جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

39 کاربر(ها) آنلاین هستند (38 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

هفتاد و هفتمین دوره‌ی ترین‌های سایت جادوگران برای انتخاب بهترین‌های فصل تابستان 1405، از 25 شهریور آغاز شده است و تا 28 شهریور ادامه خواهد داشت. از اعضای محترم سایت جادوگران تقاضا می‌شود تا با شرکت در عناوین زیر ما را در انتخاب هرچه بهتر اعضای شایسته‌ی این فصل یاری کنند.

در جستجوی راز ققنوس (عضویت)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 06:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آسمان امشب ترافیکی شده دیوانه‌وار
جغد و زاغ و سُهره‌های بی‌شمار

پر کشیدم از خیابان سمت یک فرعی به ناز
خلوت و آرام است و مشکوکم به باز

بی پدر بر سر راهم می‌کشد خط و نشان
تندری کوبیده بر دشت از آسْمان

برق از بالا و آتش در زمین
بازِ مشکوک همچنان کرده کمین

خسته‌ام، خیسم و دارم ترس جان
بی پناهم، بی‌کسم، آرزویم لقمه نان

وعده‌ی زر داده بودند و الماس و نور
گفته بودند جشن دارید و می‌آید بوی سور

خانه‌تان را لیک من گم کرده ام
یا جلو بود یا از آن رد کرده ام

ای که لطف عالی باشد مستدام
قصد آن دارم بیفتم من به دام

لانه ای باشد ز گالیون ‌های شام
دیس گوشت هم بی زحمت خام خام





















پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: دوشنبه 18 اسفند 1404 20:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درحالی که داشتم به سمت دفتر دامبلدور میرفتم باخودم فکر میکردم که آدما چجوری به دوتا جبهه محفل ققنوس و مرگخوار ها جذب میشن؟اما نزدیک بودن دفتر دامبلدور اجازه نداد به جوابش فکر کنم.
در زدم و صدای دامبلدور رو شنیدم که گفت:بفرمائید داخل.رفتم تو،دامبلدور گفت:به به!خانم دلاکور،سری به ما زدی باباجان،حالا چیکار داشتی؟
گفتم:راستش میخواستم اگر اجازه بدین عضو محفل ققنوس بشم.
دامبلدورگفت:محفل ققنوس؟انتخاب بسیار خوبیه،هعیی، انگار همین دیروز بود که هری پاتر اومد داخل ودرخواست کرد که عضو محفل بشه،البته من اجازه ندادم،ولی الان قانون ها فرق کرده.خب خانم دلاکور،اگر میخوای عضو محفل بشی، باید به چند تا سوال جواب بدی.شروع کنیم؟
گفتم:بله پرفسور
دامبلدور گفت:سوال اول،چرا محفل ققنوس؟
گفتم: چون ققنوس پس از سوختن از خاکستر خودش دوباره زنده می‌شه؛ این مفهوم می‌تونه نشون‌دهندهٔ امید و مقاومت در برابر تاریکی باشه.
منتظر بودم دامبلدور یه چیزی درمورد جوابم بگه اما بی مقدمه رفت سراغ سوال دوم، آیا برخوردی با یه ققنوس داشتی؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بده.
گفتم.بله،یک بار داشتم،وقتی که همراه با امیلی میومدم هدیه کریسمستون رو بدم ققنوستون فاکس رو دیدم که خاکستر شد.
دوباره بی مقدمه پرسید:سوال سوم،بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونی چیه؟گفتم:به نظرم شجاعت بهترین روشه
دامبلدور با حرکت سرش حرفم رو تایید کرد.
سوال چهارم رو پرسید:به نظرت شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟گفتم:فکر نکنم واقعیت داشته باشه.البته شاید هم واقعی باشه ولی من نمیدونم چون فرانسوی ها اصلا سوپ پیاز نمیخورن.
دامبلدور گفت:واقعا؟خب لذت بزرگی رو از دست دادن.
سوال پنجم،اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به من، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟گفتم:عزیز ترین چیز های من خانواده و دوست هام هستن و اگه برای وفاداری به شما باشه،حتما ازشون می‌گذرم.
دامبلدور لبخند زد و سوال ششم رو پرسید:موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟گفتم:حتما شکنجه میشم،چون من یه گریفیندوری هستم نه اسلیترینی.ببخشید پرفسور،چند تا سوال مونده؟
دامبلدورگفت:کم مونده،الان سوال هفتم رو میپرسم:
اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟گفتم:معلومه که اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنم،مگه چیزی مهم تر از این وجود داره؟
دابلدور گفت:سوال هشتم،نظرت درمورد من چیه؟
گفتم:به نظرم شما مهربون،شجاع،باهوش و متواضع هستین.
دامبلدور گفت:نمیدونستم دانش آموزان در موردم اینجوری فکر میکنن و جفتمون خندیدیم.بعد سوال نهم رو پرسید: یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بده.گفتم:فقط کافیه به اونا وعده به قدرت رسیدن توی محفل ققنوس رو بدیم،خودشون بلافاصله به پاتون می افتن تا قبولشون کنید.
دامبلدور گفت:و اینم از سوال آخر یعنی سوال دهم:
چشم انداز پیش روت از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونی چیه؟
گفتم:خب به نظرم من یکی از بهترین و شجاع ترین اعضای محفل و یک هاله کاو ماهر میشم.تموم شد؟
دامبلدور گفت:بله،میتونی بری


