.
بعدش هم که رسیدیم به فصل دوم که یهو داستان تغییر کرد و حتی همینم جالب بود.جالبترین بخش سه فصل اول که از نظر من، خیلی سوسکی نشون دادن تفاوت بین ماگل ها و جادوگرها بود. ما چیزی درموردشون نمیدونستیم ولی حتی از طریق دیدگاه ورنون میشد فهمید اونا خیلی علاقهای به محافظهکاری ندارن و هرچی که بخوان انجام میدن. درست برخلاف ماگلها یا حداقل دورسلی ها که زندگی یکنواختی داشتن.
هری در اصل از کاراکترهای موردعلاقهی من نیست. حتی گاهی اوقات واقعا نسبت بهش گارد سنگینی میگیرم... اما در ابتدای داستان، حتی سادهترین جمله هایی که درمورد اون و در توصیفش به کار رفته بود، نشون میداد که چه زندگی غمانگیزی داشته. اون چیزهایی رو تجربه کرده بود که نباید به عنوان یک بچهی ۱۱ ساله تجربه میکرد و با خانوادهای زندگی میکرد که ازش متنفرن.
البته به این هم اشاره کنم که نمیشد از دورسلیها انتظار رفتار عالی داشت. یارو تموم عمرش سعی داشت از چیزای غیر عادی و به خصوص پاترها دور بمونه؛ بعد یهو مجبور بود بچهشون رو بزرگ کنه!
که باز هم رفتارشون رو توجیه نمیکنه... ولی خب.
افرادی که لایک کردند
چرا پست پایینی بیشتر لایک گرفته؟ مگه مال من چی کم داره؟ 

جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

از بین صحبتهای دوستان عزیز به دو تا نکتهی دیگه توجه کردم.
اول
در جواب باید بگم
دوم
نقل قول:
اول
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
نقل قول:
نکته بعدی که میخواستم بگم این بود که چرا جادوگرا تا وقتی بچه هستن قدرتهای جادوییشون ناخودآگاه بروز میکنه تا خانواده بفهمن این جادوگره، ولی وقتی بزرگ میشن دیگه رخ نمیده؟ که یهو یادم افتاد تو کتاب هری پاتر و زندانی آزکابان، هری ناخودآگاه عمه مارج رو باد میکنه! پس گویا متوقف نمیشه صرفا کمتر میشه یا حتی کنترلشدهتر؟
در جواب باید بگم
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
توجه شما رو به یکی از پدیدههایی که در فیلمهای جانوران شگفتانگیز بهمون معرفی کردن جلب میکنم:
When a young witch or wizard suppressed their innate magic, either through will power or as a result of violence or abuse, a powerful parasite could form within that child - a dark energy called an Obscurus.
بچهها جادوگری بلد نیستن ولی معنیش این نیست که این انرژی درونشون وجود نداره و راهی به بیرون پیدا نمیکنه. ظاهراً هر چی بیشتر ازش استفاده میکنن، به مرور دیگه نیازی نمیبینه برای خودش بروز پیدا بکنه. هر چند شاهد این هستیم که جادوگران قدرتمند موفق میشن خیلی از طلسمها رو بدون نیاز به ادای کلمات یا چوبدستی اجرا کنن (احتمالاً راهی پیدا میکنن که مثل یک کودک به غرایز جادوییشون متصل بشن!). نکتهای که اینجا به ذهنم رسید اینه که هری پاتر شانس آورد توی چنین خونوادهای دچار اون انگل نشد! و دامبلدور با توجه به تجربهی آریانا و کریدنس به نوبهی خودش ریسک بزرگی کرده که هری رو مجبور کرده با چنین خونوادهای بزرگ بشه. هر چند، احتمالاً به همین دلیل هم بوده که به هر قیمتی باید نامه به دستش میرسیده و به مدرسهی جادوگری میرفته تا چنین انرژی سرکوبشدهای باعث پدیدهی Obscurus نشه.
When a young witch or wizard suppressed their innate magic, either through will power or as a result of violence or abuse, a powerful parasite could form within that child - a dark energy called an Obscurus.
بچهها جادوگری بلد نیستن ولی معنیش این نیست که این انرژی درونشون وجود نداره و راهی به بیرون پیدا نمیکنه. ظاهراً هر چی بیشتر ازش استفاده میکنن، به مرور دیگه نیازی نمیبینه برای خودش بروز پیدا بکنه. هر چند شاهد این هستیم که جادوگران قدرتمند موفق میشن خیلی از طلسمها رو بدون نیاز به ادای کلمات یا چوبدستی اجرا کنن (احتمالاً راهی پیدا میکنن که مثل یک کودک به غرایز جادوییشون متصل بشن!). نکتهای که اینجا به ذهنم رسید اینه که هری پاتر شانس آورد توی چنین خونوادهای دچار اون انگل نشد! و دامبلدور با توجه به تجربهی آریانا و کریدنس به نوبهی خودش ریسک بزرگی کرده که هری رو مجبور کرده با چنین خونوادهای بزرگ بشه. هر چند، احتمالاً به همین دلیل هم بوده که به هر قیمتی باید نامه به دستش میرسیده و به مدرسهی جادوگری میرفته تا چنین انرژی سرکوبشدهای باعث پدیدهی Obscurus نشه.
دوم
نقل قول:
چی شد یهو توجه مار بوآ به هری جلب شد؟ چون اولش نوشته شده به خواب عمیقی فرو رفته، اما یهو تا هری میره جلوش وایمیسه، بعد از فکرایی که در مورد مار میکنه، ماره تصمیم به برقراری ارتباط باهاش میگیره، اونم با چشمک زدن!
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
متأسفانه این قسمت رو هم باید با اسپویلر جواب بدم.
همونطوری که یک مار با یک مار دیگه ارتباط میگیره. یکی از جذابیتهای داستان رولینگ همینه که تو همون ابتدای راه، یه ویژگی توی هری به ما نشون میده که حتی برای جادوگرها هم قفله: ارتباط با مارها. هر چند احتمال میدم برای نوشتن کتاب دوم رفته کتاب اول رو خونده و دیده عه چه جالب اونجا نوشتم هری با مارها حرف میزنه، پس بذار تبدیلش کنم به یه نکتهی مهم
ولی اگر پلن اصلی کل هفت کتاب رو از اول تو سرش داشته، پس آفرین بهش. بهرحال تکهای از روح لرد تاریکی در وجود هری هست که نوادهی سالازار اسلیترینه و بهش چنین قدرتی رو داده.
همونطوری که یک مار با یک مار دیگه ارتباط میگیره. یکی از جذابیتهای داستان رولینگ همینه که تو همون ابتدای راه، یه ویژگی توی هری به ما نشون میده که حتی برای جادوگرها هم قفله: ارتباط با مارها. هر چند احتمال میدم برای نوشتن کتاب دوم رفته کتاب اول رو خونده و دیده عه چه جالب اونجا نوشتم هری با مارها حرف میزنه، پس بذار تبدیلش کنم به یه نکتهی مهم
ولی اگر پلن اصلی کل هفت کتاب رو از اول تو سرش داشته، پس آفرین بهش. بهرحال تکهای از روح لرد تاریکی در وجود هری هست که نوادهی سالازار اسلیترینه و بهش چنین قدرتی رو داده.افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 01:53
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
651
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

سلام.
خب من اومدم اینبار در مورد نکاتی که تو فصل دوم و سوم به نظرم رسید بگم. اول این که چی شد یهو توجه مار بوآ به هری جلب شد؟ چون اولش نوشته شده به خواب عمیقی فرو رفته، اما یهو تا هری میره جلوش وایمیسه، بعد از فکرایی که در مورد مار میکنه، ماره تصمیم به برقراری ارتباط باهاش میگیره، اونم با چشمک زدن! (من البته با تصورات خودم براش توجیه ساختم.
)
این که اولش با ایما و اشاره جلو میره و فقط تهش حرف میزنه برام خیلی نکته جالبی بود. چون با این که اینطور با حیوانات حرف زدن خودش به اندازه کافی عجیبه، ولی این که رسما دهن باز کنه و تو دقیقا بفهمی چی داره میگه، ازونم عجیبتره و به نظرم رولینگ میخواست عجیبترین بخش رو بذاره تهش که فقط همون یکبار رخ بده تا خواننده به شک بیفته که شاید این فقط خیالات هری بوده.
تو فصل سوم برام جالب بود که در فرستادن نامه ول کن هری نیستن. یعنی برای هر جادوگری وقتی بفهمن نامه به دست بچه نرسیده همین روند مشابه رو تکرار میکنن و اینقد میفرستن تا مطمئن شن نامه به دست اون بچه میرسه؟ البته که احتمالا اتفاقی نیست که بخواد رخ بده یا اگه بوده احتمالا در تاریخ انگشتشمار بوده، ولی کلا برام جالب بود که بدونم هری استثنا بوده یا یه روند همیشگیه؟ بعد چطوری نامهای که هری توصیف میکنه ضخیم و سنگین بود تو تخم مرغ جا شد؟ با جادو کوچیکش کردن یا تخم مرغای خارجیا سایز غول داره؟
در نهایت به نظرم شرایط برای دادلی تو فصل سوم خیلی سخت بود. دادلی همیشه با کوچکترین نازی که برای خانوادهش میکرد، خواستهش برآورده میشد. ولی حالا از آشپزخونه بیرونش میندازن، به جای هری از اون میخوان نامهها رو بیاره، ورنون باهاش درگیر میشه و حتی موقع رفتن از خونه سیلی میخوره. من تا حالا از نزدیک بچهای که اینچنین از طرف خانواده لوس بشه رو ندیدم، ولی برام سواله چقد اون لحظاتی که مورد بیتوجهی قرار میگرفت براش سخت بوده؟ چطور واکنش افراطی خاصی نشون نداد و در کل باعث تغییری در شخصیتش نشد؟ چون اصلا و ابدا چیزی نیست که بهش عادت داشته باشه. ولی به نظر دادلی خیلی راحت کنار میاد. البته متوجهم چون ماجرا حول شخصیت دیگهای میچرخه، دلیلی نداشته برای بیان احساسات دادلی وقت بیشتری گذاشته بشه.
ویرایش: عه الان دیدم با فاصله چند دقیقه قبلتر ملانی پاسخ یه سری از سوالات رو داده که مرسی و شخصا برام زمانبندی حل شد.
خب من اومدم اینبار در مورد نکاتی که تو فصل دوم و سوم به نظرم رسید بگم. اول این که چی شد یهو توجه مار بوآ به هری جلب شد؟ چون اولش نوشته شده به خواب عمیقی فرو رفته، اما یهو تا هری میره جلوش وایمیسه، بعد از فکرایی که در مورد مار میکنه، ماره تصمیم به برقراری ارتباط باهاش میگیره، اونم با چشمک زدن! (من البته با تصورات خودم براش توجیه ساختم.
)این که اولش با ایما و اشاره جلو میره و فقط تهش حرف میزنه برام خیلی نکته جالبی بود. چون با این که اینطور با حیوانات حرف زدن خودش به اندازه کافی عجیبه، ولی این که رسما دهن باز کنه و تو دقیقا بفهمی چی داره میگه، ازونم عجیبتره و به نظرم رولینگ میخواست عجیبترین بخش رو بذاره تهش که فقط همون یکبار رخ بده تا خواننده به شک بیفته که شاید این فقط خیالات هری بوده.
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
نکته بعدی که میخواستم بگم این بود که چرا جادوگرا تا وقتی بچه هستن قدرتهای جادوییشون ناخودآگاه بروز میکنه تا خانواده بفهمن این جادوگره، ولی وقتی بزرگ میشن دیگه رخ نمیده؟ که یهو یادم افتاد تو کتاب هری پاتر و زندانی آزکابان، هری ناخودآگاه عمه مارج رو باد میکنه! پس گویا متوقف نمیشه صرفا کمتر میشه یا حتی کنترلشدهتر؟
تو فصل سوم برام جالب بود که در فرستادن نامه ول کن هری نیستن. یعنی برای هر جادوگری وقتی بفهمن نامه به دست بچه نرسیده همین روند مشابه رو تکرار میکنن و اینقد میفرستن تا مطمئن شن نامه به دست اون بچه میرسه؟ البته که احتمالا اتفاقی نیست که بخواد رخ بده یا اگه بوده احتمالا در تاریخ انگشتشمار بوده، ولی کلا برام جالب بود که بدونم هری استثنا بوده یا یه روند همیشگیه؟ بعد چطوری نامهای که هری توصیف میکنه ضخیم و سنگین بود تو تخم مرغ جا شد؟ با جادو کوچیکش کردن یا تخم مرغای خارجیا سایز غول داره؟

در نهایت به نظرم شرایط برای دادلی تو فصل سوم خیلی سخت بود. دادلی همیشه با کوچکترین نازی که برای خانوادهش میکرد، خواستهش برآورده میشد. ولی حالا از آشپزخونه بیرونش میندازن، به جای هری از اون میخوان نامهها رو بیاره، ورنون باهاش درگیر میشه و حتی موقع رفتن از خونه سیلی میخوره. من تا حالا از نزدیک بچهای که اینچنین از طرف خانواده لوس بشه رو ندیدم، ولی برام سواله چقد اون لحظاتی که مورد بیتوجهی قرار میگرفت براش سخت بوده؟ چطور واکنش افراطی خاصی نشون نداد و در کل باعث تغییری در شخصیتش نشد؟ چون اصلا و ابدا چیزی نیست که بهش عادت داشته باشه. ولی به نظر دادلی خیلی راحت کنار میاد. البته متوجهم چون ماجرا حول شخصیت دیگهای میچرخه، دلیلی نداشته برای بیان احساسات دادلی وقت بیشتری گذاشته بشه.
ویرایش: عه الان دیدم با فاصله چند دقیقه قبلتر ملانی پاسخ یه سری از سوالات رو داده که مرسی و شخصا برام زمانبندی حل شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/14 13:17:20
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/14 13:18:01
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/14 13:18:01
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:52
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
591
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

من همه نظرات رو از اول تا اخر خوندم و خیلی خوشحالم که انقدر به جزییات جالب داستان اشاره میکنید. از همینجا از مدیرا و کسایی که کمک کردن که این برنامه شکل بگیره و پیش بره، حسابی تشکر میکنم و باید بگم که دمتون گرم. 
من متاسفانه از 10 سالگی که کتاب اول رو خوندم و کل شب بهش چسبیدم و درنهایت با خوندن کلمه پنیک کردم و کتابو بستم، (چقد بچه بودم
) تا الان، بارها کتابهارو خوندم. البته خوندن و توجه به جزییات با شما یهچیز دیگهست اما غرض از اطاله کلام این بود که بگم چیزایی به ذهنم اومد و گفتم بیام چندتا سوال رو جواب بدم، شاید کمکی باشه.
نقل قول:
@لرد ولدمورت
بهنظر من زمانبندی درسته، چرا؟
لیلی و جیمز پاتر شب هالوین کشته شدن، دامبلدور خبردار میشه، جادوگرا هم البته خبردار میشن اما اونا نگران جادوگرایی که احتمالا ترسیده بودن و جلو نیومدن نبودن، نگران فوضولی ماگلا بودن. برای همین هاگرید گفت قبل از اینکه ماگلا بریزن تو خونه، هری رو بیرون آوردم.
جادوگرا یکم طول میکشه بفهمن چی شده، اما صبح کل انگلستان با جغدها خبرو میشنون و شروع به خوشحالی میکنن. هری و هاگرید کجان؟ بهنظر من توی راه!
ما نمیدونیم لوکیشن اصلی مکان های داستان کجاست اما میتونیم حدس بزنیم. هاگرید تو فصل اول گفت:
نقل قول:
وقتی از بالای بریستول پرواز می کردیم، خوابش برد.
پس هری مدتی بیدار بوده، احتمالا مدت طولانیای توی راه بودن. همینجا بگم که بنظرم یه دلیل اعتماد دامبلدور به هاگرید این بوده که کسی فکر نمی کرد جادوگر بزرگ و خفنی مثل دامبلدور چنین چیز مهمی رو به هگرید بسپره! و خب کسی هم دنبالش نمی کرد. امن تر از این بود که خود دامبلدور بره سراغش. خلاصه، ما از این پاراگراف میفهمیم که مسیر سفر هگرید و هری از شهر بریستول انگلستان میگذشته.
پریوت درایو کجاست؟ نمیدونیم.
اما با توجه به اینکه در ادامه داستان دورسلی ها و هری با ماشین و راحت به لندن میرن، میتونیم حدس بزنیم که نزدیک لندن بودن.
من نقشه انگلستان رو چک کردم و...

بهنظر طولانی میاد مگه نه؟
با فرض اینکه هگرید زده باشه بغل و چیزی هم خورده باشه
... بهنظرم منطقیه که صبح تا شب طول بکشه.
در آخر، میخواستم از اسپویلر استفاده نکنم اما نمیشه.
نقل قول:
@گیلدوری لاکهارت
علاوه بر این ها بهنظر من زخم صاعقه روی پیشونی هری، هویت پسر برگزیده بودنش رو هم نشون میداد.

من متاسفانه از 10 سالگی که کتاب اول رو خوندم و کل شب بهش چسبیدم و درنهایت با خوندن کلمه
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
جن خونگی
) تا الان، بارها کتابهارو خوندم. البته خوندن و توجه به جزییات با شما یهچیز دیگهست اما غرض از اطاله کلام این بود که بگم چیزایی به ذهنم اومد و گفتم بیام چندتا سوال رو جواب بدم، شاید کمکی باشه.نقل قول:
یه سوالی که برام پیش اومد که حس میکنم یا من دارم اشتباه میکنم یا زمانبندی رولینگ خیلی درست نیست!
تا اونجایی که ما میدونیم اگه اشتباه نکنم کشته شدن لیلی و جیمز، شب هالووین اتفاق افتاده. اما ورنون صبح که داره میره سر کار آدما رو میبینه که دارن خوشحالی میکنن. بعد فردا شبش هری رو میارن دم خونشون!
@لرد ولدمورت
بهنظر من زمانبندی درسته، چرا؟
لیلی و جیمز پاتر شب هالوین کشته شدن، دامبلدور خبردار میشه، جادوگرا هم البته خبردار میشن اما اونا نگران جادوگرایی که احتمالا ترسیده بودن و جلو نیومدن نبودن، نگران فوضولی ماگلا بودن. برای همین هاگرید گفت قبل از اینکه ماگلا بریزن تو خونه، هری رو بیرون آوردم.
جادوگرا یکم طول میکشه بفهمن چی شده، اما صبح کل انگلستان با جغدها خبرو میشنون و شروع به خوشحالی میکنن. هری و هاگرید کجان؟ بهنظر من توی راه!
ما نمیدونیم لوکیشن اصلی مکان های داستان کجاست اما میتونیم حدس بزنیم. هاگرید تو فصل اول گفت:
نقل قول:
“No problems, were there?”
“No, sir — house was almost destroyed, but I got him out all
right before the Muggles started swarmin’ around. He fell asleep as
we was flyin’ over Bristol.”
وقتی از بالای بریستول پرواز می کردیم، خوابش برد.
پس هری مدتی بیدار بوده، احتمالا مدت طولانیای توی راه بودن. همینجا بگم که بنظرم یه دلیل اعتماد دامبلدور به هاگرید این بوده که کسی فکر نمی کرد جادوگر بزرگ و خفنی مثل دامبلدور چنین چیز مهمی رو به هگرید بسپره! و خب کسی هم دنبالش نمی کرد. امن تر از این بود که خود دامبلدور بره سراغش. خلاصه، ما از این پاراگراف میفهمیم که مسیر سفر هگرید و هری از شهر بریستول انگلستان میگذشته.
پریوت درایو کجاست؟ نمیدونیم.
اما با توجه به اینکه در ادامه داستان دورسلی ها و هری با ماشین و راحت به لندن میرن، میتونیم حدس بزنیم که نزدیک لندن بودن.
من نقشه انگلستان رو چک کردم و...

بهنظر طولانی میاد مگه نه؟
با فرض اینکه هگرید زده باشه بغل و چیزی هم خورده باشه
... بهنظرم منطقیه که صبح تا شب طول بکشه.در آخر، میخواستم از اسپویلر استفاده نکنم اما نمیشه.

نقل قول:
لی هنوز خیلی آدم سوال برانگیزیه. مثلا میگه حتی اگر می تونستم زخم هری رو خوب نمی کنم چون بعضی از زخما come in handy. یکی به من بگه دقیقا چه استفاده ای؟
@گیلدوری لاکهارت
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
توی کتابای بعدی توضیح داده میشه... زخم هری ارتباط بین این دو روح بوده. وقتی نزدیک بوده درد میگرفته. وقتی لرد خیلی خوشحال یا عصبانی بوده، هری میفهمیده. احتمالا دامبلدور اینو حدس میزده.
همونطور که تقریبا انتهای داستان، رون از هری میپرسه بنظرت فهمیده ما نابودش کردیم؟ و هری گفت نه من هیچ خوشحالی یا خشمی حس نمیکنم. (زخمم درد نگرفته!) پس... درواقع It did come in handy!
همونطور که تقریبا انتهای داستان، رون از هری میپرسه بنظرت فهمیده ما نابودش کردیم؟ و هری گفت نه من هیچ خوشحالی یا خشمی حس نمیکنم. (زخمم درد نگرفته!) پس... درواقع It did come in handy!

علاوه بر این ها بهنظر من زخم صاعقه روی پیشونی هری، هویت پسر برگزیده بودنش رو هم نشون میداد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/7/14 13:13:24
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/7/14 13:15:35
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/7/14 16:06:09
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/7/14 13:15:35
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/7/14 16:06:09

⚠️خطر برخورد⚠️
جزئیات کاربر

درود و وقت به خیر.
شاید دورسلیها به ظاهر چیز خاصی برای تحلیل نداشته باشن و فقط سه تا آدم بیدرک و فهم، کوتهفکر، متعصب و دچار وسواس نسبت به عادی بودن به نظر بیان؛ اما همین ویژگیها، برای من جذاب بودن. نه این که ازشون خوشم بیاد؛ اما این که "چرا" این جوری شدن، برام جالبه.
دربارهی ورنون چیز زیادی نمیگم، چون چیز زیادی ازش گفته نشده و حتی تو مقالهی دورسلیهای پاترمور هم صرفا گفته شده حتی نسبت به کسایی که کفش قهوهای میپوشیدن هم انزجار داشته، تنها چیزی که میتونم بگم، اینه که(هشدار افشا از کتاب سوم)
دربارهی پتونیا، اوضاع پیچیدهتره. اون یه خواهر جادوگر داشته و(هشدار افشا از کتاب آخر)
دادلی هم آینهی پدر و مادرشه. کسیه که استعدادهای درونی رشدیافتهای نداره و تا حدی به انتخاب خودش و تا حدی به خاطر نازپروده شدن توسط والدینش و تربیت اونها، از هر نوع عمق و اصالت فراری شده. از بچگی تو گوشش خوندن هری فلانه و بهمانه، همین هم باعث شده از اون نفرت داشته باشه و براش قلدری کنه.
ویژگی مشترک هر سه، "فرار" هست. اونها نمیتونن دنیای جادوگری رو درک کنن، برای همین ازش فرار میکنن. میترسن؛ برای همین تحقیر میکنن.
شاید دورسلیها به ظاهر چیز خاصی برای تحلیل نداشته باشن و فقط سه تا آدم بیدرک و فهم، کوتهفکر، متعصب و دچار وسواس نسبت به عادی بودن به نظر بیان؛ اما همین ویژگیها، برای من جذاب بودن. نه این که ازشون خوشم بیاد؛ اما این که "چرا" این جوری شدن، برام جالبه.
دربارهی ورنون چیز زیادی نمیگم، چون چیز زیادی ازش گفته نشده و حتی تو مقالهی دورسلیهای پاترمور هم صرفا گفته شده حتی نسبت به کسایی که کفش قهوهای میپوشیدن هم انزجار داشته، تنها چیزی که میتونم بگم، اینه که(هشدار افشا از کتاب سوم)
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
به نظر میاد ورنون محصول فرهنگ خانوادگیه. اگه یادتون باشه، مارج هم تقریبا همین طور بود و حتی غلیظتر.-البته این هم احتماله.-
دربارهی پتونیا، اوضاع پیچیدهتره. اون یه خواهر جادوگر داشته و(هشدار افشا از کتاب آخر)
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
از دنیای اون طرد شده. ما میبینیم که پتونیا برای دامبلدور نامه میفرسته تا قبولش کنه و وقتی رانده میشه، میگه از تمام به قول خودش "عجیبالخلقه"ها بدش میاد و بقیهی عمرش رو به انکار جادو و لی لی میگذرونه؛ تا جایی که طبق گفتهی پاترمور، حاضر نمیشه لیلی تو عروسیش ساقدوش باشه.
دادلی هم آینهی پدر و مادرشه. کسیه که استعدادهای درونی رشدیافتهای نداره و تا حدی به انتخاب خودش و تا حدی به خاطر نازپروده شدن توسط والدینش و تربیت اونها، از هر نوع عمق و اصالت فراری شده. از بچگی تو گوشش خوندن هری فلانه و بهمانه، همین هم باعث شده از اون نفرت داشته باشه و براش قلدری کنه.
ویژگی مشترک هر سه، "فرار" هست. اونها نمیتونن دنیای جادوگری رو درک کنن، برای همین ازش فرار میکنن. میترسن؛ برای همین تحقیر میکنن.
افرادی که لایک کردند
اگر آدمی میتوانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.

جزئیات کاربر

دوستان خیلی برام باحال بود که برای همه مثل من شروع از دورسلی ها عجیب به نظر اومده. این نشون میده که شروع رولینگ یکجورایی سنت شکنی محسوب میشه و بعدش هم میبینیم که چه انتخاب مناسبیه.
بخش دیگه ای که نظرم رو جلب کرد این بود که درباره ی احساس دورسلی ها نسبت به پاتر ها اولین کلمه، ترس رو دیدم. و اگر این حسی باشه که نسبت به هری و جامعه ی جادوگری دارن دیگه خیلی هم غیرقابل درک به نظر نمیرسن. منظورم اینه که ما معمولا نسبت به کسی که ازش میترسیم رحم یا عطوفت نداریم.
می خوام ارجاع بدم به قبل از گوگولیزاسیون جادوگری از جانب رولینگ ببینیم دنیا چه دیدی نسبت به جادوگرا داشته. فکر می کنم افسانه های برادران گریم، سفید برفی یا زیبای خفته، هانسل و گرتل یا جادوگر شهر از (شرقی و غربی) مثالای خوبی باشن.
و اینکه توی توصیفات کتاب انگار قصد بر این بوده که اون پس زمینه حفظ بشه و ازونجا پلی به دنیایی که رولینگ در ذهنش ساخته و پرداخته زده بشه. من توضیحاتی مثل بینی دراز یا دندونای پوسیده رو زیاد به یاد مییارم. و اینکه محیط دنیای جادوگری اونقدری که امکانش بود لاکچری محسوب نمیشه.
من قبلترها مجموعه ی فیلم ها رو دیده بودم و چند تا تفاوت برام قابل توجه بود. دامبلدور توی فیلما یه وجهه خیلی رهبر و پیشوا داره. ولی تو اولین برخوردم باهاش تو کتاب، یه پیر فرزانه ندیدم. کسی که فقط تو صورتش چندتا جای شکستگی داره و میگه بدنش زخم داره و همچنان با دیدن یک دوست قدیمی در جسم یه گربه amused میشه و لباساش یه جورایی قرتی طوره بیشتر یه قهرمانه که صرفا از لحاظ جسمانی پیر شده.
ولی هنوز خیلی آدم سوال برانگیزیه. مثلا میگه حتی اگر می تونستم زخم هری رو خوب نمی کنم چون بعضی از زخما come in handy. یکی به من بگه دقیقا چه استفاده ای؟
کدوم بزرگسالی نسبت به یه کودک همچین رویکردی داره؟ آره من ممکنه بعد از کلی سختی یه زخمی رو از بدنم پاک نکنم چون بخوام یه نشونه ای ازون روزا داشته باشم که تاثیراتش روی روحم شبیه توهم به نظر نرسه ولی برای بچه ای که یکسالشه و هیچ خاطره ای نخواهد داشت همچین چیزی رو باقی نمیذارم. یا میتونست هری رو بسپاره به مک گوناگل یا هاگرید بگه برید ده سال بین ماگلها زندگی کنید. یه نفر به من توضیح بده وات د فاز؟
یه نفر مطرح کرده بود چرا مک گوناگل کل روز روی دیوار نشسته بوده. من با مک گوناگل اینجا حس همدلی داشتم. فکر کنید یه زوج جوون که دوست شما بودن میمیرن و بچهشون ازشون باقی میمونه و شما میدونید اون بچه قراره کجا گذاشته بشه. حداقل کاری که از دستتون برمیاد اینه که برید و هم منتظر دامبلدوری بمونید که احتمالا تا به حال یادگرفتید هر قدر دلش بخواد بهتون اطلاعات میده و هم اینکه از محل بزرگ شدن اون بچه مطمئن بشید. و حتی توی متن میگه از جاش تکون نخورده بود. من اینجا یه وجدان خیلی بیدار میبینم که با خودش میگه هر اطلاعاتی ممکنه مفید باشه.
و چرا هاگرید برای جا به جایی هری انتخاب شده؟ شاید چون وفاداریش صد درصدیه؟ شاید چون یه کم خنگه؟ میشه یه کم راجع به مهربونی هاگرید اکلیلی بشیم؟ اونجایی که موقع خداحافظی هری رو بوس کرد.
جهتگیری کتاب یه جایی جالب بود.Harry Potter rolled over inside his
blankets without waking up. One small hand closed on the letter
beside him and he slept on, not knowing he was special, not knowing he was famous, not knowing he would be woken in a few
hours’ time by Mrs. Dursley’s scream as she opened the front door
to put out the milk bottles, nor that he would spend the next few
weeks being prodded and pinched by his cousin Dudley.
توی این پاراگراف حس کردم یه بخش بزرگ not knowing his parents are dead جا افتاده. ولی خوب ما که قرار نیست بشینیم غصه ی این بچه رو بخوریم مگه نه؟ باید با خودمون بگیم اوه، هری خاصه، هری مشهوره ولی با همه ی اینا توی شرایط بدی گیر میکنه. :فحش های زشت:
درباره ی توصیف خود هری هم حرف بزنیم.
even smaller and skinnier than he really was because all he had to
wear were old clothes of Dudley’s, and Dudley was about four
times bigger than he was. Harry had a thin face, knobbly knees,
black hair, and bright green eyes.
این هنرپیشه جدیده ی هری بچه ی باهوشی به نظر میاد ولی از صد متری داد میزنه«من توی خانواده ای بزرگ شدم که خیلی بهم می رسیدن.» رسما یه کوچولو تپله. با اعتماد به نفسه. نمیدونم چطور میخوام جای هری تصورات من قرار بگیره.
بخش دیگه ای که نظرم رو جلب کرد این بود که درباره ی احساس دورسلی ها نسبت به پاتر ها اولین کلمه، ترس رو دیدم. و اگر این حسی باشه که نسبت به هری و جامعه ی جادوگری دارن دیگه خیلی هم غیرقابل درک به نظر نمیرسن. منظورم اینه که ما معمولا نسبت به کسی که ازش میترسیم رحم یا عطوفت نداریم.
می خوام ارجاع بدم به قبل از گوگولیزاسیون جادوگری از جانب رولینگ ببینیم دنیا چه دیدی نسبت به جادوگرا داشته. فکر می کنم افسانه های برادران گریم، سفید برفی یا زیبای خفته، هانسل و گرتل یا جادوگر شهر از (شرقی و غربی) مثالای خوبی باشن.
و اینکه توی توصیفات کتاب انگار قصد بر این بوده که اون پس زمینه حفظ بشه و ازونجا پلی به دنیایی که رولینگ در ذهنش ساخته و پرداخته زده بشه. من توضیحاتی مثل بینی دراز یا دندونای پوسیده رو زیاد به یاد مییارم. و اینکه محیط دنیای جادوگری اونقدری که امکانش بود لاکچری محسوب نمیشه.
من قبلترها مجموعه ی فیلم ها رو دیده بودم و چند تا تفاوت برام قابل توجه بود. دامبلدور توی فیلما یه وجهه خیلی رهبر و پیشوا داره. ولی تو اولین برخوردم باهاش تو کتاب، یه پیر فرزانه ندیدم. کسی که فقط تو صورتش چندتا جای شکستگی داره و میگه بدنش زخم داره و همچنان با دیدن یک دوست قدیمی در جسم یه گربه amused میشه و لباساش یه جورایی قرتی طوره بیشتر یه قهرمانه که صرفا از لحاظ جسمانی پیر شده.
ولی هنوز خیلی آدم سوال برانگیزیه. مثلا میگه حتی اگر می تونستم زخم هری رو خوب نمی کنم چون بعضی از زخما come in handy. یکی به من بگه دقیقا چه استفاده ای؟

کدوم بزرگسالی نسبت به یه کودک همچین رویکردی داره؟ آره من ممکنه بعد از کلی سختی یه زخمی رو از بدنم پاک نکنم چون بخوام یه نشونه ای ازون روزا داشته باشم که تاثیراتش روی روحم شبیه توهم به نظر نرسه ولی برای بچه ای که یکسالشه و هیچ خاطره ای نخواهد داشت همچین چیزی رو باقی نمیذارم. یا میتونست هری رو بسپاره به مک گوناگل یا هاگرید بگه برید ده سال بین ماگلها زندگی کنید. یه نفر به من توضیح بده وات د فاز؟

یه نفر مطرح کرده بود چرا مک گوناگل کل روز روی دیوار نشسته بوده. من با مک گوناگل اینجا حس همدلی داشتم. فکر کنید یه زوج جوون که دوست شما بودن میمیرن و بچهشون ازشون باقی میمونه و شما میدونید اون بچه قراره کجا گذاشته بشه. حداقل کاری که از دستتون برمیاد اینه که برید و هم منتظر دامبلدوری بمونید که احتمالا تا به حال یادگرفتید هر قدر دلش بخواد بهتون اطلاعات میده و هم اینکه از محل بزرگ شدن اون بچه مطمئن بشید. و حتی توی متن میگه از جاش تکون نخورده بود. من اینجا یه وجدان خیلی بیدار میبینم که با خودش میگه هر اطلاعاتی ممکنه مفید باشه.
و چرا هاگرید برای جا به جایی هری انتخاب شده؟ شاید چون وفاداریش صد درصدیه؟ شاید چون یه کم خنگه؟ میشه یه کم راجع به مهربونی هاگرید اکلیلی بشیم؟ اونجایی که موقع خداحافظی هری رو بوس کرد.
جهتگیری کتاب یه جایی جالب بود.Harry Potter rolled over inside his
blankets without waking up. One small hand closed on the letter
beside him and he slept on, not knowing he was special, not knowing he was famous, not knowing he would be woken in a few
hours’ time by Mrs. Dursley’s scream as she opened the front door
to put out the milk bottles, nor that he would spend the next few
weeks being prodded and pinched by his cousin Dudley.
توی این پاراگراف حس کردم یه بخش بزرگ not knowing his parents are dead جا افتاده. ولی خوب ما که قرار نیست بشینیم غصه ی این بچه رو بخوریم مگه نه؟ باید با خودمون بگیم اوه، هری خاصه، هری مشهوره ولی با همه ی اینا توی شرایط بدی گیر میکنه. :فحش های زشت:
درباره ی توصیف خود هری هم حرف بزنیم.
even smaller and skinnier than he really was because all he had to
wear were old clothes of Dudley’s, and Dudley was about four
times bigger than he was. Harry had a thin face, knobbly knees,
black hair, and bright green eyes.
این هنرپیشه جدیده ی هری بچه ی باهوشی به نظر میاد ولی از صد متری داد میزنه«من توی خانواده ای بزرگ شدم که خیلی بهم می رسیدن.» رسما یه کوچولو تپله. با اعتماد به نفسه. نمیدونم چطور میخوام جای هری تصورات من قرار بگیره.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 00:44
از: هرجا که بخوام!
پستها:
579
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

سلام.
من قبل از این که وارد بحثایی که شده بشم، میخوام به ترتیب که کتابو خوندم و افکاری که به ذهنم اومد بگم. من چند بار کتابا رو قبلا خوندم، ولی سعی کردم مثل یه کتاب اولی بهش نگاه کنم. فعلا تو این پست فقط از فصل اول حرف میزنم، پستای بعدی فصلای بعدی.
اولش که ورنون ناخودآگاه از یه گروه جادوگر اسم پاتر میشنوه و میترسه، با خودم گفتم الان یعنی نگران شد که خانواده همسرش آسیبی دیده باشن؟ ولی خیلی زود مشخص شد تنها نگرانیش لو رفتن ارتباط خودشون با پاترها بوده.
@مرلین
نقل قول:
منم دوست داشتم و با هرآنچه سلوینیا در این مورد گفت موافقم. من فکر میکنم کل هدف این بود که برای ما یه رمز و راز بمونه که یعنی هری چیه و به چه دنیایی تعلق داره که اینقد دورسلیا ازش دوری میجوین؟ تا پایان فصل 3 رسما چیزی از اون دنیا از نگاه افرادی از همون دنیا نمیدونیم. از طرفی نگاه ورنون، مثل نگاه ما میمونه. چون ما هم ماگلیم دیگه.
و در واقع ما داریم دنیایی که رولینگ قراره بسازه رو از چشمای خودمون که برامون این چیزا عجیبه میبینیم و برامون سوال پیش میاد که یعنی با چی طرفیم؟
@مرلین و @فلور دلاکور
نقل قول:
نقل قول:
به نظرم اینجا باید به این نکته توجه کنیم که هری یه بچهی 10 سالهس که رفتار دورسلیا باهاش خیلی بده. اگه یادتون باشه تو فصل سوم وقتی هری فقط یه سوال ساده راجع به لباس مدرسه جدیدش میپرسه که داره تو یه مایع خاکستری بدبو تغییر رنگ میده، پتونیا نه با بیخیالی، بلکه طوری که چطور هری جرات کرده سوالی بپرسه برخورد میکنه و نوشته شده لبهاشو به هم فشار میده. خود رولینگ صریحا میگه "مثل تمام مواقعی که هری جسارت میکرد چیزی بپرسه". یعنی اصلا خود سوال پرسیدن تو اون خونه، در مورد هرچیزی که باشه برای هری جرات میخواسته، چه برسه به این که بخواد از خانوادهش بپرسه که نقطه قرمز دورسلیاس. از من بپرسین آدم بزرگشم وقتی ببینه هربار از یکی سوال میپرسه با تَشَر پاسخ میگیره، دیگه از هرچی سوال پرسیدن از اون شخصه پشیمون میشه، دیگه هری که یه بچهس.
منم مثل بارتی برام عجیبه که چطور روان هری با وجود رفتاری که دورسلیا باهاش دارن نابود نشده. به قول بارتی "اینقدر که پروبالش رو چیدن که به نظرم همین که هنوز یه عقدهای حسود پرخاشگر یاغی نشده خیلی عجیبه."
از طرفی فراموش نکنیم هروقت اتفاق عجیبی میفتاد، هری به خاطرش تنبیه میشد. در حالی که دورسلیا میدونن هری کوچکترین ایدهای نداره که جادوگره و پتونیا قطعا به خاطر لیلی میدونسته که کنترل این اتفاقات عجیب دست خودشون نیست و هری روحشم خبر نداره چی داره میشه. ولی با این حال هری تنبیه میشد تا مقصر شناخته بشه و برای عدم تنبیه دوباره مجبور شه سرکوب کنه انجام این کارها رو (دست خودش نبود، ولی میتونستن وانمود کنن از قصد کردی که!).
در نهایت کل پاسخ بارتی به این دو نقل قول نظر منم هست.
@بارتی کراوچ
نقل قول:
وای من تازه اینو که گفتی برام سوال شد که واقعا چرا؟ خیلی راحت میتونستن بذارن هری نامه رو بخونه و بعدم بگن هه، معلومه یکی خوب تصمیم گرفته سر کارت بذاره. آخه جادو و جادوگری چه صیغهایه.
من فکر میکنم خانواده دورسلی به قدری از این که بخواد پای جادو تو خونهشون باز بشه وحشت دارن که فکرشون درست کار نمیکنه و میترسن حتی کوچکترین نشونهای باعث بشه هری همه چیو بفهمه و همین فهمیدن هری پایان کار باشه و چیزی که ازش وحشت داشتن به سرشون بیاد.
نقل قول:
این بخش رو رولینگ به نوعی توی دستنوشتههاش با عنوان پوشش جادوگران بهش اشاره کرده. نقل قول میکنم:
نقل قول:
نابودی لرد به قدری اتفاق بزرگ و مهمی برای جامعه جادوگرا بوده که بعد از اون همه سال خفقانی که داشتن تجربه میکردن، این تنها دلیل شادیشون بوده. دامبلدور هم توی صحبتاش با مکگونگال میگه "باید بهشون حق بدی. توی این یازده سال دلایل خیلی کمی برای جشن داشتیم" و حالا یهو... کل دلنگرانیشون از بین رفت و زندگی عادی بهشون برگردونده شد.
در نهایت چیزی که کرنلیوس در مورد زمانبندی حمله به خونه پاترها و رسیدن هری توسط هاگرید به خونه دورسلیا مطرح شد برای منم سوال شد.
در مورد ترجمهها هم یه چیزی بگم؟ با این که تو ترجمه حسین غریبی تمام اسمهای افراد معادل انگلیسیشون تو پاورقی اومده، اما باقی اسما مثل اسم مکانها (پریوت درایو) تو پاورقی نیومده. در حالی که من دوست داشتم انگلیسی این کلمات مهم رو هم که اینقد باهاشون سر و کار داریم بدونم.
از طرفی تو فصل اول، وقتی شبش میرن که بخوابن، تو اصلش نوشته پتونیا میره "bathroom" و همون موقع ورنون قایمکی میره پرده رو میزنه کنار که بیرونو سرک بکشه، حسین غریبی ترجمه کرده پتونیا رفته حموم. مشکل دستشویی چی بود خب؟
(اینو اضافه کنم که منظورم این نیست حموم غلطهها، ولی حس کردم حضورش در اونجا کوتاه مدتتر از حموم بود.
)
من قبل از این که وارد بحثایی که شده بشم، میخوام به ترتیب که کتابو خوندم و افکاری که به ذهنم اومد بگم. من چند بار کتابا رو قبلا خوندم، ولی سعی کردم مثل یه کتاب اولی بهش نگاه کنم. فعلا تو این پست فقط از فصل اول حرف میزنم، پستای بعدی فصلای بعدی.

اولش که ورنون ناخودآگاه از یه گروه جادوگر اسم پاتر میشنوه و میترسه، با خودم گفتم الان یعنی نگران شد که خانواده همسرش آسیبی دیده باشن؟ ولی خیلی زود مشخص شد تنها نگرانیش لو رفتن ارتباط خودشون با پاترها بوده.

اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
چرا لرد به تنهایی رفت خونه پاترها و هیچکدوم از مرگخواراش حتی شده باهاش نیومدن تا بیرون خونه منتظرش باشن؟ داخل خونه رو درک میکنم، احتمالا میخواسته خودش همه کارا رو انجام بده. ولی چرا هیچ مرگخواری دنبالش نبود؟ آیا این قضیه رو از مرگخواراش پنهان نگه داشته بوده که قراره بره یه نوزاد رو بکشه چون براش افت داشته؟
سوال دیگهم اینه که آیا گودریک هالو که محل زندگی پاترها بود، منطقه جادوگرنشین نیست؟ تا جایی که میدونم از هاگزمید بعنوان تنها دهکدهی تماما جادویی در انگلستان نام برده میشه پس یعنی گودریک هالو یا دهکده نیست (مثلا شهره
) یا تماما جادوگرنشین نیست. اما وقتی هری تو کتاب هفت به اینجا میاد به نظر میاد که حتی اگه منقطه تماما جادوگرنشین نباشه، ولی جادوگرای زیادی هستن. پس چرا تو کتاب باید هاگرید به دامبلدور بگه قبل از این که ماگلا برسن هری رو از خونه خارج کردم؟ چرا قبل از این که جادوگرا برسن نه؟ واقعا هیچ جادوگری اون اطراف نبوده که بخواد زودتر برسه؟ منظورم این نیست که جادوگری خبر سقوط لرد رو شنیده باشه و بدونه خونه پاترها کجاست و بخواد خودشو برسونه ببینه چی شده، چون احتمالا نمیدونستن پاترها کجا مخفی شده بودن، ولی تو گودریک هالو هیچ جادوگری نبود؟! ماگلای از همه جا بیخبر توجهشون ممکن بود به این خونه جلب بشه اما جادوگرا نه؟ 
در نهایت سوال آخرم که از دو سوال قبلی نشات میگیره اینه که چرا باید هاگرید میرفت هری رو میاورد؟ دامبلدور احتمال نداد شاید مرگخواری اونجا رفته باشه و هاگرید برای بدست آوردن هری باید باهاشون مقابله کنه؟ یعنی واقعا دامبلدور میدونست لرد تک و تنها رفته؟
سوال دیگهم اینه که آیا گودریک هالو که محل زندگی پاترها بود، منطقه جادوگرنشین نیست؟ تا جایی که میدونم از هاگزمید بعنوان تنها دهکدهی تماما جادویی در انگلستان نام برده میشه پس یعنی گودریک هالو یا دهکده نیست (مثلا شهره
) یا تماما جادوگرنشین نیست. اما وقتی هری تو کتاب هفت به اینجا میاد به نظر میاد که حتی اگه منقطه تماما جادوگرنشین نباشه، ولی جادوگرای زیادی هستن. پس چرا تو کتاب باید هاگرید به دامبلدور بگه قبل از این که ماگلا برسن هری رو از خونه خارج کردم؟ چرا قبل از این که جادوگرا برسن نه؟ واقعا هیچ جادوگری اون اطراف نبوده که بخواد زودتر برسه؟ منظورم این نیست که جادوگری خبر سقوط لرد رو شنیده باشه و بدونه خونه پاترها کجاست و بخواد خودشو برسونه ببینه چی شده، چون احتمالا نمیدونستن پاترها کجا مخفی شده بودن، ولی تو گودریک هالو هیچ جادوگری نبود؟! ماگلای از همه جا بیخبر توجهشون ممکن بود به این خونه جلب بشه اما جادوگرا نه؟ 
در نهایت سوال آخرم که از دو سوال قبلی نشات میگیره اینه که چرا باید هاگرید میرفت هری رو میاورد؟ دامبلدور احتمال نداد شاید مرگخواری اونجا رفته باشه و هاگرید برای بدست آوردن هری باید باهاشون مقابله کنه؟ یعنی واقعا دامبلدور میدونست لرد تک و تنها رفته؟
@مرلین
نقل قول:
برای من فصل اول بسیار جالب بود. داستان از ورنون دورسلی شروع میشه و تقریباً میشه گفت که از زاویه دید این شخصیت وارد دنیای این کتاب میشیم. اینکه چرا نویسنده تصمیم گرفته از این زاویه دید شروع کنه برام عجیبه. خیلی دوست دارم نظر دیگران رو هم بشنوم.
منم دوست داشتم و با هرآنچه سلوینیا در این مورد گفت موافقم. من فکر میکنم کل هدف این بود که برای ما یه رمز و راز بمونه که یعنی هری چیه و به چه دنیایی تعلق داره که اینقد دورسلیا ازش دوری میجوین؟ تا پایان فصل 3 رسما چیزی از اون دنیا از نگاه افرادی از همون دنیا نمیدونیم. از طرفی نگاه ورنون، مثل نگاه ما میمونه. چون ما هم ماگلیم دیگه.
و در واقع ما داریم دنیایی که رولینگ قراره بسازه رو از چشمای خودمون که برامون این چیزا عجیبه میبینیم و برامون سوال پیش میاد که یعنی با چی طرفیم؟@مرلین و @فلور دلاکور
نقل قول:
از طرفی هری کمی به نظرم کمهوش به نظر میاد، با این اتفاقاتی که برات افتاده تا الان باید فهمیده باشی که خاصی، نه اینکه انقدر خودت رو سرکوب شده تصور کنی که چشم روی همشون بپوشونی!
نقل قول:
چیزی که اول توجهم رو جلب کرد، اینه که هری با وجود اینکه تمام زندگیش رو در محیطی گذرونده که اطلاعات مهمی ازش پنهان شده، تقریباً هیچوقت نسبت به این پنهانکاریها حساس نمیشه. انگار «ندونستن» برای هری تبدیل به یک وضعیت عادی شده.
به نظرم اینجا باید به این نکته توجه کنیم که هری یه بچهی 10 سالهس که رفتار دورسلیا باهاش خیلی بده. اگه یادتون باشه تو فصل سوم وقتی هری فقط یه سوال ساده راجع به لباس مدرسه جدیدش میپرسه که داره تو یه مایع خاکستری بدبو تغییر رنگ میده، پتونیا نه با بیخیالی، بلکه طوری که چطور هری جرات کرده سوالی بپرسه برخورد میکنه و نوشته شده لبهاشو به هم فشار میده. خود رولینگ صریحا میگه "مثل تمام مواقعی که هری جسارت میکرد چیزی بپرسه". یعنی اصلا خود سوال پرسیدن تو اون خونه، در مورد هرچیزی که باشه برای هری جرات میخواسته، چه برسه به این که بخواد از خانوادهش بپرسه که نقطه قرمز دورسلیاس. از من بپرسین آدم بزرگشم وقتی ببینه هربار از یکی سوال میپرسه با تَشَر پاسخ میگیره، دیگه از هرچی سوال پرسیدن از اون شخصه پشیمون میشه، دیگه هری که یه بچهس.
منم مثل بارتی برام عجیبه که چطور روان هری با وجود رفتاری که دورسلیا باهاش دارن نابود نشده. به قول بارتی "اینقدر که پروبالش رو چیدن که به نظرم همین که هنوز یه عقدهای حسود پرخاشگر یاغی نشده خیلی عجیبه."
از طرفی فراموش نکنیم هروقت اتفاق عجیبی میفتاد، هری به خاطرش تنبیه میشد. در حالی که دورسلیا میدونن هری کوچکترین ایدهای نداره که جادوگره و پتونیا قطعا به خاطر لیلی میدونسته که کنترل این اتفاقات عجیب دست خودشون نیست و هری روحشم خبر نداره چی داره میشه. ولی با این حال هری تنبیه میشد تا مقصر شناخته بشه و برای عدم تنبیه دوباره مجبور شه سرکوب کنه انجام این کارها رو (دست خودش نبود، ولی میتونستن وانمود کنن از قصد کردی که!).
در نهایت کل پاسخ بارتی به این دو نقل قول نظر منم هست.
@بارتی کراوچ
نقل قول:
خُب چرا این همه اصرار و تلاش و سرسختی به خرج میدن که نامه به دست هری نرسه؟! چرا؟! بدید بره!
وای من تازه اینو که گفتی برام سوال شد که واقعا چرا؟ خیلی راحت میتونستن بذارن هری نامه رو بخونه و بعدم بگن هه، معلومه یکی خوب تصمیم گرفته سر کارت بذاره. آخه جادو و جادوگری چه صیغهایه.

من فکر میکنم خانواده دورسلی به قدری از این که بخواد پای جادو تو خونهشون باز بشه وحشت دارن که فکرشون درست کار نمیکنه و میترسن حتی کوچکترین نشونهای باعث بشه هری همه چیو بفهمه و همین فهمیدن هری پایان کار باشه و چیزی که ازش وحشت داشتن به سرشون بیاد.
نقل قول:
به نظر میرسه جامعهی جادوگری به هنگام پخش شدن خبر سقوط لرد سیاه بیش از حد از خود بیخود شده و اوضاع تقریباً از دست وزارت سحر و جادوی انگلستان خارج شده! برای این وضعیت هیچ قانونی پیشبینی نشده. جغدهایی که در روز روشن در محیطهای شهری دیده میشن و جرقههای جادویی که شبها رو پیش چشم ماگلها روشن کرده.
این بخش رو رولینگ به نوعی توی دستنوشتههاش با عنوان پوشش جادوگران بهش اشاره کرده. نقل قول میکنم:
نقل قول:
وزارت سحر و جادو همیشه سختگیر نیست. روزی که خبر ناپدید شدن لرد ولدمورت پس از زنده ماندن هری پاتر از طلسم مرگ اعلام گشت، عفو یکروزه اعلام شد؛ چنان شور و هیجانی در جامعهی جادوگری بود که جادوگران به شیوهی سنتی با لباسهایی که یا فراموش کرده بودند عوضشان کنند یا برای جشن گرفتن آنها را پوشیده بودند، به خیابانها آمدند.
نابودی لرد به قدری اتفاق بزرگ و مهمی برای جامعه جادوگرا بوده که بعد از اون همه سال خفقانی که داشتن تجربه میکردن، این تنها دلیل شادیشون بوده. دامبلدور هم توی صحبتاش با مکگونگال میگه "باید بهشون حق بدی. توی این یازده سال دلایل خیلی کمی برای جشن داشتیم" و حالا یهو... کل دلنگرانیشون از بین رفت و زندگی عادی بهشون برگردونده شد.
در نهایت چیزی که کرنلیوس در مورد زمانبندی حمله به خونه پاترها و رسیدن هری توسط هاگرید به خونه دورسلیا مطرح شد برای منم سوال شد.

در مورد ترجمهها هم یه چیزی بگم؟ با این که تو ترجمه حسین غریبی تمام اسمهای افراد معادل انگلیسیشون تو پاورقی اومده، اما باقی اسما مثل اسم مکانها (پریوت درایو) تو پاورقی نیومده. در حالی که من دوست داشتم انگلیسی این کلمات مهم رو هم که اینقد باهاشون سر و کار داریم بدونم.
از طرفی تو فصل اول، وقتی شبش میرن که بخوابن، تو اصلش نوشته پتونیا میره "bathroom" و همون موقع ورنون قایمکی میره پرده رو میزنه کنار که بیرونو سرک بکشه، حسین غریبی ترجمه کرده پتونیا رفته حموم. مشکل دستشویی چی بود خب؟
(اینو اضافه کنم که منظورم این نیست حموم غلطهها، ولی حس کردم حضورش در اونجا کوتاه مدتتر از حموم بود.
)
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/12 17:24:01
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

یکی از دوستان به این نکته اشاره کرده که رولینگ داستان رو از زاویهی دید ورنون آغاز کرده؛ ماگلی که با وجود آگاهی کامل و بینقصش از وجود دنیای جادوگری و جادوگرها، بیش از هر ماگل دیگری تلاش میکنه وجود هر نوع چیز غیرعادی رو انکار کنه. زیباییِ تفاوت استفاده از زاویهی دید ورنون با استفاده از زاویهی دید ماگلی که مطلقاً شناختی از جادو و جادوگری نداره، به نظر من جایی خودش رو نشون میده که ما پی میبریم
شاید رولینگ از ابتدا چنین قصدی نداشته، اما در نتیجه به نظر من اتفاقاً چه بهتر که ما به قول پروفسور مکگونگال با یکی از بدترین نوع ماگلها ماجرا رو شروع میکنیم. راستش رو بخواید، به نظر میرسه جامعهی جادوگری به هنگام پخش شدن خبر سقوط لرد سیاه بیش از حد از خود بیخود شده و اوضاع تقریباً از دست وزارت سحر و جادوی انگلستان خارج شده! برای این وضعیت هیچ قانونی پیشبینی نشده. جغدهایی که در روز روشن در محیطهای شهری دیده میشن و جرقههای جادویی که شبها رو پیش چشم ماگلها روشن کرده.
همهی اینها نشون میده دنیای جادوگری وضع نابسامانی داشته و جادوگران به شدت تحت فشار بودن؛ اما همیشه این سوال برای من مطرح بوده که خُب توی اون همه سالی که لرد ولدمورت در اوج قدرتش بوده، چه کارهایی انجام میداده؟ شاید در ادامه بتونیم به این چیزها دقت کنیم.
از طرفی سیریوس بلک نکات جالبی رو گفت که خُب الان خیلی نمیتونیم به جزئیاتش ورود کنیم ولی بعداً شاید بتونیم متوجه بشیم سوتیِ رولینگ بوده یا نه.
اسم سیریوس بلک اومد؛ کنجکاو شدم بدونم اون زمانی که هاگرید، هری پاتربچه رو با موتور سیریوس بلک آورد پیش دامبلدور، دقیقاً به چه ترتیبی و چه افرادی در محل حادثه حضور پیدا کردهن؟! اصلاً به قول مکگوناگال، چرا دامبلدور باید این مأموریت رو به هاگرید بده؟
از این حرفها که بگذریم، یک مورد دیگه که چه در این سه فصل اول، چه در کتابهای بعد قابل تأمله، رفتار خانوادهی درسلی با هری پاتره. یکی از بچهها مطرح کرد که خُب چرا این همه اصرار و تلاش و سرسختی به خرج میدن که نامه به دست هری نرسه؟! چرا؟! بدید بره!
بطور کلی بررسی انگیزهها و افکار خانوادهی درسلی خودش میتونه جذابیت داشته باشه. ببینید من نمیدونم تا حالا تجربهی این رو داشتید که از یکی از فامیلهاتون بخصوص انزجار داشته باشید یا نه. یعنی دقیقاً در موقعیتی قرار میگیرید که شاید دست به هر کاری بزنید که فقط اونها متوجه نشن شما در لحظه کجا هستید و چیکار دارید میکنید و یهو سرتون خراب نشن. حتی ممکنه یک عمر رو مشغول "فرار کردن" از اون فامیلهای خاص باشید! منظورم این نیست که این رفتار نرماله؛ نه نرمال نیست. در دنیای امروز آدمها رُکتر از قبل میتونن گزینشی آدمهایی که دوست دارن باهاشون رفت و آمد داشته باشن رو انتخاب کنن. حالا خودتون رو بذارید جای خانم و آقای درسلی که از این دنیا یک چیز رو بیشتر از هر چیزی میخوان: نرمال بودن و هیچ ربطی به دنیای جادوگری نداشتن! بعد چی میشه؟! آیینهی دِق رو جلوی در خونهشون پیدا میکنن و
بزرگش کنن.
بعضی از دوستان (از جمله خودم) اشارههای زیادی به خِنگ بودن هری پاتر داشتیم. صد البته که شخصاً خیلی قبول دارم که این بشر خنگه، ولی فعلاً توی یک تا یازده سالگیش، بهنظرم تا حدی میشه بهش حق داد. اون همین الانش هم یه بچهی خردسال و نابالغه و تو سنیه که طبیعتاً باید بچگی کنه، نه اینکه درگیر رمز و رازها و کندوکاو گذشتهی خودش و پدر و مادرش باشه. اون از بچگی کاملاً تحت اختیار و ارادهی درسلیها زندگی کرده و حتی شاید دقیقاً ندونه آزادی داشتن یعنی چی؟ اینقدر که پروبالش رو چیدن که به نظرم همین که هنوز یه عقدهای حسود پرخاشگر یاغی نشده خیلی عجیبه.
هر کاری میکنم کل پیامم رو میاندازه توی اسپویل. آقا کلاً کسایی که کتابا رو قبلاً نخوندن این پیام رو نادیده بگیرن.
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
اساس و پایهی مشکلاتی که جادوگران در سالیان دراز باهاش دست و پنجه نرم کردن دقیقاً همین افشا شدن یا پنهان موندن دنیای جادوگری از چشم ماگلهاست. چیزی که زمانی در گذشتههای دور باعث قتل عام و کشتار بیرحمانهی جادوگران به دست ماگلهای متعصب میشده و حالا باز هم در صورت افشا میتونه پیامدهای دیگهای رو به همراه داشته باشه. چیزی که بین دیدگاه گلرت گریندلوالد و آلبوس دامبلدور اختلاف ایجاد کرد. گریندلوالد میگفت چرا ما باید خودمون رو از این ماگلهایی که استعداد و قدرت به مراتب کمتری از ما دارن پنهان کنیم؟ و لرد ولدمورتی که با شدتی بسیار بیشتر اصرار داشت که جادوگران باید سرور و سالار باشن و ماگلها و ماگلزادهها بهشون خدمت کنن.
شاید رولینگ از ابتدا چنین قصدی نداشته، اما در نتیجه به نظر من اتفاقاً چه بهتر که ما به قول پروفسور مکگونگال با یکی از بدترین نوع ماگلها ماجرا رو شروع میکنیم. راستش رو بخواید، به نظر میرسه جامعهی جادوگری به هنگام پخش شدن خبر سقوط لرد سیاه بیش از حد از خود بیخود شده و اوضاع تقریباً از دست وزارت سحر و جادوی انگلستان خارج شده! برای این وضعیت هیچ قانونی پیشبینی نشده. جغدهایی که در روز روشن در محیطهای شهری دیده میشن و جرقههای جادویی که شبها رو پیش چشم ماگلها روشن کرده.
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
فقط کافیه به یاد بیاریم توی کتابهای دیگه چقدر شاهد این هستیم که وزارت سحر و جادو همهی تلاشش رو داره میکنه با اِعمال قوانین سختگیرانه جلوی افشا شدن دنیای جادوگری پیش چشم ماگلها رو حتی در حد یک ماشین پرنده بگیره.
همهی اینها نشون میده دنیای جادوگری وضع نابسامانی داشته و جادوگران به شدت تحت فشار بودن؛ اما همیشه این سوال برای من مطرح بوده که خُب توی اون همه سالی که لرد ولدمورت در اوج قدرتش بوده، چه کارهایی انجام میداده؟ شاید در ادامه بتونیم به این چیزها دقت کنیم.
از طرفی سیریوس بلک نکات جالبی رو گفت که خُب الان خیلی نمیتونیم به جزئیاتش ورود کنیم ولی بعداً شاید بتونیم متوجه بشیم سوتیِ رولینگ بوده یا نه.
اسم سیریوس بلک اومد؛ کنجکاو شدم بدونم اون زمانی که هاگرید، هری پاتربچه رو با موتور سیریوس بلک آورد پیش دامبلدور، دقیقاً به چه ترتیبی و چه افرادی در محل حادثه حضور پیدا کردهن؟! اصلاً به قول مکگوناگال، چرا دامبلدور باید این مأموریت رو به هاگرید بده؟
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
خوب میدونیم که هاگرید بهاندازهی جادوگرهای معمولی اجازه/توان جادوگری و غیب و ظاهر شدن رو نداره. چنین مأموریتی فقط باید توسط خود دامبلدور انجام میشد. واقعاً بعضی از تصمیمهای این بشر خیلی سخت قابل درکه!
از این حرفها که بگذریم، یک مورد دیگه که چه در این سه فصل اول، چه در کتابهای بعد قابل تأمله، رفتار خانوادهی درسلی با هری پاتره. یکی از بچهها مطرح کرد که خُب چرا این همه اصرار و تلاش و سرسختی به خرج میدن که نامه به دست هری نرسه؟! چرا؟! بدید بره!

بطور کلی بررسی انگیزهها و افکار خانوادهی درسلی خودش میتونه جذابیت داشته باشه. ببینید من نمیدونم تا حالا تجربهی این رو داشتید که از یکی از فامیلهاتون بخصوص انزجار داشته باشید یا نه. یعنی دقیقاً در موقعیتی قرار میگیرید که شاید دست به هر کاری بزنید که فقط اونها متوجه نشن شما در لحظه کجا هستید و چیکار دارید میکنید و یهو سرتون خراب نشن. حتی ممکنه یک عمر رو مشغول "فرار کردن" از اون فامیلهای خاص باشید! منظورم این نیست که این رفتار نرماله؛ نه نرمال نیست. در دنیای امروز آدمها رُکتر از قبل میتونن گزینشی آدمهایی که دوست دارن باهاشون رفت و آمد داشته باشن رو انتخاب کنن. حالا خودتون رو بذارید جای خانم و آقای درسلی که از این دنیا یک چیز رو بیشتر از هر چیزی میخوان: نرمال بودن و هیچ ربطی به دنیای جادوگری نداشتن! بعد چی میشه؟! آیینهی دِق رو جلوی در خونهشون پیدا میکنن و
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
"مجبورن"
بزرگش کنن.
بعضی از دوستان (از جمله خودم) اشارههای زیادی به خِنگ بودن هری پاتر داشتیم. صد البته که شخصاً خیلی قبول دارم که این بشر خنگه، ولی فعلاً توی یک تا یازده سالگیش، بهنظرم تا حدی میشه بهش حق داد. اون همین الانش هم یه بچهی خردسال و نابالغه و تو سنیه که طبیعتاً باید بچگی کنه، نه اینکه درگیر رمز و رازها و کندوکاو گذشتهی خودش و پدر و مادرش باشه. اون از بچگی کاملاً تحت اختیار و ارادهی درسلیها زندگی کرده و حتی شاید دقیقاً ندونه آزادی داشتن یعنی چی؟ اینقدر که پروبالش رو چیدن که به نظرم همین که هنوز یه عقدهای حسود پرخاشگر یاغی نشده خیلی عجیبه.
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
شک نکنید اگر هری پاتر در ادامه نامه رو نگیره و نفهمه چه چیزهایی در گذشتهش و حال و آیندهش هست، قطعاً هر چی بزرگتر میشه و به سن نوجوانی میرسه و همچنین با دسترسی بیشتر به فناوریهای روز، قطعاً تهتوی همهچیز رو درمیاره.
هر کاری میکنم کل پیامم رو میاندازه توی اسپویل. آقا کلاً کسایی که کتابا رو قبلاً نخوندن این پیام رو نادیده بگیرن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
اگه نخوندی برو دوباره بخون