گره گوار، طرف غروب از خواب سنگينی كه مانند مرگ بود بيدار شد. بر فرض هم كه مـزاحم او نمـی شدند، بی شك ديرتر از اين بيدار نمي شد زيرا به حد كافی استراحت كرده بود. مع هذا به نظرش آمـد كـه خواب او را از صدای پاهای خفه و صدای محتاط كليد در قفل در دالان مغشوش شده بود. انعكاس روشنايی تراموای برقی روی سقف و بالای اثاثه، لكه های رنگ پريده ای اينجا و آنجا می گذشت. ولـی آن پـايين كـه منطقه گره گوار بود تاريكی شب فرمانروايی داشت. برای اينكه از جريان وقايع با خبر بشود، آهسته بسوي در رفت و با نيش خود كه بالاخره به فايده آن داشت پی می برد كوركورانه اطراف خود را لمس می كرد. طرف چپش تأثير يك زخم طويل و مهيج را داشت و يك رج از پاهايش می لنگيدند. يكي از آنهـا در طـی وقـايع صبح به طرز شديدی صدمه ديده بود معجزه بود كه فقط اين يك پا اين طور شده بود، آن پا مثل يك عضو مرده دنبالش می آمد و به زمين كشيده مي شد
فرانتس کافکا“مسخ”
سرم را روی شانهاش تکان میدهم. او پیرمرد است و درک میکنم که خسته باشد؛ اما هنوز هم به حرفهای من و به زمزمههای قلبم گوش میدهد.
- میگم بابا مرلین، چی میشه که تصمیم میگیریم بار تمام دردها را به دوش بکشیم؟
از بالای عینکش نگاهم میکند و لبخندی دلگرمکننده میزند.
- فرزندم، سایهی درد همیشه بر دوشمان بوده و خواهد بود. اگر هیچگاه تاریکی وجود نداشت، شاید ما هرگز ارزش روشنایی را نمیفهمیدیم.
- خب پس چرا گاهی درد را نادیده میگیریم و از رنج، تابلویی بیانتها میکشیم؟
- چون از روز نخست کسی به ما نیاموخت که میان درد و رنج تفاوتی هست. درد میتواند مهمان قلبت باشد.
با انگشتان چروکیده و لرزانش به سینهاش اشاره میکند و ادامه میدهد.
- اما رنج خانهای است که خودمان میسازیم و بعد سالها در آن زندانی میشویم.
باز هم سردرگم میشوم. سؤالهای زیادی از او پرسیدهام و میدانم اگر باز هم بپرسم، پاسخم را خواهد داد.
- بابا مرلینی، خیلی ازت سؤال پرسیدم... خسته شدی؟
- نه رز بابا، بپرس.
- پس چرا گاهی با رنج آنقدر آمیخته میشویم که انگار تنها داراییمان در تمام جهان است؟
دستی روی سرم میکشد.
- رز بابا، ما گاهی آنقدر با دردهایمان زندگی میکنیم که دیگر نمیتوانیم مرزی میان خودمان و آنها پیدا کنیم. گویی رنج آرامآرام تبدیل به صاحبخانه میشود و روزی میرسد که وقتی در آینه نگاه میکنی، نمیدانی تصویری که میبینی متعلق به توست یا زخمهایی که این همه سال با خود حمل کردهای.
بیشتر گیج میشوم.مستقیم به چشمانم نگاه میکند. فکر میکنم اشکهای حلقهزده در چشمانم را دیده باشد؛ چون نگاهش را از من میگیرد و آرام ادامه میدهد.
- راستش را بخواهی... من هم نمیدانم.
به من نگاه میکند و مرا در آغوش میکشد.
- روشنایی همیشه ترسناک است، رز بابا. روشنایی با خودش تغییر میآورد و تغییر، ترسناکترین چیزی است که یک روح خسته میتواند با آن روبهرو شود. شاید روزی در ذهن خستهترین روح هم نوری کمجان روشن شود؛ نه آنقدر کوچک که بشود نادیدهاش گرفت و نه آنقدر درخشان که نتوان حضورش را انکار کرد.
رهایم میکند و روبهرویم میایستد.
دستان پیر و لرزانش را به هم نزدیک میکند؛ با کنجکاوی، چشمامانم را به انگشتانش میدوزم.
لحظهای چیزی نمیبینم و بعد، نوری کمجان میان کف دستانش جرقه میزند؛ آنقدر کوچک است که شاید اگر پلک میزدم از دستش میدادم، اما آرامآرام بزرگتر میشود. رشتههایی از روشنایی میان انگشتانش میپیچند و پیش از آنکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، گلبرگی سفید از میان نور سر برمیآورد.
گلی کوچک و سپید در دستانش شکوفه میدهد.بابا مرلین لبخند میزند و گل را به سمتم میگیرد.
- ببین رز بابا... حتی کوچکترین نورها هم اگر فرصت پیدا کنند می توانند شکوفه بدهند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



