کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
98
نفر همین الان آنلایناند
59 نفر در «انجمن»
1 عضو
97 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 59
-
آرشیو گالری 21
-
اتاق خبر 7
-
بخشهای دیگر 11
اعضای آنلاین
49 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
کتابخانهی هاگوارتز
نوع تاپیک: رولنویسی تکی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

نقل قول:
سرم را روی شانهاش تکان میدهم. او پیرمرد است و درک میکنم که خسته باشد؛ اما هنوز هم به حرفهای من و به زمزمههای قلبم گوش میدهد.
- میگم بابا مرلین، چی میشه که تصمیم میگیریم بار تمام دردها را به دوش بکشیم؟
از بالای عینکش نگاهم میکند و لبخندی دلگرمکننده میزند.
- فرزندم، سایهی درد همیشه بر دوشمان بوده و خواهد بود. اگر هیچگاه تاریکی وجود نداشت، شاید ما هرگز ارزش روشنایی را نمیفهمیدیم.
- خب پس چرا گاهی درد را نادیده میگیریم و از رنج، تابلویی بیانتها میکشیم؟
- چون از روز نخست کسی به ما نیاموخت که میان درد و رنج تفاوتی هست. درد میتواند مهمان قلبت باشد.
با انگشتان چروکیده و لرزانش به سینهاش اشاره میکند و ادامه میدهد.
- اما رنج خانهای است که خودمان میسازیم و بعد سالها در آن زندانی میشویم.
باز هم سردرگم میشوم. سؤالهای زیادی از او پرسیدهام و میدانم اگر باز هم بپرسم، پاسخم را خواهد داد.
- بابا مرلینی، خیلی ازت سؤال پرسیدم... خسته شدی؟
- نه رز بابا، بپرس.
- پس چرا گاهی با رنج آنقدر آمیخته میشویم که انگار تنها داراییمان در تمام جهان است؟
دستی روی سرم میکشد.
- رز بابا، ما گاهی آنقدر با دردهایمان زندگی میکنیم که دیگر نمیتوانیم مرزی میان خودمان و آنها پیدا کنیم. گویی رنج آرامآرام تبدیل به صاحبخانه میشود و روزی میرسد که وقتی در آینه نگاه میکنی، نمیدانی تصویری که میبینی متعلق به توست یا زخمهایی که این همه سال با خود حمل کردهای.
بیشتر گیج میشوم.مستقیم به چشمانم نگاه میکند. فکر میکنم اشکهای حلقهزده در چشمانم را دیده باشد؛ چون نگاهش را از من میگیرد و آرام ادامه میدهد.
- راستش را بخواهی... من هم نمیدانم.
به من نگاه میکند و مرا در آغوش میکشد.
- روشنایی همیشه ترسناک است، رز بابا. روشنایی با خودش تغییر میآورد و تغییر، ترسناکترین چیزی است که یک روح خسته میتواند با آن روبهرو شود. شاید روزی در ذهن خستهترین روح هم نوری کمجان روشن شود؛ نه آنقدر کوچک که بشود نادیدهاش گرفت و نه آنقدر درخشان که نتوان حضورش را انکار کرد.
رهایم میکند و روبهرویم میایستد.
دستان پیر و لرزانش را به هم نزدیک میکند؛ با کنجکاوی، چشمامانم را به انگشتانش میدوزم.
لحظهای چیزی نمیبینم و بعد، نوری کمجان میان کف دستانش جرقه میزند؛ آنقدر کوچک است که شاید اگر پلک میزدم از دستش میدادم، اما آرامآرام بزرگتر میشود. رشتههایی از روشنایی میان انگشتانش میپیچند و پیش از آنکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، گلبرگی سفید از میان نور سر برمیآورد.
گلی کوچک و سپید در دستانش شکوفه میدهد.بابا مرلین لبخند میزند و گل را به سمتم میگیرد.
- ببین رز بابا... حتی کوچکترین نورها هم اگر فرصت پیدا کنند می توانند شکوفه بدهند.
گره گوار، طرف غروب از خواب سنگينی كه مانند مرگ بود بيدار شد. بر فرض هم كه مـزاحم او نمـی شدند، بی شك ديرتر از اين بيدار نمي شد زيرا به حد كافی استراحت كرده بود. مع هذا به نظرش آمـد كـه خواب او را از صدای پاهای خفه و صدای محتاط كليد در قفل در دالان مغشوش شده بود. انعكاس روشنايی تراموای برقی روی سقف و بالای اثاثه، لكه های رنگ پريده ای اينجا و آنجا می گذشت. ولـی آن پـايين كـه منطقه گره گوار بود تاريكی شب فرمانروايی داشت. برای اينكه از جريان وقايع با خبر بشود، آهسته بسوي در رفت و با نيش خود كه بالاخره به فايده آن داشت پی می برد كوركورانه اطراف خود را لمس می كرد. طرف چپش تأثير يك زخم طويل و مهيج را داشت و يك رج از پاهايش می لنگيدند. يكي از آنهـا در طـی وقـايع صبح به طرز شديدی صدمه ديده بود معجزه بود كه فقط اين يك پا اين طور شده بود، آن پا مثل يك عضو مرده دنبالش می آمد و به زمين كشيده مي شد
فرانتس کافکا“مسخ”
سرم را روی شانهاش تکان میدهم. او پیرمرد است و درک میکنم که خسته باشد؛ اما هنوز هم به حرفهای من و به زمزمههای قلبم گوش میدهد.
