بسمه تعالی
اعضای محفل ققنوس در اتاق نشیمن خانه گریمولد تنگ یکدیگر ایستاده و با وحشت به دور و اطراف خودشان نگاه می کردند.
- چه خبر شده؟

- اینا کی اومدن اینجا؟

- الان مشکل اومدنشونه؟ چرا اینجوری دارن تکون تکون می خورن؟

- حس نمی کنید دارن نزدیک می شن؟

- آررره!

اعضای محفل ققنوس بیشتر به همدیگر چسبیدند و با وحشت به ستون های بلند کتابی که از هر سو به آن ها نزدیک می شدند نگاه کردند. متاسفانه حتی چوبدستی هایشان را به دلایل ایمنی در جیب پشتی شلوارشان نگذاشته بودند که مرلین نکرده دچار سانحه ی سوختگی ای نشوند که بعد رویشان نشود بروند درمانگاه و بگویند کجایشان سوخته و تا مدّتی هم دائما دمر بخوابند و در معرض شوخی های نه چندان خوشایند قرار بگیرند. یا دست کم این چیزی بود که آلستور مودی اگر چوبدستی را در جیب پشتیشان می دید با لحنی ناخوشایند و تهدید آمیز بهشان گوشزد می کرد و مثال های عینی که خودش شاهدشان بود را با جزئیاتی منزجرکننده تعریف می کرد.
- هیشکی چوبدستی دستش نیست؟ توی دست که مشکلی نداشت بگیریمشون؟
محفلیون به سمت محفلی رندومی که این سوال را پرسیده بود برمی گردند. ای کاش یک کدامشان به این موضوع فکر...
- آخیـــــــــش! تموم شد!
همزمان با صدای "آخیشی" از جویی دور از دیدرس، ستون های کتاب پیشروی تهدیدآمیزشان را متوقف کردند و سپس دو ستون از یکدیگر فاصله گرفتند و از میانشان خرمنی از موهای خرمایی با کتابی معلق در مقابلش بیرون آمد.
- سلام! شما اینجایید؟ ... می شه برید کنار که روی کاناپه بشینم.
محفلیون کنار رفتند و دخترک دندان خرگوشی رفت و روی کاناپه نشست و قبل از آن که دوباره به کتابش برگردد با اخم مختصری به ستون های کتابی که کل اتاق نشیمن را گرفته بودند، انداخت.
- فکر کنم همینا واسه امروز کافی باشن.
و دوباره مشغول خواندن شد.
× ورود دوشیزه هرمیون جین گرنجر رو به محفل ققنوس رو تبریک عرض می کنم ×
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




