جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  333 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: پنجشنبه 9 شهریور 1396 10:04
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز زیر یک سقف!

( حریف : گرگوری گویل )
( معذرت که انقدر طولانیه. دست خودم نیست. همیشه داستانام طولانی میشه. )


ناگهان از جایی که دراز کشیده بود پرید و نشست. نفس نفس می زد و عرق سرد بر پیشانی اش نشسته بود. قلبش با شدت بر سینه می کوبید و صدا می داد.
موهایش ژولیده و کثیف بودند و چشمانش از وحشت گشاد شده بود. هوا سرد بود. موهای تنش سیخ شدند. آب دهانش را بر گلوی خشک و بی آبش به سختی فرو داد و به اطراف نگاه کرد. همه چیز کم رنگ و تاریک به نظر می رسید. او وسط هال یک خانه بود. دیوار ها و کف اتاق و سقف چوبی بودند. راهپله ای در ده متری سمت راستش با نرده ها و پله های چوبی به صورت مارپیچ به طبقه ی بالا می رفت. پشت سرش چند مبل سبز کم رنگ با طرح گل های درشت قرمز دور هم چیده شده بودند و یک میز شیشه ای درست در وسط مبل ها قرار داشت. مبل ها غبار گرفته و خاکی بودند. انگار هزاران سال است که آنجا در وسط هال جا خوش کرده اند. یک ساعت دیواری با طرح جمجمه ی انسان بر دیوار میخ شده بود. دهان جمجمه باز بود و ساعت در آن قرار داشت.
اولین چیزی که به ذهنش رسید این سوال بود : من ، کجام؟
مثل فنر از جا برخاست. همچنان نفس نفس می زد. ولی با شدت کمتری. گیج شده بود. سوال های زیادی دور سرش می چرخید. با دقت بیشتری به دور و برش نگاه کرد. رو به رویش راهروی عریض و تاریکی بود که انتهایش به دری چوبی ای می رسید که دو طرفش پر از اتاق بود. در هال چیزی جز مبل های زبار در رفته و میز شیشه ای و یک ساعت دیواری اسکلتی که رویشان را یکمن غبار پوشانده بود چیز دیگری وجود نداشت. هیچ پنجره ای هم نبود و خانه با نور آبی کم رنگ و عجیبی که معلوم نبود از کجا می آید روشن شده بود.
سوال ها از هر طرف به ذهنش هجوم بردند :
من کجام؟ چطور به اینجا اومدم؟ چه اتفاقی برام افتاده؟
وقتی دید یادش نمی آید قلبش لرزید. بدنش مثل یخچال سرد شد.
به ته ته های حافظه اش چنگ انداخت و به مغزش فشار آورد که جواب سوال ها را به خاطر بیاورد. ولی هیچی یادش نیامد.
در هال قدم برداشت. یک اتاق مربعی شکل با دیوار های بلند چوبی.
چطور به اینجا آمده بود؟ چطور؟ سرش را گرفت و چشم هایش را محکم به هم فشار داد. صورتش از شدت فشار جمع شده و اخم کرده بود. با تمام وجود سعی کرد تا آخرین چیزی را که دیده به خاطر بیاورد. آخرین تصویر...
و بعد ناگهان انگار که چراغی ضعیف در ذهنش روشن شود همه ی خاطراتی که در تاریکی کز کرده بودند دیده شدند. چشم هایش را ناگهان باز کرد. خشکش زده بود. یادش آمد.
آخرین تصویری که دیده بود. یک دود آبی که با سرعت نور به سمت صورتش شلیک شد و بعد فقط تاریکی. تاریکی محض.
پشتش را به دیوار چسباند و چشمانش را بست و دوباره به مغزش فشار آورد. چرخدنده های ذهنش چرخیدند و زمان را بیشتر به عقب برگرداندند. تصویر ها ی مبهم به سختی به ذهنش می آمدند و او حلقه های تیره و تار فیلم را بیشتر به عقب می زد.
دود آبی ، یک مرد تاریک ، شاخ و برگ ها ، درختان ، نسیم ، کور راه و...
همه چیز یادش آمد. در یک لحظه احساس کرد قلبش را در لای گیره ای قرار داده اند و فشار می دهند. زیر لب با صدای لرزانش گفت :« نه! » نفس هایش کوتاه سطحی شده بودند و اکسیژن به سختی به شش هایش می رسید.
با صدای بلند و لرزانش پرسید :

- « کسی اینجا نیست؟ »

صدایش در کل خانه پیچید و برگشت. و بعد دوباره سکوت مرگبار بر همه جای خانه حکم فرما شد.
وقت را تلف نکرد. با توجه به چیز هایی که یادش آمد دلش نمی خواست که حتی یک لحظه ی دیگر هم در این خانه ی خالی و مرده بماند. می دانست کسی که با همچین ورد سنگین و خطرناکی با دیگران ملاقات می کند و بعد آنها را در جای خالی و مرموزی مثل این خانه رها می کند اصلا و ابدا موجود خوبی نیست.
با قدم هایی بلند و تند به سمت در انتهای راهرو رفت. قدم هایش تند تر شدند. شانه اش را با تمام قدرت به در کوبید و اهرم آهنی و سرد در را به پایین فشار داد. درد در شانه اش پخش شد. در باز نشد. دوباره دستگیره را به پایین هل داد. باز هم نه. با خودش گفت :« چیزی نیست. » نفس عمیقی کشید. ناگهان دهانی در وسط چوب های در از هم باز شد وصدایی به آدر توپید:

-« چی کار می کنی بچه؟ دردم اومد. »

آدر داد بلندی زد و در یک لحظه از جا پرید. قلبش به دهانش آمد. تندی چند قدم به عقب برداشت و محکم به پشت زمین افتاد. در حالی که بر زمین دراز کشیده و رویش به در بود سینه خیز عقب رفت. ضربات سخت و محکم قلبش سینه اش را به درد آورد. صورتش سرخ شده بود. صدای تند نفس هایش را می شنید.
صدای در از کشیده شدن ناخن بر دیوار هم بدتر بود. دهان گشاد و سیاهی مثل یک غار بزرگ داشت. دندان هایی دراز و پهن و زرد و سیاه و یک زبان قرمز و دراز در وسط سیاهی های دهانش دیده می شد. دوباره دهانش را از هم باز کرد و داد کشید :

- « من بسته ام. بی خودی زور نزن. »

سینه اش را با مشت مالاند. احساس می کرد زهر خشم در قلبش در حال پخش شدن است. می توانست داغ شدن صورتش را احساس کند و می دانست چشم هایش در آن لحظه مثل گرگ گرسنه ای که طعمه اش را می بیند گشاد شده بود. اما خیلی زود نطفه ی خشم بی خود را در درونش خفه کرد و اجازه ی رشد بیشتر به آن را نداد. می دانست فحش دادن و بد و بی را گفتن به یک در مشکلی را حل نمی کند.
در حالی که به در خیره شده بود به آرامی برخاست. ده قدم به عقب برداشت و تمرکز کرد. شاید این تنها راه برای باز کردن در بود. امیدوار بود جواب دهد. دست راستش را عقب برد و انگشت هایش را از هم باز کرد. به در خیره شده بود و اورادی را زیر لب زمزمه می کرد. دستش جلز جلز صدا داد و یک گوی قرمز آرام آرام در وسط آن پدیدار شد. هر لحظه که می گذشت گوی پر رنگ تر و درخشنده تر از قبل می شد و بیشتر جلز جلز می کرد.

- «تو داری منو می ترسونی بچه.چی کار می کنی؟ »
گوی قرمز می درخشید و با سرعت می چرخید و رنگ هایش در هم فرو می رفت. آدر با شدت دستش را جلو برد و گوی را به سمت در پرتاب کرد. گوی قرمز به در خورد و با صدای مهیبی مثل انفجار ترکید و مایع غلیظ آتشینی را که ازش بخار بلند می شد بر چوب های در پاشاند. دهان در تا جایی که می شد باز شد و ناله وحشتناکی و عجیبی از آن بیرون آمد.
آها ، کلکش گرفت. آدر به خودش افتخار می کرد. او موفق شده بود. احساس می کرد روحش آزاد شده است و شادی تمام وجودش را گرفت.
مایع غلیظ قرمز به سختی از روی گونه های در پایین می آمد و قلپ قلپ صدا می داد و حباب های درشتش می ترکیدند. ناله ی کشیده و ضجه وار و خراشیده ی در همراه با پایین آمدن مایع غلیظ چسبناک کمتر می شد تا آنکه بعد چند لحظه به کلی دهانش را بست. چند لحظه در سکوت گذشت. آدر شک کرد. با دقت به در خیره شده بود. تا الآن باید ذوب می شد. در ناگهان خنده ی بلند و خراشیده ای که شبیه خرناس خوک بود سرداد. صدایش در کل خانه می پیچد.

- « هاهاها... من سوووختم. آه سوختم. هاها... یکی بیاد نجاتم بده. دارم می میرم. ها ها ها... »


آدر گردنش را جلو داد و سعی کرد چیزی را که می بیند باور کند. چشم هایش از تعجب گشاد شدند و دهانش باز ماند. قلبش ریخت و با شدت تپیدن گرفت. تا الآن در باید ذوب و هزار تکه می شد. اما هیچ اتفاقی نیافتاده بود. انگار که فقط رویش آب ریخته بود نه ماده ی مذاب.
دوباره و دوباره انواع و اقسام طلسم ها و ورد هایی را که در هاگوارتز و مدرسه قبلی اش یاد گرفته بود بر روی در آزمایش کرد. زیر لب و بلند با چوبدستی و دست ورد می خواند و طلسم ها را به سمت در پرتاب می کرد. می زد و می کوبید ولی در چوبی بدون حتی یک ذره خراش سر جای اولش به آدر می خندید. آنقدر خنده اش گرفته بود که انگار آدر در تمام این مدت فقط داشت قلقلکش می داد.
نا امیدی مثل موجی بر رویش ریخت. دست از ورد خواندن برداشت. نفس نفس می زد و به در خیره شده بود. دانه های درشت عرق بر صورتش که سرخ شده بود به پایین می چکید.

- « پسره ی احمق! فکر کرده می تونه بازم کنه. واقعا که عقل نداری! »


آدر بی توجه به حرف هایش برگشت و تمام اتاق هایی که در طول راهرو بودند را باز کرد. در کمی دیگر خرناس کشید و بعد صدایش به کلی قطع شد. در هیچ کدام از آنها هیچ چیزی نبود. فقط یک چهار دیواری کوچک مثل یک سلول. حتی پنجره هم نداشت. ولی نور آبی کم رنگ در آنجا هم می تابید.
صورتش مثل گچ سفید شده بود. وحشت مثل یک هیولا در درونش چنگال می انداخت. احساس می کرد از درون پوکیده. شکمش درد گرفته بود. نفس هایش آرام و سرد بودند و تنها صدایی بود که در آن لحظات سکوت را می شکست. به نقطه ای خیره شده بود و هزاران فکر و خیال از همه طرف به ذهنش حمله می کردند.