- میگم بابا مرلین، چی میشه که تصمیم میگیریم بار تمام دردها را به دوش بکشیم؟
از بالای عینکش نگاهم میکند و لبخندی دلگرمکننده میزند.
- فرزندم، سایهی درد همیشه بر دوشمان بوده و خواهد بود. اگر هیچگاه تاریکی وجود نداشت، شاید ما هرگز ارزش روشنایی را نمیفهمیدیم.
- خب پس چرا گاهی درد را نادیده میگیریم و از رنج، تابلویی بیانتها میکشیم؟
- چون از روز نخست کسی به ما نیاموخت که میان درد و رنج تفاوتی هست. درد میتواند مهمان قلبت باشد.
با انگشتان چروکیده و لرزانش به سینهاش اشاره میکند و ادامه میدهد.
- اما رنج خانهای است که خودمان میسازیم و بعد سالها در آن زندانی میشویم.
باز هم سردرگم میشوم. سؤالهای زیادی از او پرسیدهام و میدانم اگر باز هم بپرسم، پاسخم را خواهد داد.
- بابا مرلینی، خیلی ازت سؤال پرسیدم... خسته شدی؟
- نه رز بابا، بپرس.
- پس چرا گاهی با رنج آنقدر آمیخته میشویم که انگار تنها داراییمان در تمام جهان است؟
دستی روی سرم میکشد.
- رز بابا، ما گاهی آنقدر با دردهایمان زندگی میکنیم که دیگر نمیتوانیم مرزی میان خودمان و آنها پیدا کنیم. گویی رنج آرامآرام تبدیل به صاحبخانه میشود و روزی میرسد که وقتی در آینه نگاه میکنی، نمیدانی تصویری که میبینی متعلق به توست یا زخمهایی که این همه سال با خود حمل کردهای.
بیشتر گیج میشوم.مستقیم به چشمانم نگاه میکند. فکر میکنم اشکهای حلقهزده در چشمانم را دیده باشد؛ چون نگاهش را از من میگیرد و آرام ادامه میدهد.
- راستش را بخواهی... من هم نمیدانم.
به من نگاه میکند و مرا در آغوش میکشد.
- روشنایی همیشه ترسناک است، رز بابا. روشنایی با خودش تغییر میآورد و تغییر، ترسناکترین چیزی است که یک روح خسته میتواند با آن روبهرو شود. شاید روزی در ذهن خستهترین روح هم نوری کمجان روشن شود؛ نه آنقدر کوچک که بشود نادیدهاش گرفت و نه آنقدر درخشان که نتوان حضورش را انکار کرد.
رهایم میکند و روبهرویم میایستد.
دستان پیر و لرزانش را به هم نزدیک میکند؛ با کنجکاوی، چشمامانم را به انگشتانش میدوزم.
لحظهای چیزی نمیبینم و بعد، نوری کمجان میان کف دستانش جرقه میزند؛ آنقدر کوچک است که شاید اگر پلک میزدم از دستش میدادم، اما آرامآرام بزرگتر میشود. رشتههایی از روشنایی میان انگشتانش میپیچند و پیش از آنکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، گلبرگی سفید از میان نور سر برمیآورد.
گلی کوچک و سپید در دستانش شکوفه میدهد.بابا مرلین لبخند میزند و گل را به سمتم میگیرد.
- ببین رز بابا... حتی کوچکترین نورها هم اگر فرصت پیدا کنند می توانند شکوفه بدهند.
افرادی که لایک کردند
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/15
تولد نقش: 1405/03/17
آخرین ورود: یکشنبه 14 تیر 1405 09:21
از: توی کتابخونه یه گوشه دنج
پستها:
51

درونِ هـر نگاه ،
دردي هـست که زبـان از گفتـنش عاجـز است .
°صادق هدایت°
__________________
پادما پاتیل همیشه فکر میکرد نگاه آدمها از خود آدمها صادقتر است. در راهروهای سنگی هاگوارتز، میان صدای قدمهای شتابزده و زمزمههای دانشآموزانی که از کنار هم عبور میکردند، او خیلی وقتها بیش از آنکه به حرفها گوش بدهد، به چشمها نگاه میکرد. بعضی نگاهها روشن بودند، بعضی بیاعتنا، بعضی پر از خنده، و بعضی... پر از چیزی که هیچکس جرأت نمیکرد نامش را به زبان آورد.
آن شب، وقتی مه سرد از پنجرههای بلند قلعه بالا میآمد، پادما در کتابخانه تنها نشسته بود. نور شمع روی صفحهای باز افتاده بود، اما حروف از بس در ذهنش شناور بودند، دیگر معنایی نداشتند. چند هفتهای بود که او حس میکرد درونش چیزی سنگینتر از غم، و خاموشتر از گریه، آرامآرام ریشه میدواند؛ چیزی شبیه به دلتنگی برای چیزی که هیچوقت نداشته است.
او از پشت پنجره کتابخانه به حیاط نگاه کرد. چند دانشآموز در دوردست میخندیدند. پادما لبخند نزد. فقط نگاه کرد. و در همان لحظه فهمید که بعضی غمها را نمیشود تعریف کرد؛ فقط میشود در سکوت حملشان کرد، مثل نامهای که هیچوقت فرستاده نمیشود.
فردای آن روز، در کلاس معجونسازی، سرمای عجیبی در دستهایش بود. پروفسور اسنیپ داشت دربارهی خاصیت داروی آرامبخش خواب سخن میگفت، اما پادما به بلورهای بخارگرفتهی دیگ خودش خیره مانده بود. در سطح نقرهای مایع، تصویر خودش را دید: دختری با چشمانی آرام، اما خسته؛ چشمانی که انگار همیشه چیزی پنهان کرده اند.
