پروتی پاتیل VS آستریکس
سوژه: اسیر
بازگشت سیوپنجمکفپوش چوبی اتاق بوی ترس میده، روزهای اولی که پشت این کاناپهی قرمز پناه میگرفتم هیچ بویی احساس نمیکردم. اینبار هم مثل هر بار باید چشمهام رو ببندم و صورتم رو با موهای کوتاه تصور کنم تا موهای بلندم شروع به کوتاه شدن بکنن، پاهام رو بیشتر توی شکم جمع کنم، دستهام رو محکمتر دورشون حلقه کنم و پیشونیم رو به زانوهام تکیه بدم تا خودِ شونزده سالهام در اتاق رو باز کنه و با صدای خندهای بلند وارد اتاق بشه.
بند زمان برگردان دور مچ دستم رهاست، حسی ته دلم با تشویش زیر لب زمزمه میکنه:
- این آخرین باریه که برمیگردم.
دلم میخواد سرمو بکنم تو بلوزم، لبهامو ببرم تا نزدیکی قلبم و به حسم بگم:
-هیچی دست ما نیست. همه چیز تو چنگ گذشته است. حال وجود نداره...
پروتی اومد داخل، داره میخنده. چند لحظه دیگه صورتش قرمز و خندههاش بیصدا میشه. همه اینا رو بارها دیدم. بارها دیدم تا بفهمم الآن چرا تو این روز از زندگیم اسیر شدم. سیویک سالمه، حدود یازده هزار و سیصد و پونزده روز زندگی کردم ولی همه چیز به امروز برمیگرده. هر بار که به اون اتاق برمیگردم در گوشم میگه:
- خوب تماشا کردی؟ سکوتت رو تماشا کردی پروتی پاتیل؟ سکوت مفهوم بزرگی داره، میفهمیش؟
میفهمم. سکوت من، بازی رو عوض کرد. عقده رو کاشت و آب داد، پونزده سال بعد گلهای خاکستری عقده رو بو کردم.
پروتی داره لباسهاش رو عوض میکنه و زیر لب آهنگ I hold you رو میخونه، چه قدر این آهنگ رو دوست داشتم. چرا لبام کش میان؟ دارم لبخند میزنم؟ الآن وقت لبخند زدن نیست. کاش میشد به جای بازی کردن نقش یک مجسمه تو این نقطه تاریک از اتاق، برم پشتش وایستم و بهش بگم:
- برنگرد، اگر همو ببینیم تو امروز حبس میشم و راه برگشتی ندارم. تو نامهای که میخوای برای والدینت بنویسی بگو که امروز دوست صمیمی پادما رفتار تحقیرآمیزی با یکی از سال پایینیهات تو گریفیندور داشت و تو چیزی نگفتی. نیاز نیست خودتو توضیح بدی، اونا میدونن که چرا این کار رو کردی. همه میدونن که به خواهرت وابستهای و کاری انجام نمیدی که ناراحت بشه.
اما نمیشه این کار رو کرد. ازم خواسته همینجا بشینم و تماشا کنم که چطور میون تعریف اتفاقات امروز برای والدینم هیچی از اتفاقی که توی راهپلههای کلاس افتاد نمیگم.
بازگشت بیستمپشت یکی از ستونهای حیاط داخلی هاگوارتز ظاهر شدم. زمان برگردان رو جوری تنظیم کرد که سه دقیقه قبل از این که با پادما و تیلور از این راهرو رد بشیم اینجا باشم و جایی برای مخفی شدن پیدا کنم. نفسم بالا نمیاد، داشت در گوشم از این میگفت که بیشتر از همه از من متنفر بوده. میگفت امید بسته بوده که میرم جلو و چیزی میگم، تمام مدت به دهنم نگاه میکرده، دهنی که الآن دارم از پشت ستونها میبینمش. من خوب حرف میزنم، همین لحظه دارم به خواهرم میگم امروز پروفسور اسنیپ سی امتیاز از گریفیندور کم کرد چون یه سری از بچهها داشتن تو کلاس معجونسازی کرم میریختن.
کرم، کرم، کرم، صدای کشیده شدن ناخنهاش رو دیوار رو دوباره میشنوم. در گوشم زمزمه میکرد:
- حس حرکت کرمها رو بدنت، مثل حس کشیده شدن بدن برهنهات روی سرامیکهای خیس و یکپارچهی یک سراسرای بزرگه پروتی. دلم میخوام موهات رو بگیرم و بکشمت روی زمین، اما من نباید این کار رو بکنم، مگه نه؟
باید پناه بگیرم، نه پشت ستون. باید از دست ترسهای خودم قایم بشم. باید یه راهی پیدا کنم که کسی به گوش پروتی برسونه که بره جلو، چوبدستیشو در بیاره و به دوست خواهرش و حتی خواهر دو قلوش بگه که این کار اشتباهه.
بازگشت دهمده بار برگشتم و تکتک قدمهام رو تماشا کردم. صدها بار از خودم پرسیدم، این همه پرخاشگری روزانه که با زیر دستهام توی وزارتخونه دارم از همین روز تو هاگوارتز شروع شده؟
بند زمان برگردان دور مچ دستم محکم شده، احساس میکنم دندون درآورده و پوست نازکم رو گاز میگیره، باید خودشو به خون برسونه، خونِ تو رگهای من. میخوام برم به خوابگاه، در اتاق رو باز کنم و خودمو روی تخت بندازم. پروتی هنوز چند تا کلاس دیگه داره و برنمیگرده اما این دندونهای نخی زمان برگردان نمیذارن. همگروهی قدیمیام طلسمم کرده و داره میکشونتم به تماشای لحظهای که تیلور کرمهایی که توی یه بطری قایم کرده رو میریزه روی سر سیدنی.
صدای خندههای خواهرم حالا دیگه آزاردهنده است. تماشای چشمهای درشت شده خودم خستهام کرده، دختر چه فایده که چشمهات داره از حدقه میزنه بیرون. چوب دستیتو درآر و یواشکی کرمهایی که رو صورتش میلولن رو پودر کن.
بازگشت اولاینجا اتاق خودمه تو خوابگاه گریفیندور. بوی عطر هرمیون تو فضاست، حتما تازه از اتاق خارج شده. بهم گفت برمیگردم اینجا تا به صدای خودم گوش بدم. اما من نیازی به صدای خودم ندارم، باید یه یادداشت بنویسم که همه چیز رو عوض کنه.
دیگه دلم نمیخواد بهش بگم تو تمام این سالها صورت درهم و صدای جیغهاش رو فراموش نکردم و اون ناخونهاش رو تو بازوهام فشار بده و بگه:
-
دروغ نگو پروتی پاتیل.
دوست ندارم صدای خشدارش رو کنار گوشم بشنوم وقتی میگه:
- تو تکتک روزای بعدشم فرصت داشتی بیای جلو باهام حرف بزنی. حتی ازم عذرخواهی کنی که یه بزدل به تمام معنا بودی.
چرا تو این اتاق یه کاغذ پوستی پیدا نمیشه؟ هرمیون یه کلید مشنگی داشت که سرش تیز بود. اونو کجا میذاشت؟ کجا میذاشت؟ چرا یادم نمیاد؟ آره، توی کشوی دوم پاتختی.
چطور وردی خوندی که هرچی رو چوب حک میکنم محو میشه؟ چیکارم کردی؟ چیزی بهم خوروندی؟ با من داری چیکار میکنی؟
زمان حال، اتاقی رو به دریا
- سلام پروتی.
سیدنی به دیوار کنار شومینه تکیه داده بود و به پروتی که در اتاق ظاهر شده بود نگاه میکرد. سیوپنجمین «سلام پروتی» همزمان شد با افتادن دختری که صورتش خیس بود. بوی نمک دریا اتاق را پر کرده بود اما عودی داشت در جا عودی روی شومینه میسوخت که تمام بچههای گریفیندور میدانستند پروتی روشنش میکند تا با تصور خانه مادربزرگ پدریاش به روزهای خوب کودکی برگردد.
- میفهمم.
- میبخشمت.
- هر بار چیز جدیدی رو فهمیدم.
- همینطوره.
- تو ذهنم به روزای دیگهای هم برگشتم که در مقابل آدمای دیگهای سکوت کردم.
- لیست بلندی از عذرخواهیها داری پس.
- نمیتونم خودمو ببخشم. تو رو ببین، بچههای دیگه سالها تحقیرت کردن. شاید جای دیگهای بودی اگر من جلو میاومدم اون روز.
- شاید... اما فعلا زندگی همین بود. عذرخواهی کن پروتی. اگر میفهمی، از آدما عذرخواهی کن.