در جستجوی پدر
قسمت دوم
قسمت دوم
بخش اول: سکوت
سالازار همچنان بدون آن که کلامی بر زبان بیاورد، به چشمان هلنا خیره ماند. همان سبزی آشنایی که هزار سال پیش هر روز در آینه میدید، حالا از درون چهرهی دختری به او نگاه میکرد که تمام خطوط صورتش یادآور روونا بود. تضادی عجیب میان آن دو وجود داشت؛ گویی طبیعت تصمیم گرفته بود صورت را از مادر و چشمها را از پدر به ارث بگذارد تا هیچکدام نتوانند سهم خود را در وجود او انکار کنند.
برای چند لحظه، نه هلنا چیزی گفت و نه سالازار. تنها سکوتی میانشان جریان داشت که از هر گفتگویی سنگینتر بود. هلنا هزاران بار این لحظه را در ذهنش تصور کرده بود؛ هزاران پاسخ مختلف، هزاران واکنش متفاوت. اما هرگز به این فکر نکرده بود که شاید سکوت، سهم او از این دیدار باشد. سکوتی که هیچ نشانی از جنس انکار یا پذیرش منعکس نمیکرد. سالازار بالاخره نگاهش را از صورت هلنا برنداشت و آرام گفت:
- فرض کنیم تمام حرفهات حقیقت داشته باشه. چی میخوای؟
هلنا بدون آن که نگاهش را از او بگیرد، تقریبا بیاختیار پاسخ داد:
- میخواستم... به پدرم اعتراف کنم و بذارم بدونه.
سالازار بیآن که کوچکترین تغییری در حالت چهرهاش ایجاد شود، پاسخ داد:
- بله، بله... این قسمت قشنگشه. ولی از چشمات معلومه که این تمام چیزی نیست که میخوای.
هلنا لبهایش را روی هم فشرد. انگار کلماتی که هزار سال درونش زندانی مانده بودند، حالا حاضر نبودند به همین راحتی بیرون بیایند. چند بار تلاش کرد چیزی بگوید، اما صدایی از گلویش خارج نشد. سرانجام با مکثی طولانی، آرام و بریده بریده زمزمه کرد:
- شاید... اگه... اگه بخوام... زندگی کنم؟
سالازار پاسخی نداد. بیشتر جادوگران هنر ذهنکاوی (Legilimency) را چیزی شبیه خواندن افکار میدانستند. اشتباهی که از ناتوانیشان در درک آن هنر سرچشمه میگرفت. ذهن، کتابی نبود که بتوان صفحههایش را ورق زد و حقیقت را از میان خطوطش بیرون کشید. ذهن، جهانی زنده بود؛ پر از احساس، خاطره، برداشت، ترس، آرزو و دروغهایی که گاهی حتی صاحبش نیز آنها را حقیقت میپنداشت. هنر واقعی آن نبود که افکار را ببینی، بلکه آن بود که تشخیص بدهی کدامشان واقعا حقیقت دارند.
هلنا حتی متوجه نشد چه زمانی سالازار وارد ذهنش شد. اجازهای نگرفت، و هشداری هم نداد. برای او، ذهن دیگران همانقدر بیدفاع بود که صفحهای باز روی یک میز. هزاران خاطره در برابرش عبور کردند؛ کودکی هلنا در کنار روونا، سالهایی که در هاگوارتز زندگی کرده بود، حسادتش به تاج سر، لحظهای که آن را ربوده بود، برخورد خونآلود بارون، مرگ، قرنها سرگردانی در قالب روح و در نهایت، دفترچهی خاطرات روونا. سالازار هیچ نشانی از تردید یا فریب در ذهن او پیدا نکرد. هلنا واقعا باور داشت که دختر او است. نه تنها باور داشت، بلکه تمام هویتش را بر همین حقیقت بنا کرده بود. حتی آرزوی بازگرداندن زندگیاش نیز پیش از آن که برای خودش باشد، برای رسیدن به پدری بود که هرگز فرصت شناختنش را پیدا نکرده بود.
اما این حقیقت، تنها یک نتیجه را ثابت میکرد. هلنا دروغ نمیگفت. نه این که حتما حقیقت را میگفت. شاید روونا اشتباه کرده بود. شاید کسی او را فریب داده بود. شاید نوشتههای آن دفترچه بر پایهی گمانی نادرست شکل گرفته بودند. حتی این احتمال وجود داشت که خود روونا، برای دلیلی که تنها خودش از آن آگاه بود، حقیقت را از دخترش پنهان کرده و حقیقت دیگری را جایگزینش کرده باشد. ذهن هلنا فقط نشان میداد که او به این داستان ایمان دارد؛ نه این که داستان الزاماً درست باشد.