- « سلام آدر کانلی. »

رشته ی افکارش از هم پاره شد و به راهپله نگاه کرد. مردی نقاب دار در وسط پله ها ایستاده بود و به آدر خیره شده بود. راست و چهار شانه بود و یک عصای چوبی و قهوه ای و کلفت و گره دار در دست گرفته بود. یک نقاب سیاه که فقط دو تای جای چشم داشت به صورت زده و موهای بلند و سیاهش از دو طرف تا شانه هایش می ریخت. آدر او را دیده بود.
او همان کسی بود که آن طلسم آبی را به سمت صورتش پرت کرد. آدر فقط داشت در جنگل پیاده روی می کرد. می گویند قدم زدن تنهایی در جنگل کار خطرناکی است. ولی آدر می خواست فقط نیم ساعت در این صبح دل انگیز که باد خنکی هم می آمد پیاده روی کند و برگردد. که یک دفعه سایه ی تاریکی را لای شاخ و برگ ها دید و دو چشم درخشان به او خیره شده بود. مرد در همان حال که از سایه بیرون می آمد طلسمی را به سمت آدر پرتاب کرد و بعد فقط تاریکی.
صورت آدر با نفرت پر از چروک شد و در سکوت با نگاهی سرد مرد را بر انداز کرد. چوبدستی اش را خیلی سریع از لای ردایش در آورد و بعد مدتی گفت :

- « تو بودی که منو بی هوش کردی. »

مرد عصایش را که از قدش هم چند سانت بلند تر بود بر زمین کوبید و یک پله به سمت پایین برداشت. با صدای خشکش گفت :

- « آره ، من بودم. به یک نفر برای آزمایشم نیاز داشتم. »

آدر چشم هایش را تنگ کرد و آهسته گفت :
- « آزمایش؟ »
- « بله ، این یک آزمایشه. درواقع برای تو یک مبارزه است. الآن ساعت هشت صبحه. تو باید کل روز رو تا ساعت دوازده نیمه شب با موجودی سر کنی. می خوام ببینم یک آدمیزاد آیا می تونه در برابر این موجود مقاومت کنه؟ آیا امکان داره که پیروز بشه؟ اگه بتونی زنده بیرون بیای من برت می گردونم هاگوارتز و دوباره همه چیز مثل روال قبلیش میشه. و اما اگه بمیری... »

جمله ی آخر را با حالت تهدید آمیزی گفت و کشید. مکث کرد. چشمانش درخشیدند و لبخند شیطانی ای صورتش را پوشاند. قلب آدر پریشان می تپید. این دیگر چطور آزمایشی بی معنی ای است؟ یعنی این مرد یک دیوانه است؟ یا شاید یک جادوگر روانی؟

- « اگه مردم چی؟ »

لبخند از صورت دانشمند دیوانه پاک شد. چشمانش دیگر نمی درخشیدند و انگار چشم های یک آدمک چوبی بودند نه یک انسان زنده و پویا. با صدای خشک و خشنش جواب داد :

- « و اگه مردی فقط برای تو بد تموم نمی شه. »

با عصایش به دیوار کوبید و ادامه داد :

- « برای همه ی دانش آموزان هاگوارتز بد خواهد بود. »

آدر با خودش فکر کرد : این مرد مشکل روانی دارد. حرف هایش کاملا بی معنی و احمقانه است. او باید فرار کند.
آدر که احساس می کرد در حقش ظلم شده کاملا جدی به دانشمند دیوانه نگاه کرد و گفت :

- « من نمی خوام آزمایش مرگو زندگی بدم. برمگردون هاگوارتز. »

با دست چپش به در اشاره کرد و ادامه داد :

- « این در لعنتی رو باز کن. زود. »

صدایی از ته راهرو فریاد زد :

- « هی ، لعنتی خودتی. »

آدر نیم نگاهی به او انداخت و بعد به دانشمند دیوانه خیره شد که در سکوت به او چشم دوخته بود. درواقع هیچ امیدی به حرف هایی که می زد نداشت. از همان لحظه که گفت می دانست جواب دانشمند نه خواهد بود ولی نمی خواست ساکت بنشیند و موش آزمایشی او باشد. دانشمند دیوانه مثل سنگ خشکش زده بود و با چشم هایی گشاد شده به آدر نگاه می کرد. چیز ی را آرام زیر لب زمزمه می کرد.
عضلات آدر منقبض شدند. چوبدستی را محکم تر از قبل در دستش فشرد و آماده شد. دهانش حالا حتی خشک تر از قبل بود. اما او باید همه ی سعیش را می کرد. تصمیم گرفت اول خودش شروع کند. سریع چوب دستی را رو به دانشمند دیوانه گرفت و فریاد زد :

- « اکسپلورس. »

یک گردباد عظیم از سر چوب دستی بیرون آمد که دهانه اش دقیقا رو به دیوانه بود. گردباد با سرعتی باور نکردنی می چرخید و صدای وحشتناکی می داد. مو های آدر به سمت گردباد در پرواز بود. مبل ها از جایشان بلند شدند و به سمت دهانه ی گردباد حرکت کردند. تک تکشان در آن فرو رفتند و چرخیدند. لباس ها و موهای جادوگر دیوانه به شدت رو به گردباد در حرکت بود. آدر که زانو هایش را خم کرده بود به سختی سعی می کرد بر زمین استوار بماند. ولی سر می خورد و پاهایش می خواستند از زمین کنده شوند. دو دستی چوب دستی اش را سفت چسبیده بود. چطور امکان دارد؟ آن مردک حتی یک سانت هم جا به جا نشده بود. مثل کوه استوار و محکم سرجایش ایستاده بود.
جادوگر دیوانه کف دست چپش را به آرامی بالا آورد و رو به چوبدستی گرفت. بعد یک فوت کوچک مثل نسیم. گرد های سیاهی به درون گردباد رفت.
آدر سریع چوبدستی اش را تکان داد و گردباد در یک لحظه قطع شد. مبل ها هر کدام با شدت به همه طرف پرت شدند و با صدای ترق محکمی شکستند. آدر گرد های سیاه را می دید که با سرعتی بیش از پیش به سمتش می آمدند.
چوبدستی را رو به گرده ها گرفت و گفت :

- « فانیلر. »

بادی سرعتی و طوفانی از سر چوب دستی وزیدن گرفت. اما گرده ها همچنان در مسیر خود به سمت آدر می آمدند. مثل یک توده ی سیاه به هم چسبیده بودند. سرعتشان هر لحظه بیشتر می شد.

- « کرلیم »

توپی آتشین و گداخته به طرف گرده ها پرتاب شد. اما گرده های سیاه نسوختند. توپ آتشین به سقف خورد و مواد مذابش به اطراف پاشید. ولی هیچ خرابی ای به بار نیاورد.
چشمانش از وحشت گشاد شدند. نمی دانست آنها چه هستند ولی وقتی به سمتش می آمدند تنش می لرزید. انگار گرگ ها به سمتش حمله می کردند. پا به فرار گذاشت و به سمت نزدیکترین اتاق دوید. هنوز به در نرسیده بود که گرده های سیاه که مثل براده های آهن بودند با شدت از پشت در میان کتف هایش فرو شدند.
آدر خشکش زده و نفسش بند آمده بود. به نقطه ای خیره شده بود. سوزش عجیبی را در میان سینه اش احساس می کرد. سوزشی که هر لحظه در بدنش پخش می شد و تمام وجودش را فرا می گرفت. مثل چکیدن یک قطره مرکب در یک لیوان آب زلال.
برگشت و به جادوگر دیوانه نگاه کرد. جادوگر نگاهش مثل بت بود. آدر مطمئن بود اگر هم می مرد برای آن دیوانه اندازه ی مردن یک پشه هم مهم نبود. صدای لرزانی به سختی از گلویش بیرون آمد :

- « الآن چی می شه؟ »

جادوگر به سردی زمزمه کرد :

- « خودت می بینی. »

صورت آدر مثل یک تیکه کاغذ مچاله شد. سوزشی قلبش را احاطه کرد. احساس کرد گرده های سیاه به درون قلبش چنگال انداختند و راه پیدا کردند. بعد با یک تپش کل بدنش را در بر گرفتند.
آدر کانلی نفس نفس می زد و نمی دانست چه کند؟ هر چند که هیچ کاری هم از دستش بر نمی آمد.
ناگهان انگار تمام سیاهی ها دوباره از جای جای بدنش به سمت قلبش برگشتند و از هر طرف فشارش دادند. انگار هزاران تیر از هزاران نقطه در سینه اش فرو شده بود. نفس های آدر بریده بریده شده بود. احساس می کرد الآن است که قلبش له شود.
چشمانش را بست و با زانو زمین افتاد. بدنش از ترس یخ کرده بود. سرش را بالا گرفت و ناله ی بلندی از ته قلبش کشید. جادوگر دیوانه آن بالا بر پله ها ، بدون هیچ حرکتی و بی آنکه پلک بزند با دقت آدر را تماشا می کرد.
آدر احساس کرد چیزی از قلبش در حال بیرون زدن است. کل بدنش می لرزید. انگار تشنج کرده بود. بدنش جلو و عقب می رفت و دست خودش هم نبود. سرش را به آرامی پایین گرفت و با چشم های گشاده از ترس به سینه اش خیره شد. احساس کرد استخوان هایش در حال حرکت به طرفین هستند. دندان هایش به هم می خورد. در چشمانش از درد اشک جمع شده بود.
ناگهان از سینه اش دستی بیرون آمد. دست آدمیزاد. با ناخن های سیاهی که بلافاصله بعد از بیرون آمدن در گوشت سینه اش فرو شد و آن را فشار داد. نفس آدر بند آمد. چند لحظه بدون هیچ حرکتی به دست خیره ماند. انگار به تصویری خیالی در دور دست ها حال نگاه کردن بود. عقلش به هیچ چیز جواب نمی داد. کاملا منگ و گیج به نظر می رسید و هیچ حالتی در صورتش دیده نمی شد. ناگهان احساس کرد چیزی در مغزش عوض شد. انگار تکه پازلی را در مغزش جا به جا کردند. ضربان قلبش به شدت زیاد شد و طوری به نفس نفس افتاد که انگار هزار کیلومتر را بدون استراحت دویده. چشم هایش از وحشت گشاد شده بود. بعد مثل دیوانه ها با تمام نیرویی که در حنجره داشت جیغ کشید. پشت سر هم و با تمام وجود جیغ می کشید. در همان حال عقب عقب می دوید. سعی داشت از دست فرار کند. عقلش به کلی از کار افتاده بود. هیچی نمی فهمید. فقط جیغ می کشید و با دستانش به شدت به دستی که از سینه بیرون آمده بود ضربه می زد. با مشت می زد و ناخن می کشید. ولی دست سینه اش را محکم گرفته بود و فشارش می داد.
سرش به سختی به دیوار خورد. نفس گرفت و دهانش را باز کرد و دوباره جیغ کشید. صورتش سرخ شده بود و رگ سبز روی پیشانی اش نمایان بود. دست را با دو دستش گرفت و محکم به سمت بیرون کشید.
که ناگهان سری خندان از میان گوشت های سینه اش بیرون زد. جیغ هایش از انچه بودند هم فراتر رفتند. سینه اش بالا و پایین می رفت و قلبش با شدت می تپید. دست هایش را سفت کرد. مشت هایش مثل پتکی آهنین محکم بسته شده بودند. با تمام قدرتش به سر می کوبید. دو انگشتش را چشم های سر فرو کرد. جیغ می زد. خودش را با سینه محکم زمین انداخت و دوباره دست و سر ناشناخته را ناخن کشید. وسط راهرو غلط می زد. صدای جیغش گوش هر آدمیزادی را کر می کرد. یک دست دیگر از سینه بیرون زد و بعد تن آن موجود تا شکمش از سینه ی آدر بیرون آمد.
بعد از شکم پاهای آن موجود هم بیرون آمد و آدمیزادی دیگر از سینه اش بیرون آمد.
گوشت سینه اش که برای باز شدن هیولا از هم باز شده بود دوباره مثل روز اولش بسته شد. حتی یک قطره خون هم از سینه اش بیرون نیامده بود. احساس کرد استخوان هایش دوباره به حالت قبلی برگشتند.
آدر به سمت آدمیزاد حمله کرد. هیچی نمی دید. خون جلوی چشم هایش را گرفته بود و واقعا نمی دانست چه می کند. به سمت آدمیزاد شیرجه زد و او را محکم به پشت زمین انداخت. همچنان داد می زد و صدای نفس های داغ و پر نفرتش را می شنید. دستان مشت کرده اش را عقب می برد و پشت سر هم به صورت کبود و خونی آدمیزاد می کوبید. می خواست گلویش را از هم پاره کند.
جادوگر دیوانه فریاد زد :