باباجان توجهت رو به جغدی که به سمتت روون شده جلب می‌کنم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/12/20 17:17:21
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: جمعه 17 بهمن 1404 20:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



اعضای محفل ققنوس در اتاق نشیمن خانه گریمولد تنگ یکدیگر ایستاده و با وحشت به دور و اطراف خودشان نگاه می کردند.

- چه خبر شده؟
- اینا کی اومدن اینجا؟
- الان مشکل اومدنشونه؟ چرا اینجوری دارن تکون تکون می خورن؟
- حس نمی کنید دارن نزدیک می شن؟
- آررره!

اعضای محفل ققنوس بیشتر به همدیگر چسبیدند و با وحشت به ستون های بلند کتابی که از هر سو به آن ها نزدیک می شدند نگاه کردند. متاسفانه حتی چوبدستی هایشان را به دلایل ایمنی در جیب پشتی شلوارشان نگذاشته بودند که مرلین نکرده دچار سانحه ی سوختگی ای نشوند که بعد رویشان نشود بروند درمانگاه و بگویند کجایشان سوخته و تا مدّتی هم دائما دمر بخوابند و در معرض شوخی های نه چندان خوشایند قرار بگیرند. یا دست کم این چیزی بود که آلستور مودی اگر چوبدستی را در جیب پشتیشان می دید با لحنی ناخوشایند و تهدید آمیز بهشان گوشزد می کرد و مثال های عینی که خودش شاهدشان بود را با جزئیاتی منزجرکننده تعریف می کرد.

- هیشکی چوبدستی دستش نیست؟ توی دست که مشکلی نداشت بگیریمشون؟

محفلیون به سمت محفلی رندومی که این سوال را پرسیده بود برمی گردند. ای کاش یک کدامشان به این موضوع فکر...

- آخیـــــــــش! تموم شد!

همزمان با صدای "آخیشی" از جویی دور از دیدرس، ستون های کتاب پیشروی تهدیدآمیزشان را متوقف کردند و سپس دو ستون از یکدیگر فاصله گرفتند و از میانشان خرمنی از موهای خرمایی با کتابی معلق در مقابلش بیرون آمد.

- سلام! شما اینجایید؟ ... می شه برید کنار که روی کاناپه بشینم.

