عروسک فروشی (پارت پایانی)
عروسک سازهاآستریکس مشغول هم صحبتی با بانو سوزان شد. آنها در روی مبلمان بسیار راحتی که روی آن عکس آبنبات و عروسک خرسی بود نشسته و به قدری گرم صحبت با او و برنامههای آینده خودشان بودند که آستریکس، با خیال اینکه کوین مشغول بازی و سرگرمی در مغازه همراه با مابقی کودکان هست حواسش را کامل روی بانو سوزان معطوف کرده بود.
مدتی نگذشته بود که آستریکس خواست از جایش بلند شود. تحرکی به بدنش بدهد تا خواب نروند. در همان حین نگاهی به اطراف انداخت. مغازه همچنان شلوغ بود. ملت در جنب و جوش بودند. کودکان و اولیا هرکدام در طرفی مشغول بازی و لذت بردن از شکلات و پاستیلهایشان بودند. اما آستریکس متوجه کوین، وروجک کوچک او، خبری ازش نیست.
بلافاصله رو به بانو سوزان کرده و از او میخواهد تا بوسیله استفاده از آدمکهای آبنباتیاش کوین را پیدا کنند. هرچند آستریکس نگرانی چندانی نداشت، اما دوست داشت از جا ومکان کوین خبردار باشد.
بانو سوزان در یک دستاش چوبدستی، و در دستدیگرش یک آبنبات گرفته بود. چشمانش را بست و وردی خواند...
با گذشت هر دقیقه، حالت چهره بانو سوزان عوض میشد. نگران تر میشد. کمکم لبخند صمیمانهاش جایش را به اخم داد.
آستریکس نمیدانست در ذهن بانو سوزان چه میگذرد. اما با حالت چهره او میدانست چیز خوبی نیست.
بلافاصله بانو سوزان چشمانش را به آستریکس دوخت. صورت او نه جدی و نه خندان بود. نگرانی خاصی در چهرهاش نمایان بود.
- اون رو پیدا کردم. اون طبقه بالا پیش عروسکساز هاست... اما اونها نباید اونجا باشند!
آستریکس متوجه بانو سوزان نشد. او با اخمهای درهم رفته در ادامهی حرف بانو سوزان گفت...
- منظورت کوینه که نباید اونجا باشه؟ بیخیال، اون بچه خیلی شیطونیه. دوست داره هرجا که باید و نباید بره و فضولی کنه...
- نه. منظورم کوین نیست. منظورم عروسکسازها هستند. اونا خیلی سال پیش عضو مرگخوارها بودند که به گفته خودشون توبه کرده و میخواستند زندگی عادی در پیش بگیرند. برای همین منم استخدامشون کردم. فکر میکردم میتونم باورشون کنم. اما به مرور زمان متوجه شدم اونا روشهای افراطی برای ساختن عروسکها برای بچهها دارند. در حدی که با استفاده از جادو از خود بچهها برای ساختن عروسک میخواستند استفاده کنند. اما من اخراجشون کردم. ولی حالا... بوسیله ادمک آبنباتیام فهمیدم که اونا اینجا هستن. طبقه بالا مشغول ساخت عروسک و کوین توهم پیششونه...
در حینی که بانو سوزان داستان عروسک ساز هارا تعریف میکرد آستریکس کاملا جدی شده بود. او دیگر پلک نمیزد. شاید حتی نفس هم نمیکشید. دیگر خبری از آستریکس خوشحال و خندان ساعاتی پیش نبود.
- پلهها کجان؟
- انتهای مغازه...
آستریکس بی آنکه منتظر تمام شدن حرف بانو سوزان شود. از مقابل او ناپدید شد.
مرگخواران در مقابل خونخواران- ولم کنید... بژارید برم... منو اژیت کنید عمو آشتریکشم شمارو اژیت میکنه...
چندین شخص مذکر و مونث، کوین را دور کرده بودند. هر کدوم دست کوین را گرفته و مانع از تقلاهای او میشدند.
هرچند با زور کم و ناکافی، اما کوین تمام سعیاش را میکرد تا اون رو به سمت دستگاه عروسک ساز نبرند. اشکهای کوین جاری شده بودند و با چشمان خیساش به کسانی که آزادی کودکانهاش را از او سلب کرده بودند نگاه میکرد...
سه مرد درشت هیکل با رداهای سیاه، ماسک مرگخوارانهای که بروی صورتشان زده بودند آنها را برای کودکی دو ساله به شدت ترسناک کرده بودند.
در طرفی، دو شخص مونثی که دست به سینه و همانند مردان، با ماسک و ردا ایستاده و شاهد بودند.
طبقه بالایی پر از پارچه و پشمهای مخصوص عروسک سازی بود. فضای شبیه به کارگاهی بود که همراه با جادو و لوازم جادویی دور آن احاطه شده بود. اما مشخصا میزی که مرگخواران قصد بردن کوین به روی آن را داشتند متعلق به آن کارگاه نبوده و تازگی داشت.
تک چراغی بروی میز مورد نظرآنها روشن بود. ما بقی فضای دور اطراف آنها در هالهای از تاریکی فرو رفته بود. از نظر آنها نیازی به نور بیشتری نبود و هرچقدر تاریکتر، حس و غریزه مرگخواریشان عمیق تر... اما آستریکس هم ممنون علایق و عادتهای آنها بود.
آستریکس در سکوت کامل، در سایهای پشت سر آنها کمین کرده بود. مثل گرگی که بیش از حد اندازه برای طعمهاش صبر کرده باشد. حالا خواستار شکار تمام و کمال بود.
شخص مذکری از مرگخواران با خندههای عجیب و شیطانیاش چوبدستیاش را از ردایش خارج کرد و بطور عمودی از جهت بالا به سمت کوین نشانه گرفت. با دقت و به آرامی آن را با خواندن وردی درحال پایین اوردن بود که ناگهان در جایش خشک ماند!
چند ثانیه قبل...
آستریکس در فضای ابری گنگ ذهنش مانده بود، او میدید یک مرگخواری چوبدستیاش را به سمت کوین نشانه رفته و وردی میخواند... اما هیچ از ورد و عملی که آن مرگخوار انجام میداد مطمعن نبود. حتی نمیخواست صبر کند و بفهمد نتیجه عملاش چه خواهد شد. برای همین تصمیمش را گرفت. تصمیم شکارش را، تصمیم حملهاش را. خشماش اجازه سبک سنگین کردن میزان حملهاش را نداد. فقط در ثانیهای بعد، آن مرگخوار در جایش خشک شده بود.
بقیه مرگخواران مات و مبهوت از خشک شدن دوست مرگخوارشان مانده بودند. اما ابهامشان طولی نکشید که واضح شد. سمت سینه ردای مرگخوار کم کم به رنگ سرخ درآمد... خون براقی از لایههای لباساش گذر کردند و در مقابل چشمان دوستاناش جاری شدند...
او بیانکه فرصت گفتن چیزی را داشته باشد، بدون هیچ حرکت اضافهای زمین افتاد و در مقابل مرگخواران باقی مانده، یک شخص با موهای بلند تیره، ردایی سیاه تر از برای آنها، و قلبی تپنده در دستش مقابلشان ایستاده بود.
آستریکس قلب در دستش که کمکم ضربانش را از دست میداد بالا اورد و با زبانش لیسی از پایین تا بالای آن زد... از مزه خونی که حس کرده بود هیچ خوشش نیامده بود.
یکی از مرگخواران زن، سریع تر از دیگران توانست با وجود صحنه مقابلش به خودش بیاید و دستش را سریع به سمت چوبدستیاش ببرد که ناگهان زمان برای او نیز ایستاد...
زمان برای شکارچی که تخصص خاصی در شکار افراد مختلفی داشت جور دیگری میگذشت. هماهنگ با زمان دنیای واقعی، زمانی که مرگخواران به آن عادت داشتند نبود.
به همین علت تا مرگخوار زن بتواند چوبدستیاش را لمس کند فشار شدید دست آستریکس را روی گردنش توانست حس کند.
فشاری آنقدر محکم که نه تنها نفسی نمیتوانست بکشد، بلکه حتی قلبش نیز در پمپاژ کردن خوناش به سرش به مشکل بر بخورد... و همین، باعث شد طولی نکشید تا چشمان مرگخوار سیاهی رفته و بلافاصله از فقط با صدای ریز نالهای... در جا تمام کند.
اما دیگر بقیه مرگخواران خودشان را پیدا کرده بودند. دو مرگخوار مذکر سریع از دو طرف به آستریکس حمله ور شد. یکی از آنها که جثه بزرگتری نسبت به دیگری داشت، آستریکس را با دستان عضلهایاش محکم در آغوش گرفت و دیگری از سمت روبرو خودش را آماده برای اجرای یک افسون ممنوعه کرد...
آستریکس که هیچ حدی برای خشم خودش و عطش انتقامی که برای گرفتن از مرگخوارا داشت نمیدید، خودش را از هیچ کاری منع نمیکرد... در همین حین که مرگخوار روبرویش چوبدستیاش را به سمتش هدف میگرفت، آستریکس سریع وردی را خواند و مرگخوار مقابلش به سمت او پرت شد و بدنش به بدن او برخورد کرد... همین نزدیکی و فاصله کم کافی بود تا آستریکس بدون استفاده از دستانش گردن مرگخوار را با دندانهای نیشش گاز بگیرد... گازی مانند گازهای قبلی آستریکس از روی ارزش و عشق و جنتلمنی نبود، بلکه از روی خشم بود. وقتی مرگخوار زن دیگری همکارش را از چنگ نیشهای آستریکس عقب کشید و نجات داد، مرگخوار جوان که خونش بصورت جهشی و نامنظم بجای جاری شدن به اطراف فواران میشد. چندین قدم به عقب برداشت. با شوکی که بهش وارد شده بود نمیتوانست پلک بزند، دستش را روی گردنش گذاشت، اما کافی نبود. برای اون شدت از خشمی که در حین گاز گرفتن بکار رفته بود و باعث وفوران آن شدت خون شده بود... کافی نبود... سرنجام، او نیز به آرامی زمین افتاد و چشمانش همچنان باز ماندند...
حالا دو مرگخوار زن و مرد در مقابل آستریکس مانده بودند. مرد بزرگ جثهای که آستریکس را محکم گرفته بود او را به سمت دیوار پرت کرد و مشتش را در سینه آستریکس کوبید... مشت محکمی بود، اما نه به اندازه کافی. این را به محض متوجه شدن خود مرگخوار، سریع به سمت چوبدستیاش رفت و آن را سریع به سمت آستریکس گرفته و ورد را خواند...
جادوی سبز رنگی از نوک چوبدستی خارج شد و به سمت آستریکس پرتاب شد.
آستریکس با تمام قدرت و سرعت خونآشامیش، به سختی و با کمی شانس توانست خودش را جمع کند و از مقابل حمله مرگخوار جای خالی بدهد... شلیک او درست از کنار گوش آستریکس رد شد و باعث شد گوشش بعد از برخورد جادو به دیوار پشت سرش و منفجر شدنش سوت بزند.
مرگوار اینبار قصد حمله دیگری را داشت. به محض اینکه دستش را دوباره بالا اورد و خودش را اماده حمله کرد، آستریکس چوبدستیاش را سفت در دستش گرفت و از جایش تکان خورد. سریع چرخی زد و از زیر دستها و چانهی مرگخوار رد شد. به محض رد شدن آستریکس و ایستادنش پشت سر مرگخوار، قطرات خون به آرامی از چوبدستی آستریکس جاری شده و روی زمین میریختند... قطراتی که متعلق به مرگخوار بزرگ اندامی بود که حالا فقط بدستش را روی شاهرگ گردنش گذاشته بود و درحال جان دادن در کف زمین بود.
آستریکس با چوب دستیاش، کار او را تمام کرده بود.
حالا در مقابلش فقط مرگخوار زن مانده بود. ترسیده بود. عرق کرده بود. اما میدانست راه فراری نخواهد داشت. باید با تمام توانش بجنگد... یا... او میدانست در هر دو صورت شانسی برای مقابله با این شکارچی وحشی نخواهد داشت.
طولی نکشید که چوبدستیاش را زمین انداخت... دستانش را بالا برده و کف دستش را به سمت آستریکس چرخاند. او تسلیم شده بود. تسلیم بی چون و چرا...
- لطفا... من نمیخوام ادامه بدم... من نمیخوام باهات بجنگم... بذار من برم...
او به چشمها و دندانهای خونی استریکس خیره شده بود. استریکس برای جواب دادن به او نیاز به حرف زدن نداشت. مرگخوار جوابش را همان اول گرفته بود. هیچ مذاکرهای در کار نیست...
- لطفا...منو ببخش... فقط بذار من برم... قول میدم دیگه هیچوقت توی این شهر پیدام نشه...
- من بخشنده نیستم...
- تو که مرگخوار نیستی... فقط مرگخوارها هستن که شرورن... به لرد قسمت میدم... ببخش...
- نه من مرگخوار نیستم... من بدترم... خیلی بدتر...
- لطفا...
- کروشیو!
طلسمی از چوبدستی آستریکس خارج شد و لحظهای بعد جیغی شدید و بلند به هوا رفت... آستریکس چوب دستی خونیاش را از جهت بالا بروی مرگخوار نشانه رفته بود و فشرده شدن دندانهایش... قدرت شکنجه او نیز بیشتر میشد...
مرگخوار زن زمین افتاده و با جیغ کر کنندهای مثل کرم به خودش میلولید... از شدت درد بدنش پیچ و تاب میداد و سرش را مدام به زمین میکوبید... با کوبیدنهایش ماسکش که نماد مرگخواری بود از صورتش زمین افتاد. یک صورت معمولی، با موهای مشکی و رژ لب تیره. اما حالا این صورت از شدت درد و شکنجه پوستش سرخ و آرایشش توسط قطرات اشک چشماش به طرز وحشتناکی درآمده بود.
آستریکس اصلا قصد اتمام را نداشت. همچنان با شدت یکنواختی به شکنجه مرگخوار ادامه میداد... حتی با اینکه میدید بدن زن مرگخوار به آستانه درد و تحملش رسیده و اگر بیشتر از این ادامه دهد... برای آستریکس اصلا مهم نبود. او روی حرفاش ایستاده بود. او میخواست به مرگخوار ثابت کند که در صورت نیاز بدتر از یک شرور میتواند باشد. یک اهریمن واجب... یک شیطان لزوم.
و دیگر تمام شد... دیگر طلسم آستریکس باعث تولید شکنجه و صدای جیغی نمیشد... زن مرگخوار درحالی که بدنش پر از جای کبودی بی حرکت در زمین مانده بود، با چشمانی باز و خیس و دهنی کف کرده تمام کرده بود.
آستریکس نفس عمیقی کشید و چوب دستیاش را در جیبش گذاشت. به سمت میز کوین برگشت.
او در خوابی عمیق و آرام فرو رفته بود. آستریکس آنقدر در خشمش فرو رفته بود که نفهمیده بود چه چیزی باعث خواب آرام کوین شده بود. اما جای نگرانی نمیدید، زیرا هنوز صدای ضربان قلب کوچکاش را حس میکرد.
عروسککوین در بغل بانو سوزان همچنان خواب بود. بانو سوزان به آستریکس اطمینان داده بود که میتواند حافظه کوتاه مدت او را پاک کرده و بدنش که ترسیده بود را آرام کند... برای همین او را در بغلش خوابانده و مثل مادربزرگها در گوشش مادرانه وردی شبیه به لالایی میخواند.
دقایقی بعد سپس کوین به آرامی چشمانش را باز کرده و خود را مقابل آستریکس و بانو سوزان میبیند. هر دو خوشحال و لبخند رضایت مندی روی لبهایشان دارند.
بانو سوزان بلافاصله با صدای پر انرژی همیشگیاش بلند، شروع به صحبت کرد و از شکلاتها و ابنباتهای مختلفش برای کوین تعریف کرد.
از طرفی هم آستریکس به اطراف نگاهی انداخت. یک عروسک تسترال نارنجی با خالهای قرمز رنگی توجهاش را جلب کرد.
وقتی آستریکس عروسک را مقابل کوین قرار داد. کوین ذوق کودکانهای کرد و آن را در بغلش فشرد.
- هی کوچولو... نظرت راجب یک جیب پر از پاستیل و تافیهای شکلاتی مهمون خاله سوزان چیه؟ هان؟
- حاله من که جیبام کوچیکن... جیبای عمو آشتریکش رو بجا من پر کن...
- چی؟ من؟ نه... لعنتی نه...
آستریکس فرصتی برای مخالفت نداشت... همزمان با نه گفتنهای آستریکس جیبهایش بطور جادویی و افزایندی پر از شکلات و پاستیل شدند و هی مدام بیشتر هم میشدند... آنقدر که خودش سعی داشت جلوی آنهارا بگیرد ولی مدام از جیبهایش روی زمین میریختند...
با صحنهای که آستریکس رقم زده بود، بانو سوزان و کوین هردو قهقهای بلند سر دادند.