بعد از کلاس، لیلی کنارش راه میرفت و از جشن آینده و لباسها و شایعات مدرسه حرف میزد. پادما فقط سر تکان میداد. لیلی ناگهان گفت:
_تو چرا اینقدر ساکتی؟
پادما مکث کرد. بعد خیلی آهسته گفت:
_چون بعضی چیزها اگر گفته شوند، کوچکتر نمیشوند. فقط واضحتر میشوند.
لیلی چیزی نگفت. فقط به او نگاه کرد. و پادما، مثل همیشه، در همان نگاه فهمید که میان آدمها فاصلهای هست که با هیچ طلسمی و معجونی پر نمیشود؛ فاصلهای از جنس ناگفتهها.
آن شب، پادما به تالار ریونکلاو نرفت. به تالار عمومی هم نرفت. از پلههای مارپیچ بالا رفت و خودش را به یکی از پنجرههای دور برج رساند. بیرون، ماه مثل سکهای سرد و درخشان بر آسمان آویزان بود. او دستانش را به چهارچوب پنجره تکیه داد و آرام فکر کرد:
شاید آدمها همیشه آنقدر که دیده میشوند، زندگی نمیکنند.
شاید در هر نگاه، دردی پنهان باشد که زبان از گفتنش عاجز است.
و پادما، در سکوت آن شب، برای نخستین بار پذیرفت که بعضی دردها قرار نیست درمان شوند؛ فقط قرار است انسان را به انسانی دیگر، آرامتر و عمیقتر، تبدیل کنند.
دردي هـست که زبـان از گفتـنش عاجـز است .
°صادق هدایت°
__________________
پادما پاتیل همیشه فکر میکرد نگاه آدمها از خود آدمها صادقتر است. در راهروهای سنگی هاگوارتز، میان صدای قدمهای شتابزده و زمزمههای دانشآموزانی که از کنار هم عبور میکردند، او خیلی وقتها بیش از آنکه به حرفها گوش بدهد، به چشمها نگاه میکرد. بعضی نگاهها روشن بودند، بعضی بیاعتنا، بعضی پر از خنده، و بعضی... پر از چیزی که هیچکس جرأت نمیکرد نامش را به زبان آورد.
آن شب، وقتی مه سرد از پنجرههای بلند قلعه بالا میآمد، پادما در کتابخانه تنها نشسته بود. نور شمع روی صفحهای باز افتاده بود، اما حروف از بس در ذهنش شناور بودند، دیگر معنایی نداشتند. چند هفتهای بود که او حس میکرد درونش چیزی سنگینتر از غم، و خاموشتر از گریه، آرامآرام ریشه میدواند؛ چیزی شبیه به دلتنگی برای چیزی که هیچوقت نداشته است.
او از پشت پنجره کتابخانه به حیاط نگاه کرد. چند دانشآموز در دوردست میخندیدند. پادما لبخند نزد. فقط نگاه کرد. و در همان لحظه فهمید که بعضی غمها را نمیشود تعریف کرد؛ فقط میشود در سکوت حملشان کرد، مثل نامهای که هیچوقت فرستاده نمیشود.
فردای آن روز، در کلاس معجونسازی، سرمای عجیبی در دستهایش بود. پروفسور اسنیپ داشت دربارهی خاصیت داروی آرامبخش خواب سخن میگفت، اما پادما به بلورهای بخارگرفتهی دیگ خودش خیره مانده بود. در سطح نقرهای مایع، تصویر خودش را دید: دختری با چشمانی آرام، اما خسته؛ چشمانی که انگار همیشه چیزی پنهان کرده اند.
بعد از کلاس، لیلی کنارش راه میرفت و از جشن آینده و لباسها و شایعات مدرسه حرف میزد. پادما فقط سر تکان میداد. لیلی ناگهان گفت:
_تو چرا اینقدر ساکتی؟
پادما مکث کرد. بعد خیلی آهسته گفت:
_چون بعضی چیزها اگر گفته شوند، کوچکتر نمیشوند. فقط واضحتر میشوند.
لیلی چیزی نگفت. فقط به او نگاه کرد. و پادما، مثل همیشه، در همان نگاه فهمید که میان آدمها فاصلهای هست که با هیچ طلسمی و معجونی پر نمیشود؛ فاصلهای از جنس ناگفتهها.
آن شب، پادما به تالار ریونکلاو نرفت. به تالار عمومی هم نرفت. از پلههای مارپیچ بالا رفت و خودش را به یکی از پنجرههای دور برج رساند. بیرون، ماه مثل سکهای سرد و درخشان بر آسمان آویزان بود. او دستانش را به چهارچوب پنجره تکیه داد و آرام فکر کرد:
شاید آدمها همیشه آنقدر که دیده میشوند، زندگی نمیکنند.
شاید در هر نگاه، دردی پنهان باشد که زبان از گفتنش عاجز است.
و پادما، در سکوت آن شب، برای نخستین بار پذیرفت که بعضی دردها قرار نیست درمان شوند؛ فقط قرار است انسان را به انسانی دیگر، آرامتر و عمیقتر، تبدیل کنند.
افرادی که لایک کردند
°Sapere Aude°
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:17
از: فرانسه-پاریس
پستها:
286
شغل
ناظر چت باکس

نقل قول:
سال ۱۹۹۷،لحظاتی قبل از آغاز مراسم نامزدی بیل و فلور
اتاق فلور در آستانهی مراسم ، پر از وسایل پرزرقوبرق، تورهای ابریشمی و رایحهی عطرهای فرانسوی بود. اما جوّ اتاق، فرسنگها با فضای یک جشن فاصله داشت. دوستان فلور که همگی از زیباترینهای مدرسه بوبتان بودند، دور میز آرایش فلور جمع شده بودند. آنها به عکس بیل ویزلی که روی میز بود، با حالتی آمیخته به تعجب و دلسوزی نگاه میکردند.
- فلور، داری شوخی میکنی، مگه نه؟
این را ایزابل گفت، در حالی که با نوک انگشتانش به صورت بیل با جای زخم در عکس اشاره میکرد.
-تو که همیشه میگفتی عاشق کمالی. این مرد... نگاهش کن! جای چنگ گرگینه تمام صورتش رو دریده. فلور، تو یه پریزادی. تو میتونی با هر کسی ازدواج کنی که از همه لحاظ بی نقص باشه!
فلور که در حال بستن گردنبندش بود، در آینه به انعکاس خودش نگاه کرد. او زیبا بود، خیرهکننده بود. اما در عمق چشمانش، خستگی نبردی را حس میکرد که خیلی زودتر از سن واقعیاش پیرش کرده بود.
فلور با آرامشی سرد پاسخ داد:
- من دنبال یک تندیس برای نمایش دادنش توی ویترین زندگیم نیستم، ایزابل.
دوست دیگرش، کلر، خندید.
- ببین، ما فقط داریم واقعیت رو میگیم. ازدواج فقط عشق نیست، یک پرستیژه. وقتی دست اون رو توی مهمونیها بگیری، وقتی صورت اون زخمخورده رو کنار چهرهی تو ببینن، همه پچپچ میکنن. چرا میخوای زیباییت رو توی سایهی اون پنهان کنی؟
فلور چرخید. نگاهش مانند تیغ برنده بود.
- شما فکر میکنید زیبایی من یک هدیهس که باید تو جای مناسب خرج بشه؟ شما فکر میکنید اگه با یه شاهزادهی بینقص ازدواج کنم، خوشبختترم؟ شما هنوز نفهمیدید. زیبایی من تو نبرد هاگوارتز، وقتی که طلسمها مثل بارون روی سرمون میبارید، نتونست حتی یک نفر رو نجات بده. اما اون؟ اون مرد، وقتی همه میترسیدن، جلوی اون گرگینه ایستاد.
ایزابل پوزخندی زد.
- اون قهرمان جنگ هست، قبول. اما قهرمان بودن دلیل نمیشه که...
فلور حرفش را قطع کرد. او به سمت پنجره رفت و به فضای بیرون خیره شد، جایی که بیل در انتظار او ایستاده بود.
- وقتی اون شب، با صورت زخمی به هوش اومد، اولین چیزی که دید من بودم. من فکر میکردم که اون از دیدن صورت من که هنوز بینقص بود، احساس شرم میکنه. فکر میکردم اون میخواد که من رو نبینه چون خودش دیگه شبیه سابق نیست. اما اون فقط دستم رو گرفت و گفت"متاسفم که باید شاهد دردی باشی که کشیدم."بیل حتی یک بار هم به این فکر نکرد که آیا من هنوز با این زخمها دوستش دارم یا نه. اون فقط نگران این بود که نکنه من از دیدن زخمش آزرده بشم.
صدای فلور در اتاق پیچید، حالا گرمتر و لرزانتر شده بود:
- شما به من میگید اون زشته. اما من تو هر جای زخمش، یه لحظهی شجاعت میبینم. تو هر تار موهاش، سادگیای رو میبینم که شما هرگز درک نمیکنید.
او به سمت دوستانش برگشت و با لبخندی آرام ادامه داد:
- استیون کینگ جملهای داره که انگار برای ما نوشته شده"اگر عشق وجود داشته باشد، زخمها هم به زیبایی چال گونه هستند."من چهرهی بیل رو دوست دارم. هیچ اهمیتی هم نداره که از نظر شما چه شکلیه. من اون چهره رو دوست دارم، چون متعلق به بیله. و اون چهره، تنها چیز تو دنیاست که من با دیدنش احساس آرامش میکنم.
در آن لحظه، سکوت اتاق را فرا گرفت. دوستانش که برای نقد کردن آمده بودند، حالا فقط با بهت به او نگاه میکردند. آنها تازه متوجه شده بودند که فلور، در دنیایی که همه به دنبال ظاهر بودند، به حقیقت عمیقتری دست یافته بود.
فلور بیاعتنا به نگاههای آنها، به سمت در رفت. دستگیره را گرفت و قبل از خروج، به عقب نگاه کرد:
- مراسم نامزدی من، نمایشی برای چشمهای شما نیست. جشنی برای عشقیه که از پوست و گوشت فراتر رفته. اگر نمیتونید زیبایی این عشق رو ببینید، ترجیح میدم تو تالار خالی تنها بمونم تا اینکه کنار قلب سنگی شما، خودم رو گم کنم.
او در را بست و در راهرو، به سمت بیل رفت. وقتی بیل او را دید، با همان لبخند گرم و همیشگیاش به استقبالش آمد. فلور دستش را روی یکی از زخمهای صورت بیل کشید؛ زخمی که برای بقیه زشت بود، اما برای او، مدالی از افتخار بود.
و آن شب، فلور فهمید که عشق، فقط دوست داشتن چهرهی کسی نیست؛
عشق یعنی دیدن جان او، حتی وقتی دنیا فقط پوستش را میبیند.
If there is love, wound are as pretty as hollow cheek. I’ll love your face no matter what it .looks like. Because it’s your's
Stephen King, 11.22.63
اگر عشق وجود داشته باشد، زخمها هم به زیبایی چال گونه هستند؛ من چهره تو را دوست دارم؛ هیچ اهمیتی هم ندارد که چه شکلیست. من آن را دوست دارم چون متعلق به توست.
استیون کینگ، کتاب 63/22/11
سال ۱۹۹۷،لحظاتی قبل از آغاز مراسم نامزدی بیل و فلور
اتاق فلور در آستانهی مراسم ، پر از وسایل پرزرقوبرق، تورهای ابریشمی و رایحهی عطرهای فرانسوی بود. اما جوّ اتاق، فرسنگها با فضای یک جشن فاصله داشت. دوستان فلور که همگی از زیباترینهای مدرسه بوبتان بودند، دور میز آرایش فلور جمع شده بودند. آنها به عکس بیل ویزلی که روی میز بود، با حالتی آمیخته به تعجب و دلسوزی نگاه میکردند.
- فلور، داری شوخی میکنی، مگه نه؟
این را ایزابل گفت، در حالی که با نوک انگشتانش به صورت بیل با جای زخم در عکس اشاره میکرد.
-تو که همیشه میگفتی عاشق کمالی. این مرد... نگاهش کن! جای چنگ گرگینه تمام صورتش رو دریده. فلور، تو یه پریزادی. تو میتونی با هر کسی ازدواج کنی که از همه لحاظ بی نقص باشه!
فلور که در حال بستن گردنبندش بود، در آینه به انعکاس خودش نگاه کرد. او زیبا بود، خیرهکننده بود. اما در عمق چشمانش، خستگی نبردی را حس میکرد که خیلی زودتر از سن واقعیاش پیرش کرده بود.
فلور با آرامشی سرد پاسخ داد:
- من دنبال یک تندیس برای نمایش دادنش توی ویترین زندگیم نیستم، ایزابل.
دوست دیگرش، کلر، خندید.
- ببین، ما فقط داریم واقعیت رو میگیم. ازدواج فقط عشق نیست، یک پرستیژه. وقتی دست اون رو توی مهمونیها بگیری، وقتی صورت اون زخمخورده رو کنار چهرهی تو ببینن، همه پچپچ میکنن. چرا میخوای زیباییت رو توی سایهی اون پنهان کنی؟
فلور چرخید. نگاهش مانند تیغ برنده بود.
- شما فکر میکنید زیبایی من یک هدیهس که باید تو جای مناسب خرج بشه؟ شما فکر میکنید اگه با یه شاهزادهی بینقص ازدواج کنم، خوشبختترم؟ شما هنوز نفهمیدید. زیبایی من تو نبرد هاگوارتز، وقتی که طلسمها مثل بارون روی سرمون میبارید، نتونست حتی یک نفر رو نجات بده. اما اون؟ اون مرد، وقتی همه میترسیدن، جلوی اون گرگینه ایستاد.
ایزابل پوزخندی زد.
- اون قهرمان جنگ هست، قبول. اما قهرمان بودن دلیل نمیشه که...
فلور حرفش را قطع کرد. او به سمت پنجره رفت و به فضای بیرون خیره شد، جایی که بیل در انتظار او ایستاده بود.
- وقتی اون شب، با صورت زخمی به هوش اومد، اولین چیزی که دید من بودم. من فکر میکردم که اون از دیدن صورت من که هنوز بینقص بود، احساس شرم میکنه. فکر میکردم اون میخواد که من رو نبینه چون خودش دیگه شبیه سابق نیست. اما اون فقط دستم رو گرفت و گفت"متاسفم که باید شاهد دردی باشی که کشیدم."بیل حتی یک بار هم به این فکر نکرد که آیا من هنوز با این زخمها دوستش دارم یا نه. اون فقط نگران این بود که نکنه من از دیدن زخمش آزرده بشم.
صدای فلور در اتاق پیچید، حالا گرمتر و لرزانتر شده بود:
- شما به من میگید اون زشته. اما من تو هر جای زخمش، یه لحظهی شجاعت میبینم. تو هر تار موهاش، سادگیای رو میبینم که شما هرگز درک نمیکنید.
او به سمت دوستانش برگشت و با لبخندی آرام ادامه داد:
- استیون کینگ جملهای داره که انگار برای ما نوشته شده"اگر عشق وجود داشته باشد، زخمها هم به زیبایی چال گونه هستند."من چهرهی بیل رو دوست دارم. هیچ اهمیتی هم نداره که از نظر شما چه شکلیه. من اون چهره رو دوست دارم، چون متعلق به بیله. و اون چهره، تنها چیز تو دنیاست که من با دیدنش احساس آرامش میکنم.
در آن لحظه، سکوت اتاق را فرا گرفت. دوستانش که برای نقد کردن آمده بودند، حالا فقط با بهت به او نگاه میکردند. آنها تازه متوجه شده بودند که فلور، در دنیایی که همه به دنبال ظاهر بودند، به حقیقت عمیقتری دست یافته بود.
فلور بیاعتنا به نگاههای آنها، به سمت در رفت. دستگیره را گرفت و قبل از خروج، به عقب نگاه کرد:
- مراسم نامزدی من، نمایشی برای چشمهای شما نیست. جشنی برای عشقیه که از پوست و گوشت فراتر رفته. اگر نمیتونید زیبایی این عشق رو ببینید، ترجیح میدم تو تالار خالی تنها بمونم تا اینکه کنار قلب سنگی شما، خودم رو گم کنم.
او در را بست و در راهرو، به سمت بیل رفت. وقتی بیل او را دید، با همان لبخند گرم و همیشگیاش به استقبالش آمد. فلور دستش را روی یکی از زخمهای صورت بیل کشید؛ زخمی که برای بقیه زشت بود، اما برای او، مدالی از افتخار بود.
و آن شب، فلور فهمید که عشق، فقط دوست داشتن چهرهی کسی نیست؛
عشق یعنی دیدن جان او، حتی وقتی دنیا فقط پوستش را میبیند.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/3/25 18:50:57
𝐋𝐚 𝐯𝐢𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐭𝐫𝐨𝐩 𝐜𝐨𝐮𝐫𝐭𝐞 𝐩𝐨𝐮𝐫 𝐜𝐨𝐧𝐟𝐢𝐞𝐫 𝐧𝐨𝐭𝐫𝐞 𝐜œ𝐮𝐫 à 𝐜𝐞𝐮𝐱 𝐪𝐮𝐢 𝐧𝐞 𝐬𝐚𝐯𝐞𝐧𝐭 𝐩𝐚𝐬 𝐚𝐩𝐩𝐫é𝐜𝐢𝐞𝐫 𝐬𝐚 𝐝é𝐥𝐢𝐜𝐚𝐭𝐞𝐬𝐬𝐞.

جزئیات کاربر

عنوان کتاب:
The trial and death of Socrates : being the Euthyphron, Apology, Crito, and Phaedo of Plato
محاکمه و مرگ سقراط
نقل قول الهامبخش از کتاب:
آنچه را که زیستم، به سختی ارزش زیستن داشت. انکار نکن، سقراط؛ زیرا خوب میدانم که اگر حتی اکنون به تو گوش دهم، نمیتوانم مقاومت کنم، بلکه دوباره همان عواقب را متحمل خواهم شد. زیرا، دوستان من، او مرا مجبور میکند اعتراف کنم که در حالی که خودم هنوز به چیزهای زیادی نیاز دارم، از ضروریات خود غافل میشوم و به ضروریات آتنیها میپردازم. بنابراین، گوشهایم را مانند سیرنها میگیرم و با سرعت هرچه تمامتر فرار میکنم تا در کنار او ننشینم و با گوش دادن به سخنانش پیر نشوم. زیرا این مرد مرا به احساس شرمی رسانده است که گمان نمیکنم هیچ کس به راحتی باور کند که در من وجود دارد. زیرا در حضور او ناتوانی خود را در رد آنچه میگوید یا امتناع از انجام آنچه او دستور میدهد، احساس میکنم: اما وقتی از او دور میشوم، جلالی که جمعیت به من میدهد، مرا در خود غرق میکند. بنابراین، من فرار میکنم و خود را از او پنهان میکنم، و وقتی او را میبینم، غرق در تحقیر میشوم، زیرا از انجام آنچه به او اعتراف کردهام که باید انجام شود، غفلت کردهام: و اغلب و اغلب آرزو کردهام که او دیگر در میان مردم دیده نشود.
****
نصف شب مشغول نقاشی هستم که جغد چاق و احمقی وارد اتاق میشه و نامهی آقای پارپل، صاف توی کمرم میخوره.
درابتدا میترسم چون چند ساعت پیش برای آقای پارپل نامه فرستادم و انتظار نداشتم که به این زودی جواب بده. نهتنها جواب پر و پیمونی داده بلکه برام یه کتاب هم فرستاده و برای همین هم محل سقوط نامهاش درد میکنه.
اینقدر نامهاش گرم و صمیمانهست که احساس میکنم همینجا حضور داره.
«ماریلین عزیز و دوستداشتنی، بهشخصه هیچوقت قصد نداشتم باهات قطع رابطه کنم و اصلا چرا باید به این راحتی فردی رو فراموش کنم که اینقدر برای تعلیم و بهکارگیری تواناییش در سازمانمون تلاش کردم؟
هیچ تصوری نداری که سالهای اخیر چطور گذشت و قبل از اون، سرمایهگذاری برای پیدا کردن و تعلیم نیروهای مناسب، ما رو دچار چه کشمکشهایی کرد. گرچه از نتیجهاش راضی هستیم.
خودت رو برای فصلهای جدید آماده کن و به روزهای باقیمونده، بهچشم دورهای برای جمعبندی و استراحت نگاه کن. فکر کردی تو رو به حال خودت رها میکنیم صرفا چون خودت فکر میکنی که بیارزشی؟ شاید لازم باشه اسناد و فاکتورهایی که بهخاطرت امضا کردم رو بفرستم تا متوجه بشی که قضیه درمورد یه سرمایهگذاری کوتاهمدت نبوده.
میدونم که هرچقدر هم بگم دوستت دارم باور نمیکنی و بعد از رفتن معشوقت، کمابیش عقلت رو از دست دادی اما کارایی که برات کردیم و وقت و انرژیای که صرفت شده رو جدی بگیر.
من اهمیتی به انجمنهای جادویی و وزارتخونهشون نمیدم و کاملا متعلق به فرهنگ متفاوتی هستم که خودت هم خوب میشناسیش و میدونم که هنوز هم خودت رو متعلق بهشون میدونی.
زندگی روزهای انزواآمیز زیادی داره و همنژادهای من، با مورد نفرت بودن خو گرفتن؛ تو این رو خوب میدونی مگه نه؟ تو در کنار ما زندگی کردی و بسیاری از عادتهای فعلی تو همون عادتهایی هست که پیش ما کسب کردی.»
بله مستر پارپل عزیز، عادتهای شما رو خوب میدونم و دقیقا میخواستم مطمئن بشم که هنوز دوستم دارید و ازم ناامید نشدید. نیاز دارم که بیشتر از اینها با من حرف بزنی و یادم بیارید که هنوز در جمع شما جایی دارم چون اگر صدای تو رو نشنوم و حرفهای تو رو نخونم، ذهنم همهچیز رو فراموش میکنه. یادم میره که من فقط یک مسافر هستم و امید داشتم که این سفر کمک کنه تا به نفع تمدن شما تحقیقاتی رو انجام بدم و اطلاعات مناسبی رو جمعآوری کنم و با این قضیه کنار بیام که در اینجا صرفا یک غریبهی موذی هستم.
The trial and death of Socrates : being the Euthyphron, Apology, Crito, and Phaedo of Plato
محاکمه و مرگ سقراط
نقل قول الهامبخش از کتاب:
آنچه را که زیستم، به سختی ارزش زیستن داشت. انکار نکن، سقراط؛ زیرا خوب میدانم که اگر حتی اکنون به تو گوش دهم، نمیتوانم مقاومت کنم، بلکه دوباره همان عواقب را متحمل خواهم شد. زیرا، دوستان من، او مرا مجبور میکند اعتراف کنم که در حالی که خودم هنوز به چیزهای زیادی نیاز دارم، از ضروریات خود غافل میشوم و به ضروریات آتنیها میپردازم. بنابراین، گوشهایم را مانند سیرنها میگیرم و با سرعت هرچه تمامتر فرار میکنم تا در کنار او ننشینم و با گوش دادن به سخنانش پیر نشوم. زیرا این مرد مرا به احساس شرمی رسانده است که گمان نمیکنم هیچ کس به راحتی باور کند که در من وجود دارد. زیرا در حضور او ناتوانی خود را در رد آنچه میگوید یا امتناع از انجام آنچه او دستور میدهد، احساس میکنم: اما وقتی از او دور میشوم، جلالی که جمعیت به من میدهد، مرا در خود غرق میکند. بنابراین، من فرار میکنم و خود را از او پنهان میکنم، و وقتی او را میبینم، غرق در تحقیر میشوم، زیرا از انجام آنچه به او اعتراف کردهام که باید انجام شود، غفلت کردهام: و اغلب و اغلب آرزو کردهام که او دیگر در میان مردم دیده نشود.
****
نصف شب مشغول نقاشی هستم که جغد چاق و احمقی وارد اتاق میشه و نامهی آقای پارپل، صاف توی کمرم میخوره.
درابتدا میترسم چون چند ساعت پیش برای آقای پارپل نامه فرستادم و انتظار نداشتم که به این زودی جواب بده. نهتنها جواب پر و پیمونی داده بلکه برام یه کتاب هم فرستاده و برای همین هم محل سقوط نامهاش درد میکنه.
اینقدر نامهاش گرم و صمیمانهست که احساس میکنم همینجا حضور داره.
«ماریلین عزیز و دوستداشتنی، بهشخصه هیچوقت قصد نداشتم باهات قطع رابطه کنم و اصلا چرا باید به این راحتی فردی رو فراموش کنم که اینقدر برای تعلیم و بهکارگیری تواناییش در سازمانمون تلاش کردم؟
هیچ تصوری نداری که سالهای اخیر چطور گذشت و قبل از اون، سرمایهگذاری برای پیدا کردن و تعلیم نیروهای مناسب، ما رو دچار چه کشمکشهایی کرد. گرچه از نتیجهاش راضی هستیم.
خودت رو برای فصلهای جدید آماده کن و به روزهای باقیمونده، بهچشم دورهای برای جمعبندی و استراحت نگاه کن. فکر کردی تو رو به حال خودت رها میکنیم صرفا چون خودت فکر میکنی که بیارزشی؟ شاید لازم باشه اسناد و فاکتورهایی که بهخاطرت امضا کردم رو بفرستم تا متوجه بشی که قضیه درمورد یه سرمایهگذاری کوتاهمدت نبوده.
میدونم که هرچقدر هم بگم دوستت دارم باور نمیکنی و بعد از رفتن معشوقت، کمابیش عقلت رو از دست دادی اما کارایی که برات کردیم و وقت و انرژیای که صرفت شده رو جدی بگیر.
من اهمیتی به انجمنهای جادویی و وزارتخونهشون نمیدم و کاملا متعلق به فرهنگ متفاوتی هستم که خودت هم خوب میشناسیش و میدونم که هنوز هم خودت رو متعلق بهشون میدونی.
زندگی روزهای انزواآمیز زیادی داره و همنژادهای من، با مورد نفرت بودن خو گرفتن؛ تو این رو خوب میدونی مگه نه؟ تو در کنار ما زندگی کردی و بسیاری از عادتهای فعلی تو همون عادتهایی هست که پیش ما کسب کردی.»
بله مستر پارپل عزیز، عادتهای شما رو خوب میدونم و دقیقا میخواستم مطمئن بشم که هنوز دوستم دارید و ازم ناامید نشدید. نیاز دارم که بیشتر از اینها با من حرف بزنی و یادم بیارید که هنوز در جمع شما جایی دارم چون اگر صدای تو رو نشنوم و حرفهای تو رو نخونم، ذهنم همهچیز رو فراموش میکنه. یادم میره که من فقط یک مسافر هستم و امید داشتم که این سفر کمک کنه تا به نفع تمدن شما تحقیقاتی رو انجام بدم و اطلاعات مناسبی رو جمعآوری کنم و با این قضیه کنار بیام که در اینجا صرفا یک غریبهی موذی هستم.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:48
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
283

مرگ چیست جز گذر از جهان، همچو باران در دل دریا؟(ویلیام پن)
- آیلین، به نظرت مردن ترسناکه؟
رنگ از رخ آیلین پرید؛ لیکن به زور لبخندی بر لب خویش نشاند.
- نمیدونم، آلبرت. تا حالا تجربهش نکردم.
آلبرت به آسمان نگریست. سرفهای کرد و دست شاخهمانندش را روی سینهاش گذاشت. میدانست آیلین دروغ میگوید. دخترک را میشناخت و میدانست که حتما به این موضوع اندیشیده؛ لیکن دلش نخواست زیاد معذبش کند.
- به نظر من که نه. همیشه فکر میکردم مثل یه خوابه. آدم چشمهاش رو روی هم میذاره؛ بعدش تو یه دنیای دیگه بیدار میشه.
آیلین سر تکان داد. نظرش هم با آلبرت یکسان بود و هم نه؛ ولی میخواست بگذارد فقط او حرف بزند و خودش را سبک کند. آلبرت ادامه داد:
- ولی مامانم نظر دیگهای داره. میگه دل کندن از همه چیزایی که بهشون عادت داریم، صرف نظر از این که دنیای دیگهای وجود داره یا نه، خیلی سخته.
آیلین باز هم حرفی نزد. با خود اندیشید:《 بلی، آدمی چنین است!》
آلبرت دستش را روی پیشانیاش گذاشت و به دیوارهای سفید بیمارستان نگریست.
- نظر تو چیه، آیلین؟
آیلین به مژگان بلند آلبرت نگریست که سایه بر چشمان زمردینش انداخته بودند و لحظهای، قلبش خروشید و از اندیشه مشغول کردن فکر او به درد آمد.
-مابین نظر تو و مادرت. راستش با هردوتون موافقم.
ناگاه مایع سرخی با سرفه از دهان آلبرت بیرون ریخت. آیلین به سرعت دستمال ابریشمی سفیدش را برای او نگه داشت.
آلبرت پس از آرام شدن، تبسمی از جنس مروارید نثار آیلین کرد.
-متشکرم.
نپرسید آیلین از مرگ میترسد یا نه. خودش جواب را نیک میدانست.
- آیلین، به نظرت مردن ترسناکه؟
رنگ از رخ آیلین پرید؛ لیکن به زور لبخندی بر لب خویش نشاند.
- نمیدونم، آلبرت. تا حالا تجربهش نکردم.
آلبرت به آسمان نگریست. سرفهای کرد و دست شاخهمانندش را روی سینهاش گذاشت. میدانست آیلین دروغ میگوید. دخترک را میشناخت و میدانست که حتما به این موضوع اندیشیده؛ لیکن دلش نخواست زیاد معذبش کند.
- به نظر من که نه. همیشه فکر میکردم مثل یه خوابه. آدم چشمهاش رو روی هم میذاره؛ بعدش تو یه دنیای دیگه بیدار میشه.
آیلین سر تکان داد. نظرش هم با آلبرت یکسان بود و هم نه؛ ولی میخواست بگذارد فقط او حرف بزند و خودش را سبک کند. آلبرت ادامه داد:
- ولی مامانم نظر دیگهای داره. میگه دل کندن از همه چیزایی که بهشون عادت داریم، صرف نظر از این که دنیای دیگهای وجود داره یا نه، خیلی سخته.
آیلین باز هم حرفی نزد. با خود اندیشید:《 بلی، آدمی چنین است!》
آلبرت دستش را روی پیشانیاش گذاشت و به دیوارهای سفید بیمارستان نگریست.
- نظر تو چیه، آیلین؟
آیلین به مژگان بلند آلبرت نگریست که سایه بر چشمان زمردینش انداخته بودند و لحظهای، قلبش خروشید و از اندیشه مشغول کردن فکر او به درد آمد.
-مابین نظر تو و مادرت. راستش با هردوتون موافقم.
ناگاه مایع سرخی با سرفه از دهان آلبرت بیرون ریخت. آیلین به سرعت دستمال ابریشمی سفیدش را برای او نگه داشت.
آلبرت پس از آرام شدن، تبسمی از جنس مروارید نثار آیلین کرد.
-متشکرم.
نپرسید آیلین از مرگ میترسد یا نه. خودش جواب را نیک میدانست.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1404/10/30 11:23:06
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:48
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
283

ممکنه تا حالا برای خیلیاتون پیش اومده باشه که با خوندن یه بخش از کتاب، یه شعر یا شنیدن یه دیالوگ از یه فیلم، ایدهای به ذهنتون اومده باشه و بخواین بنویسینش. کتابخانهی هاگوارتز، دقیقا برای همینه.
تاپیک تکپستی هست و از "نگارخانه خیال" الهام گرفته شده.
قوانین خاصی وجود نداره؛ البته به جز قوانین کلی سایت.
تاپیک تکپستی هست و از "نگارخانه خیال" الهام گرفته شده.
قوانین خاصی وجود نداره؛ البته به جز قوانین کلی سایت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1404/10/17 10:32:12
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/28 12:53:55
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/28 12:53:55
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