محفلیون کنار رفتند و دخترک دندان خرگوشی رفت و روی کاناپه نشست و قبل از آن که دوباره به کتابش برگردد با اخم مختصری به ستون های کتابی که کل اتاق نشیمن را گرفته بودند، انداخت.
- فکر کنم همینا واسه امروز کافی باشن.

و دوباره مشغول خواندن شد.


× ورود دوشیزه هرمیون جین گرنجر رو به محفل ققنوس رو تبریک عرض می کنم ×
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 بهمن 1404 00:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام جینی عزیز،

اولا بابت تاخیری که در پاسخگویی به درخواستت پیش اومد عذرخواهی می کنم.


شما با فاصله کمی بعد از درخواست دادن برای مرگخوار شدن و رد شدنش اینجا درخواست عضویت دادین و اگر بخوام باهات صادق باشم این چیزی نیست که برای من قابل قبول باشه. فارغ از ظاهر ایفایی، هر کدوم از گروه های سایت فرهنگ خاص حاکم بر خودشون رو دارن، چهارچوب هایی دارن و انتظاراتی که امیدوارن اعضاشون اون ها رو رعایت کنن. این نکته ای هستش که فکر نکنم به اندازه کافی بهش توجه کرده باشی باباجان و برای من خیلی سخته که چنین بی توجهی رو ندیده بگیرم.

فعلا صبور باش، توی سایت فعالیت کن و سعی کن هر دو گروه رو بشناسی. در نهایت اگر بازم مایل بودی که محفل بپیوندی می تونیم باهم بررسی ش کنیم و اگر هم دیدی که با گروه مرگخواران همگون تری، می تونی با لرد ولدمورت هماهنگ کنی و با یه شخصیت متناسب شانست رو برای پیوستن به تاریکی محک بزنی.


این پیام رو هم به شکل عمومی گذاشتم، به امید اینکه برای دیگران هم مفید باشه.


ارادتمند تو،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 دی 1404 10:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جینی با ارامش وارد شد. به نظر می رسید دوران سختی را پشت سر گذاشته که واقعا هم همین طور بود. تازگی اون روی شروری که همیشه پنهونش می کرد بیدار شده بود و رفته بود سراغ مرگخوارا
مرلین رو شکر اونا فکر کردن اون می خواد جاسوسیشونو بکنه و راش ندادن.
جینی هم تصمیم گرفت برای این که اونو ادب کنه به سرعت بیاد و بره توی محفل


۱_چرا محفل ققنوس؟

چون از ققنوس خوشم میاد. خیلی حیوونای نازین

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.

یه بار یه کتابو که درباره ی ققنوسا بود باز کردم یکی از توش اومد بیرون

3_ بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟

دل همه رو یکی یکی روشن کنیم چون وقتی دلا پر از روشنایی باشه دیگه تاریکی ترس نداره... شایدم اون برای یه چیز دیگه بود🙃

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟

بله. من مامانم عاشق سوپای پیاز محفل هست.

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟

عزیز ترین چیز برای من وجود صلح و دوستیه که خب راستشو بخواید اینجوری اوضاع یکم عجیب غریب میشه. این که برای وفاداری به دامبلدور از صلح و دوستی بگذرم در حالی که دامبلدور خودش فقط صلح و دوستی می خواد؟ نمی دونم.

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟

میفرستمشون دنبال نخود سیاه

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟

اتحاد ققنوس

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟

یه پروفسور مهربون باهوش گوگولی

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.

