هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲:۵۹ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۳

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۲:۲۵
از یترومایسین
گروه:
کاربران عضو
ناظر انجمن
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 552
آفلاین
بسمه تعالی


×× به علت طولانی بودن مصاحبه، در چند پست تقدیم شما می گردد××

وزیر زاموژسلی در راهروهای خالی و خلوت وزارتخانه قدم می‌زد و در کنارش نیز سطلی پر از آب و جارویی درونش و دنگی در زیرش در کنار او حرکت می‌کردند به سوی انتهای راهرو تا از آنجا نظافت پسا تعطیلاتی خود را آغاز کنند که صدایی به گوششان خورد، موسیقی لطیف و آرام بود که از اتاق شکنجه به گوش می‌رسید. با شنیدن این صدا وزیر روی زمین دراز کشیده و به دنگ زیر سطل نگاهی انداخت و دنگ نیز به نشانه بی‌اطلاعی شانه‌هایش را بالا انداخت. هر دو آهسته و آرام به سمت آخرین و مخوف ترین در وزارتخانه نزدیک شدند که حالا به طور واضح می شد آهنگ ملایمی را از درون آن شنید. با اشاره چوبدستی در به آرامی باز شد و چهره‌ای متفاوت از آن اتاق را نمایان کرد.

ابزار شکنجه سرجایشان بودند، ولی روی دیوارهای سنگی کاغذدیواری با طرح افعی های در‌هم گوریده گذاشته بودند و پرده‌های مخمل سبزتیره در مقابل پنجره‌ها آویزان بود. جای لامپ نیم سوز شده بالای میز آهنی بازجویی را لوستری بزرگ گرفته و به جای خود میزبازجویی نیز یک میز پذیرایی گرد منبّت کاری شده قرار داشت و کوسن‌هایی در اطرافش. چهارپایه مخصوص بازجویی شونده نیز جای خود را به مبلی بزرگ داده بود که دختر جوانی یک طرف آن نشسته و در حالی که با یک دست سر گرگی که روی پاهایش قرار داشت را نوازش می کرد و با یک دست دیگر کتابی را نگه‌داشته بود و در یک گوشه هم یک پیانو خود به خود نواخته می‌شد.

- جناب وزیر، چرا روی زمین دراز کشیدید؟

وزیر که از زمان نگاه کردن به دینگ روی زمین بود و غرور بسیاری داشت و نمی‌خواست اعتراف کند یادش رفته برخیزد گفت:
- اینگونه راحت تر می‌باشیم.

و تا نزدیک ترین کوسن خزید و به سختی خود را تا نیمه از آن بالا کشید و در حالی که تلاش می کرد چهره‌اش خونسرد باشد، مشغول تلاش برای بیرون کشیدن چیزی از جیب پشتی شلوارش شد. در همان حال دنگ به سرعت خود را به دسته مبل رسانده و با استفاده از غفلت دختر که تلاش‌های وزیر را تماشا می کرد، محتویات یک بِشر را در دهانش ریخت. همزمان با چهره در هم کشیدن های دختر از چیزی که حالا از گلویش پایین می‌رفت، وزیر موفق شد کاغذ پوستی بزرگی را از جیبش بیرون بکشد.

1. نام، شهرت، کنیه، لقب، نام خودمانی، نام خانوادگی و غیره و ذلک را بیان نمایید.
دوریا بلک! آخه اینم پرسیدن داره؟ منو آوردین اینجا بدون اینکه حتی اسممو بدونین؟ نام خودمانی هم ندارم. همون دوریا مرا بس است.
شهرت؟ مشهورم به مچاله کردن قلب خوانندگان ولی خب یه مدته به نظر میرسه از دوره‌ی اوجم خارج شدم. به هر حال زندگی هم شبیه نمودار سینوسیه، هی میره بالا هی میاد پایین.

