نقل قول:
If there is love, wound are as pretty as hollow cheek. I’ll love your face no matter what it .looks like. Because it’s your's
Stephen King, 11.22.63
اگر عشق وجود داشته باشد، زخمها هم به زیبایی چال گونه هستند؛ من چهره تو را دوست دارم؛ هیچ اهمیتی هم ندارد که چه شکلیست. من آن را دوست دارم چون متعلق به توست.
استیون کینگ، کتاب 63/22/11
سال ۱۹۹۷،لحظاتی قبل از آغاز مراسم نامزدی بیل و فلوراتاق فلور در آستانهی مراسم ، پر از وسایل پرزرقوبرق، تورهای ابریشمی و رایحهی عطرهای فرانسوی بود. اما جوّ اتاق، فرسنگها با فضای یک جشن فاصله داشت. دوستان فلور که همگی از زیباترینهای مدرسه بوبتان بودند، دور میز آرایش فلور جمع شده بودند. آنها به عکس بیل ویزلی که روی میز بود، با حالتی آمیخته به تعجب و دلسوزی نگاه میکردند.
- فلور، داری شوخی میکنی، مگه نه؟
این را ایزابل گفت، در حالی که با نوک انگشتانش به صورت بیل با جای زخم در عکس اشاره میکرد.
-تو که همیشه میگفتی عاشق کمالی. این مرد... نگاهش کن! جای چنگ گرگینه تمام صورتش رو دریده. فلور، تو یه پریزادی. تو میتونی با هر کسی ازدواج کنی که از همه لحاظ بی نقص باشه!
فلور که در حال بستن گردنبندش بود، در آینه به انعکاس خودش نگاه کرد. او زیبا بود، خیرهکننده بود. اما در عمق چشمانش، خستگی نبردی را حس میکرد که خیلی زودتر از سن واقعیاش پیرش کرده بود.
فلور با آرامشی سرد پاسخ داد:
- من دنبال یک تندیس برای نمایش دادنش توی ویترین زندگیم نیستم، ایزابل.
دوست دیگرش، کلر، خندید.
- ببین، ما فقط داریم واقعیت رو میگیم. ازدواج فقط عشق نیست، یک پرستیژه. وقتی دست اون رو توی مهمونیها بگیری، وقتی صورت اون زخمخورده رو کنار چهرهی تو ببینن، همه پچپچ میکنن. چرا میخوای زیباییت رو توی سایهی اون پنهان کنی؟
فلور چرخید. نگاهش مانند تیغ برنده بود.
- شما فکر میکنید زیبایی من یک هدیهس که باید تو جای مناسب خرج بشه؟ شما فکر میکنید اگه با یه شاهزادهی بینقص ازدواج کنم، خوشبختترم؟ شما هنوز نفهمیدید. زیبایی من تو نبرد هاگوارتز، وقتی که طلسمها مثل بارون روی سرمون میبارید، نتونست حتی یک نفر رو نجات بده. اما اون؟ اون مرد، وقتی همه میترسیدن، جلوی اون گرگینه ایستاد.
ایزابل پوزخندی زد.
- اون قهرمان جنگ هست، قبول. اما قهرمان بودن دلیل نمیشه که...
فلور حرفش را قطع کرد. او به سمت پنجره رفت و به فضای بیرون خیره شد، جایی که بیل در انتظار او ایستاده بود.
- وقتی اون شب، با صورت زخمی به هوش اومد، اولین چیزی که دید من بودم. من فکر میکردم که اون از دیدن صورت من که هنوز بینقص بود، احساس شرم میکنه. فکر میکردم اون میخواد که من رو نبینه چون خودش دیگه شبیه سابق نیست. اما اون فقط دستم رو گرفت و گفت"متاسفم که باید شاهد دردی باشی که کشیدم."بیل حتی یک بار هم به این فکر نکرد که آیا من هنوز با این زخمها دوستش دارم یا نه. اون فقط نگران این بود که نکنه من از دیدن زخمش آزرده بشم.
صدای فلور در اتاق پیچید، حالا گرمتر و لرزانتر شده بود:
- شما به من میگید اون زشته. اما من تو هر جای زخمش، یه لحظهی شجاعت میبینم. تو هر تار موهاش، سادگیای رو میبینم که شما هرگز درک نمیکنید.
او به سمت دوستانش برگشت و با لبخندی آرام ادامه داد:
- استیون کینگ جملهای داره که انگار برای ما نوشته شده"اگر عشق وجود داشته باشد، زخمها هم به زیبایی چال گونه هستند."من چهرهی بیل رو دوست دارم. هیچ اهمیتی هم نداره که از نظر شما چه شکلیه. من اون چهره رو دوست دارم، چون متعلق به بیله. و اون چهره، تنها چیز تو دنیاست که من با دیدنش احساس آرامش میکنم.
در آن لحظه، سکوت اتاق را فرا گرفت. دوستانش که برای نقد کردن آمده بودند، حالا فقط با بهت به او نگاه میکردند. آنها تازه متوجه شده بودند که فلور، در دنیایی که همه به دنبال ظاهر بودند، به حقیقت عمیقتری دست یافته بود.
فلور بیاعتنا به نگاههای آنها، به سمت در رفت. دستگیره را گرفت و قبل از خروج، به عقب نگاه کرد:
- مراسم نامزدی من، نمایشی برای چشمهای شما نیست. جشنی برای عشقیه که از پوست و گوشت فراتر رفته. اگر نمیتونید زیبایی این عشق رو ببینید، ترجیح میدم تو تالار خالی تنها بمونم تا اینکه کنار قلب سنگی شما، خودم رو گم کنم.
او در را بست و در راهرو، به سمت بیل رفت. وقتی بیل او را دید، با همان لبخند گرم و همیشگیاش به استقبالش آمد. فلور دستش را روی یکی از زخمهای صورت بیل کشید؛ زخمی که برای بقیه زشت بود، اما برای او، مدالی از افتخار بود.
و آن شب، فلور فهمید که عشق، فقط دوست داشتن چهرهی کسی نیست؛
عشق یعنی دیدن جان او، حتی وقتی دنیا فقط پوستش را میبیند.