پیش درد و دلاش میشینم

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟

چشم اندازم اینه که یکم نیمه ی تاریک خودمو سر عقل بیارم.
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1404 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پشت در دفتر داشتم کم‌کم دیوونه می‌شدم که بالاخره آیلین پرینس از دفتر بیرون اومد. استرس‌ ناجوری داشتم. رفتم سمت آیلین.
_ چی شد؟ خیلی سخت بود؟ چجوریه؟ ازت آزمون میگیره؟ تو...
_آروم باش بابا. یکی یکی. نه راحت بود. یه فرم داد بهم پر کنم. خودت برو تو دیگه.
و رفت. سعی کردم ناله ی درونم رو ساکت کنم و با اعتماد به نفس در بزنم. نفس عمیق کشیدم و در زدم.
صدای ضعیفی به من جواب داد.
_ بفرمایین.
در باز شد و صدای عجیب ولی زیبایی توجه‌م رو به خودش جلب کرد. ققنوسی اون طرف اتاق داشت آواز می‌خوند. قبل از اینکه بتونم خوب نگاش کنم یا سوالی بپرسم پروفسور دامبلدور در حالی که داشت کاغذاش رو مرتب می‌کرد گفت:
_ سلام. فکر کنم تو هم برای عضویت در محفل اومدی هرمیون، درسته؟
_ بله پروفسور.
_ خیلی خب. این فرم پر کن.

۱_چرا محفل ققنوس؟

به نظرم محفل ققنوس برخلاف مرگخواران به کسی آسیب نمی‌زنه. یعنی شاید مثلا با مرگخوارا بجنگه؛ ولی حتی اون کار برای دفاع از افراد بی دفاعه. پس چه کاری بهتر از اینکه تو همچین محفلی عضو بشم؟

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.


نه. فقط همین ققنوسی که تو دفترتونه. فکر کنم اسمش فاکس بود.

3_ بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟

چراغارو روشن کنم

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟

چچچچیییییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!! ببخشید؟! من از پیاز متنفرم!
اصلا این چه سوالیه؟؟!!!

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟

سوال سختیه. عزیزترین چیز خانواده و دوستامن. همون دایره ی غیرقابل گذشت بین افراد.
اما وفاداری به آلبوس دامبلدور یکی از همین چیز های مهمه.
پس بله. می‌گذشتم.

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟

جوابم واضحه. هر اتفاقی بیافته خانه گریمولد رو لو نمی‌دم.

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟

وقتی بین ماموریت و یه جشن می‌خوای انتخاب کنی بازهم جواب خیلی واضحه. جشن‌ها حتی اگه دیگه تکرار نشن پیش ماموریت و محفل ارزشمند ما ارزشی ندارن. پس اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنم.

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟

پروفسور همیشه فوق‌العاده‌ست و علاوه بر اون چیزی که تو برخورد اول می‌بینیم اینه که ایشون آدم عاقلین.

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.

هر کسی هر چقدر هم که بد باشه باز هم یه ذره خوبی تو وجودش پیدا میشه. شاید اگه درباره ی چیزهای خوبش باهاش صحبت کنیم سر عقل بیاد. یه راه خوب و پسندیده‌تر هم رشوه نام دارد.
اگر هم نشد دیگه می‌ریم سراغ راه بد و ناپسند.

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟

جادوگری بشم که ای ظلم توسط مرگخوار به بقیه جلوگیری کنم.

تمام.

_ آخیش!
‌_ چی؟
_ هیچی. تموم شد. بفرمایین. با اجازه.


سلام باباجان،
خیلی هم خوش اومدی.. فقط یه جغد به سمت شما به راه افتاده و فکر کنم الانه هاست که برسه.
توجهت رو به اون جلب می کنم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/10/12 19:42:23
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: یکشنبه 30 آذر 1404 20:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



- من بهت اعتماد دارم.
- من بیشتر بهت اعتماد دارم.
- من بهت اعتمادترتر دارم.

- دور شید... لطفا.

سوروس اسنیپ قسمت دوّم رو بعد از چشم تو چشم شدن با مامانش اضافه کرده بود. چند ساعتی می شد که برای جمع آوری اطلاعات برای ارتش تاریکی و مبادله اون اطلاعات، با اطلاعات ارتش تاریکی به خانه گریمولد آمده بود و از آن موقع تا حالا تمام تلاشش رو برای دور موندن از دامبلدوری که می خواست به هر طریقی شده بغلش کنه کرده بود، ولی درست یکی دو دقیقه پیش و بعد از مواجه شدن با مامانش توی آشپزخونه، یک لحظه گاردش رو پایین آورده و حالا پشت میز نشسته بود و یک کاسه بزرگ سوپ پیاز هم جلوش گذاشته بودن.

- سیوِ مامان چرا غذاش رو نمی خوره؟
- راست می گه مامانت، چرا غذا نمی خوری باباجان؟
- به من نگو باباجان، دامبلدور.
- سیوکم این جارو رو نگاه کن... عه، انگار می خواد بره تو دهنت، بگو آآآآآ!
- ماماااا-!
- آفرین پسر گلم!

آیلین از فرصت به دست اومده نهایت استفاده رو کرد و یک قاشق پر از سوپ پیاز داغ رو توی دهن سوروس گذاشته بود.
سوپ پیاز خیلی داغ!
خیلی خیلی داغ!

- ماااامااااان!

سوروس از جاش پرید و در حالی که محتوای توی دهنش رو با دست باد می زد به سرعت در طول آشپزخانه شروع به بالا و پایین رفتن کرد تا وقتی که غذا اونقدری خنک شد که بتونه قورتش بده.

- عه. ببینید یه هواپیمای دیگه هم داره میاد، آآآآآ!
- مامان! من بزرگ شدم دیگه! مردم بهم می گن پروفسور! جاسوس دوجانبه بین ارتش تاریکی و روشناییم، ته بن بست اسپینر واسه خودم خونه زندگی دارم، توی هاگوارتز درست می دم و عقده هام رو سر بچه های مردم خالی می کنم! من اگه همون موقع لیلی رو گرفته بودم، الان نوه هام همسن بچه های اون پسره، پاتر بودن! نیازی ندارم غذا بذاری تو دهنم!

سوروس برافروخته، با چهره ای سرخ در حالی که تند تند نفس می زد به چهره خونسرد مادرش که لبخند می زد خیره شد. از حرف هایی که زده بود پشیمان بود و هیچ ایده ای نداشت که در آن لحظه مادرش چه احساسی پیدا کرده یا به چه فکر می کند.


- سیر شدی مامان؟ خب پس حالا بیا باهم نقاشی بکشیم.

آیلین رفت و دست همان سوروس برافروخته که نفس نفس می زد را گرفت و برد و مقابل بساط نقاشی‌اش در کنار خودش نشاند. سوروس در حالی که منظره ای را رنگ آمیزی می کرد با خودش اندیشید که با یک مامان چه می شد کرد؟



× ورود آیلین پرنس به محفل ققنوس رو به ایشان تبریک عرض می کنم ×
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: شنبه 29 آذر 1404 20:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مکان انتخابی: در دفتر دامبلدور
گویا نور آفتاب با پرتوی مهرآمیزش، او را به تمسخر می‌گرفت. گیسوانش به رنگ سیاه درآمده بودند.

به خاطر جدایی از توبیاس دل‌چرکین بود؟ آن هم در حالی که عشقش مانند برف ذوب‌شده در ماه آپریل، با دیدن خشونت‌ها و بی‌رحمی‌های همسر سابقش محو شده بود؟ نه، نمی‌توانست این باشد.

پیش از این هم دچار این حالت شده بود؛ غمگین می‌گشت و نمی‌دانست چرا. شاید خاطرات گذشته تاثیر خودشان را می‌گذاشتند، شاید هم این افسردگی ارتباطی به درد و رنجی داشت که در اطرافش می‌دید. این افکار را بیرون راند و در دفتر را به صدا درآورد.
- پروفسور؟ می‌تونم بیام تو؟

دامبلدور مانند همیشه بود: همان ریش و موی نقره‌فام، همان لبخند پدرانه و همان نگاهی که گویا از چشم انسان و رنگ رخسارش به سر درونش پی می‌برد.
- آیلین! این افتخار رو مدیون چی هستم؟

آیلین ماسکی از لبخند به چهره زد.
- برای عضویت تو محفل مزاحمتون شدم.