2. چون معجونی بود؟
والا بیشتر شبیه آب گِل بود تا معجون. اول فکر کردم قصد کشتنمو دارین که به زور همچین چیزیو می‌خواین بریزین توی گلوم. اینجا قانون حمایت از زندانیان و این چیزا ندارین؟ مزه‌شم شبیه ماهی مرده بود. من مزه‌ی ماهی زنده هم خوشم نمیاد، چه برسه به زنده‌ش! نکنه قبلش رفته بودین تحقیقات تا بیشتر شکنجه‌م کنین؟ دیگه چی ازم می‌دونین؟
3. در حد یک پاراگراف از دنگی که دینگ خطابش می نماییم انتقاد غیر سازنده و تخریبگرایانه نمایید و به وی توصیه های معجون سازیانه انحرافی نمایید.
خیلی شانس آورده که الان حالم بهتره. اولش که حرکت معجون رو احساس می‌کردم که داره آروم آروم از گلوم میره پایین، خیلی دلم می‌خواست این دنگ زشت و سیاه رو بگیرم بین دوتا انگشتم و لهش کنم. بعدم بندازمش توی آب جوش تا مطمئن شم که کوله بارش رو بسته و رفته پیش مرلین. آخه این چه معجونی بود به خورد من داد؟ تا نیم ساعت که دنیا علاوه بر اینکه دور سرم می‌چرخید، حرکت زیگ زاگی هم می‌کرد! واقعا چی ریخته توی این معجون؟ یکم شکلات داغی، نوشیدنی کره‌ای چیزی قاطیش کنین حداقل آدم حس نکنه قراره اینقدر بدمزه بمیره!
توصیه‌ی معجون سازی؟ توصیه؟ واقعا کار از توصیه گذشته! صد رحمت بر هکتور! به نظرم باید سر دنگ رو کوبید به سنگ تا حافظه‌ش پاک شه و دوباره بره معجون سازی یاد بگیره!

دنگ لبخندی از سر رضایت بر لب نشاند.

4. بلکی می باشید از بلکان، چه شد که بلکیدید؟

نمی‌دونم می‌دونین یا نه، ولی ما خانواده‌ای که توش به دنیا میایم رو انتخاب نمی‌کنیم. ولی خانواده‌ی که قراره بسازیم رو می‌تونیم خودمون انتخاب کنیم. اینطوری بود که من در خانواده‌ی بلک به دنیا اومدم. بدون اینکه انتخاب کنم. ناراحتم؟ نه! شاید یکم. ولی به هر حال از به دنیا اومدن در خانواده‌ی ویزلی بهتره، نیست؟ نمی‌دونم! شاید نباشه شایدم باشه. سوالاتون رو دوست ندارم، باید بشینم کل زندگیم رو بگم؟ باشه باشه! به دنگ بگین اینقدر بغل گوشم ویز ویز نکنه. میگم میگم! شایدم نگم! (دوریا بلند بلند می‌خندد.) ولی قبل اینکه بگم، مطمئنین توی این معجون فقط معجون راستیه؟

دنگ لیبل معجون را بررسی می‌نماید: « راستی + شادی = ردّی! با ردّی بخند و راستشو بگو! »

من بچه‌ي مستقل و پرشوری بودم و برعکس اون چیزی که به خاطر دوئلم بقیه فکر می‌کنن، زندگی با سختی‌های عجیب و غریب نداشتم؛ فقط یکم تخیلم قویه و می‌تونم خوب بقیه رو قانع کنم چیزی که می‌خونن درسته. بزرگ شدن در یک عمارت باشکوه چیز خوبیه. چه ویزلی‌ها بخوان باور کنن چه نکنن، پول یکی از عوامل خوشبختیه. سال‌های بچگی من نسبتا آروم گذشت، همون اتفاقاتی درش افتاد که در زندگی همه‌ی بچه‌ها میوفته، بزرگ شدن، تربیت شدن، تلاش کردن برای بدست آوردن محبت دیگران و درنهایت ورود به مدرسه برای ادامه‌ی زندگی.
از همون اول اگر چیزی رو می‌خواستم، صبر نمی‌کردم بقیه بهم بدنش، خودم دست به کار می‌شدم. گاهی زیادی تلاش می‌کردم و شاید همین بود که باعث می‌شد هم‌کلاسی‌های هاگوارتزم خیلی ازم خوششون نیاد. دو سال اول مثل این بود که اگه پروفسورها قراره باهام خوب رفتار کنن، پس هم‌کلاسی‌هام این کار رو نمی‌کنن. ولی گفتم که، اگه چیزی می‌خواستم پس دست به کار می‌شدم. اینجا هم بی‌کار نموندم و کم کم دستم اومد که باید چطوری رفتار کنم تا دوست پیدا کنم.
به سال‌های آخر که نزدیک شدم، با یک گروه فوق‌العاده آشنا شدم... مرگخواران! خانواده‌ی جدید من. این همون خانواده‌ایه که میگم مهمه. کسایی که خودت انتخاب می‌کنی تا در کنارشون رشد کنی. البته من خانواده‌م رو کنار نذاشتم ولی به هرحال خانه‌ی ریدل جایی که میشه بدون ترس خودم باشم. (دوریا با لبخندی ملیح به فکر فرو می‌رود.)

5. ادعای می‌دارید که خیس پای شاخدار زاده جنابتان می‌باشد، حال آنکه بانوی غلتزن ادعا می دارد که وی زاده یوفمیا و فلمونت پاتر نامی می‌باشد، آیا برای یافتن والدین حقیقی وی می بایست وی را تهدید به تنصیف نموده و بعد بر اساس واکنش جنابانتان تصمیم بگیریم کدامیک حقیقتا والدین وی می باشید؟
هه هه هه! بالاخره لو رفت؟ فکر کردین الکی یکی میتونه جاسوس دوجانبه باشه؟ فکر کردین مرگخوار مفید بودن به همین سادگی‌هاست؟ بچه‌ای که پدر و مادرش معلوم نیستن و خودشم هم سالهاست به دست قدرتمندترین جادوگر تاریخ از بین رفته... چه موقعیتی بهتر از این تا جامعه‌ی جادوگری رو وادار کنی باور کنن تو مادرشی؟ چه موقعیتی بهتر از این تا بتونی دل طرفدارهای یه پسربچه‌ که شانسکی نجات پیدا کرده رو به دست بیاری؟ (قهقهه می‌زند.)

6. آیا این تضادها و ادعاها سبب خروج شاخ از سر آن خیس پای گشته است؟
(به خنده‌ش ادامه‌ می‌دهد) کم و بیش آره! فکر کن یهو به یه بچه بگی مامانت یکی دیگه است. معلومه شاخ درمیاره! شاخ‌های خوبی هم در آورده، باید اقرار کنم قشنگن. آدم دوست داره بزنشون به دیوار یه کلبه‌ي چوبی توی جنگل.

7. زان موجودات مرطوب بگذریم... پیش از این طی بیاناتی در چاه مصایب مرگخوران بر ماموریتی اشاره کرده بودید، آیا قصد گرفتن ماموریت های سری ز لعبت دوران، زولبیا بامیه سفره تاریکی، بمب کراکف خباثت و پلیدی، ارباب لردولدمورت را داشته و گرایش به اسنیپ‌بازی و مرگخوار خاصّه گشتن دارید؟
(دوریا سرش را با ناباوری تکان می‌دهد و لبخند می‌زند.) جناب وزیر! به نظرتون من مرگخوار قانعیم؟ به نظرتون جاه طلبی بیشتر به چهره‌ام نمی‌خوره تا قناعت؟ معلومه که دنبال مرگخوار خاصه شدنم! نه نه! اشتباه برداشت نکنین! من هیچ وقت به هم‌مرگخوارهام خیانت نمی‌کنم، زیرآبشونم نمی‌زنم. ولی باعث هم نمیشه آروم یه جا بشینم و صبر کنم تا بقیه همه‌ی ماموریت‌ها رو بگیرن و مرگخوار خاصه بشن! تمام تلاشم رو می‌کنم تا بهترین خودم رو بذارم و برای ارباب و مرگخوارها مفید باشم!

آقای زاموژسلی دفترچه تو-دو-لیستش را بیرون کشیده و در آن یادداشت می‌نماید: «زدن زیرآب بلک بعید نزد ارباب.»

8. در راستای همان بیانات به عیش و نوش و گشت و گذار با عجوزان اشاره داشتید، قصدتان زین معاشرات چیست؟ وز چه روی با هم سن و سالان خویش نمی عشیرید؟
من با همه می‌عشیرم! هر گروهی و هر سنی چیزهای جدیدی برای ارائه داره. تجربه‌های متفاوت، دیدگاه‌های جدید و واکنش‌های نوین! از طرف دیگه، «عجوزان» می‌تونن خیلی برای تجارت و همینطور مرگخوارها مفید باشن و به رشد و توسعه‌مون کمک کنن!

وزیر با خود اندیشید: عجوزان برای تجارت ایشان مفید می‌باشند؟ گمان می بریم تجارت اعضای می نمایند...

9. احدی ز قوم تیره می باشید که در کمیت رقابتی تنگاتنگ با ویزلیان دارند، و اخیرا نیز گوی سبقت را ز ایشان بربوده اید، راز این موفقیت را در چه می دانید؟
ما روی چیزهای مهم هم تمرکز می‌کنیم و شعار زندگیمون رو «با عشق و محبت آدم سیر میشه.» قرار نمی‌دیم! آقای محترم! آدم شکمش رو نمی‌تونه با عشق پر کنه، وسایل مورد نیازش با محبت نمی‌تونه بخره، معجون‌های مورد نیازش رو با مهربونی به دست نمیاره! اینا تلاش می‌خواد، پول می‌خواد. ما هم پول داریم پس حداقل رفاه داریم و می‌تونیم پیشرفت کنیم. حالا اشتباه برداشت نکنین، ما هم به خانواده و هم‌گروهی‌هامون نزدیکیم و دوسشون داریم، هر چقدر هم که خودمون رو سرد و بی‌روح نشون بدیم. اما این رو هم می‌دونیم که برای محافظت از عزیزامون باید دنبال جیفه‌ی دنیا باشیم. (دوریا سرش را تکان می‌دهد و زیر لب زمزمه می‌کند:«فکر کنم زیادی حرف زدم، ارباب و مرگخوارها عشق و محبت رو بشنون، از عمارت بیرونم می‌کنن. »)

× بهانه مناسب جهت زیرآب زنی یافت گردید.

10. بنابر ادعای جنابتان - هرچند که زیر سوال رفته است - دارای شوی و فرزند می باشید، لیک علی رغم آن با گرگکان پروفایل خویش بنا نهاده اید. آیا قصد سست نمایندن بنیاد خانواده را دارید؟
کدوم خانواده؟
نه قصدم سست نمودن بنیان خانواده نیست اما دوست دارم همه در مورد قدرت گرگ‌ها، وفاداری و تیزهوشیشون بدونن!

تق تق تق!
با شنیده شدن صدای ضربه به شیشه، دنگ ناخودآگاه از جای پریده و بدون آنکه نگاهی بیاندازد که چه کسی است، پنجره را باز کرد و جغدی هوهوکنان سوار بر جاروی پرنده وارد اتاق شد و با سرعت چند دور در آن زد، سپس به سمت وزیر شیرجه زده و در آخرین ثانیه قبل از برخورد جارویش را بالا کشیده و از پنجره بیرون رفت و تکه کاغذی را در دست وزیر باقی گذاشت.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۵۲ جمعه ۱۸ اسفند ۱۴۰۲

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۲:۲۵
از یترومایسین
گروه:
کاربران عضو
ناظر انجمن
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 552
آفلاین
« پایان مهلت پرونده سازی، دوزنی، پاپوش گرایی و رسواگری »

صورت بازجویی از ب لکه گرفته‌ای که در حوالی یاء می‌باشد، به زودی در این سرا قرار خواهد گرفت


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶:۲۱ جمعه ۱۸ اسفند ۱۴۰۲

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۱:۵۶ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 216
آفلاین
سلام بر بانوی سبز پوش اسلایترین و گرگ دوست!

سوال اولم اینه که چرا اومدی اسلایترین ؟ اینهمه گروه و چرا تو اسلایترین رو انتخاب کردی؟ یا اینطوری بپرسم چه چیز اسلایترین تو رو به خودش جذب کرد؟

سوال دومم اینه که چرا تا به الان اسلایترین رو تصرف نکردنین؟ آخه اینقدر بلک داخلش هست که خودش یه لشکر حساب میشه.

سوال سوم و آخری این هست که هفت تا از اعضای سایت رو به میوه تشبیه کن.




پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵:۲۰ جمعه ۱۸ اسفند ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

ایزابل مک‌دوگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ یکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۷:۰۶
از حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 152
آفلاین
درود...
من اومدم چندتا سوال بپرسم و برم.

۱. تا حالا احساس عشق رو تجربه کردی؟

۲. تو آینه‌ی نفاق انگیز چی می‌بینی؟

۳. ما الان با دوریا بلک متاهل صحبت می‌کنیم یا مجرد؟

۴. اگه نوه داری پس چرا انقدر جوونی؟

۵. با همسرت چطوری آشنا شدی؟

۶. حست نسبت به هری پاتر چیه؟


•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴:۲۳ جمعه ۱۸ اسفند ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

ایزابل مک‌دوگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ یکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۷:۰۶
از حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 152
آفلاین
درود...
من اومدم چندتا سوال بپرسم و برم.

۱. تا حالا احساس عشق رو تجربه کردی؟

۲. تو آینه‌ی نفاق انگیز چی می‌بینی؟

۳. ما الان با دوریا بلک متاهل صحبت می‌کنیم یا مجرد؟

۴. اگه نوه داری پس چرا انقدر جوونی؟

۵. با همسرت چطوری آشنا شدی؟

۶. حست نسبت به هری پاتر چیه؟


•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵:۵۰ جمعه ۱۸ اسفند ۱۴۰۲

هافلپاف

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۱:۰۸ دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۶:۲۱
از همه تون ممنونم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 166
آفلاین
پاتریشیا وارد ساختمان سنگی و تیره و تار آزکابان شد. هزاران در آهنی بزرگ و سنگین اطراف راهرویی بودند که وارد آن شده بود. نگاهی به اطرافش انداخت. شروع به گشتن دنبال جایی کرد که باید به آن می رفت. می دانست مقصدش، سلول ۴۰۲ است. اما سلول ۴۰۲ کجا بود؟
وقتی آنجا را پیدا کرد، دسته کلیدی از توی جیب ردایش درآورد و قفل سنگین در را باز کرد. بعد آن را هل داد تا باز شود. جلویش پلکان آهنی مارپیچی بود که روبه پایین می رفت. وقتی از پلکان پایین رفت، سیاه‌چالی تاریک را در مقابل خودش دید که فقط با یک مشعل روشن شده بود. در انتهای سیاه‌چال، ساحره ای را به دیوار زنجیر کرده بودند. کلفت ترین زنجیرهایی که پاتریشیا در عمرش دیده بود، دور بدنش پیچیده بودند و او را محکم سر جایش نگه می داشتند. پاتریشیا روی چهارپایه ای روبه روی او نشست و شروع کرد:
"۱- چرا مرگخوار شدی؟
۲- چه حسی نسبت به ماگل ها داری؟
۳- خوشحالی که مادربزرگ هری پاتری یا ناراحت؟
۴- چه حسی نسبت به محفلی ها داری؟ ازشون بدت می آد؟
۵- توی روزای حبست توی آزکابان، چطوری باهات رفتار می کردن؟
۶- دیوانه‌سازها چطور نگهبانی می دادن؟
۷- چی شد که توی آزکابان زندانی‌ت کردن؟
۸- خیلی به لرد سیاه وفاداری یا نه؟
۹- درباره ی بلاتریکس چه حسی داری؟
۱۰- توی خانه ی ریدل ها راحتی یا نه؟"


آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.
جی.کی.رولینگ می گوید:"در زندگی شکست نخوردن ممکن نیست، مگر آنکه آنقدر محتاطانه زندگی کنید که می شود گفت اصلا زندگی نکرده اید، و بنابراین به ناچار شکست را تجربه می کنید."


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵:۴۶ جمعه ۱۸ اسفند ۱۴۰۲

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۳۱:۲۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
از حضور در آزکابان خوشش نمی آمد. از آدم ها متنفر بود. نه صرفا بدلیل کارهای بدشان، هر آدمی در زندگی اشتباه می کند و هر اشتباهی فرصت جبران دارد. از آدم ها متنفر بود، فقط بدلیل آدم بودنشان و آزکابان پر بود از آدم؛ هر نوع آدمی!

با اینکه حضورش در آنجا دلیل دیگری داشت، اما ازینکه در کنار مجنون گرایان بود، شور و شوق و هیجان خاصی داشت که در دیدگاه هرکس، دیوانه وار و کمی ابلهانه به نظر می رسید. اما دلیلی قانع کننده برای این رفتارش داشت. وقتی از انسان ها متنفر باشی، چه جایگزینی بهتر از موجودات جادویی؟ و مجنون گرایان یکی از خاص ترین این موجودات بودند. زیرا ناشناخته ترین ها، همیشه خاص ترین ها هستند.

محو مجنون گراهای اطرافش شده بود و ساختمانی که عاری از هرگونه رنگ روشن، حس شادی و امید بود، اهمیتی برایش نداشت. ساختمان با رنگ های سیاه و تاریک، سنگین شده بود و سنگینی اش به حدی بود که هرکس وارد آن مکان می شد، بجای آنکه هاله اش اورا حمل کند، او مجبور میشد هاله سنگینش را بدنبال خود بکشاند تا همانجا از ترس نمیرد. سلول های متعدد، تنگ و تاریک در جای جای آزکابان پراکنده شده بود و سلولی نبود که خالی از زندانی باشد.

بالاخره به اتاق ملاقات رسید و وارد آن شد. در اتاق که دیوارها و کفی سنگی با رنگ سیاه و هوایی خفه داشت، تنها چهارپایه ای بود که محل استقرار او و قفسی تنگ تر از سلول ها که جایگاه زندانی ای بود که او برای ملاقاتش آمده بود. زندانی با آنکه در غل و زنجیر بود و چهره و لباس هایی داشت که نشان می داد به ندرت در این زندان به نظافت اهمیت می دهند، ابهت و جذبه انکار ناپذیری در نگاهش نمایان بود.

معطل نکرد و برروی چهارپایه نشست و بدون برقراری ارتباط چشمی، لبخندی گذرا تحویل زندانی داد. نیوت ندید، اما زندانی هم با بی حسی تمام، دوگوشه لب خودرا به نشانه برگرداندن لبخند به او، بالا برد. از میان چمدانش، برگه هایی را بیرون آورد که بالای اولین برگه، تیتری تحت عنوان "سوالات مصاحبه زندانی: بانو دوریا بلک" نوشته بود:

1- اول بگو حست از اینکه وارد آخرین روز محبوسی ات در آزکابان میشی چیه؟

2- کسی نمیتونه سیاه یا سفید بودنتو تشخیص بده! چرا؟ ارقت به پاترها باعث این شده؟ چون ننه بزرگ هری هستی؟ یا چون دوستان و اقوام و آشنایان در جبهه سیاه اند؟ مثل سوروسی الان؟ خیانت؟

3- تنها پیرو یک شایعه مبنی بر اینکه جانور نمایی! میگن جانورنمایی؟ یا مدارک و استنادات دیگری هم هست؟

4- پیرو سوال قبل، اگر واقعا تو بودی، چرا به اون بندگان مرلین حمله کردی؟ درحالیکه میتونستی بهشون تسلط پیدا کنی و خواسته ات اجرا بشه.

5- اگر یک روز لرد ولدمورت ماموریتی بهت محول کنه، که تا ابد به سوال کسی جواب ندی! تا کی دووم میاری؟

6- آیا بیزینس ومن جادوگران، از حقه های کثیف و نامناسب برای رسیدن به قدرت استفاده کرده؟ یا با تکیه بر توانایی های خودش در تحت تاثیر قرار دادن دیگران به این مقام رسیده؟

7- اول آژدها بوده یا تخم آژدها؟

8- کسی که دوستت داره یا کسی که دوستش داری؟

9- رفتارت با حیوانات جادویی چجوریاس؟ حواست به جوابت باشه چون داری به جانور شناس بزرگی جواب میدی!

10- اگر برقک من باارزش ترین دارایی فلزیتو بدزده و همزمان لرد سیاه ازت همون چیز رو بخواد! واکنشت چیه؟ با هیجان عمل میکنی یا در کمال آرامش؟

11- .I believe in poems as I do in haunted houses.We say, someone must have died here به خونه های تسخیر شده اعتقاد داری؟ چرا؟ پس به روحم اعتقاد داری! اگ یکی بگه تو روحت واکنشت چیه؟

12- حست ازینکه یروز قراره کنار شناسه ات کلمهOLD اضافه بشه، چیه؟

13- کاری که درسته یا کاری که آسونه؟ جدا از آرمانگرایی و حرف های کلیشه ای کاری که واقعا انجام میدی رو بگو!

14- من باب اینکه معلم کلاس اولت میگفت تو خونتون دوربین دارم، به کجاها شک داشتی؟( من به کانال کولر!) آیا با عذاب وجدان و خجالت مرلینگاه نمیرفتی؟

15- چرا؟( دیدم اینو یجا پرسیدی گفتم منم ازت بپرسم ببینم واکنشت چیه! )

16- دلیل فعالیت زیادت توی تاپیک خاطرات مرگخواران چیه؟ اسکرین سیستمت روی اون روشن یا باز میشه؟

17- لرد یا اعضای خانواده ات؟

18 اگ قرار باشه یه کلمه اختراع کنی، اون کلمه چیه و معنیش چیه؟

19- معروفیت یا محبوبیت؟

20- اگه قرار باشه یه وسیله ماگلی رو بدون تغییر کاربری وارد جامعه جادوگری کنی. چیه و چرا؟

۲۱- اگه زندگیت یه کتاب بود و خودت میتونستی زبونم لال، داستان آخرشو بنویسی، از بین این دوتا کدومو انتخاب میکردی؟
"در میان دوستان و آشنایان محبوبیت و اعتبار بسیار داشت. ثروتی نیندوخت اما پهلوی علم را سوراخ کرد" یا
"با کسی ارتباطی نداشت. قدرت و ثروت بسیاری داشت و خلق های ماندگاری کرد و در ناشناس ترین وضعیت ممکن به سر برد"

۲۲- انتخابت کدومه؟
چیزی رو که دوست داری، بعد از زمانی که میخوایش، از راه درست بدستش بیاری یا بهترشو همونموقع که میخوایش، از راه نادرست بدستش بیاری؟


نیوت سوالاتشو خوند و منتظر جواب های دوریا شد...




(هلگا حافظت، سالازار نگه دارت!)


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۸ ۱۵:۲۷:۵۷
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۸ ۱۵:۴۰:۱۷
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۸ ۱۷:۱۳:۱۶
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۸ ۱۷:۱۹:۱۹
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۸ ۱۷:۲۲:۲۷
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۸ ۱۷:۲۷:۱۹

تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲:۲۲ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۳:۴۴ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6959
آفلاین
خودت یاد آوری کردی که ما بهت گفتیم چقدر سوال جواب می دی.

اومدیم همینو بپرسیم. هر جا هر سوالی باشه، می ری جواب می دی. حتی گاهی جاهایی که وظیفت نیست. دلیلش چیه؟ در دوران کودکی ازت هی سوال کردن و بهت اجازه جواب دادن ندادن؟ چرا اینقدر علاقه داری وسط سوالا باشی؟

و آیا فکر نمی کنی اینم می تونه به ایفای نقشت اضافه بشه؟ دوریا اصرار داشته باشه به هر سوالی خودش جواب بده، هر چند چرت و پرت و چرند باشه!




پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸:۴۴ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
1. چطور از «وسط زندگی» به «جنگل بایر افکار» رسیدی؟

2. اتاقت تو خونه ی ریدل ها رو توصیف کن.

3. وقتی جیمز (پسرت) رفت گریفیندور واکنشت چی بود؟ کلا به عنوان یه اسلیترینی چه حس و تصوری نسبت به گریفیندوری ها داری؟

4. در ادامه سوال بالایی وقتی جیمز وارد راه دامبلدور شد چطور؟ اسمشو از شجره نامه خط زدی؟

5. درمورد اخلاقت به عنوان یه بانوی اسلیترینی مرگخوار، توضیح بده و چند تا رازهایی که درموردت نمی دونیم رو برملا کن.

6. اگه ماموریت خاصی نداشته باشی و سرت خلوت بشه کجاها میری و چی کارا می کنی؟

7. از پدرت متنفری که به مادرت آسیب رسوند؟ چه حسی نسبت به خانوادت داری؟ رول دوئل

8. آرومی یا عجول؟ منظورم اینه که اگه یه پیام خیلی هیجان انگیز بهت بدن ذوق و شوقت رو ابراز می کنی یا متانت خودتو حفظ می کنی و در خفا خوشحالی می کنی؟

9. گفتی سلطه جو و جاه طلبی... دنبال مقام خاصی هستی؟ مثلا بخوای جای خاله بلای منو بگیری... یا مرلینی نکرده جای لرد سیاه رو؟

10. نظرت درمورد خاله بلا که هم فامیلتونه هم یجورایی رقیبت محسوب می شه، چیه؟


ویرایش شده توسط کوین کارتر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۹ ۲۱:۴۹:۲۳

...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۹:۵۲:۱۴ یکشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۲

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۸:۳۴:۳۱
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 146
آفلاین
-سلام دوریا. حالت چطوره.
روندا خودش هم نمی دانست آنجا چیکار می کند.
-خب شروع میکنیم:

۱- با وجود مرگخواریت حست نسبت به محفلیا چیه؟

۲-گفتی که تو سال های اول مدرسه زیاد دوستی نداشتی. برای چی؟

۳-الان شخصیت دوریا بلک دقیقا چند سالشه؟

۴- اگه یه وقتی خونه ی ریدل آتیش بگیره و نتونی آتیش رو خاموش کنی اول کی رو نجات می دی؟(به جز ولدمورت و بلاتریکس)

۵- چرا مرگخواریت رو به محفلی بودن ترجیح دادی؟

۶- خوراکی موردعلاقت چیه؟

۷- خط قرمزت چیه؟

۸- استعداد یا توانایی خاصی داری؟ چیه؟

۹- چرا با یه پاتر ازدواج کردی؟

۱۰- از اینکه مادربزرگ هری پاتری چه حسی داری؟


یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.