گلرت گریندلوالد
از قلعهی نورمنگارد
- تولد نقش
- 1398/05/26
- آخرین ورود
- امروز ساعت 13:44
- عضویت
- 1382/10/21
- پستها
- 1713
نقل قول:حقیقتاً خود رون هم اطلاعات کمی از دنیای جادوگری نداره و خیلی عجیبه که دقیقاً چیزی که قبل از خودش پنج برادر به علاوه پدر و مادرش تجربه کردن رو نمیدونه. شاید هدف رولینگ این بوده که به ما نشون بده تو یه خونوادهی شلوغ مثل ویزلیها پیش میاد که بچههای آخر یه چیزهایی رو غلط غلوط یاد بگیرن اون هم فقط به این دلیل که taken for granted میشن (پیشفرض این میشه که خُب خودشون یاد میگیرن و احساس نیازی برای آموزش بهشون پیدا نمیشه). از طرفی نزدیکترین برادرها به سن رون همون فرد و جرج هستن که باز هم طبیعیه بیشترین سوالا رو از اونا بپرسه. جایی به تناقض میرسیم که میفهمیم یه شخصیت خرخون که عاشق اینه که به هر بهونه پریفکت بودن و ممتاز بودنش رو به رخ بقیه بکشه به اسم پرسی ویزلی تو خانواده هست که با کمال میل حاضر میشد جزئیات کامل فرایند گروهبندی رو به رون بگه. چرا نگفته؟ میتونیم از تخیل خودمون استفاده کنیم (تا باگ نوشتههای رولینگ رو ماستمالی کرده باشیم
) و بگیم رون ترجیح میداده فرد و جرج اطلاعات غلط بهش بدن ولی بیشتر از اون چیزی که هست پرسی رو باد نکنه و بهش رو نده
. اساساً به نکتهی جذابی اشاره کردی که اگه بخوام بسطش بدم، ما میتونیم اینجا تفاوتهای عمیقی بین یه خونوادهی پرجمعیت و تماماً جادوگر با یه خونوادهی تکفرزند و تماماً ماگل احساس کنیم. رون که تو دنیای جادویی بزرگ شده و اطلاعات پیش پاافتادهی زیادی داره و ناخواسته دیگه دست از کنجکاوی بیشتر کشیده (در کنارش باید تأکید کنم خیلی حس باحالیه وقتی خودم رو جای رون میذارم با اون همه برادر بزرگتر و یه خواهر کوچیکتر که باید مراقبش هم باشم) و هرماینی دقیقاً برعکس تنها بزرگ شده و تازه پا به دنیای جادوگری گذاشته و با کمک حس کنجکاوی و علاقه به یادگیریش در کوتاهمدت چندین برابر رون ویزلی جادوگرزاده اطلاعات به دست آورده! تو زندگی واقعی هم از این موارد زیاد دیدم و دیدیم، متأسفانه در ارتباط با چیزهایی که انتخاب خود آدمها نبوده. بچهای که تو یه خانواده با درآمد کم و محل زندگی دور از امکانات بزرگ شده ولی عاشق دنیاییه که ازش دور بوده و خیلی خیلی بیشتر از اون بچه مایهداری که از بچگی امکانات کامل دم دستش بوده ولی استفادهی مفید نمیکرده "دانش" داره. انگار که دوری از اون چیزها باعث شده بیشتر براش جذابیت داشته باشن.
بعد از مقایسه رون و هرماینی، وضعیت اسفناک هری پاتر بیشتر به چشم میاد. پسری که پدر و مادرش جادوگر بودن و کل دنیای جادوگری اون رو میشناسه، اما مثل یه کیسه برنج تهِ انبار، کل عمرش رو وسط ماگلهایی زندگی کرده که بهش احساس ناکافی بودن و حقارت دادن و حتی اونقدر در زمینههای عمومی هم عقب نگه داشته شده که به اندازهی هرماینی ماگل هم نتونسته تا شروع مدرسه مطالعهی کافی دربارهی هاگوارتز داشته باشه (چون اصلاً در زندگی روی مهارتهای فردی مثل قدرت تحلیل و تحقیق، تفکر انتقادی و اینجور چیزها کار نکرده) و عملاً هم در مقایسه با جادوگرزادهها، هم در مقایسه با ماگلزادهها ضعیف و ناتوان محسوب میشه (و از این بابت هم میبینیم شدیداً دچار خودکمبینی و عدم اعتماد به نفسه و فکر میکنه هر لحظه ممکنه اعلام کنن اشتباهی پیش اومده و باید با قطار برگرده خونهش).
غمانگیزه.
نقل قول:و دقیقاً همونجا که به دستار کوییرل خیره شده نگاهش با نگاه سوروس اسنیپ برخورد میکنه و زخمش درد میگیره. یعنی میتونیم نتیجه بگیریم که در همون ابتدای سال، آلبوس دامبلدور و کوییرل و.... سر یه میز بودن خوش و خرم؟! 
نقل قول:خیلی دوست دارم اینطوری فکر کنم که چهار تا فحش داد برای چهار تا گروه هاگوارتز تا به این شکل بهشون بگه شما تهش همهتون یه سری بچهاید که باید کلی چیز یاد بگیرید و الکی به گروهتون ننازید.
نقل قول:
نقل قول:
نقل قول:با توجه به همه چیزهایی که تا آخرین کتاب (بیاید فرزند نفرینشده رو حساب نکنیم) میافته، زندگی کارکترهای ظاهراً فرعی برام جذابه و میخوام از همین اول بهش دقت کنم. روند رشد نویل خودش میتونه یه مجموعهی هفتجلدی جداگونه باشه.
الان من دارم فصل هشتم رو میخونم. برای اون پست جداگونه مینویسم.
گابریل نوشته:
عجیبترین چیز برام همونی بود که آلیس هم بهش اشاره کرده که چطور از این که گروهبندی چطور انجام میشه خبر ندارن. چطور رون فقط از فرد و جرج پرسیده و نه پرسی یا مامان باباش که به نظرم صادقانه جوابشو میدادن. یا هرمیون این همه کتاب در مورد تاریخچه جادوگری و هاگوارتز خونده، یعنی واقعا حتی یکیشون در مورد گروهبندی چیزی نگفته؟
) و بگیم رون ترجیح میداده فرد و جرج اطلاعات غلط بهش بدن ولی بیشتر از اون چیزی که هست پرسی رو باد نکنه و بهش رو نده
. اساساً به نکتهی جذابی اشاره کردی که اگه بخوام بسطش بدم، ما میتونیم اینجا تفاوتهای عمیقی بین یه خونوادهی پرجمعیت و تماماً جادوگر با یه خونوادهی تکفرزند و تماماً ماگل احساس کنیم. رون که تو دنیای جادویی بزرگ شده و اطلاعات پیش پاافتادهی زیادی داره و ناخواسته دیگه دست از کنجکاوی بیشتر کشیده (در کنارش باید تأکید کنم خیلی حس باحالیه وقتی خودم رو جای رون میذارم با اون همه برادر بزرگتر و یه خواهر کوچیکتر که باید مراقبش هم باشم) و هرماینی دقیقاً برعکس تنها بزرگ شده و تازه پا به دنیای جادوگری گذاشته و با کمک حس کنجکاوی و علاقه به یادگیریش در کوتاهمدت چندین برابر رون ویزلی جادوگرزاده اطلاعات به دست آورده! تو زندگی واقعی هم از این موارد زیاد دیدم و دیدیم، متأسفانه در ارتباط با چیزهایی که انتخاب خود آدمها نبوده. بچهای که تو یه خانواده با درآمد کم و محل زندگی دور از امکانات بزرگ شده ولی عاشق دنیاییه که ازش دور بوده و خیلی خیلی بیشتر از اون بچه مایهداری که از بچگی امکانات کامل دم دستش بوده ولی استفادهی مفید نمیکرده "دانش" داره. انگار که دوری از اون چیزها باعث شده بیشتر براش جذابیت داشته باشن. بعد از مقایسه رون و هرماینی، وضعیت اسفناک هری پاتر بیشتر به چشم میاد. پسری که پدر و مادرش جادوگر بودن و کل دنیای جادوگری اون رو میشناسه، اما مثل یه کیسه برنج تهِ انبار، کل عمرش رو وسط ماگلهایی زندگی کرده که بهش احساس ناکافی بودن و حقارت دادن و حتی اونقدر در زمینههای عمومی هم عقب نگه داشته شده که به اندازهی هرماینی ماگل هم نتونسته تا شروع مدرسه مطالعهی کافی دربارهی هاگوارتز داشته باشه (چون اصلاً در زندگی روی مهارتهای فردی مثل قدرت تحلیل و تحقیق، تفکر انتقادی و اینجور چیزها کار نکرده) و عملاً هم در مقایسه با جادوگرزادهها، هم در مقایسه با ماگلزادهها ضعیف و ناتوان محسوب میشه (و از این بابت هم میبینیم شدیداً دچار خودکمبینی و عدم اعتماد به نفسه و فکر میکنه هر لحظه ممکنه اعلام کنن اشتباهی پیش اومده و باید با قطار برگرده خونهش).
غمانگیزه.
نقل قول:
توی سرسرا به نظر میاد این اولینباره که هری کوییرل رو با دستار میبینه چون میگه با دستار ارغوانی بزرگی که بر سر داشت ظاهر خیلی عجیبی پیدا کرده بود. که یعنی احتمالا تو پاتیل درزدار هنوز دستار نداشته و برای همینم هری تونست بدون این که زخمش بسوزه باهاش دست بده.
زخم هری که با دیدن اسنیپ سوخت رو هم فکر کنم همه قبول داشته باشیم که احتمالا به خاطر لردِ پسِ کلهی کوییرل بوده و نه خود اسنیپ. تو توصیف نوشته شده از پشت دستار بهش نگاه میکنه، پس یعنی لرد روش به هریه.

نقل قول:
"میخوام چند کلمه صحبت کنم. و اون چند کلمه این ها هستن، کله پوک. چربی. خرده پاره. نیشگون!"

نقل قول:
حسین غریبی یه جا نوشته "چمدان هایشان از قبل بالا شده بود".

نقل قول:
چقد خواب هری که دستار باهاش حرف میزد و میخواست اسلیترین بره عجیب بود. جادوی لرد نبود احیانا؟ من دوست دارم فکر کنم اتفاقی نبوده و لرد یجوری تونسته این خوابو تو سر هری بذاره؟ به این امید که هری در راه خودش قدم برداره و جادوگر سیاهی بشه؟
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
خوب میدونیم که لرد پشت کلهی کوییرل برعکس لرد کتاب دوم کاملاً از همه اتفاقات افتاده خبر داره ولی بزرگ ترین اولویتش اینه که هر چه سریعتر دستش به سنگ جادو برسه و برگرده و بعد به فکر این باشه که یه پیروی قوی مثل هری برای خودش دست و پا کنه. اما همزمان دوست دارم بر اساس حرفت اینجوری فکر کنم که لرد ولدمورت ناخواسته "احساس" خاصی به هری داره و حتی همون درد رو حس میکنه. خوب میدونیم که روح خودش توی هریه ولی این رو نمیدونه. پس احتمالاً حس کنجکاوی بهش داره و میخواد ببینه آیا با یه موجود قدرتمندی طرفه که نتونسته بکشتش؟ امیدوارم یکی بتونه خواب هری رو برامون تعبیر کنه و بفهمیم اشارهای به اتفاقات آینده داره یا نه.
نقل قول:
تو خاطرهای که نویل داشت تعریف میکرد از این که چی شد خانوادهش فهمیدن جادوگره، این فکر به ذهنم رسید که شاید این که نویل زودتر نشونهای از جادوگر بودن بروز نداده اینه که نویل اونقد آدم احساسیای نیست. چون هاگرید به هری گفت وقتی عصبانی یا ناراحت هستی اتفاق عجیبی نیفتاده؟ شاید نویل در حدی که جادوش بروز پیدا کنه احساسات شدیدی پیدا نکرده بوده.
الان من دارم فصل هشتم رو میخونم. برای اون پست جداگونه مینویسم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!



)، جایی که دوستهای واقعی پیدا میکنید، از اون رفقای زیرکی که برای رسیدن به هدفشون از هر وسیلهای استفاده میکنن.




) بگم، اومدم که چندتا از سوالات رو در حد دانش خودم جواب بدم.

) باید بگم که عارضه دم در انسان غیرمعمول و نادره اما غیرممکن نیست! بهش دم وستیجیال Vestigial میگن و به عنوان رشد اندام های ژنتیکی تحلیل یافته در نظر گرفته میشه. بحث مفصل و عجیبیه اما بهطور خلاصه بگم که این دم در بعضی انسانها ممکنه تا 5 اینچ (تقریبا 12 سانتی متر) رشد کنه. بنابراین نیاز نبوده وزارتخونه باخبر بشه و یقه هاگریدو بگیره. 





حتی اگه از حرفای پتونیا در مورد لیلی اسمشو شنیده و حس کرده چون سالهای زیادی گذشته پس حتما پیر شده... ای بابا زیاد چیه. از رفتن لیلی به هاگوارتز تا مرگش کلا 10 سال گذشته. چرا باید بدونه دامبلدور پیره؟ 