دامبلدور از پشت عینک نیم‌دایره‌ای، آیلین را کاوید. گویا پشت نقابش را می‌دید. فرمی از روی میزش برداشت و در دستان ظریف آیلین قرار داد.
- این فرم رو پر کن.

آیلین قلم‌پر برداشت و مشغول نوشتن شد.
1- چرا محفل ققنوس؟
اگر بگم برای فرار از دست توبیاس، دروغ گفتم،همون‌طور که اگر بگم برای انتقام و چنین انگیزه‌های رمانتیکی. من می‌خوام تو جبهه انسانیت مبارزه کنم، کنار انسان‌های واقعی..و برای این کار، هیچ‌جا بهتر از محفل نیست.

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
پونزده سالم بود. رفته بودیم کوچه دیاگون، یه ققنوس اون‌جا بود. رفتم جلو که باهاش دوست شم؛ ولی خب آتیش گرفت.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
عشق عمیق و واقعی، سنگ‌ترین قلب ها رو هم آب می‌کنه. عشق و دلسوزی حقیقی، نه ترحم سطحی، اشک تمساح و احساسات آبکی.
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟
آیلین لبخندی زد و تصمیم گرفت از قسمت طناز روحش استفاده کند.
سوپ پیاز؟ می‌خواد باشه می‌خواد نباشه، باشه هم عطر می‌زنم بوش میره. هرچند حدس می‌زنم صحت نداشته باشه. ریگولوس خدابیامرز که چنین چیزی می‌گفت.
۵- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟
بستگی داره اون عزیزترین چیز چی باشه. آرمان‌ها و ارزش‌هام؟ ابدا! پسرم؟ بستگی داره که اون زمان کدوم انسانی تر و اخلاقی‌تر باشه.
۶- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟
آیلین پرینس شاید ترسو باشه؛ اما خائن نیست. ترجیح میدم بمیرم تا این که جون بقیه رو به خطر بندازم.
۷- - اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟
بگذریم از این که من کلا جشن و مهمونی دوست ندارم، از نظر منطقی اتحاد محفل مهم‌تر از جشنیه که یه سرگرمی صرفه‌.
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
هیچ آدمی نمی‌تونه بی‌نقص باشه،پروفسور هم مستثنی نیستن؛ ولی ایشون سعی می‌کنن اشتباهاتشون رو جبران کنن و مهم‌تر از اون، این اشتباه‌ها رو قبول دارن. همین ایشون رو شریف می‌کنه.
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
بستگی داره خودش بخواد یا نخواد. ا‌گر نخواد، از دست ما هیچ برنمیاد، اما اگر بخواد، با دادن احساسات واقعی، عمیق و به‌اندازه. باور کنید احساساتی ‌که این سه شرط رو داشته باشن، تو سنگ هم رخنه می‌کنن.
۱۰- چشم‌انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره تو محفل بگذرونین چیه؟
زندگی با انسان‌های واقعی و شرافتمند‌. نبرد برای این که هیچ مادری غمی که خودم داشتم رو تجربه نکنه.

فرم را گذاشت، کرنشی کرد و رفت.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1404 18:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



- خب من الان با این چی کار کنم؟

پیرمرد با رکابی و پیژامه مامان دوز در هوای سرد زمستان لندن در آستانه در خانه گریمولد ایستاده و در حالی که می لرزید و موهای تن و ریشش از سرما سیخ شده بودند سعی می کرد که از پشت عینک نیم دایره ای اش نگاه پدرانه، مهربان و همزمان پرابهتی به دختری که در مقابلش ایستاده بود بیاندازد، ولی نتوانست و نگاهش بیشتر شبیه به یک آدم مریض در حال احتضار بود و واقعا هم اگر دو دقیقه دیگر همانجا می ایستاد مرلین ریق رحمت را در حلقش خالی می کرد و با خودش می بردش به مرلینگاه تا نتیجه کارهای خوبش را به او بدهد و بروند با پریزادها گرگم به هوا بازی کنند ولی بعدش کاشف به عمل می آمد که پیرمرد پدرسوخته تر از آن حرف ها بوده و مرلین ناامید می شد و پرتش می کرد توی مورگاناگاه و آنجا موهای ریشش را دانه دانه می کندند و بعد دوباره فرویشان می کردند در زیر بغل هایش که هم خیلی درد داشت و هم خیلی ضایع بود و احتمالا سایر ساکنین مورگاناگاه با اینکه شرایطشان خیلی بهتر نبود مسخره اش می کردند و هرهر می خندیدند و پیرمرد دوست نداشت کسی به او هرهر بخندد.

- پروف باس رام بدی تو دیه، خوتّم می دونی جای یه داش مشتی بین محفلی جماعت کم... پروف با منی یا در یمنی؟

دامبلدور که هنوز در افکارش بود و داشت از دست عده ای که دنبالش افتاده بودند و قصد داشتند موهای بلند، نقره ای و خوش فرم و ابریشمی زیربغل هایش را بکشند فرار می کرد و یک هویی پایش به یک چیزی در خیال گرفته بود و افتاده بود توی یک چاه و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته دست آخرش از آن طرف مورگاناگاه در آمده بود و دیده بود آن ورش مرلینگاه است و با اشک و آه و ناله به مرلین التماس کند که دوباره نیاندازدش قاطی آن اراذل و مرلین که برخلاف شایعات اصلا خوب و مهربان و نایس نبوده و اگر بود که در اسلیترین نمی افتاد و نگارنده چون قصد ندارد از این تریبون اعلام کند که مرلین نکرده بر این باور نیست که اسلیترینی ها همه یک چیزیشان هست و شیشه خورده دارند و جادوگر سالم کم از تویشان بیرون می آید دیگر بر این موضوع پافشاری نمی کند و به این قضیه گیر نمی دهد و نظرش را عوض می کند و می گوید که اتفاقا مرلین خیلی هم خوب و مهربان و نایس بوده و خودش تک تک موهای زیربغل دامبلدور را در آورده و همه را یک جا کمی بالاتر از ماتحت دامبلدور فرو می کند و بعد سوت می زند تا پریزاد ها بیایند و جمع بشوند و بعد پیرمرد را نشان می دهد و می گوید:

- هه هه هه! دامبول دم داره!

و پیرمرد که انسان با خردی بود و اعتماد به نفس زیادی داشت و بیدی نبود که با آن بادها بلرزد بشکنی زد و چراغی بالای سرش روشن شد و ایده ای به سرش زد تا تهدید را به فرصت تبدیل کند و کمی پشتش را تکان داد و پس از آن که متوجه شد توانایی کنترل دمش را دارد، مشغول انجام حرکات نمایشی دم محور شده و همه را مسحور حرکات هنرمندانه خودش کرد و مرلین که خودش هم دستی بر آتش این دست قضایا داشت زیر آواز زد و...

- پروووووف!

پیرمرد که حالا تقریبا آبی شده بود به خودش آمد و سریع از جلوی در کنار رفت.

- بیا تو باباجان، بیا تو که هوا خیلی سرده.
- منم بیام؟

دامبلدور بدون آن که سر برگرداند جواب داد.
- شما هم بیا باباجان
و جورفین جین مونتگمری به همراه لونا لاوگود وارد خانه شماره دوازده گریمولد شدند.


ورود جوزفین مونتگمری و لونا لاوگود به محفل ققنوس را به ایشان تبریک می گویم.
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/9/14 18:57:18
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 آذر 1404 15:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در جستجوی راز ققنوسم.
با راز و رمز کار، مأنوسم.
در این جمع اما اندکی منحوسم.
شما را به خدا، آیا من لوسم؟!
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده