- خب حالا بگو ببینیم! راجب این دی... تیراناسور چه میدانی؟
ما قصد داریم ارتشی بزرگ از این موجود عجیبالخلقهتان تشکیل بدهیم تا با آن موجب ترس و وحشت شویم
ماگل با تعجب خواست دهن باز کرده و چیزی بگوید که ناگهان، با اینکه خبری از باد نبود پنجره ی اتاق با شدت زیادی باز شد و طوری به دیوار کوبیده شد که شیشه هایش شکست و به پایین ریخت. بلاتریکس با سرعت غیر مجازی همراه با جاروی پرنده اش وارد اتاق شد و باعث شد فرد ماگل سکته را بزند.
- نامتون به دستم رسید اربا...
ماگل جیغ کشان و با تمام توانش به سمت در اتاق رفت تا فرار کند که ناگهان نور سبزی از چوبدستی بلاتریکس خارج شد و ماگل، بی جان روی زمین افتاد. لرد از شدت عصبانیت، سر اینکه نتوانسته بود به جوابش دست پیدا کند، بر سر بلاتریکس فریاد بلندی کشید و بلاتریکس از وحشت به گوشه ای پناه برد.
- او اطلاعاتی راجب تیراناسور داشت!!
بدون اجازه ی ما هر غلطی میخواهید میکنید؟
برگرد و به تمام مرگخوار ها بگو ارباب با تیراناسور هایش برمیگردد و شما تا آن روز فرصت دارید باروبندیلتان را جمع کنید و شرتان را کم!!
- ا...اما ارباب!! من اومدم کمکتون کنم!
بلاتریکس این را گفت و همینکه میخواست از جایش بلند شود و برای اربابش نازو عشوه بیاید، ولدمورت فریاد دوباره ای کشید و بلاتریکس را به همراه جارویش از پنجره به بیرون پرت کرد.
- به کمک شما بی مغز ها احتیاجی نداریم
در همان لحظه، صدای تلویزیون که داشت مستند تیراناسور رکس وحشی را پخش میکرد توجه لرد را دوباره به خود جلب کرد.
« این تیراناسور رکس در بین مابقی موجودات آن زمان، در رده ی ظالم ترین ها قرار میگرفت...»
ظالم... درست همان چیزی که لرد ولدمورت به آن نیاز داشت. نه مثل مرگخوارهای لاابالی و علافش که حتی گاهی وقت ها برای یک پشه هم اشک میریختند. آنها هرچقدر در شکنجه کردن و وحشی گری استاد بودند اما ظالم بودن در خونشان نبود! آنها آموزش دیده بودند تا از دستورات لرد پیروی کنند اما پیروی کردن کافی نبود! او به زیردستانی نیاز داشت که گوشت و استخوانشان بر مبنای ظالم بودن بنا شده باشد.
-------
در همان وقت، مقر مرگخوار ها:
بلاتریکس با نام امیدی تمام پیش مابقی مرگخوار ها بازگشته بود و تمام ماجرا را برای آنها تعریف کرده بود. اینکه ارباب دستور داده است باروبندیلشان را جمع کنند! اینکه آنها به زودی باید بروند!
این موضوع تمامی آنها را سر افکنده و نا امید کرده بود.
- حالا این تیراناسوری که میگه چی هست؟...
- گفت یه موجود خیلی گندست که از ما بهتره.
- چطوره بریم براش یه تیراناسور گیر بیاریم تا بفهمه از پس این چیزا هم بر میایم!
مرگخوار ها بعد از مشورت با یکدیگر تصمیم گرفتند به جای جمع کردن و فرار کردن، راهی سفری دورو دراز شوند تا برای لرد ولدمورت، یک تیراناسور پیدا کنند. اینگونه شاید لرد ولدمورت راضی میشد تا آنها را دور نندازد. اینگونه آنها به اربابشان ثابت میکردند که توانایی هر کاری را دارند!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