- « آبکم. »

و از عصایش موجی از انوار زرد و سبز کم رنگ به سمت آدر خروشید. نیرو به کله اش خورد و احساس کرد که آن تکه پازل در مغزش به سر جای قبلی اش برگشت. دیگر جیغ نکشید. نیرویی را بر روی دست ها و کل بدنش احساس کرد که او را رو به بالا می کشید. بعد خیلی سریع از جا کنده شد. پرواز کرد و یک جا پنج متر دور تر از مهمان ناخوانده بر زمین فرود آمد. آن آدم همچنان بر زمین خوابیده بود و تکان نمی خورد. آدر آب دماغش را بالا کشید و با پشت دست راستش سر دماغش را تمیز کرد. با اخمی سنگین و صورتی سرخ و تهدید آمیز به آدم نگاه می کرد. احساس می کرد دیواری بین خودش و آن هیولا که از سینه اش بیرون آمده وجود دارد. یک دیوار نامرئی.
جادوگر دیوانه فریاد زد :

- « تا ساعت دوازده نیمه شب شما با هم هستین. من طلسمی بر شما انداختم که نتونید به هم آسیب بزنید. تا دوازده نیمه شب. اون موقع طلسم برداشته می شه و شما برای زنده ماندن باید دوئل می کنید. من بر می گردم. »

جادوگر دیوانه یک بشکن زد. تمام مبل ها و میز شیشه ای مثل قبل به سر جایشان برگشتند و در یک لحظه تعمیر شدند. آدر با چشم های سرخش به جادوگر نگاه کرد. خشم در قلبش گر گرفت. همه ی اینها تغصیر آن روانی است. معلوم نیست چه غلطی کرده و این چه کسی است که با آن گرده های عجیب از سینه اش در آورده. او آدر را به بازی گرفته بود و حالا می خواست برود.
آدر با صدایی خراشیده و بلند فریاد زد :

- « همه ی اینا تغصیر تویه کثافت. »

دستش را رو به جادوگر گرفت و داد زد :

- « اسمشپدان. »

صاعقه ای آبی از دستش به سمت جادوگر دیوانه حرکت کرد. با صدای رعد ابرهای طوفانی از درون جادوگر که بی هیچ احساسی آن بالا ایستاده بود رد شد و به دیوار چوبی خورد. حتی دیوار هم یک خط خراش بر نداشت. دیوانه با تحقیر به آدر نگاه کرد. بعد لبخند کم رنگی زد و با غرور گفت :

- « هنوز خیلی مونده بخوای با من در بیافتی. »

و در یک چشم به هم زدن غیب شد. آدر فریاد بلندی کشید:

- « لعنتییی. »

در حالی که نفس نفس می زد با چشم هایی آتشین به هیولا نگاه کرد. او بر زمین نشسته بود و با لبخندی موذیانه به آدر چشم دوخته بود. قلب آدر در یک لحظه ریخت. خشکش زد. نمی توانست باور کند. انگار داشت به آینه نگاه می کرد. آن پسر خودش بود. حتی از دو قولو های همسان هم بیشتر به او شباهت داشت. حتی همان لباس هایی را به تن داشت که آدر پوشیده بود. یک ردای زرد و از زیرش یک پیراهن راه راه ی خاکستری و سفید. جویی از خون از دماغش روان شده بود و چشم هایش سرخ شده بودند. بر گونه ی پایین چشم چپش کبودی بزرگی دیده می شد و دماغش کج شده بود.
همزاد با پشت دست راستش بر دماغ خونی اش دست کشید و تف کرد. همه ی دندان هایش خونی شده بودند و تفش قرمز و غلیظ بود. آدر میخکوب شده بود. این نمی توانست حقیقت داشته باشد. این حتما یک دروغ بود. بعد از چند لحظه سکوت جنون آمیز به همزاد اشاره کرد و با لکنت گفت :

- « تت... تتو... تو مممنی! »

همزاد خنده ای کرد. خنده ای دقیقا مثل خود آدر. گفت :

- « آره ، من یک جورایی تو ام. بخشی از تو. »

برخاست و دماغش را بالا کشید. چند قدم به سمت آدر برداشت و دستش را برای سلام دراز کرد. آدر با تردید به هیولا نگاه کرد. چند قدم عقب رفت و با او دست نداد. همزاد بدون هیچ تغییری در حالت صورتش دستش را پایین آورد و با همان نگاه گرگانه ی قبلی به آدر نگاه می کرد.

- « تو چی هستی؟ همزاد؟ »

همزاد خنده ای دقیقا شبیه خنده ی خودش کرد و با صدایی که کاملا شبیه صدای آدر بود گفت :

- « من دوست تو هستم. »

آدر از لای دندان های به هم فشرده اش گفت :

- « نه ، نیستی. »

همزاد نیشخندی زد و گفت :

- « می تونی منو فرشته ی نجات صدا کنی. من اومدم تا تو رو به قدرت برسونم. من کسی هستم که زندگی رو به تو می بخشه. »

آدر به سینه اش اشاره کرد و گفت :

- « تو از تو سینه ی من در اومدی. تو... »

همزاد وسط حرفش پرید و گفت :

- « البته ، من همیشه تو سینه ی تو بودم. »

آدر از تعجب اخم کرد و بعد چند لحظه سکوت گفت :

- « یعنی چی؟ »
- « من تو قلب تو زندگی می کردم. تو قلب همه ی آدم ها هم هستم. همیشه بودم همیشه هم خواهم بود. من کسی هستم که انسان ها رو از فرش به عرش می رسونه و بهشون قدرت می ده. من کسی هستم که آدم ها رو از بند ضعف هاشون آزاد می کنه. »

همزاد مکث کرد و نگاه آدر را بر انداز کرد. آدر کاملا گیج شده بود. سخت در تلاش بود تا بفهمد و تجزیه تحلیل کند که منظور همزادش چیست؟ همزاد یک قدم نزدیک شد.

- « درست حرف بزن. »
- « من همون کسی ام که آدم ها رو برای قدرت و برتری به جون هم می ندازه ، همون کسی که شاهزاده رو مجبور می کنه پدرشو بکشه تا پادشاه بشه ، من همونیم که می گم چی کار بکن تا لذت ببری ، همون کسی ام که می گه خدایی وجود نداره پس تا می تونی خوش بگذرون. حالا چی؟ منو شناختی؟ »

آدر فهمید. همزاد غیر مستقیم به او فهماند که چه کسی است. قلبش از حرکت ایستاد. آرام زیر لب زمزمه کرد :

- « شیطان... »

شیطان قدمی جلوتر آمد. با قدم هایش انگار نیرویی از تاریکی و پلیدی نزدیک می شد.

- « نه. اشتباه نکن. درسته که شیطان بهترین دوست و همکار منه ولی من اون نیستم. من نفس تو هستم. ذات شیطانی تو ام. بخشی از وجود تو ام. همون شیطان درون. »

نفس قدمی دیگر به جلو برداشت و حالا فقط یک قدم با آدر فاصله داشت. دستش را دراز کرد و با همان نیشخند احمقانه ای که بر لب داشت گفت :

- « بیا با هم دوست باشیم. قبوله؟ »

اخم صورت آدر را پوشاند. چطور می تواسنت با کسی که شیطان درونش بود دوست باشد؟ بدون آنکه چیزی بگوید از شیطان درونش فاصله گرفت و گفت :

- « من دشمن تو ام. ازت متنفرم. »
- « من اصلا اون چیزی نیستم که تو فکر می کنی. من فقط خیر تو رو می خوام. »
- « تو فقط می خوای بر من مسلط بشی. تو همیشه آدم ها رو وادار به کاری می کنی که نمی خوان. من ازت متنفرم. گورتو گم کن. »

شیطان درون با صدایی بلندتر گفت :

- « به کجا؟ قلب تو جاییه که من توش زندگی می کنم. »

آدر که جوش آورده بود غرید :

- « تو اصلا چطور از قلب من بیرون اومدی؟ »
- « با جادوی اون دیوونه. اون می خواد بدونه که یک آدم می تونه در برابر شیطان درونش مقاومت کنه؟ یا نه؟ »

آدر اصلا احساس خوبی نداشت. یک لحظه حالت تهوع بهش دست داد. احساس می کرد او و شیطان درونش یکی هستند. دو جسم و یک روح.
آدر به سمت مبل ها رفت و گفت :

- « فقط باید تا ساعت دوازده صبر کنم. بعد یا تو رو می کشم یا می میرم. »

شیطان پشت سرش راه افتاد و گفت :

- « نه ، نه ، نه. حرف از جنگ نزن. من با مذاکره موافقم. ما باید اول از هر چیز با هم صحبت کنیم. مطمئنم اگه پسر عاقلی باشی به حرفام گوش می دی. اون موقع نه من آسیب می بینم ، نه تو. »

آدر در مبل سبز فرو رفت و شیطان درون درست بر مبل رو به رویی نشست.

- « نمی خوام صداتو بشنوم. گم شو. »
- « ولی ما باید با هم صحبت کنیم. چرا نمی خوای به حرفام گوش بدی؟ »
- « چون تو شیطانی. هیچ کس از هم صحبتی با تو سود نبرده. »
- « نخیر. خیلی ها سود بردن. خیلی ها مثل ولدمورت. فکر کردی اگه اون به حرف های من گوش نمی داد و هاگوارتز رو ادامه می داد به کجا می رسید؟ آخرش چی می شد؟ یکی مثل همه. یک زندگی عادی و کسل کننده و آخرش چی؟ مرگ. ولی الآن اونو ببین. هر کی اسمشو می شنوه می لرزه. همه ازش حساب می برن. کلی طرفدار داره. قدرتش فوق العاده زیاد شده و جاودانه شده. و همه ی اینها به خاطر اینه که به حرف های من گوش داد. درواقع این من بودم که ولدمورت رو لرد ولمورت کرد. »

حرف های شیطان وسوسه کننده بود. درست مثل یک طعمه ی خوش رنگ و لعاب که بر سر قلاب وصل است و برای ماهی تکان می دهند. اما آدر می دانست این حرف ها فقط یک سراب فلسفی است. با این حال بی آنکه جوابش را بدهد در سکوت به چهره ی دومش نگاه کرد. شیطان درون. با لبخندی مرموز سخت در تلاش بود تا بفهمد حرف هایش تا چه حد بر آدر تاثیر گذار بوده. شیطان ادامه داد :

- « من تو رو می شناسم. می دونم تو کی هستی. تو دوست داری قوی تر از اینی باشی که هستی. تو عاشق شجاعتی. می خوای شجاع باشی. خیلی شجاع. من تو رو به اینها می رسونم. فقط کافیه که بهم اجازه بدی در درون تو بشینم. اون موقع آزمایش هم تموم می شه و این روانی تو رو بر می گردونه هاگوارتز. و البته تو اون موقع اون آدم قبلی نیستی. تو منو داری. قدرت برتر. »

آدر نسبت به شیطان احساس عطش کرد. شیطان درونش راست می گفت. او عاشق شجاعت بود و دوست داشت قوی باشد. خیلی قوی. دو جای خالی در قلب آدر بود که انگار آنها را شیطان در دستش رو به آدر تکان می داد. جای دو تکه پازل خالی از چهره ی آدر که او را در گرداب تاریکی فرو می برد.
اما جلوی خودش را گرفت. عقلش به او می گفت این شیطان دروغگو است. او به دنبال چیز دیگری است و این حرف های دل او نیست. او چیز دیگری می خواهد. تصمیم گرفت ساکت ننشیند و با او بحث کند.

- « من تو رو می شناسم. دروغگوی ماهری هستی. تو مدرسه قبلیم آمپاستان درباره ی تو بهم گفتن. شیطان فقط می خواد بر آدم ها مسلط بشه. شیطان دشمن آَشکار آدم هاست که فقط بدبختی اونا رو می خواد. تو ولدمورت تبدیل به یک هیولا کردی. اون شاید قبلا آدم خوبی بود و می تونست مثل یک انسان زندگی کنه. ولی الآن هیچ کس ازش خوشش نمیاد. همه ازش فراری ان. جز یک عده ی خیلی کم. اون از اول هم قوی بود. استعداد زیادی داشت و تو بهش قدرت ندادی. از قبل قوی بود. ولی در راه بدی ازش استفاده کرد. تازه ولدمورت با گوش دادن به حرف تو خودشو جهنمی کرد. خدا دیگه اون رو دوست نداره و جایگاهش جهنمه. »

صورت شیطان پر از چین و چروک شد و دست هایش را مشت کرد و به مبل کوبید و داد زد :

- « اه ه ه ، بس کن. جهنمی وجود نداره. اینا همش دروغه. خدایی نیست. هر کس خدای خودشه. این حقیقته. هیچ قادر مطلقی وجود نداره. »
- « چرا هست. »
- « نه نیست. »
- « من خودم جهنمو دیدم. اون موقع که تو آمپاستان بودم. استاد ها ما رو به جهنم بردن تا ببینیم جایگاه آدم های کثیف کجاست. من همه جاشو دیدم. »

دیگر لبخندی بر صورت شیطان نبود. چهره اش سرخ شد. آدر لبخند موذیانه ای بر لب داشت و به او نگاه می کرد و منتظر جواب شد.

- « اون یک توهم بود. اونا شما رو به جهنم نبردن. »
- « تو یک دروغگویی. آدم ها با بد بودن فقط خودشون بدبخت می کنن. این حقیقته. کسی که انسان بودنشو به هیولا بودن می فروشه دیگه نمی تونه زندگی خوبی داشته باشه. چون اون کسی که باید باشه نیست. همیشه در مبارزه و تقلایه و تا آخر عمر برای اهداف کثیفش می جنگه. آخرش هم به هیچ نتیجه ای نمی رسه و به جهنم می ره. از همه چیز بدتر اینه که خدا ازش نا راضیه. »
- « به حرف من گوش کن. برای یکبار هم که شده به راه شیطان نگاه کن. تا الآن با خدا و روشنایی بودی ، چه سودی برات داشت؟ خدا تو رو قوی کرد؟ بهت شجاعت وصف ناپذیر داد؟ خدا هیچ کاری برای تو نکرد. وقتی که برای عبادت به زانو در می اومدی و دعا می کردی ، اون به هیچ کدوم از حرفات گوش نکرد. »

آدر احساس می کرد حرف های شیطان مثل کلنگی بر قلبش فرود می آید و آن را می شکافد. از زیر شکاف خیلی چیز ها آشکار می شود. عقده ها ، ترس ، قدرت و...
شیطان در حالی که صدایش هر لحظه بلندتر می شد گفت :

- « تو بهم بگو؟ بعد اون همه دعا تونستی بر ترس هات غالب بشی؟ ترس هایی که دارن خفت می کنن. همه جا رو برات تیره و تار کردن. ترس هایی که تو رو به بند کشیدن و حقیرت کردن. ترس هایی که جلوی پرواز تو رو گرفتن. جلوی آزادیتو. »

لحظه ای مکث کرد و در چشمان آب دار و براق آدر خیره ماند. بغض رسیدن به شجاعت حالا قلبش را می فشرد. خیلی هم می فشرد. شجاعت ، رهایی از ترس ، پرواز...
جملاتی که مثل رویا در ذهنش شناور بودند و در دور دست ها ، در جایی که خورشید غروب می کرد می درخشیدند. شاید شیطان راست می گفت. شاید راه او به هیچ جا می رسید. شاید کلید حل مشکلاتش دست شیطان است. شاید همه ی حرف هایش راست هستند.
چهره ی شیطان کاملا جدی بود. طوری حرف می زد انگار که همه چیز را می دانست و مو به موی حقیقت را مثل آینه باز گو می کرد. آهی کشید و با صدای ملایم و دلسوزی گفت :

- « خدا تو رو شجاع نکرد. تو هنوزم که هنوزه در بندی و همچنان دعا می کنی. این دعا ها کی می خواد تموم بشه؟ برای یکبار هم که شده به سمت من بیا. زانو بزن تا همه ی مشکلاتت حل بشه. »

آدر بغضش را خفه کرد. بغضی که مثل یک قلوه سنگ در سینه اش سنگینی می کرد و می خواست بیرون بپرد. اما نگذاشت. دماغش را بالا کشید و اشک هایش را در چشم فرو داد. احساس می کرد قلبش جلو تر از عقلش است. انگار با این حرف های کلیدی گره های قلب آدر بالا آمده بود و تمام وجودش را گرفته بود. ناگهان یاد حرف استادشان افتاد :
شیطان از طریق احساسات و وعده انسان رو به بند می کشه.
اما حرف او چه اهمیتی داشت اگر شیطان حقیقت را بگوید؟ قلبش می خواست همانجا زانو بزند. عقل و منطقش با او مبارزه می کرد و در گوشه ی کوچکی از قلبش نوری می درخشید و باطل را آشکار می کرد. اما گره ها و عقده ها خیلی قوی تر از آن چراغ کوچک بودند.
حالا باید چه می کرد؟ زانو می زد؟ محکم می ایستاد؟
صورت آدر سرخ بود و رگ های سبزش دیده می شد. شیطان با لبخند کم رنگی به او نگاه می کرد. سر انجام آدر داد بلندی زد و گفت :

- « تو یک دروغگویی. اگر تا الآن هنوز اسیر ترسم به خاطر اینه که واقعا نخواستم تغییر کنم. اینکه آدم فقط دعا کنه و انتظار معجزه داشته باشه فکر احمقاست. من باید بخوام تا تغییر کنم. و با بد بودن هیچ چیز عوض نمی شه. فقط خودمو گول می زنم. »


صورت شیطان در یک لحظه تغییر کرد. چهره اش مات و تیره و تار شده بود. اصلا انتظار همچین حرفی را نداشت. چشم هایش را تنگ کرد و بعد از چند لحظه سکوت گفت :

- « پس تو جنگ می خوای؟ ها؟ »
- « آره. »
- « خودت خواستی. تو امشب می میری و من جای تو به هاگوارتز بر می گردم. »

شیطان خیلی سریع از مبل برخاست و در راهرو شروع به قدم زدن کرد. قلب آدر با پریشانی می تپید. می دانست شیطان جادو ی سیاه بلد است و نمی دانست امشب ساعت دوازده آیا زنده خواهد ماند یا نه؟
به ساعت روی دیوار نگاه کرد. ساعت نه صبح. هنوز تا دوازده نیمه شب خیلی مانده بود و نمی دانست در این مدت باید چه کار کند.
ساعت ها از پی هم آمدند و گذشتند. آدر هیچ کاری برای اینکه خودش را مشغول کند نداشت. به طبقه ی بالا رفت تا ببیند آنجا چه چیزی هست؟ یک راهرو بود که دو طرفش پر از اتاق بودند. درست مثل طبقه ی پایین. اما با این فرق که در انتهایش هیچ دری نبود. اتاق ها هم مثل طبقه ی پایین خالی و تنگ بودند.
هوای خانه سرد بود و به هیچ وجه با تغییر زمان بالا و پایین نمی شد. در خانه همانطور که از اول فکرش را می کرد حتی یک دانه پنجره نبود و نتوانست منشا نور آبی را پیدا کند.
آدر به شدت حوصله اش سر رفته بود. شیطان درون چند بار دیگر سعی کرد او را راضی کند که به زانو در بیاید و او را به عنوان فرمانروایش بپذیرد. اما آدر نه دیگر سعی کرد با او بحث کند و نه به حرف هایش گوش می داد. مثل یک مجسمه شده بود. فهمید آن موقع که آنقدر احساساتی شده بود به خاطر این بود که به احتمال زیاد شیطان از طریقی او را جادو کرده بود.
آدر در خانه راه می رفت و بر مبل ها می نشست. دوباره به ساعت نگاه کرد. ساعت سه بعد از ظهر. شیطان درون در کنارش همچنان وراجی می کرد. آدر چند بار خواست او را به طلسمی بکشد ولی چوبدستی اش کار نمی کرد. حتی وقتی خواست با دست خفه اش کند نیرویی او را به عقب می راند. زمان به سختی می گذشت. آنقدر آرام و آهسته که انگار هیچ وقت آن روز به پایان نخواهد رسید.
آدر در تمام مدت که در خانه قدم می زد و یا نشسته بود به حرف های دانشمند دیوانه و اتفاقاتی که ممکن بود بیافتد فکر کرد. حالا می فهمید منظورش از اینکه « فقط برای تو بد نمی شه » چه بود. اگر آدر در این مبارزه شکست می خورد و در دوئل نیمه شب کشته می شد شیطان درونش به جای او به هاگواتراز بر می گشت و بعد همه ی کار های پلیدی را که می توانست و می خواست انجام می داد. به اینکه اگر او به جایش برگردد چه می شود فکر کرد. بی شک این شیطان پلید هم گروهی های هافلی اش را یا تسخیر می کرد و یا می کشت. آدر می دانست شیطان از مهربانی و آغوش گرم آنها متنفر است.
یعنی با اسلیترینی ها دوست می شد؟ احتمالا ، و بعد آن ها را خیلی بدتر از آنچه هستند می کرد. یک گروه جانی آدمکش راه مینداخت. با هزار و یک فکر و نقشه ی پلید برای همه ی دانش آموزان هاگوارتز. یک لرد ولدمورت جدید. حتی از آن هم بدتر. یک شیطان نو ظهور.
در همان حال که دست به سینه در راهرو ی پایینی قدم می زد غرق در افکار تاریک خود شده بود. به شدت سرش را تکان داد تا شاید این افکار نا امید کننده از ذهنش بیرون برود. شکمش قار و قور می کرد و لبانش خشک و ترک ترک بود. احساس کرد پاهایش خشک شده اند و دیگر تحمل وزنش را ندارند. به سمت مبل ها رفت و نشست. شیطان درون رو به رویش بر مبل نشسته بود و با چوبدستی ای که دقیقا مثل چوبدستی آدر بود بازی می کرد. آدر به ساعت نگاه کرد.ساعت هفت بعد از ظهر. تا ساعت دوازده هنوز پنج ساعت مانده بود. احساس سر و گیجه کرد و حالت تهوع. معده اش می سوخت و شکمش با لگد به او می کوبید و می گفت :« غذا. » احساس می کرد نیرویش تحلیل رفته و ضعیف شده. به شیطان نگاه کرد. چهره اش مثل یک آدمک چوبی بود. عاری از هر گونه احساس. تو خالی و پوک.
آدر با خود فکر کرد :« من باید زنده بمونم. نه فقط به خاطر خودم بلکه به خاطر همه ی آدم هایی که اون بیرونن. »
به حافظه اش فشار آورد تا همه ی اورادی که در دوئل استفاده می شد به یاد بیاورد. خوشبختانه او بچه ی درسخوانی بود. تقریبا هر چه نیاز داشت را به یاد آورد و در ذهن مرور کرد. آنقدر به یاد آورد و مرور کرد که خسته شد.
ساعت ده شب شد. نور آبی حتی یک ذره کم رنگ نشده بود و سرما یی که به اندازه ی سرمای اوایل زمستان بود همچنان در خانه می پیچید.
آدر تو دلش گفت :« دو ساعت دیگه. »
احساس می کرد بدنش تو خالی شده. چهره اش زرد و رنگ پریده شده بود. نمی توانست به چیزی فکر کند و یا بر چیزی متمرکز شود. نیرویش را نداشت. او از اول صبح تا آن موقع نه آب خورده بود و نه حتی یک تکه نان. با شکم خالی چطور می تواسنت مبارزه کند؟ قلبش با دلشوره می تپید. دو ساعت دیگر و بعد دوئل شروع می شد. دوئلی که فقط یک نفر از آن زنده بیرون می آمد.
ساعت یازده خیلی دیر از راه رسید. زمان بسیار کش دار و عذاب آور شده بود. خیلی وقت بود که نه او و نه شیطان هیچ حرفی با هم نزده بودند. در سکوتی مرگبار بر مبل ها نشسته بودند و زیر چشمی هر ده دقیقه به ساعت روی دیوار نگاه می کردند و بعد به هم. نگاه هایشان پر از فکر بود. فکر هایی که پشت ذهنشان قرار داشت و فقط خودشان از آن خبر داشتند. آدر پای راستش را با شدت تکان می داد و بالا و پایین می برد. با نگاهی عمیق به شیطان خیره شده بود. چشم هایش از اضطراب گشاد بودند. عرق سرد بر پیشانی اش نشسته بود.
ساعت ده دقیقه مانده به دوازده. شیطان که اوضاعش بهتر از آدر نبود و همه ی موهایش خیس عرق بود گفت :

- « هنوز هم وقت داری ، ما می تونیم بدون حتی یک خراش از این اینجا بیرون بیایم. فقط کافیه تو زانو بزنی. من بر می گردم به قلبت و دوئلی هم در کار نخواهد بود. اون دیوونه هم مارو بر می گردونه به مدرسه. »

آدر با صدایی لرزان که به سختی از گلویش بیرون آمد جواب داد :

- « اون موقع من دیگه آدر قبلی نیستم. یک شیطانم. خود توام. من مرگو به این پیشنهاد ترجیح می دم. »

شیطان لبخند کم رنگی زد و زیر لب چیز هایی گفت. آدر به ساعت نگاه کرد. فقط پنج دقیقه مانده بود. از اینکه اینطور جواب شیطان را داده احساس شجاعت و رضایت می کرد. بدنش یخ کرده بود و خیلی آرام می لرزید. با تمام قدرتش سعی کرد جلوی لرزش بدنش را بگیرد. برخاست و در راهرو قدم برداشت. صدای سرد نفس هایش را می شنید. نفس های کوتاه و یخ.
در ته راهرو رو به مبل ها ایستاد. شیطان همچنان همانجا نشسته بود. آدر سرجایش دایم تکان می خورد و وول می خورد. نمی توانست یک لحظه هم آرام بگیرد. احساس می کرد قلبش به سختی می تپد.
دنگ ، دنگ.
صدای کشیده و زنگ زده و وحشت آور ساعت در خانه پیچید. تمام عقربه ها دقیقا بر روی دوازده بودند.
دنگ ، دنگ.
قلب آدر با تمام قدرتش بر سینه می زد. دست و پای آدر می لرزید. به مبل ها نگاه کرد.
شیطان نبود.
او کجا رفته بود؟ همین چند ثانیه ی پیش بر مبل نشسته بود و الآن هیچ کس آنجا نبود. آدر وحشت زده به اطراف نگاه کرد. چوبدستی را آنقدر محکم در دستش می فشرد که انگشت هایش سفید شده بود.
آدر با سرعت برگشت. کسی پشت سرش نبود. به سقف نگاه کرد و دیوار های راهرو. دهانش مثل دریاچه ای که سال بهش آب نرسیده باشد خشک شده بود. گوش هایش را تیز کرد. حالا ریز ترین و جزئی ترین صدا های اطرافش را هم می شنید. صدای نفس های آرامش ، صدای بلند و وحشتناک قلبش که گوشش را پر کرده بود ، صدای خش خش لباس هایش و...
به آرامی قدمی بر جلو برداشت. می خواست وارد هال شود. صدای دنگ و دنگ ساعت قطع شده بود. سکوت محض همه جا را در بر گرفت. به راهپله نگاه کرد. هیچ کس بر راهپله نبود. آرام آرام به سمت هال رفت. پشت دیوار قایم شد و در یک لحظه و خیلی سریع در هال پرید. هیچ کس نبود. ناگهان صدایی شنید. صدای قیژ قیژ بسیار آهسته ی یک در در راهرو. در یک لحظه از جا جست و رویش را به سمت صدا گرداند. شیطان بود که از یکی از اتاق های راهرو بیرون می آمد. چوبدستی اش را به سمتی گرفت و فریاد زد :

- « سکتوم سمپرا. »

شیطان در لحظه به سمت راست شیرجه زد. شمشیر های نامریی که به سمتش پرت شده بودند به در خورده و با صدای جیرینگ جیرینگی بر زمین افتادند.

- « اسکور جیفای. »

ناگهان از دهان آدر کف و حباب سفید روان شد.

- « جلی لگز جینکس. »

ناگهان پای شیطان به شدت به لرزه در آمد و با زانو بر زمین افتاد. از دهان آدر کف و حباب بیرون می زد و بر چانه و صورتش روان شده بود. آدر به سختی گفت :

- « دیفیندو. »

چوبدستی شیطان در لحظه شکست و خرد شد. شیطان از دستش استفاده کرد و فریاد زد :

- « آتروموس جیکا. »

کلی دود سیاه و نازک مثل ابر های طوفانی به سمت آدر یورش برد. کف ها کمتر از قبل شدند.

- « فاینیت. »

ابر ها به شکل یک توپ سیاه در هم جمع شدند و سپس غیب شدند.

- « آمولوی. »

موج از آتش و مواد مذاب که تا سقف ارتفاع داشت ناگهان از دل زمین در آمد و به سمت آدر پایین می آمد.

- « ایم جی سی. »

یک موج بلند مثل سونامی در خلاف جهت موج آتش و به مان اندازه از زمین بیرون آمد. برخورد دو موج با بخار شدید آب و افتادن سنگ هایی از آسمان همراه بود. به محض خنثی شدن امواج چوبدستی صدای ضعیفی آمد :

- « دیفیندو. »

چوبدستی آدر شکست.

- « ایجت. »

آدر به شدت با نیرویی بسیار قدرتمند به عقب پرت شد و محکم به دیوار خورد. درد در همه جای بدنش پخش شد و نفسش بند آمد. صدای زنگی در گوشش شنید و بعد سرش گیج رفت. در همان حال که بر زمین پخش شده بود صدای قهقه های دیوانه وار شیطان را می شنید. همه چیز تیره و تار شده بود. آدر می تواسنت به سختی ببیند که او به سمتش می دود. ناگهان آن ثانیه ی آخر عمر اندازه ی یک عمر کش آمد و همه چیز به صورت صحنه آهسته شد.
همه ی لحظات زندگی جلوی چشم آدر آمدند.
پدرش ، مادرش ، دوستانش ، هاگوارتز ، ایران وطنش...
یاد ایران افتاد. یاد جنگل های شمال. چه خاطراتی را که در آن جنگل ها گذرانده بود! با خودش افسوس خورد. خیلی هم افسوس خورد. ای کاش می توانست کار های خوب بیشتری انجام دهد و بعد از دنیا برود. همه ی لحظات زندگی از همان موقعی که به یاد داشت با سرعتی بسیار زیاد از جلوی چشم هایش رد شدند. آیا برای مردن خیلی جوان نبود؟ به یاد هاگوارتز و دوستان هافلی و غیر هافلی اش افتاد. یاد گبین ( آنها تازه با هم دوست شده بودند ) ، یاد رز زلر ، آملیا و...
سر آنها چه می آمد؟ چطور می توانستند با این شیطان سر کنند؟
شیطان نزدیک تر شده بود.
آدر تصمیمش را گرفت :

- « نه ، من نباید بمیرم. »
به سختی برخاست. چشم هایش دوباره همه چیز را مثل قبل می داد ، زمان به حالت عادی در آمد. چشم های شیطان از خوشحالی گشاد شده بود و دندان های سفیدش در لبخند پهنی که بر صورت داشت می درخشید. با زنده دیدن آدر در یک لحظه لبخندش پاک شد و در چشم هایش وحشت پدیدار گشت. آدر دستش را رو به شیطان گرفت و گفت :

- « هایلیم. »

نوری سفید و به درخشندگی خورشید از کف دستش بیرون آمد و همه جا را در بر گرفت. آدر چشم هایش را بست. نمی توانست در آن نور شدید جایی را ببیند. صدای جیغ وحشیانه و تیز شیطان را شنید و بعد نور در یک لحظه قطع شد. آدر چشم هایش را باز کرد. صدای شیطان همچنان در گوشش می پیچید. چند بار محکم پلک زد تا بتواند اطراف را ببیند.
شیطان چند قدم دور تر از او با دهانی باز و گردنی که به عقب خم شده بود ایستاده بود. موهایش همه سوخته بودند و از سرش دود سیاه بلند می شد. چشم هایش باز باز و رو به بالا بودند و نگاهش مات مرده. زانوهایش شل شد و بر زمین افتاد. دراز به دراز با شکم بر زمین پخش شد. آدر نفس نفس زنان همانجا ایستاده بود. باورش نمی شد.
آیا او شیطان درونش را کشته بود؟
با ناباوری به سمت شیطان رفت. با پا کله اش را طوری که بتواند صورتش را ببیند جا به جا کرد. بله ، او کاملا مرده بود.
آدر می خواست از خوشحالی فریاد بزند که صدای زنگی در گوشش شنید و بعد فقط تاریکی.
در همان حال که آرام آرم پلک های سنگینش از روی هم باز می شدند صدا هایی شنید. صدای عده ای که مشغول حرف زدن با هم بودند تا اینکه صدایی آَشنا ویبره ای گفت :

- « اومد به هوش. »

نور از همه طرف به سمت چشمانش هجوم آورد. به سختی به دور و برش نگاه کرد. هیچی نمی فهمید و حسابی گیج و منگ شده بود. چهره ی دوستان هم گروهی اش را بر بالای سرش دید که همه دورش جمع شده بودند و با هیجان سر و صدا می کردند و هم دیگر را بغل می کردند. چشم هایش گود افتاده و زیرشان سیاه بود و کش آمده بود. جسیکا ترینگ رو به جایی کرد و داد زد :

- « پرستار ، پرستار! به هوش اومد. به هوش اومد. »


گبین که چشمانش از شادی گشاد شده بود گفت :

- « آه ، پسر. ما فکر می کردیم مردی! »

آدر در حالی که به سختی سعی می کرد بنشیند با صدایی آهسته و ضعیف گفت :

- « من ... من... کجام؟ »

آملیا گفت :

- « تو بیمارستان هاگوراتز. »

- پرستاری سر تا پا سفید پوش دوان دوان بالای سر آدر آمد و نبضش را گرفت.

گبین دستش را بر شانه ی آدر گذاشت و او را به عقب هل داد و گفت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1396 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
لایــــتینا
vs

رز زلزله


هاگوارتز


راهروهای هاگوارتز، پر بود از جادوآموزان سال اولی‌ای که به دنبال کلاس های درس خود سردرگم دور خودشان میچرخیدند. سرگردانی‌ای که همه جادوآموزان اعم از اصیل زاده و ماگل زاده تجربه‌اش میکردند. شور و ذوق این که میخواهند جادو کردن را بیاموزند و ترس از این که به اندازه کافی خوب و شایسته نباشد.

در این میان دختری فارغ از همه دغدغه هایی که بقیه داشتند و کلاس هایی که باید در آن ها حاضر می‌شد؛ زیر آسمان آبی هاگوارتز قدم می‌زد، باد میان موهایش می‌پیچید. کتابی را در دستانش گرفته بود که حتی نمیدانست برای چه درسی است. تنها کاری که میخواست انجام دهد، نهایت لذت از منظره هاگوارتز بود.

- تو میدونی کلاس معجون سازی برگذار میشه؟

روی پاشنه پایش چرخید و با دختری هم قد و قواره خودش مواجه شد . ردای مشکی و زردش نشان میداد که هافلپافی است. موهایش با چند گیره به عقب رانده بود و دسته‌ای از آن ها در هوا سرگردان بودند. بالشی در بغلش بود و کتابی نیز روی آن قرار گرفته بود. دختر سعی کرد با دستی که نه چندان آزاد بود کتاب رو جا به جا کند تا از روی بالش پایین نیافتد و درهمین حین گفت:
- آخه دیدم کتابت مثل منه، گفتم شاید بدونی. راستی اسمم سوزانه، سوزان بونز.

سوزان سعی کرد یکی از دست هایش را به نشانه دوستی دراز کند اما تنها نتیجه ای که داشت، فرو ریختن وسایلش بود. دختر مجبور شد بنشیند تا وسایلش را از روی زمین جمع کند.

- راستش من اصلا نمیدونستم کلاس دارم. منم لایتینا ام... از نوع فاست ـش.

سوزان سرش را بلند کرد و لبخندی تحویل لایتینا داد.
- لایت... لایت راحت تره!
- سوزی؟!

هردو خنده‌ی کوتاهی کردند. لایتینا دست سوزان را گرفت تا کمکش کند دوباره بیاستد. و سپس هردو به سمت قلعه به راه افتادند تا کلاس معجون سازی را پیدا کنند.

کلاس معجون سازی شلوغ و پر از صداهای مختلف بود. صدای جادوآموزانی که برای نشان دادن وضعیت فعلی معجون‌شان بالا و پایین میپردند. صدای جیغ و فریاد هایی که برای متوقف کردن معجون‌شان که از پاتیل سرازیر شده بود، کمک میخواستند. و صدای جوشیدن معجون ها که هیچ گاه کلاس را ترک نمیکرد.

لایتینا و سوزان در کلاس معجون سازی، هرکدام پشت پاتیل بزرگی ایستاده بودند. درواقع باید معجونی که استادشان توضیح آن را چند دقیقه پیش داده بود، درست میکردند. اما هیچ کدام دستور درست معجون را درست یاد نگرفته بودند. لایتینا با عجله صفحات کتاب معجون سازی رو ورق می‌زد تا لااقل از روی کتاب، معجونش را درست کند. سوزان نیز هرازگاهی به پاتیلی که تنها حاوی آب جوش بود نگاهی میکرد و بعد چشم هایش برای مدت کوتاهی بسته می‌شدند.

- شماها نمیدونید چه شکلی این معجونه که استاد میگه رو درست میکنن؟

لایتینا با کمی چرخش توانست منبع صدا را پیدا کند... پسری که کنارش نشسته بود. پسر چهره‌ای خونسرد داشت و زیر چشم هایش گود افتاده بود که می‌شد حدس زد یا از خستگی است یا کم خونی. با این که دختر نمیتوانست درون پاتیلش را ببیند، اما با توجه به بوی شکلات داغی که از آن بیرون می‌آمد به نظرش رسید که او هم در ساخت معجون به جایی نرسیده. لایتینا با دیدن کراوات آبی پسر متوجه شد که او را قبلا در تالار ریونکلاو دیده است.
- ما هم نمیدونیم. من که اصلا حواسم نبود، سوزی هم که فکر کنم خواب بود.

لایتینا سقلمه‌ای به سوزان زد تا او را از خواب بیدار کند. دختر هم خمیازه‌ی کوتاهی کشید که می‎شد آن را تایید حرف لایتینا در نظر گرفت، با این که حتی متوجه نشده بود او چه گفته است.

- منم برای گوش کردن درس خیلی خسته بودم و به جای معجون، هات چاکلت درست کردم. به هرحال... دای لوولین هستم.

لایتینا روی نوک پاهایش بلند شد تا داخل پاتیل دای را ببیند. درست همانطور که پسر گفته بود، هات چاکلت بود که درون پاتیل جوش میخورد و تقریبا بوی شکلات همه جا پخش شده بود. لایتینا درحالی که نیشخندی روی لبش نشسته بود، درست ایستاد.
- به نظر خوشمزه میاد. لایتینا فاست، خوشبختم.

لایتینا دستش دراز کرد و با دای دست داد. سوزان نیز که به زحمت پلک‌هایش را باز نگه می‌داشت و با دای دست داد.
- منم سوزان بونز.

و با خمیازه‌ای به مراسم معارفه‌ای که بین آن ها برقرار بود، پایان داد.

***


- لاتینا. بیا این وسایل ماگلی‌تو رو وردار از وسط تالار! کتابم گم شده و کاملا مطمئنم زیر این ریخت و پاشای توـه.

فریاد کلاوس مانند دستی او را از افکار و خاطراتش بیرون کشید. لایتینا به دفتر خاطراتی که جلویش باز بود نگاه کرد. چقدر زود؛ محو لحظات خوشی شده بود که قبلا آن ها را رقم زده بود. از این فکر خنده‌ی کوچکی کرد و بعد از آن لبخندی روی لبانش جا خوش کرد. آرام دفترچه را بست و به جلد خاکستری رنگ آن خیره شد.

- لاتینا!

فریاد کلاوس بلندتر از همیشه بود و باعث شد لایتینا از روی تختش بلند شود. انگار کتاب های کلاوس میتوانستند او را مجبور به هرکاری بکنند، حتی فریاد هایی که هیچ کس انتظارشان را نداشت. با تصور کلاوسی که خونسردی و آرامشش را کنار گذاشته بود، لبخندی زد.
- اومدم کلاس.
- کلاوس! واو داره.

از شنیدن تاکید کلاوس روی "واو" لبخندش تبدیل به خنده شد. لایتینا خوشحال از این که، نحوه تلفظ اسمش توسط کلاوس را؛ تلافی کرده است، پله های خوابگاه را یکی دوتا پایین رفت.

هاگوارتز همیشه همین طور بود. پر از لحظاتی که در ذهن افراد ثبت و تبدیل به خاطره می‌شدند...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1396 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
حریف: جناب آقای لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی.
سوژه: فقدان

1.
شارلوت بولارت، یا همان‌طور که همکارانش صدایش می‌زدند، چارلی، عادت داشت هر روز صبح زود قبل از رفتن به سر کار، نیم ساعتی در هایدپارک پیاده روی کند. محل کارش در مرکز لندن، در عصر رونق آسمان‌خراش‌ها و مدرنیزه، دلگیر و خشن بود، و چارلی می‌بایست طوری روزش را با طبیعت در می‌آمیخت. این بود که هر روز صبح حدود ساعت شش، در حالی که انواع آچار و ابرزار آلاتش از کمربند شلوار کار شش جیبش آویزان بودند، شلخ شلخ کنان هایدپارک را بالا و پایین می‌رفت و به آینده‌ی گرگ و میشش می‌اندیشید.

۲.
مایکل جانسون، هر روز صبح زود از خواب بیدار می‌شد و برای پیاده روی به هایدپارک می‌رفت. بعد از حمله‌ی وحشتناکی که ماه گذشته توسط مرگخواران به او و دیگر همکار کارآگاهش شده بود، که منجر به کشته شدن همکار مایکل در برابر چشمانش و به شدت زخمی شدن خود او شده بود، وزارتخانه با درخواست شش ماه مرخصی استعلاجی شفاگران سنت مانگو برای مایکل موافقت کرده بود. مایکل را به یک منطقه‌ی شلوغ مشنگی در مرکز لندن فرستاده بودند تا به دور از توجه مرگخواران، دوران نقاهت جسمی و روانی خود را بگذراند.
روزهای اول حال مساعدی نداشت. تمام روز را در اتاقی که برایش کرایه کرده بودند می‌نشست و با یادآوری صحنه‌های آزار دهنده‌ی شکنجه مرگخوران خودش را آزار می‌داد. بلاخره یک روز صبح زود به هاید پارک رفت و متوجه تاثیر التیام بخش طبیعت بر جسم و روحش شد. از آن به بعد، هر روز صبح به پیاده روی می‌آمد. چند روزی بود که پیاده رویش دلیل دیگری هم پیدا کرده بود. هر روز صبح، حدود همان ساعت شش، دختر جالبی که مانند خودش سیاهپوست بود را می‌دید که برای پیاده روی می‌آمد. از لباس‌های دختر می‌توانست ببیند که یک کارگر ساختمانی است، شغل بسیار نامتعارفی برای یک دختر جوان بود. مایکل او را همان‌طور که راست پارک شلنگ تخته می‌انداخت زیر نظر گرفته بود. اگر کلاه ایمنی اش را از سرش بر می‌داشت، مانند سایر دخترهای هم سن و سالش موهایش را سشوار کشیده روی شانه می‌ریخت و به جای شلوار شش جیب و شلنگ تخته انداختن، پیرهن می‌پوشید و با کفش پاشنه‌دار راه می‌رفت، دختر فوق العاده جذابی بود.

۳.
برای چارلی آن روز صبح، مثل سایر روزها بود. از خواب برخاست، سریع دوش گرفت و برای پیاده روی راهی هاید پارک شد. داشت برای خودش از هوای تازه‌ی صبح‌گاهی لذت می‌برد که ناگهان مرد جوانی که تا به حال چندبار او را هنگام پیاده روی دیده بود، جلویش درآمد. شاید اگر هر دختر دیگری در آن دوره و زمان بود، معذب می‌شد، اما چارلی به واسطه‌ی حرفه‌اش مرتب با مردها سر و کار داشت و از حرف زدن با مرد غریبه واهمه ای نداشت.
مرد جوان گفت:
- سلام دختر خانوم. اجازه می‌دید چیزی تقدیمتون کنم؟

چارلی یادش نمی‌آمد آخرین بار که کسی او را "دختر خانوم" خطاب کرده بود کی بود. پسر روی هم رفته خوش قیافه بود. موهایش را از ته تراشیده بود و این، گردن عضلانی‌اش را بهتر نمایان می‌کرد. قد بلند و هیکل خوش ترکیب افرادی را داشت که مرتب ورزش می‌کنند. پوست تیره اش یکدست و براق بود. فقط لباس پوشیدنش کمی عجیب و غریب بود. کت بلندی پوشیده بود که تا نوک پایش می‌آمد. در کمال تعجعب چارلی، روی زمین خم شد و شاخه‌ای خشک را برداشت. سپس شاخه را چندبار در دستش تکان داد و شاخه تبدیل به دسته گلی کوچک و زیبا شد!
- این دسته گل خدمت شما دختر خانوم زیبا!
- تحسین برانگیز بود. شما باید شعبده باز قهاری باشید!
- شعبده‌بازی می‌تونه یه جورایی شغلم رو تعریف کنه، ولی اگه دوست داشته باشی، می‌تونیم یه شام مهمون من بریم رستوران و اونجا راجب شغل جفتمون صحبت کنیم.

به یاد هم نمی‌آورد آخرین دفعه‌ای که کسی به او گل هدیه داده بود کی بود.

۴.
نزدیک غروب آفتاب، چارلی روی لبه‌ی یک تیرآهن در طبقه‌ی پنجم نشسته بود و به لندن در حال توسعه‌ی زیر پایش نگاه می‌کرد. هر طرف را که نگاه می‌کردی، ساختمان در حال احداثی را می‌دیدی. خیلی زود فضای شهر پر از ساختمان‌های بلند می‌شد. در امتداد افق، دقیقاً جایی که خورشید ارغوانی رنگ بر بستر شب می‌خوابید، آسمان‌خراش سر به فلک کشیده‌ی "برج چهل و دو" نمایان بود. با خودش فکر می کرد او فقط یک کارگر ساختمانی ساده بود، بر خورده در این شهر بزرگ. صدای پایی را از پشت سرش شنید، با تعجب برگشت و مایکل را دید که جاروی رفته‌گری بلندی به دست داشت.
- مایکل تو چطوری اومدی این بالا؟
- تو که می‌دونی، من خیلی کارها می‌تونم بکنم.

از اولین باری که با هم حرف زده بودند، چارلی و مایکل چندباری با هم بیرون رفته بودند.
- به نظرت قشنگ نیست این منظره؟
- دوست داری لمسش کنی؟
- چجوری؟

در اینجا مایکل حرکت خنده داری کرد. جاروی بلند را بین پاهایش قرار داد و گفت:
- بیا سوار شو! بیا دیگه، به من اعتماد نداری؟

چارلی با شک و تردید جلو رفت و پشت سر مایکل، روی دسته‌ی جارو نشست. در کمال ناباروری اش، جارو آهسته آهسته به سمت بالا حرکت می‌کرد و از زمین فاصله می‌گرفت. چارلی جیغی کشید و دستانش را محکم دور کمر مایکل حلقه کرد. مایکل بعد از مدتی در هوا معلق ماندن، وقتی مشاهده کرد که دیگر ترس چارلی ریخته، روی دسته‌ی جارو خم شد و به سمات آسمان زیبای مقابلش سرعت گرفت. چارلی احساس می‌کرد هیچ وقت هیچ حسی بهتر از پرواز را تجربه نکرده است. کم کم دستانش را از دور کمر مایکل رها کرد و در آسمان تکان داد. سپس جیغی از خوشحالی کشید:
- هووراا! من دارم پرواز می‌کنم! کجا داریم میریم؟
- می‌دونستم خوشت میاد. اون برج چهل و دو رو می‌بینی درست جلوی غروب آفتاب؟ داریم میریم روی نوکش!

و چند دقیقه‌ی بعد هر دو روی نوک برج فرود آمدند.
- این معرکه است مایکل! زیباست! میشه همیشه بیایم؟

چارلی بعد از این مدت خیلی چیزها راجب مایکل می‌دانست، اما هنوز نمی‌دانست که مرخصی استعلاجی‌اش رو به پایان است و باید برگردد.
- چارلی، میشه دیگه نری سر کارت؟ میشه استعفا بدی؟
- مایکل، میدونم که کار من شاید خیلی برای یه دختر مثل من متعارف نیست اما تو هم می‌دونی که با همه‌ی سختی‌هاش، من کارم رو دوست دارم. خونه ساختن رو دوست دارم.
- من باید خیلی زود از اینجا برگردم. با من بیا چارلی، می‌تونیم خونه‌ی خودمون رو با هم بسازیم.
- چی؟

مایکل جلوی پایش زانو زد. دستش را پشت گوش چارلی برد و یک حلقه ظریف و زیبا را بیرون کشید.
- چارلی، با من ازدواج می‌کنی؟

انعکاس نور در حال غروب خورشید، در چشمان سیاه چارلی درخشید. اما خیلی زود دوباره چشمانش کدر شد.
- ولی برات مهم نیست که من، که من اونجوری نیستم؟ من رو دوست خواهی داشت با اینکه هیچ وقت یکی از شما نمی شم؟
- همیشه دوستت خواهم داشت چارلی، مهم نیست که جادوگر باشی یا نباشی.

۵.
سال‌ها از آن روزها گذشته بود و چارلی، در حالی که داشت آشپزخانه را تمیز می‌کرد، ناخودآگاه همه‌ی وقایع آن چندماه را در ذهنش مرور کرده بود. از دست خودش عصبانی شد. اینجا، همان خانه‌ای بود که خودش و مایکل، از خشت اولش را خودشان با هم ساخته بودند. مایکل مدتی بود که اینجا زندگی نمی‌کرد. او را، آنها را رها کرده بود و رفته بود. چارلی مجبور شده بود در یک کارخانه کنسرو سازی، دوشیفت کار کند تا بتواند از پس مخارجشان بر بیاید. کارهای منزل هم اضافه شده بود. دیگر مایکل آنجا نبود تا چوبدستی اش را بچرخاند و اسکاچ‌ها شروع به شستن ظرف‌ها کنند.
مایکل جونیور، که مایکی صدایش می‌کردند از مدرسه مشنگی‌اش آمد. به چارلی سلام کرد و پشت میز غذا، آماده نشست. با اینکه اسم پدرش را داشت، مایکی خیلی به چارلی برده بود؛ گرم و با پشت کار. نگاه چارلی به سمت دختر بزرگترش چرخید که روی مبل نشسته بود و دسته جارویش را واکس می‌زد. آنجلینا اما بیشتر به پدرش می مانست. جدا از پوست یکدست براقش، مانند او کنجکاو و ماجراجو بود. برای برگشتن به هاگوارتز آرام و قرار نداشت، می‌شد دید که در آینده مثل پدرش، کارآگاه موفقی می‌شود. چارلی هیچ‌وقت حق انتخاب را از بچه‌هایش نگرفته بود و به تصمیم آنها احترام می‌گذاشت. حتی الآن هم که داشت هزینه‌ی دبستان مایکی را می‌داد، شک نداشت که او هم خیلی زود نامه‌ای از هاگوارتز دریافت می‌کند و او هم جادو را انتخاب می‌کند. برای چارلی مهم نبود که تنها بماند، مهم نبود که بچه هایش راه پدر را پیش بروند. تنها چیزی که برایش مهم بود ابین بود که بچه‌هایش هیچ‌وقت احساس فقدان نکنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1396 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس جیگر
vs
لینی وارنر


یک روز بامداد، آرسینوس جیگر پس از آنکه در خوابش کابوس های بسیاری از جمله گم شدن تمام نقاب ها و کراوات هایش دید، بالاخره بیدار شد. البته بیداری اش به خواست خودش نبود. نور آفتاب که از لای پرده ها وارد چشمش شده بود بیدارش کرده بود.
آرسینوس بدون آنکه حتی چشمانش را باز کند، دستش را به سوی میز کنار تختش برد تا چوبدستی اش را بردارد و با تنظیم پرده ها، جلوی ورود نور را بگیرد.
چوبدستی را با موفقیت برداشت، هرچند که حس کرد چوبدستی اندکی حالت لزج به خود گرفته است، اما اهمیتی نداد و با گفتن افسون غیر لفظی، به سوی پنجره نشانه گیری کرد.
و هیچ اتفاقی نیفتاد.

آرسینوس دوباره تلاش کرد. اما اشعه آفتاب، همچنان از لای پلک های بسته اش، وارد چشمانش میشد و آزارش میداد.
پس چشمانش را باز کرد.
اولین چیزی که دید، محیط اطرافش بود... با وجود باریکه ای از نور خورشید وارد اتاق میشد، اما اتاق بیش از حد تاریک به نظر میرسید، و حتی نور خورشید بیش از حد کور کننده.

آرسینوس از روی تخت بلند شد. یا لااقل تلاش کرد بلند شود، اما حاصلش تنها پرتاب شدن از روی تخت بود؛ که باعث شد او متوجه این موضوع شود که کاملا روی هوا شناور است!
بالاخره آرسینوس وحشت زده شد، تلاش کرد روی هوا صاف شود، اما فقط معلق زد و دور خودش چرخید.
و در همان حال به دستان خود نگاه کرد... سیاه و پوسیده شده بودند...
تلاش کرد فریاد بزند، اما فقط صدای "هوووووو"ی بلندی از دهانش بیرون آمد.
و همین کافی بود تا توجه گریفیندوری های خارج از اتاق نظارت را به خود جلب کند و آنها به سرعت برای ورود به اتاق تلاش کنند...

فلش بک به شب قبل

گریفیندوری ها مثل هر شب دیگر درحال انجام بازی جرئت حقیقت بودند. اصلا هم برایشان مهم نبود که ساعت سه نصفه شب است و کل قلعه در خاموشی فرو رفته.
بطری بالاخره به دست آرسینوس افتاد، و او در حالی که در چشمانش شرارتی عمیق دیده میشد، بطری را چرخاند...
بطری چرخید و چرخید، و بالاخره متوقف شد... درست رو به مون...

- جرئت یا جرئت؟

مون در سکوت به فکر فرو رفت... گیر افتاده بود. تا به حال اینطوری مورد سوال قرار نگرفته بود. پس نتیجتا سینه سپر کرد و گفت:
- هووو...
- حله... برو خودت رو آرایش کن. با استفاده از وسایل آرایشی که تو خوابگاه دخترا هست.

رنگ مون در زیر شنل سرخ شد. صدای بعدی ای که از دهان بی شکلش خارج کرد، بسیار شبیه به "اوا خاک عالم" بود که البته میان شلیک خنده گریفیندوری ها محو شد.

پایان فلش بک

آرسینوس همچنان که میکوشید شناور بودن خود روی هوا را کنترل کند، و در همان حال پشت تخت شیرجه بزند تا در مقابل گریفیندوری ها قرار نگیرد، شب قبل را به یاد آورد و وحشتش حتی چندین برابر شد. به نظر میرسید نفرین مون به طرز وحشتناکی گریبانش را گرفته باشد.
اما بعد، صدای جیغ های همگروهی هایش، هرگونه فکری را از وجودش دور کرد.
- هوووو!

هم گروهی هایش به سرعت از اتاق نظارت فرار کردند و حتی در را روی او قفل کردند.
آرسینوس تلاش کرد از اتاق خارج شود، اما نتوانست... هیچکاری نتوانست بکند. فقط توانست همانجا بماند و تلاش کند صاف و درست روی هوا شناور بماند.

ساعت ها یکی پس از دیگری گذشتند، اما هیچکس نیامد و در اتاق هم کاملا قفل بود.
اما بالاخره، در زمانی که هوا کاملا تاریک شده بود، لای در اتاق باز شد و یک سینی پر از غذا به اتاق هل داده شد.

آرسینوس به سرعت به سوی غذاها هجوم برد، با دست گندیده و سیاهش تکه های مرغ را برداشت و تلاش کرد آنها را از سوراخ بی شکلی که جای دهانش را گرفته بود، وارد حلقش کند. اما نتوانست. غذاها برایش چسبناک، نفرت انگیز و خفه کننده بودند.

زمان گذشت و خورشید بیرون آمد...
آرسینوس گرسنه بود. نیاز شدید خود به غذا را حس میکرد. نیاز به شادی دیگران. تبدیل به یک انگل شده بود، و از این بابت وحشت داشت.
و سپس ناگهان در اتاق باز شد، لای در البته... و دستی سیاه و چسبناک دیده شد، و سپس کل آن شخص که در واقع "مون" بود وارد اتاق شد.
- هووو!

آرسینوس کلمه را متوجه شد... مون به او سلام کرده بود.
تلاش کرد جوابی بدهد، اما نتوانست. تنها هوا را با شدت از درون دهانش خارج کرد. بدون هیچ صدایی.

- هووو؟!

مون متوجه نشده بود.
آرسینوس تبدیل به دیوانه سازی شده بود که حتی نمیتوانست با دیوانه سازهای دیگر ارتباط برقرار کند...

- هووو!
- ووو!
- هوووووم؟!
- سوووووووپ!

مون:

و روزها از پی هم گذشتند...

آرسینوس کم کم یاد گرفته بود. دیگر حتی میتوانست از شادی و هیجان دیگران، از پشت درهای بسته تغذیه کند. حتی چاق و چله شده بود. کم کم داشت از این زندگی خوشش می آمد. به طرز عجیبی اتفاقات بیرون از اتاق سرد و تارعنکبوت گرفته خودش، برایش بی اهمیت شده بود. نمیخواست بداند چه مدت زمان گذشته و چه اتفاقاتی افتاده. تنها میخواست تغذیه کند. درست مثل یک زالو.

و بعد ناگهان دیگر هیچ چیز نبود. شادی ای برای مکیدن وجود نداشت. هیچ چیز. "آرسیمنتور" شروع کرد به لاغر شدن. خیلی هم زود لاغر شد.
و گرسنگی بالاخره باعث خروجش از اتاق شد... و در تالار گریفیندور و حتی قلعه هیچ چیز نیافت. همه رفته بودند، قلعه خانه عنکبوت ها و تارهایشان شده بود و او علتش را نمیدانست.
به اتاق خود بازگشت. از پنجره اتاق که گوشه هایش پر از کپک شده بود به بیرون نگاه کرد. صبح آفتابی زیبایی بود.
و سپس ناگهان دست پوسیده، اما قدرتمندش را بالا برد و پنجره را خرد کرد.
نور بی امان آفتاب وارد اتاق شد.

آرسینوس صدایی شبیه لبخند از خود در آورد. دیگر کافی بود. بدون شادی نمیتوانست زندگی کند. بدون دیگرانی که ازشان تغذیه میکرد، نمیتوانست دوام بیاورد، پس شروع به بیرون آوردن شنل سیاهش کرد...
آفتاب میسوزاند. با تمام قدرت هم میسوزاند. طوری میسوزاند که گویا ارث پدرش را از دمنتور بی شنل طلب دارد.
و آرسینوس در مقابل سوزش آفتاب تسلیم شد. و در حین خاکستر شدن، با دهان بی شکل خود، خنده ترولی ای به سوی میز قدیمی اش که کتاب "مسخ" روی آن تار عنکبوت بسته بود، کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1396 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خوابالوی اعظم(خودم) با خوابالوی اصغر(آرسینوس)
(استثنائن در این لحظات ملکوتی از فرط خستگی این القاب بهمون نسبت داده شده، وگرنه جسارت نمی‌کنیم شخصیت سوزان رو کاپی کنیم. )
(نویسنده در اوج خواب و بیداری این رولو نوشته، از کجا معلوم، شاید واقعا وقتی چشماشو باز کنه خودش رو در قالب یه دمنتور ببینه... شایدم همه‌ش خواب باشه و اصن کلاس طلسما شرکت نکرده باشه. )
(پست جدی نیست، ولی با حس جدی بخونینش. وقفه‌های مداوم، با حسی مخوف. )

لینی ناگهان با تکون شدیدی از خواب بیدار می‌شه و از شدت حرکت تند، چندین وسیله از روی میز سرنگون می‌شن. این برای لینی که حشره‌ای کوچیک، وسط تختی بزرگ بود، بسیار عجیب به نظر می‌‌رسید. اما لینی که در استراحت بعد از خوابش به سر می‌برد و در اون لحظه بویی از پشتکار هافلی نبرده بود، خسته‌تر از این بود که این موضوع توجهشو جلب کنه. در عوض در تفکراتش غرق در کابوسی می‌‌شه که هنوز نمی‌دونست به واقعیت پیوسته...

بعد از گذشت چند دقیقه و کنار گذاشته شدن تفکراتی که حول کابوس فراموش‌شده‌ش می‌چرخید، بالاخره از جاش بلند می‌شه. ناخودآگاه مثل همیشه پروازکنان بر فراز زمین شروع به حرکت می‌کنه. این‌بار برخلاف همیشه حتی نیازی به بال‌زدن هم در خودش حس نمی‌کرد.

چقدر پر قدرت!

به قدری پیکسی توانمندی شده بود که از بال‌زدن بی‌نیاز شده بود. حتما جد اندر جد از آسمون شاهد این روز طلایی برای پیکسی کوچکیشون بودن، روزی که پرواز کردن، تنها نیاز به اراده داشت و نه حتی بال.

از اون کابوس تلخ، به این واقعیت شیرین... حالش دگرگون می‌شه!

در واقع...

باید می‌شد. اما همچون راحتیِ کنار گذاشتن فکر و خیال کابوسی که دیده بود، بی‌اهمیت بودن نسبت به این موضوع هم براش ساده بود.

با این حال وقتش بود تا از بال‌هایی که عمری به خاطرش به حرکت در اومده بودن، تشکر کنه و حکم بازنشستگیشون رو صادر کنه. اما...

نبود!
بال‌هاش جایی که باید می‌بودن، نبودن!

و همونجاست که... می‌بینه. کابوسش رو، محقق شده در واقعیت، پیش روی چشماش می‌بینه! دست‌های دراز و کشیده، به رنگ سیاهی شب. بلافاصله جلوی آینه هجوم می‌بره. بدنش همچون شبی بی‌ستاره‌، در روشنایی روز، از درون آینه خودنمایی می‌کنه.

حس و حالش؟

همون بهتر که وارد جزئیات نشیم. بی‌روح، فقط به دنبال بلعیدن شادی و حتی... بوسه زدن!
اما چی شد که این به سرش اومد؟ شاید کابوسی که خیال می‌کرد کابوس بود، در اصل نشات گرفته از واقعیتی بود که، هکتور رقم زده بود!

- هـــــکــــــتـــــــــور!

لینی عصبانی می‌شه، اما این چیزی نبود که چهره‌ی جدیدش، قادر به نمایش دادنش به عموم باشه. پروازکنان از اتاق خارج می‌شه و یکراست به سمت آزمایشگاه هکتور حرکت می‌کنه. در راه به زمزمه‌های مرگخوارا گوش فرا می‌ده که اونو "مون" خطاب می‌کردن و به خیال خودشون، مون قصد توبه کردن و مرگخوار شدن داشت.

این مسئله برای لینی خوش‌حال کننده بود. شاید بهتر بود کسی متوجه دست گل هکتور نشه. نمی‌خواست تا ابد با "اون روز که دمنتور شده بودی" در شوخی‌های روزمره مورد خطاب قرار بگیره.

بالاخره به آزمایشگاه می‌رسه، و به وضوح شب گذشته رو به یاد میاره. زمانیو که چون لینی معجون جدید هکتور رو امتحان نکرده بود، بارونی از معجونی خاک‌خورده در انتهای یکی از قفسه‌های تارعنکبوت‌بسته‌ی آزمایشگاه، بر سرش باریده بود. مسبب حال الانش، معجونِ دیشبِ هکتور بود. وای به حال هکتور!

- عه، سلام مون. معجون "زدوده شدن از اثرات محفل" می‌خوای؟
- مون! بله که من مون هستم! حالام اومدم ببوسمت.
- ها؟ چی گفتی؟ محفلیا چطور زبون تو رو می‌فهمن؟

لینی حرف زده بود، به زبون آدمیزاد، اما آوایی که به گوش هکتور می‌رسید، فقط و فقط "هو هو" کردن‌های مداوم بود. پس حرف زدن فایده‌ای نداشت، شاید وقتش بود تا به انتقامی روحین از هکتور جامه‌ی عمل بپوشونه.

لینی به هکتور نزدیک می‌شه، نزدیک و نزدیک‌تر... اون‌قدر نزدیک که...

- عـــع نکن لینی، خجالت نمی‌کشی تو؟

در یک چشم به هم زدن، معجون که به نظر میومد اثری موقت داشت، به اثرات خودش پایان می‌ده و پیکسی، باز هم پیکسی می‌شه.

در چه حالت؟

سانسور به سانسور با... هکتور؟

حتی فکرش رو هم نمی‌کرد لحظه‌ای برسه که آرزو کنه، کاش یک دمنتور باقی می‌موند!

نیازی به فریادهای گوشخراش هکتور نبود، چرا که لینی هم جیغ و دادکنان دو بال داره، دو بال دیگه هم قرض می‌گیره و پرواز کنان از آزمایشگاه خارج می‌شه تا ادامه‌ی این روز کابوس‌وار رو، به گونه‌ای دیگه پیش ببره.

اما هکتور، امان از هکتوری که بالاخره دو گالیونیش افتاده بود، و بیچاره لینی‌ای که مورد چنین آزمایشی قرار گرفته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1396 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
یک مشکلی وجود داره. فکر کنم کامپیوترم هنگ کرده. هر کار می کنم داستانم بفرستم می که مهلت تموم شده. در حالی که دقیقا تا همین امشب وقت داشتیم. من دو ساعت پیش سعی کردم رول بفرستم. خیلی طولانی بود. احتمالا قاط زده. چه کنم؟
راستی الان هم با تبلت این متنو فرستادم ؛ وگرنه قبول نمی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدر کانلی در 1396/6/8 20:16:37
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1396 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پست پروتی رو. قبول دارم با هم هماهنگ کردیم فقط زودتر سوژه رو بدین که من باید برم جایی ممنون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1396 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام استاد.
میشه یه سوژه هم بدید برای من و پنه لوپه کلیرواتر؟
با تشکر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1396 10:29
نمایش جزئیات
آفلاین
درخواست پاملا تایید میشه! استاد اون سوژه قبلی که بهمون دادین خیلی سخت بود. اصلا بلد نبودیم جواب سوالاشو . میشه این یکیو اسون تر بگیرید.
و من نمیدونم بعد از اینکه شما سوژه رو اعلام کردین تا کی وقت داریم برای زدن پست هامون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 شهریور 1396 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک

- باختی! باختی! شرطو باختی! یه روز باید بری تو دنیای ماگلا.
-

پایان فلش بک!

پاق!
- هووو مردک وسط خیابون برا چی می پری کوری مگه؟

دای ترسیده از بوق و فحاشی مرد خودش را به کنار خیابان پرت کرد و از شانس خوبش دوباره با شخص دیگری برخورد کرد.
- اوی آقا مگه کوری؟ چه خبرته؟ امنیت نداریم ما از دست شماها!
- کسی مزاحم تون شده آبجی؟

دای در حالی که فحش زیرلب نثار لایتینا و این شرط عجیبش می کرد به داخل یکی از درهای باز فرار کرد.
- می تونم کمکی بهتون بکنم؟ برای اهدا اومدید؟

دای به اطراف نگاه کرد. همه جا سفید بود. حوری هایی با لباس های سفید به مردم کمک می کردند. تخت ها پر از انسان های فداکاری بود که برای بقای نسل خون آشام ها خودشان را فدا می کردند. خون همه جا در بسته بندی های مرتب و زیبایی به چشم می خورد. همه آماده نوشیده شدن!

- اینجا بهشته؟
- نه!
- پس کجاست؟
- مرکز اهدای خون.
- اسم دیگه بهشت!
- می خواید اهدا کنید؟
- نه. مصرف کننده ام!
- درخواست تزریق دارید؟ باید نامه از پزشک بیارید.
- چی؟
- نامه از پزشک بیارید. که بدونیم نیاز به خون دارید واقعا. بعد بقیشو هماهنگ می کنیم.

اشک در چشمان دای جمع شد. پزشک؟ نامه؟ پس از این همه سال زندگی شرافت مندانه، حال یک پزشک باید خون آشام بودن او را تایید می کرد؟ اینقدرحقیر؟

- نمیشه خودت دندونامو نگاه کنی؟
- ببینید... من یه آدرس براتون می نویسم. امروز برید اونجا. خودتونو معرفی کنید. بررسی می کنن.
- خون میدن؟
- اوه! آره. البته.

دای با خوشحالی خودش را به آدرس نوشته شده رساند.
- اینجا دیگه خود بهشته هم بزرگه هم سفیده، هم... اسمش عجیبه! ماگلن دیگه. ولی "تیمارستان" آخه؟!

و با خوشحالی پا به درون ساختمان نهاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده