هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
لایــــتینا
vs

رز زلزله


هاگوارتز


راهروهای هاگوارتز، پر بود از جادوآموزان سال اولی‌ای که به دنبال کلاس های درس خود سردرگم دور خودشان میچرخیدند. سرگردانی‌ای که همه جادوآموزان اعم از اصیل زاده و ماگل زاده تجربه‌اش میکردند. شور و ذوق این که میخواهند جادو کردن را بیاموزند و ترس از این که به اندازه کافی خوب و شایسته نباشد.

در این میان دختری فارغ از همه دغدغه هایی که بقیه داشتند و کلاس هایی که باید در آن ها حاضر می‌شد؛ زیر آسمان آبی هاگوارتز قدم می‌زد، باد میان موهایش می‌پیچید. کتابی را در دستانش گرفته بود که حتی نمیدانست برای چه درسی است. تنها کاری که میخواست انجام دهد، نهایت لذت از منظره هاگوارتز بود.

- تو میدونی کلاس معجون سازی برگذار میشه؟

روی پاشنه پایش چرخید و با دختری هم قد و قواره خودش مواجه شد . ردای مشکی و زردش نشان میداد که هافلپافی است. موهایش با چند گیره به عقب رانده بود و دسته‌ای از آن ها در هوا سرگردان بودند. بالشی در بغلش بود و کتابی نیز روی آن قرار گرفته بود. دختر سعی کرد با دستی که نه چندان آزاد بود کتاب رو جا به جا کند تا از روی بالش پایین نیافتد و درهمین حین گفت:
- آخه دیدم کتابت مثل منه، گفتم شاید بدونی. راستی اسمم سوزانه، سوزان بونز.

سوزان سعی کرد یکی از دست هایش را به نشانه دوستی دراز کند اما تنها نتیجه ای که داشت، فرو ریختن وسایلش بود. دختر مجبور شد بنشیند تا وسایلش را از روی زمین جمع کند.

- راستش من اصلا نمیدونستم کلاس دارم. منم لایتینا ام... از نوع فاست ـش.

سوزان سرش را بلند کرد و لبخندی تحویل لایتینا داد.
- لایت... لایت راحت تره!
- سوزی؟!

هردو خنده‌ی کوتاهی کردند. لایتینا دست سوزان را گرفت تا کمکش کند دوباره بیاستد. و سپس هردو به سمت قلعه به راه افتادند تا کلاس معجون سازی را پیدا کنند.

کلاس معجون سازی شلوغ و پر از صداهای مختلف بود. صدای جادوآموزانی که برای نشان دادن وضعیت فعلی معجون‌شان بالا و پایین میپردند. صدای جیغ و فریاد هایی که برای متوقف کردن معجون‌شان که از پاتیل سرازیر شده بود، کمک میخواستند. و صدای جوشیدن معجون ها که هیچ گاه کلاس را ترک نمیکرد.

لایتینا و سوزان در کلاس معجون سازی، هرکدام پشت پاتیل بزرگی ایستاده بودند. درواقع باید معجونی که استادشان توضیح آن را چند دقیقه پیش داده بود، درست میکردند. اما هیچ کدام دستور درست معجون را درست یاد نگرفته بودند. لایتینا با عجله صفحات کتاب معجون سازی رو ورق می‌زد تا لااقل از روی کتاب، معجونش را درست کند. سوزان نیز هرازگاهی به پاتیلی که تنها حاوی آب جوش بود نگاهی میکرد و بعد چشم هایش برای مدت کوتاهی بسته می‌شدند.

- شماها نمیدونید چه شکلی این معجونه که استاد میگه رو درست میکنن؟

لایتینا با کمی چرخش توانست منبع صدا را پیدا کند... پسری که کنارش نشسته بود. پسر چهره‌ای خونسرد داشت و زیر چشم هایش گود افتاده بود که می‌شد حدس زد یا از خستگی است یا کم خونی. با این که دختر نمیتوانست درون پاتیلش را ببیند، اما با توجه به بوی شکلات داغی که از آن بیرون می‌آمد به نظرش رسید که او هم در ساخت معجون به جایی نرسیده. لایتینا با دیدن کراوات آبی پسر متوجه شد که او را قبلا در تالار ریونکلاو دیده است.
- ما هم نمیدونیم. من که اصلا حواسم نبود، سوزی هم که فکر کنم خواب بود.

لایتینا سقلمه‌ای به سوزان زد تا او را از خواب بیدار کند. دختر هم خمیازه‌ی کوتاهی کشید که می‎شد آن را تایید حرف لایتینا در نظر گرفت، با این که حتی متوجه نشده بود او چه گفته است.

- منم برای گوش کردن درس خیلی خسته بودم و به جای معجون، هات چاکلت درست کردم. به هرحال... دای لوولین هستم.

لایتینا روی نوک پاهایش بلند شد تا داخل پاتیل دای را ببیند. درست همانطور که پسر گفته بود، هات چاکلت بود که درون پاتیل جوش میخورد و تقریبا بوی شکلات همه جا پخش شده بود. لایتینا درحالی که نیشخندی روی لبش نشسته بود، درست ایستاد.
- به نظر خوشمزه میاد. لایتینا فاست، خوشبختم.

لایتینا دستش دراز کرد و با دای دست داد. سوزان نیز که به زحمت پلک‌هایش را باز نگه می‌داشت و با دای دست داد.
- منم سوزان بونز.

و با خمیازه‌ای به مراسم معارفه‌ای که بین آن ها برقرار بود، پایان داد.

***


- لاتینا. بیا این وسایل ماگلی‌تو رو وردار از وسط تالار! کتابم گم شده و کاملا مطمئنم زیر این ریخت و پاشای توـه.

فریاد کلاوس مانند دستی او را از افکار و خاطراتش بیرون کشید. لایتینا به دفتر خاطراتی که جلویش باز بود نگاه کرد. چقدر زود؛ محو لحظات خوشی شده بود که قبلا آن ها را رقم زده بود. از این فکر خنده‌ی کوچکی کرد و بعد از آن لبخندی روی لبانش جا خوش کرد. آرام دفترچه را بست و به جلد خاکستری رنگ آن خیره شد.

- لاتینا!

فریاد کلاوس بلندتر از همیشه بود و باعث شد لایتینا از روی تختش بلند شود. انگار کتاب های کلاوس میتوانستند او را مجبور به هرکاری بکنند، حتی فریاد هایی که هیچ کس انتظارشان را نداشت. با تصور کلاوسی که خونسردی و آرامشش را کنار گذاشته بود، لبخندی زد.
- اومدم کلاس.
- کلاوس! واو داره.

از شنیدن تاکید کلاوس روی "واو" لبخندش تبدیل به خنده شد. لایتینا خوشحال از این که، نحوه تلفظ اسمش توسط کلاوس را؛ تلافی کرده است، پله های خوابگاه را یکی دوتا پایین رفت.

هاگوارتز همیشه همین طور بود. پر از لحظاتی که در ذهن افراد ثبت و تبدیل به خاطره می‌شدند...!


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶

آنجلینا جانسونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۶
از یو ویش!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین
حریف: جناب آقای لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی.
سوژه: فقدان

1.
شارلوت بولارت، یا همان‌طور که همکارانش صدایش می‌زدند، چارلی، عادت داشت هر روز صبح زود قبل از رفتن به سر کار، نیم ساعتی در هایدپارک پیاده روی کند. محل کارش در مرکز لندن، در عصر رونق آسمان‌خراش‌ها و مدرنیزه، دلگیر و خشن بود، و چارلی می‌بایست طوری روزش را با طبیعت در می‌آمیخت. این بود که هر روز صبح حدود ساعت شش، در حالی که انواع آچار و ابرزار آلاتش از کمربند شلوار کار شش جیبش آویزان بودند، شلخ شلخ کنان هایدپارک را بالا و پایین می‌رفت و به آینده‌ی گرگ و میشش می‌اندیشید.

۲.
مایکل جانسون، هر روز صبح زود از خواب بیدار می‌شد و برای پیاده روی به هایدپارک می‌رفت. بعد از حمله‌ی وحشتناکی که ماه گذشته توسط مرگخواران به او و دیگر همکار کارآگاهش شده بود، که منجر به کشته شدن همکار مایکل در برابر چشمانش و به شدت زخمی شدن خود او شده بود، وزارتخانه با درخواست شش ماه مرخصی استعلاجی شفاگران سنت مانگو برای مایکل موافقت کرده بود. مایکل را به یک منطقه‌ی شلوغ مشنگی در مرکز لندن فرستاده بودند تا به دور از توجه مرگخواران، دوران نقاهت جسمی و روانی خود را بگذراند.
روزهای اول حال مساعدی نداشت. تمام روز را در اتاقی که برایش کرایه کرده بودند می‌نشست و با یادآوری صحنه‌های آزار دهنده‌ی شکنجه مرگخوران خودش را آزار می‌داد. بلاخره یک روز صبح زود به هاید پارک رفت و متوجه تاثیر التیام بخش طبیعت بر جسم و روحش شد. از آن به بعد، هر روز صبح به پیاده روی می‌آمد. چند روزی بود که پیاده رویش دلیل دیگری هم پیدا کرده بود. هر روز صبح، حدود همان ساعت شش، دختر جالبی که مانند خودش سیاهپوست بود را می‌دید که برای پیاده روی می‌آمد. از لباس‌های دختر می‌توانست ببیند که یک کارگر ساختمانی است، شغل بسیار نامتعارفی برای یک دختر جوان بود. مایکل او را همان‌طور که راست پارک شلنگ تخته می‌انداخت زیر نظر گرفته بود. اگر کلاه ایمنی اش را از سرش بر می‌داشت، مانند سایر دخترهای هم سن و سالش موهایش را سشوار کشیده روی شانه می‌ریخت و به جای شلوار شش جیب و شلنگ تخته انداختن، پیرهن می‌پوشید و با کفش پاشنه‌دار راه می‌رفت، دختر فوق العاده جذابی بود.

۳.
برای چارلی آن روز صبح، مثل سایر روزها بود. از خواب برخاست، سریع دوش گرفت و برای پیاده روی راهی هاید پارک شد. داشت برای خودش از هوای تازه‌ی صبح‌گاهی لذت می‌برد که ناگهان مرد جوانی که تا به حال چندبار او را هنگام پیاده روی دیده بود، جلویش درآمد. شاید اگر هر دختر دیگری در آن دوره و زمان بود، معذب می‌شد، اما چارلی به واسطه‌ی حرفه‌اش مرتب با مردها سر و کار داشت و از حرف زدن با مرد غریبه واهمه ای نداشت.
مرد جوان گفت:
- سلام دختر خانوم. اجازه می‌دید چیزی تقدیمتون کنم؟

چارلی یادش نمی‌آمد آخرین بار که کسی او را "دختر خانوم" خطاب کرده بود کی بود. پسر روی هم رفته خوش قیافه بود. موهایش را از ته تراشیده بود و این، گردن عضلانی‌اش را بهتر نمایان می‌کرد. قد بلند و هیکل خوش ترکیب افرادی را داشت که مرتب ورزش می‌کنند. پوست تیره اش یکدست و براق بود. فقط لباس پوشیدنش کمی عجیب و غریب بود. کت بلندی پوشیده بود که تا نوک پایش می‌آمد. در کمال تعجعب چارلی، روی زمین خم شد و شاخه‌ای خشک را برداشت. سپس شاخه را چندبار در دستش تکان داد و شاخه تبدیل به دسته گلی کوچک و زیبا شد!
- این دسته گل خدمت شما دختر خانوم زیبا!
- تحسین برانگیز بود. شما باید شعبده باز قهاری باشید!
- شعبده‌بازی می‌تونه یه جورایی شغلم رو تعریف کنه، ولی اگه دوست داشته باشی، می‌تونیم یه شام مهمون من بریم رستوران و اونجا راجب شغل جفتمون صحبت کنیم.

به یاد هم نمی‌آورد آخرین دفعه‌ای که کسی به او گل هدیه داده بود کی بود.

۴.
نزدیک غروب آفتاب، چارلی روی لبه‌ی یک تیرآهن در طبقه‌ی پنجم نشسته بود و به لندن در حال توسعه‌ی زیر پایش نگاه می‌کرد. هر طرف را که نگاه می‌کردی، ساختمان در حال احداثی را می‌دیدی. خیلی زود فضای شهر پر از ساختمان‌های بلند می‌شد. در امتداد افق، دقیقاً جایی که خورشید ارغوانی رنگ بر بستر شب می‌خوابید، آسمان‌خراش سر به فلک کشیده‌ی "برج چهل و دو" نمایان بود. با خودش فکر می کرد او فقط یک کارگر ساختمانی ساده بود، بر خورده در این شهر بزرگ. صدای پایی را از پشت سرش شنید، با تعجب برگشت و مایکل را دید که جاروی رفته‌گری بلندی به دست داشت.
- مایکل تو چطوری اومدی این بالا؟
- تو که می‌دونی، من خیلی کارها می‌تونم بکنم.

از اولین باری که با هم حرف زده بودند، چارلی و مایکل چندباری با هم بیرون رفته بودند.
- به نظرت قشنگ نیست این منظره؟
- دوست داری لمسش کنی؟
- چجوری؟

در اینجا مایکل حرکت خنده داری کرد. جاروی بلند را بین پاهایش قرار داد و گفت:
- بیا سوار شو! بیا دیگه، به من اعتماد نداری؟

چارلی با شک و تردید جلو رفت و پشت سر مایکل، روی دسته‌ی جارو نشست. در کمال ناباروری اش، جارو آهسته آهسته به سمت بالا حرکت می‌کرد و از زمین فاصله می‌گرفت. چارلی جیغی کشید و دستانش را محکم دور کمر مایکل حلقه کرد. مایکل بعد از مدتی در هوا معلق ماندن، وقتی مشاهده کرد که دیگر ترس چارلی ریخته، روی دسته‌ی جارو خم شد و به سمات آسمان زیبای مقابلش سرعت گرفت. چارلی احساس می‌کرد هیچ وقت هیچ حسی بهتر از پرواز را تجربه نکرده است. کم کم دستانش را از دور کمر مایکل رها کرد و در آسمان تکان داد. سپس جیغی از خوشحالی کشید:
- هووراا! من دارم پرواز می‌کنم! کجا داریم میریم؟
- می‌دونستم خوشت میاد. اون برج چهل و دو رو می‌بینی درست جلوی غروب آفتاب؟ داریم میریم روی نوکش!

و چند دقیقه‌ی بعد هر دو روی نوک برج فرود آمدند.
- این معرکه است مایکل! زیباست! میشه همیشه بیایم؟

چارلی بعد از این مدت خیلی چیزها راجب مایکل می‌دانست، اما هنوز نمی‌دانست که مرخصی استعلاجی‌اش رو به پایان است و باید برگردد.
- چارلی، میشه دیگه نری سر کارت؟ میشه استعفا بدی؟
- مایکل، میدونم که کار من شاید خیلی برای یه دختر مثل من متعارف نیست اما تو هم می‌دونی که با همه‌ی سختی‌هاش، من کارم رو دوست دارم. خونه ساختن رو دوست دارم.
- من باید خیلی زود از اینجا برگردم. با من بیا چارلی، می‌تونیم خونه‌ی خودمون رو با هم بسازیم.
- چی؟

مایکل جلوی پایش زانو زد. دستش را پشت گوش چارلی برد و یک حلقه ظریف و زیبا را بیرون کشید.
- چارلی، با من ازدواج می‌کنی؟

انعکاس نور در حال غروب خورشید، در چشمان سیاه چارلی درخشید. اما خیلی زود دوباره چشمانش کدر شد.
- ولی برات مهم نیست که من، که من اونجوری نیستم؟ من رو دوست خواهی داشت با اینکه هیچ وقت یکی از شما نمی شم؟
- همیشه دوستت خواهم داشت چارلی، مهم نیست که جادوگر باشی یا نباشی.

۵.
سال‌ها از آن روزها گذشته بود و چارلی، در حالی که داشت آشپزخانه را تمیز می‌کرد، ناخودآگاه همه‌ی وقایع آن چندماه را در ذهنش مرور کرده بود. از دست خودش عصبانی شد. اینجا، همان خانه‌ای بود که خودش و مایکل، از خشت اولش را خودشان با هم ساخته بودند. مایکل مدتی بود که اینجا زندگی نمی‌کرد. او را، آنها را رها کرده بود و رفته بود. چارلی مجبور شده بود در یک کارخانه کنسرو سازی، دوشیفت کار کند تا بتواند از پس مخارجشان بر بیاید. کارهای منزل هم اضافه شده بود. دیگر مایکل آنجا نبود تا چوبدستی اش را بچرخاند و اسکاچ‌ها شروع به شستن ظرف‌ها کنند.
مایکل جونیور، که مایکی صدایش می‌کردند از مدرسه مشنگی‌اش آمد. به چارلی سلام کرد و پشت میز غذا، آماده نشست. با اینکه اسم پدرش را داشت، مایکی خیلی به چارلی برده بود؛ گرم و با پشت کار. نگاه چارلی به سمت دختر بزرگترش چرخید که روی مبل نشسته بود و دسته جارویش را واکس می‌زد. آنجلینا اما بیشتر به پدرش می مانست. جدا از پوست یکدست براقش، مانند او کنجکاو و ماجراجو بود. برای برگشتن به هاگوارتز آرام و قرار نداشت، می‌شد دید که در آینده مثل پدرش، کارآگاه موفقی می‌شود. چارلی هیچ‌وقت حق انتخاب را از بچه‌هایش نگرفته بود و به تصمیم آنها احترام می‌گذاشت. حتی الآن هم که داشت هزینه‌ی دبستان مایکی را می‌داد، شک نداشت که او هم خیلی زود نامه‌ای از هاگوارتز دریافت می‌کند و او هم جادو را انتخاب می‌کند. برای چارلی مهم نبود که تنها بماند، مهم نبود که بچه هایش راه پدر را پیش بروند. تنها چیزی که برایش مهم بود ابین بود که بچه‌هایش هیچ‌وقت احساس فقدان نکنند.


کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"



پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
آرسینوس جیگر
vs
لینی وارنر


یک روز بامداد، آرسینوس جیگر پس از آنکه در خوابش کابوس های بسیاری از جمله گم شدن تمام نقاب ها و کراوات هایش دید، بالاخره بیدار شد. البته بیداری اش به خواست خودش نبود. نور آفتاب که از لای پرده ها وارد چشمش شده بود بیدارش کرده بود.
آرسینوس بدون آنکه حتی چشمانش را باز کند، دستش را به سوی میز کنار تختش برد تا چوبدستی اش را بردارد و با تنظیم پرده ها، جلوی ورود نور را بگیرد.
چوبدستی را با موفقیت برداشت، هرچند که حس کرد چوبدستی اندکی حالت لزج به خود گرفته است، اما اهمیتی نداد و با گفتن افسون غیر لفظی، به سوی پنجره نشانه گیری کرد.
و هیچ اتفاقی نیفتاد.

آرسینوس دوباره تلاش کرد. اما اشعه آفتاب، همچنان از لای پلک های بسته اش، وارد چشمانش میشد و آزارش میداد.
پس چشمانش را باز کرد.
اولین چیزی که دید، محیط اطرافش بود... با وجود باریکه ای از نور خورشید وارد اتاق میشد، اما اتاق بیش از حد تاریک به نظر میرسید، و حتی نور خورشید بیش از حد کور کننده.

آرسینوس از روی تخت بلند شد. یا لااقل تلاش کرد بلند شود، اما حاصلش تنها پرتاب شدن از روی تخت بود؛ که باعث شد او متوجه این موضوع شود که کاملا روی هوا شناور است!
بالاخره آرسینوس وحشت زده شد، تلاش کرد روی هوا صاف شود، اما فقط معلق زد و دور خودش چرخید.
و در همان حال به دستان خود نگاه کرد... سیاه و پوسیده شده بودند...
تلاش کرد فریاد بزند، اما فقط صدای "هوووووو"ی بلندی از دهانش بیرون آمد.
و همین کافی بود تا توجه گریفیندوری های خارج از اتاق نظارت را به خود جلب کند و آنها به سرعت برای ورود به اتاق تلاش کنند...

فلش بک به شب قبل

گریفیندوری ها مثل هر شب دیگر درحال انجام بازی جرئت حقیقت بودند. اصلا هم برایشان مهم نبود که ساعت سه نصفه شب است و کل قلعه در خاموشی فرو رفته.
بطری بالاخره به دست آرسینوس افتاد، و او در حالی که در چشمانش شرارتی عمیق دیده میشد، بطری را چرخاند...
بطری چرخید و چرخید، و بالاخره متوقف شد... درست رو به مون...

- جرئت یا جرئت؟

مون در سکوت به فکر فرو رفت... گیر افتاده بود. تا به حال اینطوری مورد سوال قرار نگرفته بود. پس نتیجتا سینه سپر کرد و گفت:
- هووو...
- حله... برو خودت رو آرایش کن. با استفاده از وسایل آرایشی که تو خوابگاه دخترا هست.

رنگ مون در زیر شنل سرخ شد. صدای بعدی ای که از دهان بی شکلش خارج کرد، بسیار شبیه به "اوا خاک عالم" بود که البته میان شلیک خنده گریفیندوری ها محو شد.

پایان فلش بک

آرسینوس همچنان که میکوشید شناور بودن خود روی هوا را کنترل کند، و در همان حال پشت تخت شیرجه بزند تا در مقابل گریفیندوری ها قرار نگیرد، شب قبل را به یاد آورد و وحشتش حتی چندین برابر شد. به نظر میرسید نفرین مون به طرز وحشتناکی گریبانش را گرفته باشد.
اما بعد، صدای جیغ های همگروهی هایش، هرگونه فکری را از وجودش دور کرد.
- هوووو!

هم گروهی هایش به سرعت از اتاق نظارت فرار کردند و حتی در را روی او قفل کردند.
آرسینوس تلاش کرد از اتاق خارج شود، اما نتوانست... هیچکاری نتوانست بکند. فقط توانست همانجا بماند و تلاش کند صاف و درست روی هوا شناور بماند.

ساعت ها یکی پس از دیگری گذشتند، اما هیچکس نیامد و در اتاق هم کاملا قفل بود.
اما بالاخره، در زمانی که هوا کاملا تاریک شده بود، لای در اتاق باز شد و یک سینی پر از غذا به اتاق هل داده شد.

آرسینوس به سرعت به سوی غذاها هجوم برد، با دست گندیده و سیاهش تکه های مرغ را برداشت و تلاش کرد آنها را از سوراخ بی شکلی که جای دهانش را گرفته بود، وارد حلقش کند. اما نتوانست. غذاها برایش چسبناک، نفرت انگیز و خفه کننده بودند.

زمان گذشت و خورشید بیرون آمد...
آرسینوس گرسنه بود. نیاز شدید خود به غذا را حس میکرد. نیاز به شادی دیگران. تبدیل به یک انگل شده بود، و از این بابت وحشت داشت.
و سپس ناگهان در اتاق باز شد، لای در البته... و دستی سیاه و چسبناک دیده شد، و سپس کل آن شخص که در واقع "مون" بود وارد اتاق شد.
- هووو!

آرسینوس کلمه را متوجه شد... مون به او سلام کرده بود.
تلاش کرد جوابی بدهد، اما نتوانست. تنها هوا را با شدت از درون دهانش خارج کرد. بدون هیچ صدایی.

- هووو؟!

مون متوجه نشده بود.
آرسینوس تبدیل به دیوانه سازی شده بود که حتی نمیتوانست با دیوانه سازهای دیگر ارتباط برقرار کند...

- هووو!
- ووو!
- هوووووم؟!
- سوووووووپ!

مون:

و روزها از پی هم گذشتند...

آرسینوس کم کم یاد گرفته بود. دیگر حتی میتوانست از شادی و هیجان دیگران، از پشت درهای بسته تغذیه کند. حتی چاق و چله شده بود. کم کم داشت از این زندگی خوشش می آمد. به طرز عجیبی اتفاقات بیرون از اتاق سرد و تارعنکبوت گرفته خودش، برایش بی اهمیت شده بود. نمیخواست بداند چه مدت زمان گذشته و چه اتفاقاتی افتاده. تنها میخواست تغذیه کند. درست مثل یک زالو.

و بعد ناگهان دیگر هیچ چیز نبود. شادی ای برای مکیدن وجود نداشت. هیچ چیز. "آرسیمنتور" شروع کرد به لاغر شدن. خیلی هم زود لاغر شد.
و گرسنگی بالاخره باعث خروجش از اتاق شد... و در تالار گریفیندور و حتی قلعه هیچ چیز نیافت. همه رفته بودند، قلعه خانه عنکبوت ها و تارهایشان شده بود و او علتش را نمیدانست.
به اتاق خود بازگشت. از پنجره اتاق که گوشه هایش پر از کپک شده بود به بیرون نگاه کرد. صبح آفتابی زیبایی بود.
و سپس ناگهان دست پوسیده، اما قدرتمندش را بالا برد و پنجره را خرد کرد.
نور بی امان آفتاب وارد اتاق شد.

آرسینوس صدایی شبیه لبخند از خود در آورد. دیگر کافی بود. بدون شادی نمیتوانست زندگی کند. بدون دیگرانی که ازشان تغذیه میکرد، نمیتوانست دوام بیاورد، پس شروع به بیرون آوردن شنل سیاهش کرد...
آفتاب میسوزاند. با تمام قدرت هم میسوزاند. طوری میسوزاند که گویا ارث پدرش را از دمنتور بی شنل طلب دارد.
و آرسینوس در مقابل سوزش آفتاب تسلیم شد. و در حین خاکستر شدن، با دهان بی شکل خود، خنده ترولی ای به سوی میز قدیمی اش که کتاب "مسخ" روی آن تار عنکبوت بسته بود، کرد...



پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶

مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۳:۴۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4915
آفلاین
خوابالوی اعظم(خودم) با خوابالوی اصغر(آرسینوس)
(استثنائن در این لحظات ملکوتی از فرط خستگی این القاب بهمون نسبت داده شده، وگرنه جسارت نمی‌کنیم شخصیت سوزان رو کاپی کنیم. )
(نویسنده در اوج خواب و بیداری این رولو نوشته، از کجا معلوم، شاید واقعا وقتی چشماشو باز کنه خودش رو در قالب یه دمنتور ببینه... شایدم همه‌ش خواب باشه و اصن کلاس طلسما شرکت نکرده باشه. )
(پست جدی نیست، ولی با حس جدی بخونینش. وقفه‌های مداوم، با حسی مخوف. )

لینی ناگهان با تکون شدیدی از خواب بیدار می‌شه و از شدت حرکت تند، چندین وسیله از روی میز سرنگون می‌شن. این برای لینی که حشره‌ای کوچیک، وسط تختی بزرگ بود، بسیار عجیب به نظر می‌‌رسید. اما لینی که در استراحت بعد از خوابش به سر می‌برد و در اون لحظه بویی از پشتکار هافلی نبرده بود، خسته‌تر از این بود که این موضوع توجهشو جلب کنه. در عوض در تفکراتش غرق در کابوسی می‌‌شه که هنوز نمی‌دونست به واقعیت پیوسته...

بعد از گذشت چند دقیقه و کنار گذاشته شدن تفکراتی که حول کابوس فراموش‌شده‌ش می‌چرخید، بالاخره از جاش بلند می‌شه. ناخودآگاه مثل همیشه پروازکنان بر فراز زمین شروع به حرکت می‌کنه. این‌بار برخلاف همیشه حتی نیازی به بال‌زدن هم در خودش حس نمی‌کرد.

چقدر پر قدرت!

به قدری پیکسی توانمندی شده بود که از بال‌زدن بی‌نیاز شده بود. حتما جد اندر جد از آسمون شاهد این روز طلایی برای پیکسی کوچکیشون بودن، روزی که پرواز کردن، تنها نیاز به اراده داشت و نه حتی بال.

از اون کابوس تلخ، به این واقعیت شیرین... حالش دگرگون می‌شه!

در واقع...

باید می‌شد. اما همچون راحتیِ کنار گذاشتن فکر و خیال کابوسی که دیده بود، بی‌اهمیت بودن نسبت به این موضوع هم براش ساده بود.

با این حال وقتش بود تا از بال‌هایی که عمری به خاطرش به حرکت در اومده بودن، تشکر کنه و حکم بازنشستگیشون رو صادر کنه. اما...

نبود!
بال‌هاش جایی که باید می‌بودن، نبودن!

و همونجاست که... می‌بینه. کابوسش رو، محقق شده در واقعیت، پیش روی چشماش می‌بینه! دست‌های دراز و کشیده، به رنگ سیاهی شب. بلافاصله جلوی آینه هجوم می‌بره. بدنش همچون شبی بی‌ستاره‌، در روشنایی روز، از درون آینه خودنمایی می‌کنه.

حس و حالش؟

همون بهتر که وارد جزئیات نشیم. بی‌روح، فقط به دنبال بلعیدن شادی و حتی... بوسه زدن!
اما چی شد که این به سرش اومد؟ شاید کابوسی که خیال می‌کرد کابوس بود، در اصل نشات گرفته از واقعیتی بود که، هکتور رقم زده بود!

- هـــــکــــــتـــــــــور!

لینی عصبانی می‌شه، اما این چیزی نبود که چهره‌ی جدیدش، قادر به نمایش دادنش به عموم باشه. پروازکنان از اتاق خارج می‌شه و یکراست به سمت آزمایشگاه هکتور حرکت می‌کنه. در راه به زمزمه‌های مرگخوارا گوش فرا می‌ده که اونو "مون" خطاب می‌کردن و به خیال خودشون، مون قصد توبه کردن و مرگخوار شدن داشت.

این مسئله برای لینی خوش‌حال کننده بود. شاید بهتر بود کسی متوجه دست گل هکتور نشه. نمی‌خواست تا ابد با "اون روز که دمنتور شده بودی" در شوخی‌های روزمره مورد خطاب قرار بگیره.

بالاخره به آزمایشگاه می‌رسه، و به وضوح شب گذشته رو به یاد میاره. زمانیو که چون لینی معجون جدید هکتور رو امتحان نکرده بود، بارونی از معجونی خاک‌خورده در انتهای یکی از قفسه‌های تارعنکبوت‌بسته‌ی آزمایشگاه، بر سرش باریده بود. مسبب حال الانش، معجونِ دیشبِ هکتور بود. وای به حال هکتور!

- عه، سلام مون. معجون "زدوده شدن از اثرات محفل" می‌خوای؟
- مون! بله که من مون هستم! حالام اومدم ببوسمت.
- ها؟ چی گفتی؟ محفلیا چطور زبون تو رو می‌فهمن؟

لینی حرف زده بود، به زبون آدمیزاد، اما آوایی که به گوش هکتور می‌رسید، فقط و فقط "هو هو" کردن‌های مداوم بود. پس حرف زدن فایده‌ای نداشت، شاید وقتش بود تا به انتقامی روحین از هکتور جامه‌ی عمل بپوشونه.

لینی به هکتور نزدیک می‌شه، نزدیک و نزدیک‌تر... اون‌قدر نزدیک که...

- عـــع نکن لینی، خجالت نمی‌کشی تو؟

در یک چشم به هم زدن، معجون که به نظر میومد اثری موقت داشت، به اثرات خودش پایان می‌ده و پیکسی، باز هم پیکسی می‌شه.

در چه حالت؟

سانسور به سانسور با... هکتور؟

حتی فکرش رو هم نمی‌کرد لحظه‌ای برسه که آرزو کنه، کاش یک دمنتور باقی می‌موند!

نیازی به فریادهای گوشخراش هکتور نبود، چرا که لینی هم جیغ و دادکنان دو بال داره، دو بال دیگه هم قرض می‌گیره و پرواز کنان از آزمایشگاه خارج می‌شه تا ادامه‌ی این روز کابوس‌وار رو، به گونه‌ای دیگه پیش ببره.

اما هکتور، امان از هکتوری که بالاخره دو گالیونیش افتاده بود، و بیچاره لینی‌ای که مورد چنین آزمایشی قرار گرفته بود!




پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶

آدر کانلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۴۸:۲۰ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
یک مشکلی وجود داره. فکر کنم کامپیوترم هنگ کرده. هر کار می کنم داستانم بفرستم می که مهلت تموم شده. در حالی که دقیقا تا همین امشب وقت داشتیم. من دو ساعت پیش سعی کردم رول بفرستم. خیلی طولانی بود. احتمالا قاط زده. چه کنم؟
راستی الان هم با تبلت این متنو فرستادم ؛ وگرنه قبول نمی کرد.


ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۸ ۲۰:۱۶:۳۷

من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶

پنه‌لوپه کلیرواترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
سلام پست پروتی رو. قبول دارم با هم هماهنگ کردیم فقط زودتر سوژه رو بدین که من باید برم جایی ممنون.


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۱۳:۵۵ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶

گریفیندور

پروتی پاتیل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۰۲:۱۸ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۹
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 484
آفلاین
سلام استاد.
میشه یه سوژه هم بدید برای من و پنه لوپه کلیرواتر؟
با تشکر.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.



پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۱۰:۲۹ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶

گیبنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۳:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
درخواست پاملا تایید میشه! استاد اون سوژه قبلی که بهمون دادین خیلی سخت بود. اصلا بلد نبودیم جواب سوالاشو . میشه این یکیو اسون تر بگیرید.
و من نمیدونم بعد از اینکه شما سوژه رو اعلام کردین تا کی وقت داریم برای زدن پست هامون.


هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶

دای لوولین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
فلش بک

- باختی! باختی! شرطو باختی! یه روز باید بری تو دنیای ماگلا.
-

پایان فلش بک!

پاق!
- هووو مردک وسط خیابون برا چی می پری کوری مگه؟

دای ترسیده از بوق و فحاشی مرد خودش را به کنار خیابان پرت کرد و از شانس خوبش دوباره با شخص دیگری برخورد کرد.
- اوی آقا مگه کوری؟ چه خبرته؟ امنیت نداریم ما از دست شماها!
- کسی مزاحم تون شده آبجی؟

دای در حالی که فحش زیرلب نثار لایتینا و این شرط عجیبش می کرد به داخل یکی از درهای باز فرار کرد.
- می تونم کمکی بهتون بکنم؟ برای اهدا اومدید؟

دای به اطراف نگاه کرد. همه جا سفید بود. حوری هایی با لباس های سفید به مردم کمک می کردند. تخت ها پر از انسان های فداکاری بود که برای بقای نسل خون آشام ها خودشان را فدا می کردند. خون همه جا در بسته بندی های مرتب و زیبایی به چشم می خورد. همه آماده نوشیده شدن!

- اینجا بهشته؟
- نه!
- پس کجاست؟
- مرکز اهدای خون.
- اسم دیگه بهشت!
- می خواید اهدا کنید؟
- نه. مصرف کننده ام!
- درخواست تزریق دارید؟ باید نامه از پزشک بیارید.
- چی؟
- نامه از پزشک بیارید. که بدونیم نیاز به خون دارید واقعا. بعد بقیشو هماهنگ می کنیم.

اشک در چشمان دای جمع شد. پزشک؟ نامه؟ پس از این همه سال زندگی شرافت مندانه، حال یک پزشک باید خون آشام بودن او را تایید می کرد؟ اینقدرحقیر؟

- نمیشه خودت دندونامو نگاه کنی؟
- ببینید... من یه آدرس براتون می نویسم. امروز برید اونجا. خودتونو معرفی کنید. بررسی می کنن.
- خون میدن؟
- اوه! آره. البته.

دای با خوشحالی خودش را به آدرس نوشته شده رساند.
- اینجا دیگه خود بهشته هم بزرگه هم سفیده، هم... اسمش عجیبه! ماگلن دیگه. ولی "تیمارستان" آخه؟!

و با خوشحالی پا به درون ساختمان نهاد.


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
از میان نور ها و دود های سبز و سیاه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 123
آفلاین
پست قبلی تایید میشه!
فقط یه نکته، من هر گونه نسبتی را با یک محفلی مو قرمز تکذیب می کنم!
اگه تونستین اسمش رو توی شجره نامه پیدا کنین خودم میسوزونمش!


جرئت اجرایی کردن ایده هایت را داشته باش؛ وگرنه دنیا همیشه پر بوده از ترسوهای خوش فکر... . «استیو جابز»
***
Light is easy to love
Show me your darkness

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.