با این حال، سالازار نمیتوانست از کنار یک نکته به سادگی عبور کند. چشمان سبز هلنا. آنها فقط رنگ مشترکی نداشتند. نحوهی نگاه کردنشان نیز آشنا بود؛ همان دقت، همان مکثهای کوتاه پیش از هر واکنش، همان کنجکاوی خاموشی که سالازار سالها پیش هر بار هنگام نگاه کردن به آینه میدید. اگر قرار بود در تمام جهان تنها یک ویژگی باشد که بتواند بیش از هر سند و مدرکی او را به شک بیندازد، همین نگاه بود.
بخش دوم: جادوی سیاه
- مرگ اون چیزی نیست که بیشتر جادوگرها تصور میکنن. مرگ یه قلمروئه؛ قلمرویی که قانونهای خودش رو داره و از خواستهی هیچ موجودی پیروی نمیکنه. بیشتر ساحرهها و جادوگرها تمام عمرشون رو صرف یاد گرفتن جادوهایی میکنن که روی دنیای زندگان اثر میذاره، اما از اون سوی پرده هیچ نمیدونن. من میدونم، چون جاهایی قدم گذاشتم که هیچ جادوگری قبل یا بعد از من به اونها دسترسی نداشت. سالها در دل مرگ زندگی کردم، فرمانروایی کردم و قانونهایی رو شناختم که حتی کهنترین کتابهای جادو هم از وجودشون خبر ندارن. چیزی که شما بهش روح میگین، پایان یک انسان نیست؛ ردپای زندگیه. پژواکی از وجود کسی که مرگ موفق نشده کاملا از بین ببرتش. بیشتر این پژواکها با گذشت زمان تحلیل میرن و سرانجام محو میشن. بعضیها دوام بیشتری میارن. تو هزار سال دوام آوردی و همین یعنی روحت قدرتی داره که در طول تاریخ کمتر نمونهای براش پیدا میشه. به همین دلیل بازگردوندنت ممکنه. روح میتونه دوباره صاحب جسم بشه و پژواک میتونه دوباره به یک انسان زنده تبدیل بشه. اما جهان برای هر تغییری بهایی تعیین کرده و هیچ قدرتی از این قانون مستثنا نیست. جادو چیزی خلق نمیکنه؛ فقط بهای لازم برای تغییر رو پرداخت میکنه. تو هزار سال از جسمت جدا بودی. زمان آخرین ذرهی بدن اصلیت رو قرنها پیش از بین برده. برای بازگردوندنت باید جسم تازهای ساخته بشه؛ استخوان، گوشت، خون، قلب، پوست، همهچیز از ابتدا شکل بگیره تا روحت دوباره جایی برای سکونت داشته باشه. ساختن یک بدن زنده، نیروی حیات میخواد و نیروی حیات فقط از یک زندگی زنده به دست میاد. هرچه فاصلهی مرگ و زندگی بیشتر باشه، انرژی بیشتری برای پر کردن اون شکاف لازمه. کسی که دیروز مرده، بهای کمتری داره. کسی که چند سال از مرگش گذشته، بهای بیشتری میطلبه. اما تو هزار سال از دنیای زندگان فاصله گرفتی. شکافی به این بزرگی فقط با صد زندگی پر میشه. صد انسان باید در یک لحظه بمیرن تا نیروی حیاتشون جسم تازهای برای تو بسازه و روحت دوباره به اون بازگرده. این عدد حاصل حدس یا تجربهی من نیست؛ بخشی از معاملهایه که خود جهان میان مرگ و زندگی برقرار کرده. ممکنه این بها رو ناعادلانه بدونی، ممکنه ازش نفرت داشته باشی، ممکنه حاضر نباشی چنین قیمتی رو بپردازی. هیچکدوم از اینها چیزی رو تغییر نمیده. قانون، قانون باقی میمونه و بهای بازگشت تو از هزار سال مرگ، صد زندگیه.
بخش سوم: هزینه
هلنا هنوز در حال کنار هم گذاشتن اتفاقاتی بود که ظرف چند دقیقهی گذشته برایش رخ داده بود. هزار سال در انتظار همین دیدار زندگی کرده بود؛ هزار سال خیال کرده بود اگر روزی سالازار را پیدا کند، باید ساعتها برای اثبات حرفهایش بجنگد، باید با خشم، انکار یا حتی تمسخر رو به رو شود. اما هیچکدام از آنها اتفاق نیفتاده بود. سالازار حقیقت را همانطور که همیشه با هر مسئلهی دیگری برخورد میکرد، بررسی کرده بود؛ بدون احساسات، بدون شتاب و بدون آن که اجازه بدهد چیزی بر قضاوتش سایه بیندازد. بعد هم، بیآن که گفتگو را پایان دهد یا او را از خودش براند، از راهی برای بازگرداندن زندگیاش سخن گفته بود. برای هلنا تنها یک توضیح وجود داشت. اگر سالازار هنوز به حرفهایش باور نداشت، اگر او را دختر خودش نمیدانست، هرگز حاضر نمیشد دانشی را که طی هزار سال به دست آورده بود برای نجات یک روح غریبه خرج کند. سالازار اسلیترین کسی نبود که برای دیگران کاری انجام بدهد، مگر این که آن دیگران بخشی از دنیای خودش باشند. همین فکر، امیدی را در دل هلنا زنده میکرد که تا چند دقیقهی پیش جرئت فکر کردن به آن را هم نداشت.
اما آن امید، بهایی داشت که ذهنش هنوز قادر به پذیرفتنش نبود. صد انسان. صد زندگی. تا همین چند لحظه قبل، این عدد فقط یک واژه بود؛ عددی که سالازار با همان آرامش همیشگی بر زبان آورده بود. ولی هرچه بیشتر به آن فکر میکرد، سنگینتر میشد. صد انسان یعنی صد چهره، صد خانواده، صد داستانی که باید در یک لحظه پایان پیدا میکردند تا داستان او دوباره آغاز شود. آیا واقعا زندگی خودش چنین ارزشی داشت؟ آیا بعد از هزار سال سرگردانی، میتوانست بهای بازگشتش را با مرگ این همه انسان پرداخت کند؟ پاسخ را نمیدانست. شاید اگر بیشتر فکر میکرد، هرگز جوابی برایش پیدا نمیکرد. با این حال، سالازار منتظر تصمیمش ایستاده بود و او احساس میکرد این فرصت، شاید تنها فرصتی باشد که در تمام هستیش نصیبش شده است. پس با تردیدی که هنوز در عمق نگاهش موج میزد، سرش را به آرامی تکان داد.
تقریبا در همان لحظه، جهان اطرافشان در هم پیچید. هلنا حتی فرصت نکرد از سالازار بپرسد قرار است کجا بروند. کوچهی خلوت لندن در یک چشم بر هم زدن ناپدید شد و جای خودش را به جادهای باریک داد که از میان دشتهای سبز عبور میکرد. کمی آنسوتر، روستایی کوچک در آرامش آخرین ساعتهای روز نفس میکشید. دود باریکی از دودکش چند خانه بالا میرفت و بوی نان تازه با نسیم عصرگاهی در هوا پخش شده بود. چند کودک با خنده دنبال یکدیگر میدویدند و توپ پارچهایشان را میان کوچهی خاکی به هم پاس میدادند. سگی قهوهای با هیجان دور آنها میدوید و هر چند لحظه یکبار پارس کوتاهی میکرد، انگار خودش هم عضوی از بازی بود. زنی میانسال ملحفههای شسته شده را روی طنابی که میان دو درخت بسته شده بود آویزان میکرد و باد، پارچههای سفید را آرام به حرکت در میآورد. کمی دورتر، پیرمردی روی نیمکتی چوبی نشسته بود و در حالی که عصایش را میان دو دستش گرفته بود، با لبخند به همسر سالخوردهاش نگاه میکرد که با حوصله سبد خرید کوچکی را تا خانه حمل میکرد. از پنجرهی نیمهباز یکی از خانهها صدای خندهی چند نفر و برخورد قاشق و بشقاب به گوش میرسید؛ خانوادهای دور میز شام نشسته بودند، بیخبر از این که تنها چند قدم آنسوتر، سرنوشتشان در سکوت به تماشایشان ایستاده است. همهچیز آنقدر عادی، آرام و زنده بود که انگار خود زندگی تصمیم گرفته بود تمام زیباییش را یکجا به نمایش بگذارد.
هلنا برای نخستین بار معنای واقعی آن عدد را دید. صد انسان، دیگر یک مفهوم نبود. هر کدام از آنها نامی داشتند، گذشتهای داشتند، کسانی منتظرشان بودند و فردایی که خیال میکردند به آن خواهند رسید. حالا تازه میفهمید سالازار از او چه خواسته بود؛ او قرار نبود صد زندگی را از میان بردارد، قرار بود یک دنیا را خاموش کند.
سالازار بدون آن که نگاهش را از روستا بردارد، با همان آرامش سرد همیشگی فقط یک کلمه گفت:
- برو.
بخش چهارم: ضعف
هلنا قدمی به جلو برداشت. فاصلهی میان او و نخستین خانههای روستا چندان زیاد نبود؛ آنقدر نزدیک بود که صدای خندهی کودکان را واضحتر از قبل بشنود و آنقدر دور بود که هنوز هیچکس متوجه حضورشان نشده باشد. برای لحظهای تلاش کرد آنچه را پیش رویش بود، فقط مجموعهای از قربانیها ببیند؛ صد روح، صد منبع نیروی حیات، صد بهایی که جهان برای بازگشتش تعیین کرده بود. اما هر بار که نگاهش روی یکی از آنها میافتاد، آن عدد از هم میپاشید و به یک انسان تبدیل میشد. پسربچهای که با هیجان دنبال سگش میدوید، مادری که کودک خردسالش را در آغوش گرفته بود، پیرمردی که با لبخند به همسرش نگاه میکرد، دختری که با سبدی از میوه از میان کوچه میگذشت. هر کدام زندگی خودشان را داشتند، آرزوهای خودشان را، فردایی که مطمئن بودند به آن خواهند رسید. ذهن هلنا هرچه بیشتر تلاش میکرد آنها را فقط بخشی از یک معامله ببیند، بیشتر شکست میخورد.
چند بار دستش را بالا آورد و دوباره پایین انداخت. حتی روح بودن هم باعث نمیشد از جادو بیبهره باشد. اگر اراده میکرد، هنوز راههایی برای کشتن وجود داشت؛ کافی بود از سالازار بخواهد، کافی بود اولین قدم را بردارد تا ادامهی مسیر آسانتر شود. خودش این را میدانست. سالازار هم میدانست. با این حال، هر بار که تصمیم میگرفت حرکت کند، تصویر چهرهی یکی از آن انسانها جای تمام افکارش را میگرفت. چه فرقی میان او و بارون خونآلود باقی میماند اگر برای رسیدن به خواستهی خودش، زندگی کسانی را میگرفت که حتی اسمش را هم نمیدانستند؟ هزار سال پیش یک انتخاب اشتباه، او را به روحی سرگردان تبدیل کرده بود. آیا حالا باید با انتخابی بسیار بزرگتر، دوباره زندگیاش را آغاز میکرد؟
اشک، عادتی بود که از دوران زنده بودن همراه انسان میماند. روحها چشم نداشتند که اشک بریزند، اما هلنا همان سوزی را در وجودش احساس میکرد؛ همان فشاری که پیش از گریه گلوی انسان را میفشارد. نگاهش میان چهرههای روستا میچرخید و هرچه بیشتر میدید، بیشتر از قدم برداشتن ناتوان میشد. انگار تمام بدنش، یا چیزی که از بدنش باقی مانده بود، فرمان ایستادن گرفته باشد. زمان میگذشت و سکوت میان او و سالازار سنگینتر میشد. سالازار هیچ عجلهای نداشت. حرفی نمیزد، راهنمایی نمیکرد و حتی نگاهش را هم به هلنا نمیدوخت. فقط منتظر مانده بود؛ با صبری که بیشتر از آن که انسانی باشد، شبیه گذر زمان بود.
سرانجام شانههای هلنا لرزید. سرش را پایین انداخت و با صدایی که به زحمت شنیده میشد، زمزمه کرد:
- نمیتونم...
سالازار آرام سرش را تکان داد. اثری از خشم در چهرهاش دیده نمیشد. ناامیدی هم وجود نداشت. اگر کسی او را در آن لحظه میدید، شاید حتی خیال میکرد از نتیجهای که به دست آورده بود رضایت دارد. او پاسخ سوالی را پیدا کرده بود که از همان لحظهی نخست دیدارشان در ذهنش شکل گرفته بود. هلنا حاضر بود برای زندگی بجنگد، حاضر بود رنج هزار سالهاش را پایان بدهد، اما هنوز نمیتوانست خواستهی خودش را بر زندگی دیگران مقدم بداند. همین یک لحظه، بیشتر از هزاران کلمه دربارهی او حرف میزد و سالازار دقیقا همین را میخواست بداند. حالا دیگر تردیدی نداشت که هلنا دختر اوست، اما تنها از نظر خون. آنچه در برابرش ایستاده بود، هنوز بیش از آن که یادگار سالازار اسلیترین باشد، ادامهی روونا ریونکلاو بود. ترحم، دودلی و ارزشی که برای جان بیگانگان قائل میشد، همگی از مادرش به او رسیده بودند. از سالازار، تا آن لحظه، چیزی جز چشمان سبز به ارث نبرده بود. اگر قرار بود روزی وارث واقعی سالازار اسلیترین شود، این باید تغییر میکرد.
بخش پنجم: آتش
سالازار هیچ واکنشی به زمزمهی هلنا نشان نداد. گویی از همان ابتدا نیز انتظار شنیدن پاسخ دیگری رو داشت. تنها برای چند لحظه به روستای مقابلشان خیره ماند؛ به خانههایی که از دودکشهایشان دود بالا میرفت، به کودکانی که هنوز بیخبر از سرنوشتشان در کوچههای خاکی دنبال هم میدویدند و به مردمی که آخرین ساعات روز را در آرامشی میگذراندند که خیال میکردند فردا نیز ادامه خواهد داشت. سپس، بیآن که حتی انگشتی تکان دهد یا چوبدستیاش را از زیر ردایش بیرون بیاورد، حضورش شروع به تغییر کرد. ابتدا فقط رشتهای باریک از آتش از زیر پاهایش برخاست و مانند ماری درخشان به سوی آسمان حرکت کرد. هلنا خیال کرد یکی از طلسمهای ناشناختهی سالازار در حال شکل گرفتن است، اما آن رشته لحظه به لحظه ضخیمتر شد، سرعت گرفت و در مسیر بالا رفتنش، بخشی از آسمان را با خود به رنگ سرخ درآورد. شنل سیاه سالازار پیش از آن که آتشی آن را لمس کند، به دودی تیره تبدیل شد و درون آن شعله حل گردید. چند ترک روشن روی پوستش نشست و از میان آنها نوری شبیه فلز گداخته بیرون زد. لحظهای بعد، دیگر چیزی از جسم انسانی او باقی نمانده بود و تمام وجودش به همان دود و آتشی تبدیل شده بود که پیوسته به آسمان اوج میگرفت.
ستون آتش هر لحظه بزرگتر میشد، تا جایی که ابرهای بالای روستا را در خود فرو برد و همان دود سیاه در میان شعلهها شروع به شکل گرفتن کرد. ابتدا تنها سایهای مبهم دیده میشد، اما خیلی زود خطوط چهرهای عظیم از دل آن بیرون آمد؛ پیشانی، گونهها، بینی و دو چشمی که از آتش مذاب ساخته شده بودند و با نگاهی سنگین تمام روستا را زیر نظر داشتند. چهره هر لحظه کاملتر میشد و آنقدر بزرگ شد که سایهاش روی تمام خانههای روستا افتاد. مردم یکی پس از دیگری متوجه تاریکی غیرعادی شدند و وقتی سرهایشان را به سمت آسمان بالا گرفتند، تنها چیزی که دیدند صورت انسانی بود که از دل آتش به آنها نگاه میکرد. وحشت در یک چشم برهم زدن میان روستا پخش شد. کودکانی که چند لحظه پیش مشغول بازی بودند، با گریه به سوی خانوادههایشان دویدند. زنها فرزندانشان را در آغوش گرفتند و بیهدف میان کوچهها میدویدند. مردها با فریاد دیگران را صدا میزدند و تلاش میکردند راهی برای فرار پیدا کنند، غافل از این که هیچ مسیری برای گریختن باقی نمانده بود. سگها پارس میکردند، اسبها رم کرده بودند و صدای دعا، گریه و فریاد در هم آمیخته بود، بیآن که هیچکس بداند چه بلایی قرار است بر سرشان بیاد.
در همان هنگام، چهرهی آتشین دهان گشود و صدای سالازار، آرام و سنگین، چنان در فضا پیچید که انگار از خود آسمان شنیده میشد و همزمان در ذهن تمام ساکنان روستا طنین انداخته بود.
- هراسی به دل راه ندید، ماگلها. امروز زندگیتون پایان پیدا نمیکنه، معنا پیدا میکنه. جهان از آغاز با قربانی پابرجا مونده و هر تولدی، بهایی از زندگی طلب میکنه. امروز نوبت شماست که اون بها رو بپردازید. خون من هزار سال از جهان زندگان دور افتاده و بازگشتش تنها با نیروی حیات ممکنه. شما انتخاب نشدید چون گناهکارید، انتخاب شدید چون جهان بهای ادامهی نسل سالازار اسلیترین رو از میان زندگیهای شما طلب کرده. از این لحظه، مرگتون فقط پایان عمرتون نیست؛ بخشی از تولد دوبارهی وارث من خواهد بود.
با پایان یافتن آخرین واژه، چهرهی عظیم از هم فرو پاشید و مرزهایش در میان شعلهها ناپدید شد. آتش به جای آن که از نقطهای مشخص فرو بریزد، به مهی سوزان تبدیل شد؛ مهی زنده که آهسته از آسمان پایین آمد و تمام روستا را در آغوش گرفت. شعلهها به خانهای حمله نمیکردند، دیواری را هدف نمیگرفتند و انسانی را دنبال نمیکردند. فقط پیش میرفتند؛ آرام، یکنواخت و اجتنابناپذیر، درست مانند قانونی که هزاران سال پیش نوشته شده باشد و حالا زمان اجرای آن فرا رسیده باشد. هر جا آن مه عبور میکرد، زندگی همان لحظه خاموش میشد. کسی فرصتی برای احساس درد پیدا نکرد، کسی زمانی برای آخرین فریاد نداشت و حتی گریهی کودکانی که چند ثانیه پیش تمام روستا را پر کرده بود، در یک آن قطع شد. سالازار برای شکنجه کردن نیامده بود؛ قربانی، هر اندازه هم که کوچک باشد، زمانی ارزشمند است که بیهوده رنج نکشد. ظرف چند لحظه، تمام روستا در دل آن آتش ناپدید شد و هنگامی که آخرین موج شعله از زمین گذشت، دیگر اثری از خانهها، درختان، چاه آب، حصارهای چوبی یا حتی سنگفرش کوچهها باقی نمانده بود. همهچیز به لایهای از خاکستر تبدیل شده بود که باد آن را آرام در هوا پخش میکرد و از دور، چنان به نظر میرسید که برفی خاکستری روی زمین میبارد.
مه آتشین نیز کمکم شروع به جمع شدن کرد. شعلههایی که لحظاتی پیش تمام آسمان را در اختیار گرفته بودند، دوباره به سوی یک نقطه بازگشتند، کوچکتر شدند و آرام به زمین فرود آمدند. با هر لحظه که از ارتفاعشان کم میشد، شکل انسانی بیشتری به خود میگرفتند تا سرانجام آخرین شعله خاموش شد و سالازار اسلیترین، درست همانگونه که چند دقیقه قبل ایستاده بود، چند قدم آنسوتر از هلنای خشکشده از بهت ظاهر شد؛ گویی هیچ اتفاقی رخ نداده و تمام آنچه بر روستا گذشته بود، تنها عبور لحظهای سایهای از آسمان بوده است.
بخش ششم: تولد دوباره
سالازار هیچ حرکتی انجام نداد. تنها همانطور که رو به روی هلنا ایستاده بود، به خاکسترهایی که باد در سراسر دشت پراکنده میکرد نگاه میکرد. سکوتی عجیب بر اطرافشان حاکم شده بود؛ سکوتی که دیگر شباهتی به آرامش نداشت و بیشتر به احترامی میمانست که جهان پس از اجرای قانونی کهن برای چند لحظه در برابرش سر خم کرده باشد. اما آن خاکسترها مدت زیادی روی زمین باقی نماندند. ابتدا تنها چند ذرهی کوچک برخلاف جهت باد به حرکت درآمدند. سپس ذرههای بیشتری از زمین جدا شدند و خیلی زود تمام آنچه از روستا باقی مانده بود، آرام آرام از سطح زمین بلند شد. لایههای خاکستر، همانند مهی خاکستری، در هوا شناور شدند و همگی به یک نقطه کشیده میشدند. در میان آن غبار، رگههایی باریک از نور سرخ نیز دیده میشد؛ نورهایی کمرنگ که انگار در دل هر ذرهی خاکستر، آخرین نشانهی حیات هنوز خاموش نشده بود و حالا همگی به فرمان قانونی که بسیار قدیمیتر از خود جادو بود، یکدیگر را پیدا میکردند.
آن تودهی عظیم، پیش از آن که به هلنا برسد، از کنار سالازار عبور کرد. بخشی از همان آتش که لحظاتی پیش سراسر وجودش را در بر گرفته بود، آرام از بدنش جدا شد و بیآن که شعلهای از خود باقی بگذارد، به آن جریان پیوست. گویی سالازار چیزی به آن اضافه نکرده بود؛ تنها راه عبور نیرویی را باز میکرد که تا آن لحظه در اختیارش قرار داشت. آتش، خاکستر و آن رگههای سرخرنگ در هم تنیده شدند و همانند رودی آرام، به سوی روح هلنا حرکت کردند. برای لحظهای کوتاه، آن جریان مقابل او ایستاد؛ انگار چیزی را جستوجو میکرد، انگار میان هزاران پژواک مرگ، صاحب واقعی خود را پیدا میکرد. سپس، بیهیچ انفجار، بیهیچ نور خیرهکنندهای، تمام آن نیرو درون پیکر شفاف هلنا فرو رفت.
در همان لحظه، روح او شروع به تغییر کرد. شفافیتی که هزار سال همراهش بود، آرام آرام رنگ باخت و جای خود را به سایهای سنگینتر داد. خطوط محو بدنش کمکم وضوح پیدا کردند و دیگر آن سوی وجودش دیده نمیشد. پاهایش برای نخستین بار وزن زمین را احساس کردند و زانوهایش بیاختیار اندکی خم شدند؛ گویی ایستادن، هنری بود که باید دوباره آن را یاد میگرفت. سرمایی عمیق از نوک انگشتانش بالا آمد و تمام وجودش را در بر گرفت. چند لحظه بعد، همان سرما جای خودش را به گرمایی آرام داد؛ گرمایی که از جایی در اعماق سینهاش آغاز شده بود و کمکم در رگهایی جریان پیدا میکرد که تا چند ثانیه پیش اصلا وجود نداشتند. استخوانها شکل گرفتند، ماهیچهها روی آنها نشستند، پوست بر همهچیز کشیده شد و قلبی که هزار سال از تپیدن باز ایستاده بود، برای نخستین بار دوباره در سکوت دشت ضربه زد. ضربهی نخست ضعیف بود، ضربهی دوم محکمتر و بعد، ریتمی آشنا تمام بدنش را پر کرد؛ ریتمی که روحش آن را فراموش کرده بود، اما جسم تازهاش از همان لحظهی تولد به خوبی میشناخت.
هلنا هنوز هیچ حرکتی نمیکرد. چشمانش باز مانده بود و انگار ذهنش از دنبال کردن آنچه بر او گذشته بود، جا مانده باشد. ناگهان سینهاش منقبض شد. هوایی که نزدیک به هزار سال هیچ نیازی به آن نداشت، با خشونت وارد ریههایش شد و همان لحظه سرفهای شدید تمام بدنش را لرزاند. دوباره سرفه کرد؛ این بار طولانیتر، دردناکتر و واقعیتر. دستش بیاختیار روی گلویش رفت، در حالی که هر نفس، سوزشی شیرین در سینهاش به جا میگذاشت. برای نخستین بار پس از نزدیک به هزار سال، هلنا نفس میکشید. نه کلمهای بر زبان آورد، نه اشکی ریخت و نه حتی فرصت کرد به سالازار نگاه کند. نخستین نشانهی بازگشتش به جهان زندگان، فقط یک سرفه بود؛ سرفهای که برای هر انسان زنده اتفاقی پیشپاافتاده به حساب میآمد، اما برای او، از هر جادویی شگفتانگیزتر بود.
بخش هفتم: میراث سالازار
هلنا حتی فرصت نکرد تعادلش را حفظ کند. به محض آن که آخرین سرفه از گلویش بیرون آمد، پاهایش از تحمل وزن بدن تازهاش ناتوان شدند و روی زانوهایش افتاد. لحظهای بعد، تمام بدنش روی خاکسترهای گرم روستا فرو ریخت. نفس کشیدن هنوز برایش کاری غریزی نشده بود و هر دم و بازدم، سینهاش را با دردی عجیب پر میکرد؛ گویی بدنش هنوز نمیدانست چگونه باید زنده باشد. انگشتانش چند بار بیاختیار روی خاک کشیده شدند و بعد با لرز به سمت صورتش رفتند. پوستش را لمس کرد. گرمای آن را احساس کرد. تپش رگ گردنش را زیر نوک انگشتانش پیدا کرد و برای چند لحظه همانجا ماند؛ انگار میترسید اگر دستش را بردارد، همهی اینها دوباره ناپدید شوند. هزار سال تنها خاطرهای از جسم در ذهنش باقی مانده بود و حالا همان خاطره، آرام آرام جای خودش را به واقعیتی میداد که هنوز برای روحش غریبه بود. تلاش کرد بلند شود، اما ماهیچههایی که تازه شکل گرفته بودند فرمانش را درست نمیفهمیدند. دوباره روی زمین افتاد و این بار همانجا نشست. نگاهش میان دستهای خودش و دشت خاکستری سرگردان بود؛ دستهایی که دوباره جان گرفته بودند، اما بهایشان را صد انسان پرداخته بودند. سنگینی آن فکر، حتی از ناتوانی بدنش هم بیشتر روی شانههایش فشار میآورد.
سالازار بیصدا ایستاده بود و او را تماشا میکرد. هیچ عجلهای برای کمک کردن نداشت. همانگونه که کودکی باید خودش راه رفتن را یاد بگیرد، هلنا نیز باید دوباره با جسمش آشنا میشد. هر لرزش عضلات، هر نفس، هر حرکت ساده، بخشی از زندگی بود که پس از هزار سال دوباره به او بازگردانده شده بود و هیچکس جز خودش نمیتوانست آن را بیاموزد. تنها وقتی مطمئن شد هلنا دیگر میتواند بدون آن که دوباره نقش زمین شود، روی زانوهایش بنشیند، سکوت را شکست.
- شکست خوردی.
هلنا به سختی سرش را بالا آورد. هنوز نفسهایش نامنظم بود و کلمات به زحمت از گلویش بیرون میآمدند.
- …شکست؟
سالازار نگاهش را از او نگرفت.
- نتونستی انتخاب کنی. حاضر نبودی بهای زندگیت رو خودت بپردازی. اجازه دادی کس دیگهای جای تو اون قیمت رو پرداخت کنه. همین برای من کافی بود.
هلنا برای چند لحظه فقط به او خیره ماند. ذهنش هنوز میان درد، نفس کشیدن و آنچه چند دقیقه پیش اتفاق افتاده بود سرگردان بود. با این حال، در اعماق وجودش هنوز امید کوچکی زنده مانده بود؛ امیدی که میگفت شاید تمام این اتفاقها، تمام آن قربانی، یعنی سالازار او را پذیرفته است. سالازار انگار همان فکر را از چهرهاش خواند.
- اشتباه برداشت نکن. حقیقت این که دختر منی، از لحظهای که بهش یقین پیدا کردم تغییر نکرد. خون، با آزمون ثابت نمیشه و با شکست هم از بین نمیره. تو دختر من هستی، هلنا.
چند لحظه سکوت میانشان ماند. تنها صدایی که شنیده میشد، نفسهای سنگین هلنا بود.
- اما وارث من نیستی.
این بار هلنا چیزی نگفت.
- وارث بودن با خون به دست نمیاد. با انتخاب به دست میاد. روزی که حاضر بشی بهای راهت رو خودت بپردازی، اون روز میتونی دربارهی میراث من حرف بزنی.
هلنا آرام سرش را پایین انداخت. انگشتانش هنوز روی خاکسترها قرار داشت و میان آن دانههای خاکستری حرکت میکرد. بعد از مدتی، بدون آن که نگاهش را بالا بیاورد، آهسته پرسید:
- پس باید چیکار کنم؟
سالازار برای نخستین بار نگاهش را از دشت خاکستر گرفته و به افق دوخت؛ جایی که تاریکی شب آرام آرام جای آخرین نور خورشید را میگرفت.
- یاد بگیر.
هلنا لحظهای مکث کرد.
- از تو؟
سالازار سرش را به آرامی تکان داد.
- از من چیزی که لازم داشتی یاد گرفتی. برای باقی راه باید پیش حاکم تاریکی فعلی بری.
هلنا پاسخ را پیش از آن که نامش را بشنود، حدس زده بود.
- ارباب تاریکی...
سالازار تأیید کرد.
- لرد ولدمورت.
نامش با همان آرامش همیشگی از دهان سالازار خارج شد؛ وارث اول و واقعی سالازار.
- من پایهها رو ساختم. چیزی که بعد از من به وجود اومد، روی همان پایهها رشد کرد. لازم نیست مردی که هزار سال پیش زندگی میکرد رو بشناسی. باید ببینی اندیشهای که از خودش باقی گذاشت، بعد از هزار سال چه شکلی پیدا کرده. تاریکی هم مثل هر چیز دیگهای تکامل پیدا میکنه.
سالازار دوباره به هلنا نگاه کرد. این بار نگاهش، بیش از آن که به پدری شباهت داشته باشد که با دخترش صحبت میکند، یادآور استادی بود که آخرین دستور را به شاگردش میدهد.
- برو. جایگاهت رو به دست بیار. وقتی خودت، با اختیار خودت، قدم در تاریکی گذاشتی و ثابت کردی حاضر هستی بهای انتخابهات رو بپردازی... اون روز برگرد. اگر هنوز شایسته بودی، میراث سالازار اسلیترین منتظر تو خواهد بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







