تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
260 کاربر(ها) آنلاین هستند (118 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
259
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
ماجراهای مردم شهر لندن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: شنبه 11 مهر 1405 14:55
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
631

دلم گرفته بود؛ همین.
پس وقتی لیوان قهوهام را برداشتم و روی صندلی کنار پنجره، در اولین کافیشاپی که دیده بودم نشستم، نه به دنبال پز دادن بودم، نه وانمود کردن به چیزی که نبودم و نه حتی یک همزبان. نه؛ مدتها بود بیخیال درک شدن شده بودم. تلاشهای بیحاصل یک انسان در تمام مدت زندگیش برای درک شدن... چقدر مسخره. طولی نمیکشد که همه بالاخره میفهمند؛ شاید هم نه. به هر حال اهمیتی ندارد.
بگذریم؛ همیشه برایم راحتتر بود تا در دل کتابها زندگی کنم. آنقدر تخلیم قوی بود که خودم را به زور هم که شده، جا میدادم وسط اولین داستانی که توجهم را جلب میکرد؛ درست مثل وقتی که برای آخرین شیرینی، درون ظرف پذیرایی جایی نیست و آن را میچپانی بین دو شیرینی دیگر جوری که تمام خامههایش بیرون میزند و قسمتهای دیگرش کمی پودر میشود؛ همانقدر عجیب، همانقدر زورکی. بعد از آن هم آنقدر درون داستان غرق میشدم که وقتی خودم را در دنیای واقعی میافتم، چنان دلتنگی عجیبی به قلبم چنگ میزد که دلم میخواست یک در باز شود و از آن وارد داستان شوم و همانجا زندگی کنم. حتی برای خودم هم عجیب بود؛ چون داستانهایی که خودم را در آن مییافتم گاهی به مراتب پر فراز و نشیبتر و حتی دردناکتر از زندگی واقعیم بودند و سالها طول کشید تا بفهمم آنچیزی که باعث میشود دلم بخواهد وارد آن داستانها شوم، نه درد و چالشهایش، بلکه توانایی کنترل اوضاع و پایان خوش آن است. همیشه میدانستم پایان داستان خوش است؛ خودم آن را مینوشتم. خودم افسارش را به دست میگرفتم. همین احساس کنترل ساده چنان مرا غرق در خود میکرد که وقتی پای زندگی واقعی به میان میرسید از شدت سرزنش دوباره پرتاب میشدم وسط همان داستانها و تصورات. سرزنش از چه؟ خیلی ساده بود. سرزنش از اینکه وقت گرانبهای خودم را صرف فکر کردن به یک دنیای خیالی کرده بودم در حالی که باید پا میشدم و زندگیم را میساختم.
آه کشیدم و آخرین جرعهی قهوه را هم نوشیدم. باید بلند میشدم و میرفتم زندگیم را میساختم اما دلم نمیخواست. این اواخر زندگی چنان با دقت سنگهایی غولآسا را سر راهم میگذاشت که کم مانده بود باور کنم با شخص خودم پدرکشتگی دارد؛ اما بعد به اطرافم نگاه میکردم و میدیدم تقریبا تمام آدمهای اطرافم همینند. فقط بعضیها درگیر داستانسرایی در زندگیشان نمیشوند. اولین باری که فهمیدم همه مثل من توی ذهنشان پر از سناریو و داستانهای متفاوت نیست، از تعجب زیاد دهان ذهنیام باز مانده بود (معمولا دهان جسمیام باز نمیماند؛ گاهی خستهتر از آنم که بخواهم فکم را حرکت دهم) اما بعد دیدم تعداد آدمهایی که اینطورند، کم هم نیست. هنوز هم نمیدانم داخل ذهنهایشان چه میگذرد یا حتی دقیقا مغزشان چطور کار میکند اما خب به هرحال چنین افرادی وجود دارند. عجیبند، شاید حتی برای من به اندازهي دایناسورها غیرواقعی و ناشناخته باشند اما به هرحال وجود دارند. (اگر شما هم از این افراد هستید، عذرخواهی میکنم. واقعا دایناسور نیستید!)
باید تا قبل از اینکه بیشتر در ذهنم داستان سرایی کنم، بروم و پول قهوهام را حساب کنم. زندگی واقعی منتظر من است. متاسفانه.
پس وقتی لیوان قهوهام را برداشتم و روی صندلی کنار پنجره، در اولین کافیشاپی که دیده بودم نشستم، نه به دنبال پز دادن بودم، نه وانمود کردن به چیزی که نبودم و نه حتی یک همزبان. نه؛ مدتها بود بیخیال درک شدن شده بودم. تلاشهای بیحاصل یک انسان در تمام مدت زندگیش برای درک شدن... چقدر مسخره. طولی نمیکشد که همه بالاخره میفهمند؛ شاید هم نه. به هر حال اهمیتی ندارد.
بگذریم؛ همیشه برایم راحتتر بود تا در دل کتابها زندگی کنم. آنقدر تخلیم قوی بود که خودم را به زور هم که شده، جا میدادم وسط اولین داستانی که توجهم را جلب میکرد؛ درست مثل وقتی که برای آخرین شیرینی، درون ظرف پذیرایی جایی نیست و آن را میچپانی بین دو شیرینی دیگر جوری که تمام خامههایش بیرون میزند و قسمتهای دیگرش کمی پودر میشود؛ همانقدر عجیب، همانقدر زورکی. بعد از آن هم آنقدر درون داستان غرق میشدم که وقتی خودم را در دنیای واقعی میافتم، چنان دلتنگی عجیبی به قلبم چنگ میزد که دلم میخواست یک در باز شود و از آن وارد داستان شوم و همانجا زندگی کنم. حتی برای خودم هم عجیب بود؛ چون داستانهایی که خودم را در آن مییافتم گاهی به مراتب پر فراز و نشیبتر و حتی دردناکتر از زندگی واقعیم بودند و سالها طول کشید تا بفهمم آنچیزی که باعث میشود دلم بخواهد وارد آن داستانها شوم، نه درد و چالشهایش، بلکه توانایی کنترل اوضاع و پایان خوش آن است. همیشه میدانستم پایان داستان خوش است؛ خودم آن را مینوشتم. خودم افسارش را به دست میگرفتم. همین احساس کنترل ساده چنان مرا غرق در خود میکرد که وقتی پای زندگی واقعی به میان میرسید از شدت سرزنش دوباره پرتاب میشدم وسط همان داستانها و تصورات. سرزنش از چه؟ خیلی ساده بود. سرزنش از اینکه وقت گرانبهای خودم را صرف فکر کردن به یک دنیای خیالی کرده بودم در حالی که باید پا میشدم و زندگیم را میساختم.
آه کشیدم و آخرین جرعهی قهوه را هم نوشیدم. باید بلند میشدم و میرفتم زندگیم را میساختم اما دلم نمیخواست. این اواخر زندگی چنان با دقت سنگهایی غولآسا را سر راهم میگذاشت که کم مانده بود باور کنم با شخص خودم پدرکشتگی دارد؛ اما بعد به اطرافم نگاه میکردم و میدیدم تقریبا تمام آدمهای اطرافم همینند. فقط بعضیها درگیر داستانسرایی در زندگیشان نمیشوند. اولین باری که فهمیدم همه مثل من توی ذهنشان پر از سناریو و داستانهای متفاوت نیست، از تعجب زیاد دهان ذهنیام باز مانده بود (معمولا دهان جسمیام باز نمیماند؛ گاهی خستهتر از آنم که بخواهم فکم را حرکت دهم) اما بعد دیدم تعداد آدمهایی که اینطورند، کم هم نیست. هنوز هم نمیدانم داخل ذهنهایشان چه میگذرد یا حتی دقیقا مغزشان چطور کار میکند اما خب به هرحال چنین افرادی وجود دارند. عجیبند، شاید حتی برای من به اندازهي دایناسورها غیرواقعی و ناشناخته باشند اما به هرحال وجود دارند. (اگر شما هم از این افراد هستید، عذرخواهی میکنم. واقعا دایناسور نیستید!)
باید تا قبل از اینکه بیشتر در ذهنم داستان سرایی کنم، بروم و پول قهوهام را حساب کنم. زندگی واقعی منتظر من است. متاسفانه.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1405/1/17 15:45:51
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:58
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
277

والتر دارد میآید. از چشمان خونگرفتهاش معلوم است دیشب نخوابیده. نرده را گرفت؛ معلوم است سرش گیج میرود.
چند سال پیش، من هم با همین وضع از پلههای خانه انتهای بست اسپینر پایین آمدم. یک بار نبود، چندینبار بود؛ تا این که کتک خوردن از توبیاس عادتم شد.
سیلی دست بزرگ و گرم همسرم بر گوشم نواخته شد. توبیاس موهایم را کشید. بغضش را فرو خورد و سرش را برگرداند.
- چهجوری باهاس بهت بفهمونم اون روزا که خانم معلم بودی، تموم شد رفت؟
لب گزیدم و هیچ نگفتم. هنوز هم حالم از آتشینبازی به هم میخورد؛ دیگر آن موقع که جوان بودم و آرمانگرا که وضع بدتر بود!
خدای من! والتر غش کرد...نه، خوشبختانه فقط زمین خورد. چه سبک شده! بازویش چهقدر سرد است!
چشمانش به آسمان رخت طلوعپوشیده خیره شدهاند؛ حتما دارد فکر میکند. دوشیزه داریا؟ البته، آنقدر دوستش دارد که با این همه بیدادش، همچنان نامش بر لبش باشد. با وجود این که بارها گفته از والتر مارتین متنفر است؛ با وجود این که دست ظریف، ولی نیرومندش بارها برای سیلی زدن به او بلند شده و چشمان سیه آهوگونش، بارها با اشمئزاز به او خیره شدهاند، همچنان از خاطر والتر نرفته.
بیست و پنج سالم بود. تازه مادر شده بودم. هفت سال از ازدواجم با توبیاس میگذشت.
پسرم کوچک و لاغر بود و توبیاس خیلی دلش میخواست این را به رخ بکشد؛ اما من به حرفهایش میخندیدم و خنده ام از جنس خندهی زنان به شوخیهای شوهرشان نبود.
بچهام را به سینه میفشردم و نمیگذاشتم توبیاس داخل شود. میترسیدم دوباره کتکم بزند یا فرزندم را بیازارد.
والتر چه میگوید؟ تمنای وصالش نیست و با عشق خوش است! به بیمهریها خو گرفته، در بند انتقام نیست...
چند سال پیش، من هم با همین وضع از پلههای خانه انتهای بست اسپینر پایین آمدم. یک بار نبود، چندینبار بود؛ تا این که کتک خوردن از توبیاس عادتم شد.
سیلی دست بزرگ و گرم همسرم بر گوشم نواخته شد. توبیاس موهایم را کشید. بغضش را فرو خورد و سرش را برگرداند.
- چهجوری باهاس بهت بفهمونم اون روزا که خانم معلم بودی، تموم شد رفت؟
لب گزیدم و هیچ نگفتم. هنوز هم حالم از آتشینبازی به هم میخورد؛ دیگر آن موقع که جوان بودم و آرمانگرا که وضع بدتر بود!
خدای من! والتر غش کرد...نه، خوشبختانه فقط زمین خورد. چه سبک شده! بازویش چهقدر سرد است!
چشمانش به آسمان رخت طلوعپوشیده خیره شدهاند؛ حتما دارد فکر میکند. دوشیزه داریا؟ البته، آنقدر دوستش دارد که با این همه بیدادش، همچنان نامش بر لبش باشد. با وجود این که بارها گفته از والتر مارتین متنفر است؛ با وجود این که دست ظریف، ولی نیرومندش بارها برای سیلی زدن به او بلند شده و چشمان سیه آهوگونش، بارها با اشمئزاز به او خیره شدهاند، همچنان از خاطر والتر نرفته.
بیست و پنج سالم بود. تازه مادر شده بودم. هفت سال از ازدواجم با توبیاس میگذشت.
پسرم کوچک و لاغر بود و توبیاس خیلی دلش میخواست این را به رخ بکشد؛ اما من به حرفهایش میخندیدم و خنده ام از جنس خندهی زنان به شوخیهای شوهرشان نبود.
بچهام را به سینه میفشردم و نمیگذاشتم توبیاس داخل شود. میترسیدم دوباره کتکم بزند یا فرزندم را بیازارد.
والتر چه میگوید؟ تمنای وصالش نیست و با عشق خوش است! به بیمهریها خو گرفته، در بند انتقام نیست...
افرادی که لایک کردند
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: شنبه 11 مهر 1405 14:55
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
631

"Tell me it was real..." I said, my voice breaking and I can swear I saw a flicker of softness in his eyes before it hardened to two beautifull icy stones.i
He took a step towards me "nothing is real little bird. We just assume reality."i
"But it was real" I insist, stomping my foot like a little kid, trying to fight the sadness that threatens to consume me whole
He cups my cheek, brushing imaginary tears "You need to let go, little bird. You need to learn how to fly" the act is so soothing that if I didn't know better, I'd believe he actually cared.i
"What if I don't want to?i"
I can see his struggle to not scowl at me.i
"Little bird"He warns
"I mean it!i"
"Then you'll die"
"What?" I'm so taken aback that I can feel my eyes pop out of their socketsi
"Birds that can't fly die"
the words hit me so hard I feel like I'm falling of the edge of sanity and then I whisper "What if I didn't want to be a bird all along?i"
He took a step towards me "nothing is real little bird. We just assume reality."i
"But it was real" I insist, stomping my foot like a little kid, trying to fight the sadness that threatens to consume me whole
He cups my cheek, brushing imaginary tears "You need to let go, little bird. You need to learn how to fly" the act is so soothing that if I didn't know better, I'd believe he actually cared.i
"What if I don't want to?i"
I can see his struggle to not scowl at me.i
"Little bird"He warns
"I mean it!i"
"Then you'll die"
"What?" I'm so taken aback that I can feel my eyes pop out of their socketsi
"Birds that can't fly die"
the words hit me so hard I feel like I'm falling of the edge of sanity and then I whisper "What if I didn't want to be a bird all along?i"
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:58
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
277

تمنای وصالم نیست، عشق من مگیر از من...
به دردت خو گرفتم، نیستم در بند درمانت.
لعنتی، لعنتی! چرا در این شرایط دارم به شعری میاندیشم که بانو آیلین برایم خوانده بودند؟
دوشیزه داریا همچنان دارند نگاهم میکنند. نگاهشان مانند همیشه است، انگار دارند به موجودی کثیف و نفرتانگیز مینگرند. شاید هم واقعا اینگونه هستم؛ نمیدانم!
عجیب است! به من سیلی زدند؛ اما دلچرکین نیستم. گفتند:《امیدوارم مثل پدر و مادرت تو بدبختی زندگی کنی!》؛ اما من فقط دارم میخندم.
همین مانده بود که خنجر خودم پوستم را بخراشد!باید به محض این که به جایی رسیدم که بتوانم بنشینم، فکری به حالش کنم. درست نیست بانو آیلین را... آخ، لعنت! کلیههایم هم که دست بردار نیستند!
خوب است، زیر این درخت، خلوت هم هست... میتوانم طلسمی درمانی اجرا... خدای من، بئاتریس جکسون این جا چه میخواهد؟
آه، حدس میزدم، خبری از ارتش اژدهای سیاه. عجیب است که تا کنون نفهمیدهاند من به آنان وفادار نیستم و چنان حرف میزنند انگار مورداعتمادم.
میگویند آقای السینگ دردسرساز شده. چه حرفها! تنها چیزی که همسر رهبر شکوفههای سپید ندارد، خطر و دردسر است.
خب، جلوی خونریزی خراش را گرفتم. خوب شد که فقط روی پوستم را دریده بود!
خب، فکر کنم حالا وقتش است به خانم السینگ نامه بنویسم که مراقب همسرش باشد. باورم نمیشود زمانی، امضای نام جعلی "ایشیدا شو" اینچنان برایم دشوار بود!
به خانه که رسیدم، باید آن را با جغدی بفرستم. مطمئنم خانم السینگ میدانند این بار قرار است نامهام را کجا دریافت کنند.
چرا چشمان سیاه دوشیزه داریا از خاطرم نمیروند؟ کاش میتوانستم بگویم...نه، نه، این فکر احمقانهایست! لعنتی، درد پهلویم شدیدتر میشود!
به دردت خو گرفتم، نیستم در بند درمانت.
لعنتی، لعنتی! چرا در این شرایط دارم به شعری میاندیشم که بانو آیلین برایم خوانده بودند؟
دوشیزه داریا همچنان دارند نگاهم میکنند. نگاهشان مانند همیشه است، انگار دارند به موجودی کثیف و نفرتانگیز مینگرند. شاید هم واقعا اینگونه هستم؛ نمیدانم!
عجیب است! به من سیلی زدند؛ اما دلچرکین نیستم. گفتند:《امیدوارم مثل پدر و مادرت تو بدبختی زندگی کنی!》؛ اما من فقط دارم میخندم.
همین مانده بود که خنجر خودم پوستم را بخراشد!باید به محض این که به جایی رسیدم که بتوانم بنشینم، فکری به حالش کنم. درست نیست بانو آیلین را... آخ، لعنت! کلیههایم هم که دست بردار نیستند!
خوب است، زیر این درخت، خلوت هم هست... میتوانم طلسمی درمانی اجرا... خدای من، بئاتریس جکسون این جا چه میخواهد؟
آه، حدس میزدم، خبری از ارتش اژدهای سیاه. عجیب است که تا کنون نفهمیدهاند من به آنان وفادار نیستم و چنان حرف میزنند انگار مورداعتمادم.
میگویند آقای السینگ دردسرساز شده. چه حرفها! تنها چیزی که همسر رهبر شکوفههای سپید ندارد، خطر و دردسر است.
خب، جلوی خونریزی خراش را گرفتم. خوب شد که فقط روی پوستم را دریده بود!
خب، فکر کنم حالا وقتش است به خانم السینگ نامه بنویسم که مراقب همسرش باشد. باورم نمیشود زمانی، امضای نام جعلی "ایشیدا شو" اینچنان برایم دشوار بود!
به خانه که رسیدم، باید آن را با جغدی بفرستم. مطمئنم خانم السینگ میدانند این بار قرار است نامهام را کجا دریافت کنند.
چرا چشمان سیاه دوشیزه داریا از خاطرم نمیروند؟ کاش میتوانستم بگویم...نه، نه، این فکر احمقانهایست! لعنتی، درد پهلویم شدیدتر میشود!
افرادی که لایک کردند
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر

«پارت یک»
مه سنگینی مثل پردهای خاکستری بر خیابانهای لندن آویخته بود؛ مهی که نه کاملاً زمین را میپوشاند و نه آسمان را رها میکرد، بلکه میان این دو معلق میماند و شهر را در حالتی رؤیاگونه فرو میبرد. چراغهای زرد خیابان در دل آن مه پخش میشدند و نورشان همچون هالههایی لرزان در هوا معلق میماند؛ گویی کسی فانوسهایی کمجان را در دل ابرها روشن کرده باشد. لندن، برای بسیاری شهری عادی بود؛ شهری پر از رفتوآمد، قطارهای زیرزمینی، کافههای کوچک و آدمهایی که با عجله از کنار هم عبور میکنند. اما برای بعضی دیگر، لندن چیزی فراتر از یک شهر بود؛ نقطهای نامرئی میان ممکن و ناممکن، جایی که واقعیت گاهی آنقدر نازک میشد که چیزهای عجیب میتوانستند از میان آن عبور کنند.
صدای دور اتوبوسهای قرمز، برخورد لاستیکها با آسفالت خیس، و قدمهای شتابزده رهگذرانی که یقههای پالتویشان را بالا داده بودند، در هوا میپیچید. باد سردی میان ساختمانهای قدیمی میوزید و از لابهلای کوچهها عبور میکرد؛ بادی که بوی سنگ خیس، دود، و باران را با خود میآورد.
اما برای من، لندن همیشه چیزی بیشتر از یک شهر بود.
لندن شهری بود که رازهایش را در سکوت نگه میداشت. رازهایی که در مه پنهان میشدند، یا در بارانی که بیوقفه بر شانههای رهگذران مینشست. بارانی که گاهی تنها آزاردهنده به نظر میرسید، اما اگر خوب گوش میدادی، انگار هر قطرهاش داستانی ناگفته با خود حمل میکرد. بعضی رازها، درست مثل همان باران، آرام بر سر انسان فرود میآمدند؛ و برای کسانی که نمیخواستند حقیقت را ببینند، آزاردهنده و سنگین میشدند.
وقتی در این کوچههای تنگ و باریک قدم میزنم، چیزی درونم تغییر میکند. تهمیکشم. گویی خودم آرامآرام در شهر حل میشوم. صدایم، فکرم، حتی حضورم کمرنگ میشود؛ تا جایی که انگار تنها گوشهایی باقی میماند که میتوانند داستانها را بشنوند.
در گوشهای از ذهنم تصویر کودکانی میآید که با دستهای سرد و سرخشده از سرما در باران لندن میایستند؛ بارانی که انگار سالهاست رنگ آبی آسمان را ندیده و فقط بازتاب همان خاکستری سنگین شهر را با خود دارد. خاکستریِ کدر و خفهای که گاهی شبیه رنگی مرده است. کودکانی که دستان کوچکشان را به سوی رهگذران بالا میبرند، شاید برای سکهای، شاید برای توجهی کوتاه؛ اما بیشتر مردم حتی نگاهشان هم نمیکنند.
کار من گوش دادن به داستانهایی است که بیشتر مردم حتی متوجهشان نمیشوند. همان انسانهای عجول و جاهلی که زندگی را فقط در قدمهای تند و ساعتهای شلوغ میبینند. گاهی فکر میکنم انسانها نیاز دارند لحظهای دست از زندگی کردن بردارند؛ فقط برای چند ثانیه مکث کنند، سرشان را بالا بیاورند و به داستانهای اطرافشان گوش بدهند.
آن شب، مثل بسیاری از شبهای دیگر، دفترچه چرمیام را در دست داشتم. دفترچهای که صفحههایش پر بود از خطخطیهای نامفهوم، یادداشتهای پراکنده، و گاهی داستانهایی که به شکل عجیبی زیبا، دردناک یا حتی هولناک بودند؛ داستانهای مردم لندن.
در امتداد رودخانه قدم میزدم. آب تیره رودخانه زیر نور چراغها آرام میلغزید و موجهای کوچک آن نورها را خرد میکردند. مه از سطح آب بلند میشد و آرام در هوا پخش میگردید، انگار که خود شهر در سکوت نفس میکشید.
من عادت داشتم به مردم نگاه کنم.
به مردی که هر شب دقیقاً ساعت نه از روی پل عبور میکرد، با همان قدمهای منظم و همان چهره خسته.
به زنی که همیشه برای کبوترها دانه میآورد؛ زنی که گاهی فکر میکردم شاید خودش در خانه دانهای برای کبوترهای کوچکش—بچههای گرسنهاش—نداشته باشد.
و به رهگذرانی که هزار فکر ناگفته در خطوط صورتشان پنهان بود.
هرکدامشان داستانی داشتند.
و من آنها را فقط جمع نمیکردم…
من به آنها گوش میدادم. با تمام وجود گوش میدادم.
اما آن شب… چیزی فرق داشت.
صدایی شنیدم.
صدایی کوچک.
ظریف.
مثل زنگ فلزی کوچکی که بهآرامی تکان خورده باشد.
ایستادم.
صدای شهر برای لحظهای دورتر به نظر رسید. دوباره گوش دادم.
صدا دوباره آمد.
نگاهم را در میان مه چرخاندم، اما هیچکس اطرافم نبود. تنها چراغهای خیابان بودند و سایههای کشیدهای که روی سنگفرش خیس افتاده بودند. با این حال، حسی آشنا در دلم پیچید؛ همان حسی که همیشه پیش از آغاز ماجراهای عجیب به سراغم میآمد.
آرام قدم برداشتم و صدا را دنبال کردم.
کوچهای باریک میان دو ساختمان قدیمی قرار داشت. دیوارهای آجری تیره و پنجرههای قدیمی آن، در نور کم چراغها حالتی غریب داشتند. عجیب بود؛ مطمئن بودم قبلاً هرگز این کوچه را ندیده بودم. انگار مه آن را تازه از دل شهر بیرون کشیده باشد.
وقتی وارد کوچه شدم، صدا قطع شد.
در انتهای کوچه، مردی ایستاده بودکت بلند و تیرهای به تن داشت و یقهاش را بالا داده بود. موهایش کمی آشفته بود، گویی مدت زیادی در باد راه رفته باشد. اما عجیبترین چیز نگاهش بود؛ نگاهی گیج و عمیق، شبیه نگاه کسی که تازه از خوابی طولانی بیدار شده و هنوز نمیداند کجاست.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.
بعد مرد چند قدم جلو آمد و با صدایی آرام پرسید:
«ببخشید… اینجا چه شهریه؟ لندن؟»
سؤالش آنقدر عجیب بود که برای لحظهای فکر کردم اشتباه شنیدهام. در ذهنم صحنهای از فیلمهایی که در خانه دیده بودم جرقه زد؛ همان فیلمهایی که آدمها ناگهان از زمانهای دیگر سر در میآورند.
گفتم:
«بله.اینجا لندنه، جسارتا شما گم شدین؟»
مرد با صدایی ارام گفت:
«شاید، خودم نیز نمیدانم. خب پس، الان چه سالیه که لندن انقدر پیشرفت کرده؟ از موقعی که من اینجا بودهام تا به الان تغییرات زیادی برای این شهر رخ داده.»
ابروهایم کمی درهم کشید، منظور مرد از اینکه امسال چه سالی است چه بود؟
آرام جواب دادم:
«2026»
گفت:
«پس خیلی هم نگذشته است.»
نمیدانستم چه بگویم. قطره های ریز باران به صورت مضحکی روی لباسم میریختند، نه از ان نمههای صبحگاهی که برای لحظهای آدمی را به فکر فرو ببرد و نه از طوفان ها خوفناک که هر بچه را به رفتن زیر پتوی خود وادار کند.
ناگهان رنگ از صورت مرد پرید.
چشمانش گشاد شد، نه از تعجب… نه مانند فیلمها. بلکه از ترس. ترسی عمیق که در نگاهش موج میزد. چند قدم عقب رفت و زیر لب چیزی زمزمه کرد که نتوانستم بشنوم.
خواستم چیزی بپرسم.
اما درست در همان لحظه، مرد برگشت و در دل مه قدم زد.
و بعد…
ناپدید شد.
نه صدای قدمی.
نه سایهای که دور شود.
هیچ چیز.
فقط مه.
مهی که برای لحظهای انگار شکل سایهای انسانی به خود گرفت و بعد دوباره در تاریکی خیابان حل شد.
قلبم تند میزد. چند لحظه همانجا ایستادم و به جایی خیره شدم که مرد لحظهای قبل آنجا ایستاده بود.
بعد چیزی روی زمین توجهم را جلب کرد.
یک دفترچه.
خم شدم و آن را برداشتم. جلد چرمی کهنهای داشت و گوشههایش ساییده شده بود، انگار سالها در دست کسی بوده باشد. وقتی آن را لمس کردم، حس عجیبی در وجودم پیچید؛ حس آشناییِ مبهمی، شبیه لمس کردن چیزی که قبلاً دیده باشی اما نتوانی به خاطر بیاوری کجا.
دفترچه را باز نکردم.
فقط به جلدش نگاه کردم.
و همانجا، زیر نور محو چراغ خیابان، قلبم برای لحظهای از تپیدن ایستاد.
چون روی جلد، با خطی آشنا نوشته شده بود:
کاساندرا وابلاتسکی
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:58
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
277

پرتوی خونرنگ غروب بر کتابفروشی افتاده بود. کتابفروش به مشقت با اشکهایش میجنگید تا فرونپاشد.
از آن سو، کمکحال لاغر و بلندقدش طول و عرض کتابفروشی را طی میکرد و بیمحابا ناسزا میگفت.
کتابفروش آهی کشید. گیسوان مشکینش را باز کرد و بست، بی آن که بداند چرا. برگهی تشخیص پزشک مانند تیر بر چشمش کوبیده میشد. نوشته بودند:"سرطان ریه سرایت کرده به کبد."
حرفهای پزشک در گوشش زنگ میزد:
- خانم پرینس، متأسفانه آقای والتر مارتین فرصت چندانی ندارن. بیماری خیلی پیشرفته شده و...
با یادآوری غش کردنش پس از شنیدن خبر، موهای خود را کشید. نباید جلوی والتر ضعف نشان میداد! والتری که از دنیای دستنویسهایش بیرون آمده و پسرش شده بود! درد شدیدی در قفسه سینهاش حس کرد و چنان خم شد که باعث شد والتر، با آن رخسار زرد و لاجان، به سویش بیاید و زمزمه کند:
- بانو آیلین، چی شده؟
صدایش از خشم میلرزید. آیلین یادش آمد که وقتی فهمید سرطان دارد، رنگ به رنگ شد، خندهای بینشان از شادی سر داد و زیرلب گفت:
- امکان نداره!
این افکارش را کنار زد و تبسمی پوشالی نثار والتر کرد:
- چیزی نیست، پسرم.
والتر دستش را روی شکمش گذاشت و چهره در هم کشید. در پاسخ به نگرانی آیلین، جواب داد:
- فقط یه دلدرده...این مریضی کوفتی...
از اشک چشمان آیلین فهمید بانویش را بیشتر آزرده. رنگ از رخش پرید و به خودش و بیماریاش ناسزا گفت.
آیلین سرش را روی پیشخوان تزئینشده با تصویر برف انداخت. به کتابها خیره شد؛ به دیوارهای آبیرنگ و مهتابیها. هیچ کدام نمیتوانستند حواسش را پرت کنند؛ برخلاف همیشه.
زنگولهی سر در به صدا درآمد و چهرهی لاغر زنی با موهای خاکستری و طلایی ظاهر شد. زن نشست و تبسمی کرد.
- بگین ببینم، چرا شما دوتا اینقدر...
برگه را دید و نه رنگش پرید، نه جیغ زد و نه حرفهایی همچو "وای، متاسفم!" بر زبان راند. فقط هالهای از مه بر چهرهاش سایه افکند؛ سرزندگیاش را زدود و به جایش آرامشی غریب افکند.
- میذارم با هم تنها باشین. بعدا میام.
و با گامهای سبک و به نرمی شال ابریشمی روی شانهاش، کتاب فروشی را ترک کرد.
از آن سو، کمکحال لاغر و بلندقدش طول و عرض کتابفروشی را طی میکرد و بیمحابا ناسزا میگفت.
کتابفروش آهی کشید. گیسوان مشکینش را باز کرد و بست، بی آن که بداند چرا. برگهی تشخیص پزشک مانند تیر بر چشمش کوبیده میشد. نوشته بودند:"سرطان ریه سرایت کرده به کبد."
حرفهای پزشک در گوشش زنگ میزد:
- خانم پرینس، متأسفانه آقای والتر مارتین فرصت چندانی ندارن. بیماری خیلی پیشرفته شده و...
با یادآوری غش کردنش پس از شنیدن خبر، موهای خود را کشید. نباید جلوی والتر ضعف نشان میداد! والتری که از دنیای دستنویسهایش بیرون آمده و پسرش شده بود! درد شدیدی در قفسه سینهاش حس کرد و چنان خم شد که باعث شد والتر، با آن رخسار زرد و لاجان، به سویش بیاید و زمزمه کند:
- بانو آیلین، چی شده؟
صدایش از خشم میلرزید. آیلین یادش آمد که وقتی فهمید سرطان دارد، رنگ به رنگ شد، خندهای بینشان از شادی سر داد و زیرلب گفت:
- امکان نداره!
این افکارش را کنار زد و تبسمی پوشالی نثار والتر کرد:
- چیزی نیست، پسرم.
والتر دستش را روی شکمش گذاشت و چهره در هم کشید. در پاسخ به نگرانی آیلین، جواب داد:
- فقط یه دلدرده...این مریضی کوفتی...
از اشک چشمان آیلین فهمید بانویش را بیشتر آزرده. رنگ از رخش پرید و به خودش و بیماریاش ناسزا گفت.
آیلین سرش را روی پیشخوان تزئینشده با تصویر برف انداخت. به کتابها خیره شد؛ به دیوارهای آبیرنگ و مهتابیها. هیچ کدام نمیتوانستند حواسش را پرت کنند؛ برخلاف همیشه.
زنگولهی سر در به صدا درآمد و چهرهی لاغر زنی با موهای خاکستری و طلایی ظاهر شد. زن نشست و تبسمی کرد.
- بگین ببینم، چرا شما دوتا اینقدر...
برگه را دید و نه رنگش پرید، نه جیغ زد و نه حرفهایی همچو "وای، متاسفم!" بر زبان راند. فقط هالهای از مه بر چهرهاش سایه افکند؛ سرزندگیاش را زدود و به جایش آرامشی غریب افکند.
- میذارم با هم تنها باشین. بعدا میام.
و با گامهای سبک و به نرمی شال ابریشمی روی شانهاش، کتاب فروشی را ترک کرد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1405/1/6 18:16:26
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 07:15
از: فرانسه-پاریس
پستها:
278
شغل
ناظر چت باکس

"در سکوت سرد عمارت، حکایت سالها نوشته شده بود."
مه غلیظی که هر شب از رودخانه برمیخاست، انگار بخشی از هویت عمارت ما بود. مثل خاطراتی که در لایههای زیرین ذهن پنهان میمانند، اما همیشه حضورشان حس میشود.
من، فلور دلاکور، در کنار این مه و خاطرات بزرگ شده بودم. عمارت ما، با دیوارهای سنگی سرد و باغهای انبوه و رازآلودش، نه فقط یک خانه، که یک تابلوی نقاشی از سنتها و قدرتهای نهفته بود.
اما امشب، حضور مه کمی آزاردهنده بود. انگار چیزی در دلش داشت. چیزی که آرامش همیشگیام را بر هم میزد. همین بود که مرا به ایوان کشاند، جایی که میتوانستم بهتر به زمزمههای باد گوش دهم.
ناگهان، سایهای از میان درختان بیرون آمد. آشنا بود، و همین آشنایی، همیشه موجی از پیشبینی در من بیدار میکرد.
آستوریا! او اینجا چه میکرد؟ لبخند زدم، لبخندی که سعی میکردم تا حد ممکن گرم و صمیمی باشد.
_آستوریا؟ چه غافلگیری خوبی! مسیرت چطوری به این سمت کشیده شد؟
آستوریا به آرامی نزدیک شد، چشمان خاکستری اش، که همیشه دنیایی از احساسات را در خود داشت، حالا برقی خاص داشت.
_فلور عزیزم،میدونستم که باید پیدات کنم. مگه میشه شبهایی مثل امشب رو بدون تو سر کرد؟
خندیدم.
_میدونستم که وقتی مه انقدر غلیظ میشه،دنبال من میآی. اما این بار... فرق میکنه. انگار تو هم این رو حس میکنی؟
آستوریا سرش را تکان داد و کنارم نشست.
_دقیقاً. انگار هوا سنگینتر از همیشهس انگار... چیزی در شرف وقوعه.
او مکثی کرد و دستش را روی دستم گذاشت.
_راستش رو بخوای، فلور، من به خاطر همین اومدم. حس میکنم بالاخره زمانش رسیده.
با کنجکاوی پرسیدم:
_زمانش رسیده؟ زمان چی رسیده آستوریا؟
آستوریا با نگاهی جدی به من خیره شد.
_زمانش برای اینکه بفهمیم اجدادت چه چیزهایی رو میدونستن. تو همیشه از اون دانش پنهان حرف میزدی، از اون سنتهای کهن. من حس میکنم... اینجا، تو این عمارت، کلید خیلی چیزهاست. کلید آیندهی ما.
ابروهایم کمی بالا رفت.
_منظورت چیه؟ فکر میکنی اون دانش میتونه به ما کمک کنه؟
آستوریا با اطمینان گفت:
_مطمئنم. پدرم همیشه از خانوادهی دلاکور صحبت میکرد، از قدرت درکشون. حالا احساس میکنم تنها راهی که میتونیم دوباره بایستیم، همینه. باید از گذشته کمک بگیریم.
نگاهم به سمت پنجرهی طبقهی بالا افتاد، جایی که اجدادم در آنجا سالها را سپری کرده بودند.
_تو واقعاً فکر میکنی اونجا چیزی برای ما وجود داره؟
آستوریا لبخندی زد، لبخندی که گرما و اعتماد را در خود داشت.
_فلور، ما با هم بزرگ شدیم. من تو رو بهتر از هر کسی میشناسم. تو هم مثل من، همیشه به دنبال چیزی فراتر از این زندگی بودی. و من... من به تو اعتماد دارم. بیا با هم بفهمیم چه رازی در این عمارت پنهان شده. شاید... این تنها راه نجات ما باشه.
مه همچنان در اطرافمان میرقصید. من و آستوریا، دو دوست قدیمی، دو وارث سردرگم، در تاریکی عمارت ایستاده بودیم.
هر کدام با بار سنگین گذشتهی خانوادهمان، و حالا، با ارادهای مشترک برای کشف آیندهای که شاید در دل همان رازهای کهن، پنهان شده بود
مه غلیظی که هر شب از رودخانه برمیخاست، انگار بخشی از هویت عمارت ما بود. مثل خاطراتی که در لایههای زیرین ذهن پنهان میمانند، اما همیشه حضورشان حس میشود.
من، فلور دلاکور، در کنار این مه و خاطرات بزرگ شده بودم. عمارت ما، با دیوارهای سنگی سرد و باغهای انبوه و رازآلودش، نه فقط یک خانه، که یک تابلوی نقاشی از سنتها و قدرتهای نهفته بود.
اما امشب، حضور مه کمی آزاردهنده بود. انگار چیزی در دلش داشت. چیزی که آرامش همیشگیام را بر هم میزد. همین بود که مرا به ایوان کشاند، جایی که میتوانستم بهتر به زمزمههای باد گوش دهم.
ناگهان، سایهای از میان درختان بیرون آمد. آشنا بود، و همین آشنایی، همیشه موجی از پیشبینی در من بیدار میکرد.
آستوریا! او اینجا چه میکرد؟ لبخند زدم، لبخندی که سعی میکردم تا حد ممکن گرم و صمیمی باشد.
_آستوریا؟ چه غافلگیری خوبی! مسیرت چطوری به این سمت کشیده شد؟
آستوریا به آرامی نزدیک شد، چشمان خاکستری اش، که همیشه دنیایی از احساسات را در خود داشت، حالا برقی خاص داشت.
_فلور عزیزم،میدونستم که باید پیدات کنم. مگه میشه شبهایی مثل امشب رو بدون تو سر کرد؟
خندیدم.
_میدونستم که وقتی مه انقدر غلیظ میشه،دنبال من میآی. اما این بار... فرق میکنه. انگار تو هم این رو حس میکنی؟
آستوریا سرش را تکان داد و کنارم نشست.
_دقیقاً. انگار هوا سنگینتر از همیشهس انگار... چیزی در شرف وقوعه.
او مکثی کرد و دستش را روی دستم گذاشت.
_راستش رو بخوای، فلور، من به خاطر همین اومدم. حس میکنم بالاخره زمانش رسیده.
با کنجکاوی پرسیدم:
_زمانش رسیده؟ زمان چی رسیده آستوریا؟
آستوریا با نگاهی جدی به من خیره شد.
_زمانش برای اینکه بفهمیم اجدادت چه چیزهایی رو میدونستن. تو همیشه از اون دانش پنهان حرف میزدی، از اون سنتهای کهن. من حس میکنم... اینجا، تو این عمارت، کلید خیلی چیزهاست. کلید آیندهی ما.
ابروهایم کمی بالا رفت.
_منظورت چیه؟ فکر میکنی اون دانش میتونه به ما کمک کنه؟
آستوریا با اطمینان گفت:
_مطمئنم. پدرم همیشه از خانوادهی دلاکور صحبت میکرد، از قدرت درکشون. حالا احساس میکنم تنها راهی که میتونیم دوباره بایستیم، همینه. باید از گذشته کمک بگیریم.
نگاهم به سمت پنجرهی طبقهی بالا افتاد، جایی که اجدادم در آنجا سالها را سپری کرده بودند.
_تو واقعاً فکر میکنی اونجا چیزی برای ما وجود داره؟
آستوریا لبخندی زد، لبخندی که گرما و اعتماد را در خود داشت.
_فلور، ما با هم بزرگ شدیم. من تو رو بهتر از هر کسی میشناسم. تو هم مثل من، همیشه به دنبال چیزی فراتر از این زندگی بودی. و من... من به تو اعتماد دارم. بیا با هم بفهمیم چه رازی در این عمارت پنهان شده. شاید... این تنها راه نجات ما باشه.
مه همچنان در اطرافمان میرقصید. من و آستوریا، دو دوست قدیمی، دو وارث سردرگم، در تاریکی عمارت ایستاده بودیم.
هر کدام با بار سنگین گذشتهی خانوادهمان، و حالا، با ارادهای مشترک برای کشف آیندهای که شاید در دل همان رازهای کهن، پنهان شده بود
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/1/6 22:35:53
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/12/23
تولد نقش: 1404/12/27
آخرین ورود: شنبه 6 تیر 1405 10:15
از: عمارت ملفوی ها
پستها:
33

در آرامش سردش، قصهی تنها بودن نوشته شده است.
شب بود و آستوریا، طبق معمول، منتظر بود ببیند دراکو بالاخره تصمیم گرفته به خانه بیاید یا نه.
_این بشر رو ببین! فکر کنم رفته تو یه مسابقه هرکی بیشتر زنش رو حرص بده شرکت کرده. ولی اشکال نداره،من منتظر میمونم. تازه، شاید بعدش با یه عالمه هدیه بیاد که اندازهی من باشن.
همین که این فکر از ذهنش گذشت، تلفن زنگ خورد. آستوریا با همان آرامش همیشگی گوشی را برداشت.
_بله، بفرمایید؟
صدای اضطرابآلودی از پشت خط گفت:
_خانم مالفوی؟ همسر آقای دراکو مالفوی؟
آستوریا با لحنی که انگار دارد درباره آب و هوا صحبت میکند، گفت:
_بله، خودم هستم. اتفاقی افتاده؟ امیدوارم فقط بهونه برای دیر رسیدن دراکو نباشه، چون دیگه داره دیر میشه.
صدای پشت خط کمی لرزید:
_متأسفانه آقای مالفوی با جارو دچار حادثه شدن...
آستوریا لحظهای سکوت کرد، انگار داشت فکر میکرد. سپس با لبخندی که روی صورتش نشست، گفت:
_با جارو؟ اوه، چقدر جالب! حتماً دلش میخواسته زودتر برسه. اشکالی نداره.به امید سالازار درست میشه!امیدوارم اتفاق خاصی نیفتاده باشه.
پیش از آنکه طرف مقابل بتواند پاسخی بدهد، صدای پزشک بیمارستان آمد:
_خانم مالفوی، متأسفانه آقای مالفوی به کما رفته.
آستوریا با لحنی کاملاً خونسرد گفت:
_اوه، کما؟ خب،حداقل حالا میتونیم یه استراحت کوچیک بکنیم. شما نگران نباشید، من حتماً بهش سر میزنم. فقط اگه تا صبح هشیار نشد، لطفاً بهم خبر بدید. شاید لازم باشه یه سری هماهنگی برای... خب، برای آینده انجام بدم.به امید سالازار درست میشه.
و انگار که این خبر کافی نبود، تلفن برای سومین بار زنگ خورد. این بار صدایی که دیگر هیچ احساسی در آن نبود، اعلام کرد:
_خانم مالفوی، متأسفانه آقای دراکو مالفوی فوت کردهاند.
آستوریا گوشی را به آرامی روی میز گذاشت. نفس عمیقی کشید و با لبخندی رضایتمندانه گفت:
_پس بالاخره تموم شد. چقدر خوب! دیگه لازم نیست نگران دیر اومدنش باشم. حالا میتونم با خیال راحت تمام لباس هاشو جمع کنم. فکر کنم بیشترشون به سایز من بخوره. چه عالی!
او به سمت کمد لباسهای دراکو رفت و شروع به گشتن آنها کرد، انگار که دارد بهترین انتخاب لباس را برای یک مهمانی انجام میدهد.
_شاید حتی بتونم از این کتش برای زمستون استفاده کنم. خیلی هم به رنگ چشمام میاد.
شب بود و آستوریا، طبق معمول، منتظر بود ببیند دراکو بالاخره تصمیم گرفته به خانه بیاید یا نه.
_این بشر رو ببین! فکر کنم رفته تو یه مسابقه هرکی بیشتر زنش رو حرص بده شرکت کرده. ولی اشکال نداره،من منتظر میمونم. تازه، شاید بعدش با یه عالمه هدیه بیاد که اندازهی من باشن.
همین که این فکر از ذهنش گذشت، تلفن زنگ خورد. آستوریا با همان آرامش همیشگی گوشی را برداشت.
_بله، بفرمایید؟
صدای اضطرابآلودی از پشت خط گفت:
_خانم مالفوی؟ همسر آقای دراکو مالفوی؟
آستوریا با لحنی که انگار دارد درباره آب و هوا صحبت میکند، گفت:
_بله، خودم هستم. اتفاقی افتاده؟ امیدوارم فقط بهونه برای دیر رسیدن دراکو نباشه، چون دیگه داره دیر میشه.
صدای پشت خط کمی لرزید:
_متأسفانه آقای مالفوی با جارو دچار حادثه شدن...
آستوریا لحظهای سکوت کرد، انگار داشت فکر میکرد. سپس با لبخندی که روی صورتش نشست، گفت:
_با جارو؟ اوه، چقدر جالب! حتماً دلش میخواسته زودتر برسه. اشکالی نداره.به امید سالازار درست میشه!امیدوارم اتفاق خاصی نیفتاده باشه.
پیش از آنکه طرف مقابل بتواند پاسخی بدهد، صدای پزشک بیمارستان آمد:
_خانم مالفوی، متأسفانه آقای مالفوی به کما رفته.
آستوریا با لحنی کاملاً خونسرد گفت:
_اوه، کما؟ خب،حداقل حالا میتونیم یه استراحت کوچیک بکنیم. شما نگران نباشید، من حتماً بهش سر میزنم. فقط اگه تا صبح هشیار نشد، لطفاً بهم خبر بدید. شاید لازم باشه یه سری هماهنگی برای... خب، برای آینده انجام بدم.به امید سالازار درست میشه.
و انگار که این خبر کافی نبود، تلفن برای سومین بار زنگ خورد. این بار صدایی که دیگر هیچ احساسی در آن نبود، اعلام کرد:
_خانم مالفوی، متأسفانه آقای دراکو مالفوی فوت کردهاند.
آستوریا گوشی را به آرامی روی میز گذاشت. نفس عمیقی کشید و با لبخندی رضایتمندانه گفت:
_پس بالاخره تموم شد. چقدر خوب! دیگه لازم نیست نگران دیر اومدنش باشم. حالا میتونم با خیال راحت تمام لباس هاشو جمع کنم. فکر کنم بیشترشون به سایز من بخوره. چه عالی!
او به سمت کمد لباسهای دراکو رفت و شروع به گشتن آنها کرد، انگار که دارد بهترین انتخاب لباس را برای یک مهمانی انجام میدهد.
_شاید حتی بتونم از این کتش برای زمستون استفاده کنم. خیلی هم به رنگ چشمام میاد.
افرادی که لایک کردند
Power, authenticity, and beauty, these are my signature
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:58
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
277

چه سرنوشت غمانگیزی؛
که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت؛
ولی فکر پریدن بود!
چرا دارم به این شعر فکر میکنم؟ بهتر است تمرکزم را بگذارم روی مرتب کردن کتابها.
چرا نمیتوانم حواسم را جمع کنم؟ والتر که در اتاقش خوابیده و کلیههایش هم تا آنجا که امکان دارد، خوبند. بیماری دیگری هم ندارد و...مثل این که مشتری دارم!
چرا مشتری اینچنین مهمل میگوید؟ یعنی چه که افراد باهوشتر باید بر دیگران حکم برانند و سایرین، کاملا تحت اختیار آنها باشند؟
میدانم اگر به او چیزی بگویم، میگوید که من هم جزء آن افراد کممایهام که باید بیخیال هویتشان شوند و تماما تحت اختیار "انسانهای برتر" قرار بگیرند. حوصلهی دعوا ندارم؛ تازه برای کتابفروشیام هم خوب نیست که در آن جر و بحث راه بیفتد.
رفت! اکنون، میتوانم به کارم برسم. چرا فکر حرفهای آن مشتری رهایم نمیکند؟
باید پنجره را باز کنم تا کمی هوای تازه به داخل بیاید.
گلها عمر طولانی ندارند؛ اما در عوض، نازکطبعند و لطیف؛ حتی شاید بشود گفت انگیزهی دفاع و جنگیدن خارهایشانند که آنها هم زیبایی ظاهری ندارند.
بید مجنون بیحاصل و بیمیوه است؛ اما ریشهی عمیقی دارد و سایهاش پناهگاه امنیست برای گمگشتگان.
مطمئنم نه بید مجنون میتواند طبق انتظارات بقیه درختان، میوه و ثمره بدهد و نه گلها میتوانند مانند خارهایشان یا تنههای ستبر باشند.
والتر دارد پایین میآید. زیر چشمانش گود افتاده و لاغرتر از قبل شده. با بدغذاییها و بدخوابیهایش، دور از انتظار نیست. بهتر است برایش چای بابونه بریزم و به آن مشتری نیندیشم.
که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت؛
ولی فکر پریدن بود!
چرا دارم به این شعر فکر میکنم؟ بهتر است تمرکزم را بگذارم روی مرتب کردن کتابها.
چرا نمیتوانم حواسم را جمع کنم؟ والتر که در اتاقش خوابیده و کلیههایش هم تا آنجا که امکان دارد، خوبند. بیماری دیگری هم ندارد و...مثل این که مشتری دارم!
چرا مشتری اینچنین مهمل میگوید؟ یعنی چه که افراد باهوشتر باید بر دیگران حکم برانند و سایرین، کاملا تحت اختیار آنها باشند؟
میدانم اگر به او چیزی بگویم، میگوید که من هم جزء آن افراد کممایهام که باید بیخیال هویتشان شوند و تماما تحت اختیار "انسانهای برتر" قرار بگیرند. حوصلهی دعوا ندارم؛ تازه برای کتابفروشیام هم خوب نیست که در آن جر و بحث راه بیفتد.
رفت! اکنون، میتوانم به کارم برسم. چرا فکر حرفهای آن مشتری رهایم نمیکند؟
باید پنجره را باز کنم تا کمی هوای تازه به داخل بیاید.
گلها عمر طولانی ندارند؛ اما در عوض، نازکطبعند و لطیف؛ حتی شاید بشود گفت انگیزهی دفاع و جنگیدن خارهایشانند که آنها هم زیبایی ظاهری ندارند.
بید مجنون بیحاصل و بیمیوه است؛ اما ریشهی عمیقی دارد و سایهاش پناهگاه امنیست برای گمگشتگان.
مطمئنم نه بید مجنون میتواند طبق انتظارات بقیه درختان، میوه و ثمره بدهد و نه گلها میتوانند مانند خارهایشان یا تنههای ستبر باشند.
والتر دارد پایین میآید. زیر چشمانش گود افتاده و لاغرتر از قبل شده. با بدغذاییها و بدخوابیهایش، دور از انتظار نیست. بهتر است برایش چای بابونه بریزم و به آن مشتری نیندیشم.
افرادی که لایک کردند
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/30
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: یکشنبه 12 مهر 1405 17:30
از: جنگل های قوزقوز آباد
پستها:
152
شغل
ارشد اسلیترین

بگو دوباره بمیرد، شاید دستم را بگیرد؛
پارت اول
حالا هوا تاریک بود، چشمهایش به زور جلوی پایش را میدید. نفسهایش داشت درون سینهاش را میسوزاند؛ ولی ادامه میداد! تا این لحظه نزدیک یک روز کامل کنار ساحل دویده بود، با تمام سرعتی که در پاهای سستش وجود داشت میدوید و ساحل را میپیمود.
در یک سمتش دریا با جوش و خروش به خشکی نزدیک میشد و سپس عقب مینشست، انگار از چیزی میترسید. در سمت دیگرش اما، گاه ماهیگیران ژنده با پوست سوخته از آفتاب و گاه آدمهای معمولی پدیدار میشدندکه گمان میکردند دریا جای بسیار خوبی برای گذران لحظات با هم بودنشان است.
ایستاد. نه، توهم بود. او هنوز با تمام توان در حال دویدن بود. میدانست چه میکند، حداقل تا این جا میدانست که در حال فرار است. از دست چه کسی؟ نمیدانست. مطمئن بود زمانی از این موضوع آگاه بودهاست؛ اما حالا مغزش پس از ساعتهای طولانی تنفس رطوبت دریا نم کشیده و همه چیز را از خاطر برده بود. نه، همه چیز را نه، هنوز از خاطر نبرده بود که باید فرار کند.
سرعتش را پایین آورد. چشمهایش میسوختند. باد حالا تندتر شده بود و موهایش را در هم میپیچید. صورتش خیس و سرد بود. گریه کرده بود؟ چرا؟ به خاطر نمیآورد.
حالا ایستاده بود، این دفعه مطمئن بود که ایستاده است، توهم نبود. روی شنها سقوط کرد. به دریا نگاه کرد که حالا به او رسیده بود. آبِ سرد و یخزده به پاهایش برخورد کرد و درد آشنایی در عضلاتش دوید. همیشه همهچیز همینقدر آشنا بود؟
تصویری در پس پرده چشمانش ظاهر شد. او که روی زمین افتاده بود و باران بر سر و سینهاش میریخت. مردم بیتفاوت از کنارش عبور میکردند و توجهی به خونی که از رویش شسته میشد و صورتش را تمیز میکرد نداشتند.
از جایش بلند شد. لباسهایش حالا خیس و شنی بودند و باد سردتر میوزید؛ فهمید که از چه کسی در حال گریز بود. دویدن را از سر گرفت. باید فرار میکرد... از خودش، کسی که بود!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کجول هات در 1405/1/2 23:11:31
ویرایش شده توسط کجول هات در 1405/1/2 23:11:59
ویرایش شده توسط کجول هات در 1405/1/2 23:11:59
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج