جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: خاطرات یک خون‌آشام
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
فقیر و زشت! چه چیزا که ما از این مشنگا نشنیدیم.
قرارهای بهتری برات آرزو می‌کنم

افرادی که لایک کردند

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تاپیک انجمن
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: یکشنبه 23 فروردین 1405 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
پروتی پاتیل VS آستریکس


سوژه: اسیر


بازگشت سی‌و‌پنجم

‌کف‌پوش چوبی اتاق بوی ترس می‌ده، روزهای اولی که پشت این کاناپه‌ی قرمز پناه می‌گرفتم هیچ بویی احساس نمی‌کردم. این‌بار هم مثل هر بار باید چشم‌هام رو ببندم و صورتم رو با موهای کوتاه تصور کنم تا موهای بلندم شروع به کوتاه شدن بکنن، پاهام رو بیشتر توی شکم جمع کنم، دست‌هام رو محکم‌تر دورشون حلقه کنم و پیشونیم رو به زانوهام تکیه بدم تا خودِ شونزده ساله‌ام در اتاق رو باز کنه و با صدای خنده‌ای بلند وارد اتاق بشه.

بند زمان برگردان دور مچ دستم رهاست، حسی ته دلم با تشویش زیر لب زمزمه می‌کنه:
- این آخرین باریه که برمی‌گردم.

دلم می‌خواد سرمو بکنم تو بلوزم، لب‌هامو ببرم تا نزدیکی قلبم و به حسم بگم:
-هیچی دست ما نیست. همه چیز تو چنگ گذشته است. حال وجود نداره...

پروتی اومد داخل، داره می‌خنده. چند لحظه دیگه صورتش قرمز و خنده‌هاش بی‌صدا می‌شه. همه اینا رو بارها دیدم. بارها دیدم تا بفهمم الآن چرا تو این روز از زندگیم اسیر شدم. سی‌و‌یک سالمه، حدود یازده هزار و سیصد و پونزده روز زندگی کردم ولی همه چیز به امروز برمی‌گرده. هر بار که به اون اتاق برمی‌گردم در گوشم می‌گه:
- خوب تماشا کردی؟ سکوتت رو تماشا کردی پروتی پاتیل؟ سکوت مفهوم بزرگی داره، می‌‌فهمیش؟

می‌فهمم. سکوت من، بازی رو عوض کرد. عقده رو کاشت و آب داد، پونزده سال بعد گل‌های خاکستری عقده رو بو کردم.

پروتی داره لباس‌هاش رو عوض می‌کنه و زیر لب آهنگ I hold you رو می‌خونه، چه قدر این آهنگ رو دوست داشتم. چرا لبام کش میان؟ دارم لبخند می‌زنم؟ الآن وقت لبخند زدن نیست. کاش می‌شد به جای بازی کردن نقش یک مجسمه تو این نقطه تاریک از اتاق، برم پشتش وایستم و بهش بگم:
- برنگرد، اگر همو ببینیم تو امروز حبس می‌شم و راه برگشتی ندارم. تو نامه‌ای که می‌خوای برای والدینت بنویسی بگو که امروز دوست صمیمی پادما رفتار تحقیر‌آمیزی با یکی از سال پایینی‌هات تو گریفیندور داشت و تو چیزی نگفتی. نیاز نیست خودتو توضیح بدی، اونا می‌دونن که چرا این کار رو کردی. همه می‌دونن که به خواهرت وابسته‌ای و کاری انجام نمی‌دی که ناراحت بشه.

اما نمیشه این کار رو کرد. ازم خواسته همینجا بشینم و تماشا کنم که چطور میون تعریف اتفاقات امروز برای والدینم هیچی از اتفاقی که توی راه‌پله‌های کلاس افتاد نمی‌گم.

بازگشت بیستم

پشت یکی از ستون‌های حیاط داخلی هاگوارتز ظاهر شدم. زمان برگردان رو جوری تنظیم کرد که سه دقیقه قبل از این که با پادما و تیلور از این راه‌رو رد بشیم اینجا باشم و جایی برای مخفی شدن پیدا کنم. نفسم بالا نمیاد، داشت در گوشم از این می‌گفت که بیشتر از همه از من متنفر بوده. می‌گفت امید بسته بوده که می‌رم جلو و چیزی می‌گم، تمام مدت به دهنم نگاه می‌کرده، دهنی که الآن دارم از پشت ستون‌ها می‌بینمش. من خوب حرف می‌زنم، همین لحظه دارم به خواهرم می‌گم امروز پروفسور اسنیپ سی امتیاز از گریفیندور کم کرد چون یه سری از بچه‌ها داشتن تو کلاس معجون‌سازی کرم می‌ریختن.

کرم، کرم، کرم، صدای کشیده شدن ناخن‌هاش رو دیوار رو دوباره می‌شنوم. در گوشم زمزمه می‌کرد:
- حس حرکت کرم‌ها رو بدنت، مثل حس کشیده شدن بدن برهنه‌ات روی سرامیک‌های خیس و یکپارچه‌ی یک سراسرای بزرگه پروتی. دلم می‌خوام مو‌هات رو بگیرم و بکشمت روی زمین، اما من نباید این کار رو بکنم، مگه نه؟

باید پناه بگیرم، نه پشت ستون. باید از دست ترس‌های خودم قایم بشم. باید یه راهی پیدا کنم که کسی به گوش پروتی برسونه که بره جلو، چوب‌دستیشو در بیاره و به دوست خواهرش و حتی خواهر دو قلوش بگه که این کار اشتباهه.

بازگشت دهم

ده بار برگشتم و تک‌تک قدم‌هام رو تماشا کردم. صدها بار از خودم پرسیدم، این همه پرخاشگری روزانه که با زیر دست‌هام توی وزارت‌خونه دارم از همین روز تو هاگوارتز شروع شده؟

بند زمان برگردان دور مچ دستم محکم شده، احساس می‌کنم دندون درآورده و پوست نازکم رو گاز می‌گیره، باید خودشو به خون برسونه، خونِ تو رگ‌های من. می‌خوام برم به خوابگاه، در اتاق رو باز کنم و خودمو روی تخت بندازم. پروتی هنوز چند تا کلاس دیگه داره و برنمی‌گرده اما این دندون‌های نخی زمان برگردان نمی‌ذارن. هم‌گروهی قدیمی‌ام طلسمم کرده و داره می‌کشونتم به تماشای لحظه‌ای که تیلور کرم‌هایی که توی یه بطری قایم کرده رو می‌ریزه روی سر سیدنی.

صدای خنده‌های خواهرم حالا دیگه آزاردهنده است. تماشای چشم‌های درشت شده خودم خسته‌ام کرده، دختر چه فایده که چشم‌هات داره از حدقه می‌زنه بیرون. چوب دستیتو درآر و یواشکی کرم‌هایی که رو صورتش می‌لولن رو پودر کن.

بازگشت اول
اینجا اتاق خودمه تو خوابگاه گریفیندور. بوی عطر هرمیون تو فضاست، حتما تازه از اتاق خارج شده. بهم گفت برمی‌گردم اینجا تا به صدای خودم گوش بدم. اما من نیازی به صدای خودم ندارم، باید یه یادداشت بنویسم که همه چیز رو عوض کنه.

دیگه دلم نمی‌خواد بهش بگم تو تمام این سال‌ها صورت درهم و صدای جیغ‌هاش رو فراموش نکردم و اون ناخون‌هاش رو تو بازوهام فشار بده و بگه:
- دروغ نگو پروتی پاتیل.

دوست ندارم صدای خش‌دارش رو کنار گوشم بشنوم وقتی می‌گه:
- تو تک‌تک روزای بعدشم فرصت داشتی بیای جلو باهام حرف بزنی. حتی ازم عذرخواهی کنی که یه بزدل به تمام معنا بودی.

چرا تو این اتاق یه کاغذ پوستی پیدا نمیشه؟ هرمیون یه کلید مشنگی داشت که سرش تیز بود. اونو کجا می‌ذاشت؟ کجا می‌ذاشت؟ چرا یادم نمیاد؟ آره، توی کشوی دوم پاتختی.

چطور وردی خوندی که هرچی رو چوب حک می‌کنم محو می‌شه؟ چیکارم کردی؟ چیزی بهم خوروندی؟ با من داری چیکار می‌کنی؟

زمان حال، اتاقی رو به دریا

- سلام پروتی.

سیدنی به دیوار کنار شومینه تکیه داده بود و به پروتی که در اتاق ظاهر شده بود نگاه می‌کرد. سی‌و‌پنجمین «سلام پروتی» هم‌زمان شد با افتادن دختری که صورتش خیس بود. بوی نمک دریا اتاق را پر کرده بود اما عودی داشت در جا عودی روی شومینه می‌سوخت که تمام بچه‌های گریفیندور می‌دانستند پروتی روشنش می‌کند تا با تصور خانه مادربزرگ پدری‌اش به روزهای خوب کودکی برگردد.

- می‌فهمم.
- می‌بخشمت.
- هر بار چیز جدیدی رو فهمیدم.
- همین‌طوره.
- تو ذهنم به روزای دیگه‌ای هم برگشتم که در مقابل آدمای دیگه‌ای سکوت کردم.
- لیست بلندی از عذرخواهی‌ها داری پس.
- نمی‌تونم خودمو ببخشم. تو رو ببین، بچه‌های دیگه سال‌ها تحقیرت کردن. شاید جای دیگه‌ای بودی اگر من جلو می‌اومدم اون روز.
- شاید... اما فعلا زندگی همین بود. عذرخواهی کن پروتی. اگر می‌فهمی، از آدما عذرخواهی کن.
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تاپیک انجمن
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1405 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاه تحقیرآمیز تام دوباره روی زندانی برگشت، ابروی چپش را کمی، فقط کمی، بالا داد و گفت:
- پس یعنی می‌خوای دنبال من همه جا بیای؟
- هرجا که بری میام.
- چرا باید بهت اعتماد کنم؟
- من بهت باارزش‌ترین اطلاعات ممکن رو دادم، اصلا اگر بخوای بجز چسبوننده بودن می‌تونم هر اطلاعاتی که بخوای رو پیدا کنم...
- آدم‌های زیادی هستن که زیر دستم کار می‌کنن، نیازی ندارم.

تام چند دقیقه پیش زندانی را در ذهنش استخدام کرده و او را در کنار خودش تصور کرده بود؛ تصویر بدی به نظر نمی‌رسید پس می‌توانست به او یک دست کت‌وشلوار مرتب به عنوان لباس‌کار بدهد و از حقوق اولش هم کم کند. می‌توانست بعد از مدتی او را به عنوان مامور مخفی‌اش برای پرونده‌های زیادی بفرست، حتی می‌توانست دوباره او را به زندان برگرداند تا بفهمد چرا او را بی‌گناه در اینجا نگه داشتند. تام در ذهنش داشت کم‌کم قفل محدودیت‌های دسترسی مختلف را برای زندانی باز می‌کرد ولی در واقعیت زندانی باید همیشه مطیع باقی می‌ماند و راز مطیع نگه‌داشتن دیگران در میزان ترس آن‌ها از بالادستی‌شان نهفته است.

زندانی که به هیچ‌وجه قصد نداشت در زندان باقی بماند و دنبال نامی مستقل بود تا دیگر زندانی صدایش نکنند، دستش را از لای میله‌ها رد کرد، روی دو تا از تکه‌های بدن تام گذاشت و با لحنی مطمئن گفت:
- من می‌تونم اطلاعاتی رو پیدا کنم که هر کسی نمی‌تونه. تیکه‌های حقیقت رو برات بهم می‌چسبونم پس من تنها چسبوننده‌ای هستم که واقعا به کارت میاد.
- همینجا بمون برمی‌گردم.
- باز چرا؟ دیگه چی می‌خوای؟
- با چی بیارمت بیرون؟ چوب‌دستی دارم؟ کلید دارم؟ زندان‌بانم؟
- خودت چطوری رفتی بیرون؟ منم همونجوری بیار بیرون.
- به عنوان یه چسبوننده که به من نیازمنده زیاد صمیمی حرف نمی‌زنی؟
-
- کمی صبر کن، در سلولت که باز شد بیا بیرون و خودتو بهم برسون.

از زندانی رو برگرداند و به مسیرش ادامه داد. اتفاقات زیادی افتاده بود که او از آن‌ها بی‌خبر بود و اولین کسی که باید بابت این بی‌خبری و بی‌گناه زندانی شدن به او جوابگو می‌بود، زندان‌بان بود.
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تاپیک انجمن
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1405 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندوری‌ها که به خاطر حبس مدرسه‌ای ساعت خوابشون بهم خورده بود تا ظهر از اطلاعیه آستریکس خبردار نشدن. در حقیقت اون‌ها داشتن خواب کپی و پیست کردن امضای والدینشون رو می‌دیدن که کوین در بغل جینی خواب‌آلود زد زیر گریه و تمام گریفیندور رو پای تابلو اعلانات کشوند. واکنش هر گریفیندوری خواب‌آلود مشابه با گریفیندوری خواب‌آلود بعدی بود.
- لعنتی...

چرخه لعنت جایی شکسته شد که هرمیون برای بار دوم از ته صف خوانندگان اعلامیه به جلو رسید و بلند گفت:
- تلما کجاست؟
- تو اتاقش خوابه.
-آخرین بار کی تلما رو دید؟
- از دیشب هیش‌کسی ندیددش.
- خوبه.

هرمیون در حالی که به ظاهر سعی در مرتب کردن موهای بهم گره‌خورده‌اش داشت، به طرزی که کاملا مشکوک بود، به جینیِ کوین به بغل، لیسا، لورا و فلور که دور هم جمع شده بودند پیوست. دل‌ها در هوای اردو بود و سرها در عزای امضا، بنابراین کسی چیزی نمی‌گفت اما همه به لیسا که دلشون رو به امضای جعلی خوش کرده بود در دل چپ نگاه می‌کردن تا این که هرمیون هیجان‌زده شروع به سخنرانی کرد.
- هنوز یه راهی هست که از امضاهای والدینمون استفاده کنیم اما خب... اگر بخوام ازش استفاده کنم باید راز تلما رو بهتون بگم...

لیسا هیجان‌زده حرف هرمیون رو قطع کرد و گفت:
- راز؟ تلما راز داره؟ چیه؟ از کجا فهمیدی؟ چرا زودتر نگفتی؟ وای بگو دیگه.
- داره میگه رازه، پس حتما درست نیست ما ازش استفاده کنیم که بریم اردو.

جینی، کوین، لورا و لیسا همزمان به فلور که تحت تاثیر کتاب «اخلاق مرلین، بخش دهم مرزها در روابط» بود نگاهی انداختند و یک‌صدا گفتند:
- بس کن فلور!

سپس همگی با لبخند‌هایی بزرگ به هرمیون نگاه کردن تا کلید طلایی خروج از حبس رو به اون‌ها هم بگه. هرمیون که هنوز شک داشت که چیزی که اتفاقی فهمیده بود رو بگه یا نگه دل رو به دریا زد و تندتند توضیح داد.
- تلما یه جانورنماست و وقتی خیلی عصبی بشه تبدیل میشه و اینجوری دیگه نمیتونه مهر بزنه، یعنی اصلا این قضیه کلا منتفی میشه و اگرم بخوایم مدت زمانی که روباه می‌مونه رو زیاد کنیم لورا می‌تونه چنگش بزنه و اونوقت اون زخمی می‌شه و تا وقتی که برسیم به ویلای آستریکس روباه میمونه.

حجم اطلاعات داده شده به حدی زیاد، تکان‌دهنده و نجات‌بخش بود که افراد حاضر در صحنه بین این‌که جیغ بکشن، هرمیون رو بغل کنن یا بخندن مونده بودن و همین باعث می‌شد آستریکس با دیدنشون از دم در ورودی تالار عمومی به این فکر کنه که چرا اعضا دارن مغزشون رو از دست می‌دن و این حبس ممکنه تا چند وقت دیگه به طور کاملا جدی کار دستشون بده.
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1405/1/6 18:41:53
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1405/1/6 18:43:08
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1404 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: پروتی پاتیل

گروه: گریفیندور

چوب دستی :چوب درخت زبان گنجشک و پر ققنوس با طول بیست و پنج سانتی متر

پاتروناس: پروانه

رتبه خون: اصیل زاده

زندگی: من در روز چهارده فوریه، چند دقیقه زودتر از خواهر دوقلوم، در خانواده‌ای اصیل زاده به دنیا اومدم. مادرم از خانواده ای کاملا اصیل زاده است ولی مادربزرگ پدریم یک مشنگ هندی بود که پدربزرگم در یکی از ماموریت های وزارت خونه به هند عاشقش میشه، به همین دلیل پدرم یه دورگه به حساب میاد. موهای بلند و مشکی من ارثیه‌ایه که از همون مادربزرگ مشنگم به من و خواهرم رسیده در مورد باقی ویژگی‌های ظاهریم هم باید بگم که شبیه مادرمم، خیلی خیلی شبیه مادرمم.

اولین قدرت جادوییم در یکی از روزهای پنج سالگیم خودشو نشون داد. اون روز ابری و شرجی که من و پادما نمی‌تونستیم برای بازی حتی چند دقیقه به حیاط بریم، مادرم تصمیم گرفت موهای ما رو کوتاه کنه و خب کوتاه کرد اما من از این قضیه کاملا ناراضی بودم. یک ساعت بعد موهای من بلندتر از حالت قبلشون شده بودن و حتی یاد گرفته بودم به کمکشون عروسک خرگوشم رو از گوشه اتاق بردارم بذارم روی تختم. از اون روز فهمیدیم که من می‌تونم موهام رو به هر اندازه ای که دوست دارم برسونم یا حتی حالتشون رو عوض کنم. می‌تونم کوتاهشون کنم تا پادما موهام رو نکشه یا بلندشون کنم و ازشون استفاده کنم تا از یه درخت چهارصد ساله بالا برم.

بیشتر مواقع منو با موهای بلند و لخت می‌بینید، اما بعضی مواقع به نظرم موهای فر به صورتم میان و تغییر دکوراسیون می‌دم. دیگران عقیده دارن دختر قشنگیم موها و چشم های مشکی با پوستی سفید شاید برای مردم بور انگلیس چهره خاصی باشه اما به نظر خودم من فقط بامزه ‌ام و به همین خاطر بقیه فکر میکنن اعتماد به نفس ضعیفی دارم.

از لباس‌های ساده خوشم میاد اما به استایلم خیلی اهمیت می‌دم، تمام تلاشم رو می‌کنم وقتایی که مجبور نیستیم ردا بپوشیم، خیلی مرتب لباس بپوشم و آدما رو هم بر اساس تمیزی و مرتبی لباس‌هاشون تو دلم قضاوت می‌کنم. این اخلاق بدی به نظر می‌رسه اما در طی سال‌ها تلاش کردم یاد بگیرم که به آدم‌ها سه دقیقه فرصت بدم تا با اخلاق‌های خوبشون قانعم کنن که یه ورد بخونم تا بوی عرقشون رو حس نکنم.

اگر بخوام از سخت‌ترین بخش زندگیم بگم باید برگردیم به نه سالگی من و پادما. ما پدرمون رو خیلی زود از دست دادیم، بابا به دست مشنگ‌های هندی در یکی از ماموریت‌هاش برای وزارت‌خونه کشته شد. اون روزها من از مشنگ‌ها متنفر بودم اما با گذر زمان، وقتی به کمک مادرم بیشتر با طرز فکر پدرمون آشنا شدم، فهمیدم که اون از من نمی‌خواست که نفرت ورزیدن رو یاد بگیرم. حالا من هر بار که از آدمی به شدت عصبی می‌شم و تا مرز شروع تنفر می‌رم، به خودم زمان بیشتری برای تصمیم‌گیری می‌دم و سعی می‌کنم از اون فرد فقط فاصله بگیرم.

یکی از پررنگ‌ترین خاطراتم به آخرین گردش خانوادگیمون برمی‌گرده، اون روز بهاری بابا یه پروانه خیلی زیبا برام گرفت که من تا مدت‌ها با تماشا کردنش لبخند می‌زدم. اون پروانه آخرین هدیه‌ای بود که از پدرم گرفتم برای همین بعد از مرگش از مادرم خواستم زیر استخوان ترقوه ام یه پروانه خالکوبی کنه.

وقتی یازده سالم شد همراه پادما به هاگوارتز رفتیم. با این که از دیدن هری پاتر که همسن من بود هیجان زده بودم استرس گروه‌بندی رو هم داشتم. پادما به ریونکلاو رفت ولی کلاه به من گفت:
تو هم مثل خواهرت باهوشی، یاد گرفتن رو دوست داری و می‌بینم که می‌تونی تو ریونکلاو بدرخشی ولی این رگه‌های شجاعت اصیل گریفیندوری دارن قانعم می‌کنن که بگم گریفیندور.

من سهم گریفیندور شدم؛ درسته که از خواهرم جدا شدم اما من عاشق گریفیندور بودم. پدرم هم گریفیندوری بود و من اون لحظه فقط به این فکر می‌کردم که حالا پا جای پای پدرم گذاشتم. سال پنجم به همراه پادما عضو الف دال شدیم و اونجا بود که فهمیدم پاتروناس من یه پروانه است، دقیقا مثل خالکوبی‌ام.


تایید شد.
خوش برگشتی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/8/16 0:06:28
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تاپیک انجمن
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 2 اسفند 1399 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پافیندور


ملانی که نگران زیاد شدن تلفات جنگ بود، نگاه نامطمئنی به شیشه انداخت و بعد از اینیگو پرسید:
_اگر آب ببندیم بهش همون اثر رو میذاره؟

اینیگو به ملانی خیره شد، اسنیپ سر کلاس در مورد آب بستن چیزی نگفته بود. هیچ وقت سر کلاس به هیچ معجونی آب نبسته بود.
- نمیدونم.
- پس تو آخه چی میدونی؟
- ملانی این جادوگرم هستا، چند وقت پیش مامانش مشخصاتشو برام فرستاد دنبال یه دختر برازنده برای پسرشه...

اما جمله اش رو تموم نکرد، یک قدم عقب رفت و از سرتاپای ملانی رو آنالیز کرد، چشم هاش رو ریز کرد و دستشو زیر چونه اش گذاشت.
- خب فکر کنم مورد پسند مامانش باشی.
- مگه داری جنس میخری که اینجوری میگی.
- تو خودت واسه انتخاب شوهر وسواس به خرج میدی بعد نمیخوای مردم ببینن، بپسندن بعد بردارن ببرن؟ آنچه برای خودت می پسندی برای دیگرانم بپسند خب.
- من اخلاق و منش برام مهمه نه اینکه دو قدم برم عقب ملت رو با دقت نگاه کنم.

ملانی که خونش به جوش اومده بود ملتی که داشتن هم رو تیکه پاره میکردن رو فراموش کرده بود و خودش هم با اما دست به یقه شده بود. در همین حین اینیگو به تالاری که به قهقرا میرفت خیره شده بود.
آرتور بالاخره شمشیر سرکادوگان رو گرفته بود و با قابلمه ی دیگه ای که مالی از نا کجا آباد بیرون کشیده بود میجنگید، چندتا از پسر های هافلپافی موهای هم دیگه رو گرفته بودن و با تمام قوا میکشیدن، یکی از دخترها که از اون فاصله مشخص نبود کیه، یکی از دست هاش رو گروهی از پسرهای هافلی و دست دیگه اش رو گروهی از پسرهای گریفی گرفته بودن، میکشیدن و میگفتن:
- مال ماست، مال ماست، مال ماست.

اینیگو که وضعیت رو بحرانی ارزیابی کرده بود شیشه ی معجون رو از دست ملانی گرفت، به سمت قابلمه ی پرت شده ی مالی رفت تا به معجون آب ببنده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تاپیک انجمن
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 1 اسفند 1399 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین
پافیندور


پیوز که تا چند دقیقه ی پیش فقط میخواست زن بگیره، یکدفعه متوجه شد که گویا معیارهایی هم برای ازدواج داره.
- نه زن باید سفید و تپل باشه، اگر رژیم گرفته دوست ندارم.
- خب سفید و تپل که هست میگیم دیگه رژیم نگیره راحتترم هست.
-بسازه؟
- بستگی داره با چی بخوای برات بسازه؟
- با همه چی باید بسازه، اصلا من دوست دارم تو کار ساخت و ساز باشه.
- اگر ساخت و ساز دوست داری یه مورد دیگه داشتم وایستا واسه ات پیدا کنم فقط اونقدر که تو میخوای سفید نیستا.
-گندمی هم قبوله.
- بانوی چاق راضی بودا، این یکی رو باید برم رضایت بگیرم، بیشتر کارت میکشی مورد جدید بذارم رو میز؟

پیوز دست و دل بازانه کارتش رو در آورد بکشه که یکدفعه صدای ملانی با قدرت تخریب بالا توجه ها رو به سمت آنتی ازدواج تالار برگردوند.
- اگر میخواید ازدواج کنید اول بیاید من بهتون روش درست ازدواج رو یاد بدم.

یکی از هافلپافی های توی صف ازدواج خیلی متفکرانه پرسید:
-ازدواج روش درست وغلط داره؟
- نه ازدواج فقط یه سری کارت کشیدن توی مرکز ثبت ازدواج داره، بقیه اش همش عشق و حاله ملانی واسه خودش میگه.

ملانی که شراره های آتیش از چشم هاش به سمت اما پرت می شد، دست های مشت شده اش رو کنترل کرد و با لبخند ساختگی ای گفت:
_ بله دوستان ازدواج هم راه و روش خودشو داره، اگر اما تونست منو شوهر بده یعنی هر چی پیشنهاد بده فرد اصلح برای شماست. در همین حین انتخاب هم من فوت و فن های ازدواج رو براتون میگم، خب اما رو میز برای من شوهر چی داری؟

تمام گریفی ها بجز سرکادوگان که از ملانی دستور گرفته بود در حین این وقت تلف کردن ملت رو از ازدواج زده کنه، با دهن باز به دوئل ازدواج محور ملانی و اما نگاه می کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تاپیک انجمن
پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1399 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.
من خواستم ترک کنم ولی مثل اینکه اعتیادم را پایانی نبود و درمانی نداشت.

تو هم که از قطار جا موندی دختر! بپر بالا برسونمت تا ننه آقات فکر و خیال ناجور نکردن ... فقط حواست باشه! روی این جارو فقط راننده حرف می‌زنه.
+4

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1399/7/5 3:34:33
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تاپیک انجمن
پاسخ به: انجمن ترک اعتیاد چیژکشان گمنام
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1399 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
پروتی چند ساعتی در صف ورود به انجمن ترک اعتیاد نشسته بود و ستون فقراتش از این استمرار در نشستن خشک شده بود. بعد از اعلام بسیج هاگوارتز برای بسته ی استثنایی ترک اعتیاد ملت همیشه خارج از صحنه به صحنه ی ترک اعتیاد هجوم آورده بودند. چند ساعت اول همه متمدنانه در صف ایستاده بودند اما کم کم متوجه شدند این قصه سر دراز دارد و تا ترک زمان بسیار مانده است. صف از حالت عادی خارج و به مود پیک نیک وارد شد. گروهی از معتادان عزیز جامعه آخرین فرصت استفاده از مواد اعتیاد زا را از دست نداده بودند و منقل ها را به پا کردند.
اما پروتی ترک را شروع کرده بود و برای اثبات اراده اش حداقل به خودش تلاش می کرد. بعد از گذشت هجده ساعت بالاخره نوبت به پروتی رسید. از روی صندلی اش بلند شد و بی توجه به صدای استخوان های خشک شده اش آخیشی گفت، ردایش را مرتب و صندلی چرمی چرخ دارش را غیب کرد. در به طور اتوماتیک باز شد و دسته ی طلایی سرخوشش با صدای نازکی گفت:
_اعتیاد یک بیماریست و بیماری ها قابل درمان. معتاد گرامی به انجمن ترک اعتیاد خوش آمدید. بی اعتیادی را با ما تجربه کنید.

به محض اینکه پایش را درون انجمن گذاشت چشمش به سالن بزرگی افتاد که دور تا دورش آدم های خوشحالی که نیششان تا بنا گوش باز بود نشسته بودند.

_سلام.
_سلام.

تعداد زیادی جادوگر و ساحره به پروتی زل زده بودند و بی هیچ دلیلی به او با لبخند نگاه میکردند همین صحنه باعث شد در کسری از ثانیه استرس بگیرد و پنج دقیقه آدم های رو به رویش را نگاه کند. آدم های رو به رو هم پروتی را نگاه می کردند و این قضیه قرار بود همچنان ادامه پیدا کند که یکدفعه صدای دامبلدور از ناکجا آباد به گوش رسید:
_فرزندم. ما همه اینجا برای کمک به تو دور هم جمع شدیم از دردت بگو تا درمان دسته جمعی تو باشیم.
_عه دامبلدور؟ پروفسور شما کجا اینجا کجا؟
_من امروز برای گسترش عشق و محبت همراه این عزیزان زحمت کش شده ام.
_خب چطوره اول خودت رو معرفی کنی و بگی برای چی به اینجا اومدی؟

صدای یک ساحره ی ناشناس از بین جمعیت به گوش رسید اما گوینده مشخص نبود. پروتی با خودش فکر می کرد آدرس را اشتباه آمده و اینجا باید برای درمان مشکلات روانی تاسیس شده باشد، اما با این حال شروع به صحبت کرد.
_ خب اسم من پروتی پاتیله.
_سلام پروتی پاتیل.
_یه بار سلام کرده بودیما ولی باشه بازم سلام. من دیدم بسیج هاگوارتز اطلاعیه داده که دیگه میشه یکبار برای همیشه اعتیادهامون کنار بذاریم و تصمیم گرفتم بیام اینجا از چهارتا آدم متخصص کمک بگیرم.
_تو خیلی شجاعی پروتی پاتیل.
_شماها چرا همتون باهم حرف می زنید؟
_از بیماریت برامون بگو. ما همه اینجا برای تو کنار هم جمع شدیم.
_لازم نبود زحمت بدید یکی دوتا متخصص جمع میشدید هم بس بود.
_
_خب بهتره شروع کنم . من به حرف زدن معتادم.
پروتی یک دقیقه به صورت های خندان جماعت نگاه کرد و منتظر بود کسی سوال بپرسد تا در نهایت صدای همان ساحره ناشناس گفت:
_پروتی میشه کمی برامون توضیح بدی؟

از همین سوال مشخص شد حتی یک انسان متخصص هم در این جمع حضور نداشت. تشویق یک پر حرف به حرف زدن شبیه حکایت جادوگریست که چاه و اژدهای درونش را می بیند اما با لبخند در آن می پرد.

_خب قضیه از این قراره که من به معاشرت با آدم ها علاقه دارم ولی زیاده روی می کنم مثلا شما فکر کنید من پنج تا دوست دارم و صبح یه کاری رو بدون حضور دوست هام انجام دادم و اولین دوستم رو ظهر می بینم میشینم با آب و تاب براش همه چیز رو تعریف می کنم. ده دقیقه بعد از اینکه حرفای من تموم شد دومین دوستم از راه می رسه و من دوباره شروع می کنم تمام اتفاقاتی که برام افتاده رو با جزئیات کامل برای این یکی دوستم تعریف می کنم. دوباره یه ربع بعد سومین دوستم بهمون ملحق میشه و من از اول همه ی ماجرا رو بدون حذف یا سانسور تعریف می کنم. حالا شما فکر کنید وقتی من همه ی روزم رو برای پنجمین دوستم تعریف کرده باشم اولین دوستم کل این اتفاقات رو پنج بار شنیده. تازه بجز این اخلاقم یه رفتار بد دیگه هم دارم اینکه خیلی کتاب می خونم و به طور پیش فرض تو مغزم اینطوری تعریف شده که باید هرچیز جدیدی که از هر کتابی رو یاد گرفتم به بقیه هم یاد بدم و یا حتی اگر داستان باشه واسه اشون تعریف می کنم. البته این خوبی رو هم دارم که میتونید مثلا بهم بگید تا چه اندازه براتون تعریف کنم مثلا اگر درخواست بدید واو به واو ماجرا رو با ذکر ویرگول های کتاب براتون می گم و چیزی از دست نمیدید. تضمین می کنم که با خوندن کتاب فرق خاصی نداشته باشه.

پرانتز های رو به بالای صورت آدم های درون سالن کم کم به خط صاف بین دو نقطه در حال تغییر بود که پروتی چهارزانو روی زمین نشست و به تعریف ادامه ی اعتیادش پرداخت.
_تازه الآن یادم اومد این تنها اعتیادم نیست. یه اعتیاد دیگه ام اینکه خیلی دست و پام می جنبه آخه مادربزرگ پدریم هندی بود خب هندی ها هم آدمای شادی هستن و از حرکات موزون خوششون میاد منم خوشم میاد دیگه انگار اصلا تو خونمه. حالا یه وقت فکر نکنید اینکه شاد بودنه و چیز بدی نیست اتفاقا وقتی سر کلاس پروفسور اسنیپ در حالی که دارید پاتیلتونو هم میزنید سرتونو تکون بدید و بدنتونو با همون ریختم ملاقه در جهت عقربه های ساعت بچرخونید می فهمید که شاد بودن لزوما چیز خوبی نیست. شاید براتون سوال پیش بیاد حالا که من انقدر طرفدار رقص و شادیم چرا هجده ساعت روی صندلی توی صف نشسته بود؟ برای اینکه من میخواستم شئونات بسیج رو رعایت کنم و در عین حال میل قلبم رو هم زیر پا نذاشتم و صندلی چرخ دار انتخاب کردم که چرخ بخورم...

خط صاف روی صورت آدم ها به پرانتز سرپایین تبدیل شده بود و از خودشون می پرسیدند ما کی برامون سوال شد که چرا نشسته؟
پروتی با تمام قوا صحبت می کرد و هر لحظه جمعیت را از درمان خودش نا امید تر. بالاخره دامبلدور دل را به دریا زد و به سمت پروتی آمد. دخترک پر حرف به محض دیدن او ساکت شد و همه بر روح پر فتوح دامبلدور درود فرستادند.

_دخترم تو صدای دلنشینی داری و من فکر می کنم کسانی که انتخاب می کنن در کنارت بمونن حتما انتخاب خودشون بوده که از صدای آهنگینت لذت ببرن.
_واقعا؟
_بله فرزندم. اینو همیشه یادت باشه که بیماری هایی وجود دارند که درمانی براشون وجود نداره جز عشق ورزیدن و من برای تو آرزو می کنم که عزیزانت همیشه عاشقت باشن و تو هم عشق حقیقی رو در سکوت پیدا کنی.

پروتی چند دقیقه به صورت آرام و اطمینان بخش دامبلدور نگاه کرد، سری به تائید تکان داد و گفت:
_این حرف های ارزشمند شما رو همیشه یادم میمونه و برای همه تعریف می کنم.

لبخند اطمینان بخش دامبلدور با نگاه مرلین صبر بده به اطرافیانت همراه بود. اما تلاشی برای نجات اطرافیان پروتی نکرد و گفت:
_خب پروتی وقت خداحافظیه.
_خداحافظ دوستان ممنون از کمکتون.
_خداحافظ پروتی پاتیل.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تاپیک انجمن
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1399 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین

1. پارچه رو کنار بزنین و بگین با چه جانوری مواجه شدین؟ بزرگ یا کوچیک؟ (2 امتیاز)

کوچیک، خیلی کوچیک. در اصل اونقدر کوچیک که به سختی تشخیصش دادم وقتی هم تشخیص دادم نمیشناختم هرمیون یکم اونورتر بود بهم تقلب رسوند که با یک عدد بختک مواجه هستم.

2. برخوردی که جانور با شما داشت چی بود؟ (4 امتیاز)


مسلما شما که استاد هستید از من بهتر میدونید که بختک است و افتادن هایش. من از روی زمین که برش داشتم اندازه ی یک بند انگشت بود پس عملا اونجور که دلش میخواست نمیتونست بیفته روی من.
چند بار تلاش کرد خودشو کف دستم پهن کنه و یک تسلط کمی هم که شده پیدا کنه ولی نشد دیگه به در بسته خورد. البته این موضوع که من خواب نبودم و موقع خواب کیفیت افتادنش بیشتر هم باعث شد زیاد تلاش نکنه و مطمئنم با خودش گفته تو میخوابی دیگه، دارم برات.
البته استاد این رو بهتره اشاره کنم که نگاهای خیلی خوفناکی داشت. یه بند انگشت بختک یه جور نگاه میکرد که دلم میخواست یک عدد یخمک باشم و آب شم برو توی زمین دیگه جلو چشمش آفتابی نشم.

3. چه غذایی برای جانورتون با این ابعاد جدید مناسب می‌دونین؟ چرا؟ (2 امتیاز)


خب تغذیه ی بختک ها از خواب آدم هاست اما تو اون ساعت روز آدمی که قصد خواب داشته باشه اطرافم نبود و حتی اگرم بود این بختک بخت برگشته انقدر کوچک شده بوده که نمی تونست اونجوری که دلش میخواد بیفته روش و خواباشو بخوره. به همین دلیل گفتم از موجودات کوچیک استفاده کنم مثل کرم که با یکم کندن زمین چندتا پیدا کردم. اما اون لحظه هیچ ایده ای نداشتم کرم هام خواب می بینن یا نه؟
بختک رو که روی کرم ها گذاشتم یکم آروم شد و من به کشف مهمی دست پیدا کردم. بله، کرم ها نیز خواب می بینند.

4. آیا جانورتون از غذایی که تو سوال 3 تهیه کردین خوشش اومد؟ چرا؟ (1 امتیاز)


بله خوشش اومد مخصوصا وقتی افتاد روی سومین کرمی که پیدا کرده بودم نمیدونید چه لبخندی روی صورتش نقش بسته بود. معلوم نیست کرم داشت چه خوابی میدید واقعا.

5. هرگونه انتقاد و پیشنهادی که نسبت به کلاس در طی این سه جلسه داشتین ارائه بدین! (1 امتیاز)
استاد درسته این درس توی فضای باز برگذار میشه ولی خب یه رحمی، شفقتی، چیزی از خودتون نشون میدادید یکم فاصله های نزدیکتری رو انتخاب می کردید. به شخصه چند کیلو وزن کم کردم.
ولی تدریستون حرف نداشت این گل هم برای شما.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تاپیک انجمن