جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  98 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  241 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  156 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 19:43
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
بلافاصله بعد از پرسیده شدن این سوال، کله‌ی تمام ریونکلاوی‌ها به روی تخته‌ی احضار روح خم می‌شه و منتظر می‌مونن تا چوب جهت‌داری که روح باید برای تکون دادنش برای نشون دادن حروف اسمش استفاده می‌کرد، به حرکت در بیاد. چنان کله‌هاشون در هم رفته بود که جنگل پهناور در هم تنیده‌ای بالای تخته تشکیل می‌شه و پنه‌لوپه هرچی سرک می‌کشید بلکه بتونه تخته رو ببینه و اقدامی برای تکون دادن تکه چوب کنه، موفق نمی‌شه.
- دِ آخه یکم فضا بدین بتونم ببینم دارم چی کار می‌کنم.

ولی خب کسی صداشو نمی‌شنید که بتونه به درخواستش پاسخ آری بده و فضایی براش باز کنه. زمان هم در حال گذر بود و اگه پنه‌لوپه بیشتر طولش می‌داد این احتمال وجود داشت که خیال کنن کل عملیات روح‌یابی با شکست مواجه شده و تخته‌ی احضار روح رو از خشمِ شکست به گوشه‌ای پرتاب کنن و تخته دردش بیاد و اوف بشه و نه نه نه، ادامه نمی‌دم! من رماتیسم بلد نیستم که وارد اون وادی بشم.

پس پنه‌لوپه پاتیل چه کنم چه کنم بدست می‌گیره که یهو یادش میاد ای دل غافل، هنوز عادت نکرده به این که بعد از لمس اون چوبدستی بلایی به سرش اومده که از دیدگان محو شده و قادر به لمس دیگران نیست جز در موارد محدودی که خودشم نمی‌دونه شرایطش چی بود. و این یعنی می‌تونست بی‌توجه به کله‌های درهم، کله‌ی خودشو از وسط اون همه کله رد کنه و تخته‌ی احضار روح رو ببینه!

پنه‌لوپه با چهره‌ی درهمی ابتدا نگاهی به هلنا می‌ندازه و با خودش فکر می‌کنه چطور یه نفر می‌تونه به زندگی روحی و عبور از بین بقیه عادت کنه و بعد نفسی عمیقی می‌کشه تا به خودش آمادگی یک حرکت روحی و مواجه شدن با تخته رو بده.
- تو می‌تونی.

پنه‌لوپه نه با احتیاط و آروم، بلکه با یه حرکت سریع به سمت جمعیت می‌ره و از شانس بدش بدنش در همون لحظه تصمیم می‌گیره با برخورد به اولین شیء، قادر به لمس کردنش باشه! پس با برخورد انگشت کوچیکه‌ی پاش به پایه‌ی میز تعادلشو از دست می‌ده و برای این که نیفته زمین هر دو دستشو دیوانه‌دار رو هوا تکون می‌ده بلکه بتونه به جایی چنگ بزنه و نیفته، اما نه‌تنها با کل وجودش رو زمین پهن می‌شه، بلکه حرکت دستاش چندین گل سر و کلیپس رو از روی موهای دختران ریونکلاو می‌کَنه که به ترتیب هرکدوم روی یکی از حروف تخته‌ی احضار روح فرود میان.

- نگاه کنین! اسمشو گفت! اون پنه‌لوپه نیست، اون...

من دیگه خیلی نوشتم. شما بگین کی بود خب.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- چتونه پَ! گرمم بود، کولر روشن کردم دیگه.

کاساندرا و هلنا که همون‌جا وایساده بودن و با داد و فریاد با یکی از اون سوی تالار حرف می‌زدن، خونِشون به جوش اومده بود.
- فکر کردیم پنه‌لوپه اومده!
- چی‌چی اورده؟ با صدای چی؟

کاساندرا که فکر می‌کرد این موضوع اصلا شوخی بردار نیست، یه داد سرِ کسی که اون‌ور تالار بود کشید و بعد هم نشست پشت میزش تا به کارش ادامه بده و پنه‌لوپه رو پیدا کنه. حتی نزدیک بود گوی پیشگوییش رو پرت کنه سمت اون‌ور تالار و تیری در تاریکی بزنه، ولی خب گوی با ارزشش بیشتر از اینا براش مهم بود.

و اما پنه‌لوپه... همین‌طور که داشت توی وسایل زیرشیروانی می‌گشت، چشمش به یه چیزی خورد. وسیله رو برداشت. ناگهان، لامپی بالای سرش روشن شد و نور گرمابخشی به کل زیرشیروونی تاریک بخشید. نور که اومد، پنه‌لوپه که تازه فهمیده بود زیرشیروونی پر از عنکبوته، به خودش لرزید و ترسید و گرخید و دوید و اومد پایین.
- جیغ! عنکبوت! رون ویزلی کجایی که ببینی عشقات اومدن.

پنه‌لوپه که نمی‌دونست روح‌ها هم می‌تونن لیز بخورن، کلی با عجله دوید و بله، لیز خورد و علاوه بر خودش، لامپ بالای سرش هم افتاد و شکست و باعث و بانیِ لامپ بالای سرش هم پخش زمین شد.
کاساندرا که انگار برق از سرش پریده بود، گفت :
چیه. چی شده. پنه‌لوپه اومد؟ چی شده!

اگر کسی صدا رو نشنیده بود، حالا با این جیغ و داد کاساندرا همه خبردار شدن. پنه‌لوپه که فکر می‌کرد هم‌گروهی‌هاش حتی یه فندق هم تو کله‌شون ندارن، کله‌اش رو می‌کوبید به دیوار که چرا نقشه‌ام نقش بر آب شده، ( هر چند چون روح بود، کله‌اش فقط می‌رفت تو گچ‌های دیوار ) اما خب، اشتباه می‌کرد دیگه! نوادگان روونا، بسی بسیار هوش داشتن.

- نگاه کنین! یه تخته‌ی احضار روحه!
- تخته‌ی احضار واسه چی؟
- پنه‌لوپه رو احضار می‌کنیم!

بله، به همین سادگی. در همین چند دیالوگ و دیالوگ‌های قبلش و دیالوگ‌های بعدش که چندان مهم نبودن، ریونیون تصمیم گرفتن که پنه‌لوپه رو احضار کنن.
چراغ‌هارو خاموش کردن، شمع‌هارو روشن کردن و همه دور تخته حلقه زدن.
کاساندرا پیش‌قدم شد.
- آیا تو اینجایی؟

پنه‌لوپه که کمی ناشی بود، کاری کرد که خودش هم نفهمید و داد و فریاد بقیه بلند شد.

- اینجاس!
- نکنه پنه نیست و روح یکی دیگه‌ست؟
- چی می‌گی آخه؟ مگه چندتا روح داریم اینجا!
- خب از کجا معلوم! شاید روح یه دانش‌آموز سال‌اولی باشه که سر امتحان معجون‌سازی سکته کرده.

کاساندرا با قیافه‌ای مثل کسی که بخواد به‌زور جلوی خودش رو بگیره که به عقل رفقاش شک نکنه، داد زد.
- بابا بشین سر جات، پنه‌لوپه‌س. حس می‌کنم. انرژی‌شو می‌گیرم.
- انرژیشو یا صدای لیز خوردنشو؟

پنه‌لوپه در حالی که پشت سر بروبچ ریون شناور بود، دست‌به‌سینه، زیر لب غرغر کرد:
- احضار؟ من همین‌جام خب! حالتون خوش نیستا!

ولی خب کسی نمی‌دیدش. حتی اگر روح هم نبود، از بس همه‌جا تاریک بود، دیده نمی‌شد.
پس ریونیون، بی‌اعتنا به حرف‌های پنه‌لوپه، به دعوا ادامه دادن.
- من که میگم پنه‌لوپه‌س.
- نیست.
- هست.
- باشه، پس بیا ازش بپرسیم!

سوال بعدی از پنه‌لوپه پرسیده شد.
- تو کی هستی؟
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
پنه‌لوپه با حالتی که انگار خیلی تو شوک بود ولی هنوز نمیخواست گزینه‌ی جیغ های سایرنیش رو بذاره روی میز، وسط تالار ایستاده بود و پیوسته تلاش می‌کرد دستش رو روی شونه‌ی کاساندرا بذاره. دستش از بدن کاساندرا رد شد. دوباره امتحان کرد. باز هم رد شد. هر بار هم مثل قاشقی که تو یه سوپ خیالی فرو میبریش، دستش از توی بدن کاساندرا رد می‌شد.
- خب.‌.‌. پس من نمردم.‌.‌. چون اگه می‌مُردم که نمیتونستم بزنم یه آینه رو بترکونم. یعنی، این از قابلیت روح‌ها نیست. هست؟ شایدم من نسخه‌ی آپدیت شده‌ام؟ روح پرو؟ روح پلاس؟ روح 18 پرومکس؟ عالیه. عالیه واقعاً. تولدمه، باید هم یه همچین سوتی بزرگی بدم. اصلا رسمشه دیگه.

کاساندرا در حالی که قیافه‌ش با یه معلمی که فهمیده شاگرداش جواب امتحان رو پرینت گرفتن مو نمیزد، زیر لب غر می‌زد و تندتند صفحات دفتر رو ورق می‌زد.

- قاشق چنگال؟! من اینجام خب! تو حداقل باید حس کنی که هستم! یه سرمایی، یه لرزشی، یه چیزی حس کن دیگه. الو؟

کاساندرا مانند دیوونه های زنجیره‌ای از نگرانی بالا پایین می‌پرید و دستاش رو روی هم دیگه فشار می‌داد و پشت سر هم تکرار میکرد:
- وایستا پنه‌لوپه.‌.‌. وایستا... الان پیدات می‌کنم.‌.‌. یدقه وایسا، کافیه این پیشگویی رو... نه… اینجاش بود؟… صفحه‌ی هفت؟! صفحه‌ی هفت که دستور پخت سوپ کدو بود! کی اینارو توی دفتر پیشگویی من گذاشته؟ الان از عصبانیت و نگرانی دغ میکنم میمیرم.

در همین لحظه پنه‌لوپه که دیگه عصبانیتش به موهای آبیش رسیده بود، یکی از اون جیغ های سایرنیش زد.
- آقا الو. الو! نامرئی شدم! نمردم که! یعنی موقعی که من نامرئی شدم بحث سر سوپ کدوئه؟

کاساندرا هنوز هم با چهره‌ای نگران به دفترش نگاه می‌کرد و چشمانش را به سرعت روی کلمات می‌لغزاند. هلنا در حالی که چشمانش به اندازه ای بزرگ شده بود که دیگر همه جا رو تحت کنترل داشت و مطمئن بود هم‌نوعش همان دور و بر می‌پلکه گفت:
- من بخدا یه چیزی حس کردم.

کاساندرا انقدر ذوق زده شد که فن‌هاش داغ کردن و از شدت ذوق، گوی کوچولویی که هیچکس توی دنیا ازش خبر نداشت و همیشه توی جیب سمت چپ رداش نگه میداشت رو، روی زمین انداخت و دوان دوان به سمت هلنا رفت.
- شمارو جون روح خودتون. چی دیدین؟ چی حس کردین؟ چجوری بود ؟ چه شکلی؟ چه طعمی بود؟
- کسی! نخوردمش که. یه سرما، حتی من با اینکه خودمم روحم ولی این یکی، این یکی واقعا سرد بود.
- پس خودشه!

یکی از اون پشت که حتی معلوم نبود کی بود گفت:
- شایدم یکی کولرو روشن گذاشته رو دور تند.

کاساندرا به آرامی به سمت کولر رفت و دید که بله! یکی گرمش شده و زده رو دور تند ولی.‌.‌. کی؟
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/2/3 22:47:43
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/2/4 10:47:21
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/2/4 10:50:05
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 14:19
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
یک ساعت پیش، روایت از دید پنه‌لوپه

پنه‌لوپه می‌گرده و می‌گرده و می‌گرده. اما هلنا نبود که نبود! انگار که آب شده رفته باشه تو زمین.
- همینه!

پنه‌لوپه خودش پاسخگوی تفکر ذهنی خودش می‌شه.
- من که می‌دونم آب نشده و نرفته تو زمین، پس حتما روح شده و رفته تو آسمون!

همزمان با گفتن این دیالوگ، تمام سلول‌های مغزی پنه‌لوپه فقط و فقط روی یک چیز متمرکز می‌شن. اتاق زیر شیروانی که بالاترین نقطه‌ی تالار خصوصی ریونکلاو بود و حتما هلنا بعنوان یک روح در اونجا اوج گرفته بود.

- تــــــــادا! پیدات کر...

پنه‌لوپه ابروشو بالا می‌ندازه و نگاهشو بین خرت و پرتای فراوونی که تو زیر شیروونی پخش و پلا شده بودن می‌گردونه. حتی برای اطمینان چندتاشون رو هم جا به جا می‌کنه مبادا هلنا درون یا پشتش پنهان شده باشه. روح بود به هر حال! اما خبری از حضور هیچ روحی نبود. چرا که هیچ ردی از سرما باقی نمونده بود که نشونه‌ای از حضور یا عبور ارواح باشه.
- نیستی که پس. دیگه جایی برای گشتن نموند که!

پنه‌لوپه آه‌کشان میاد برگرده که ناگهان برق شیئی طلایی رنگ توی چشماش کوبیده می‌شه. شیئی که بر اثر جا به جایی‌ وسایلی که پنه‌لوپه انجام داده بود راهی برای رخ نشون دادن پیدا کرده بود و انگار که از همون فاصله داشت فریاد می‌زد تو رو روونا پاشو بیا منو بردار!
با نزدیک شدن پنه‌لوپه بهش، مشخص می‌شه یه چوبدستی طلایی رنگه که با چنان ظرافتی روش طرح و نگار حکاکی شده بود که بسیار باشکوهش می‌کرد. مقاومت در برنداشتن این چوبدستی، واقعا سخت بود...

بازگشت به زمان حال

- هی بچه‌ها! من اینجاما.

پنه‌لوپه این حرفو وقتی می‌زنه که می‌بینه ریونکلاوی‌ها با نگرانی وسط تالار جمع شدن و از گم شدنش حرف می‌زنن. ولی پنه‌لوپه که اونجا بود! درست جلوشون وایساده بود و حتی در حال صحبت کردن باهاشون بود!
- بچه‌ها این اصلا شوخی بامزه‌ای نیست. می‌گم من اینجام!

پنه‌لوپه دستشو دراز می‌کنه تا به کمر کاساندرا بزنه و اونو از وجودش مطلع کنه. اما در کمال تعجب می‌بینه که دستش از تو بدن کاساندرا رد می‌شه.
- یا خود روونا! یعنی من مردم؟

و چنان فریاد بلندی می‌زنه که مطمئنا اگه صداش شنیده می‌شد، تمام پرندگان و چرندگان و خزندگان و خلاصه تمام گونه‌های جانوری در یک کیلومتری هاگوارتز پا به فرار می‌ذاشتن. ولی صداشو حتی هلنا که روح بود هم نشنیده بود، چه برسه به بقیه.
پنه‌لوپه که درک نمی‌کرد چی داره می‌شه، به سرعت به سمت آینه‌ی کوچیکی که گوشه‌ی تالار قرار داشت می‌ره تا برش داره و نگاهی به خودش بندازه. آینه با برخورد دست پنه‌لوپه از جاش تکون می‌خوره و با صدای تقی روی زمین میفته و می‌شکنه. پس نمرده بود نه؟

- صدای چی بود؟

لونا پرسیده بود که صدای شکستن شیشه توجهشو جلب کرده بود. پنه‌لوپه دستشو دراز می‌کنه تا با انداختن وسایل دیگه توجه بقیه رو هم به خودش جلب کنه. اما این‌بار دستش از داخل اشیا رد می‌شه. همین باعث می‌شه پنه‌لوپه گیج بشه که دقیقا چی داره به سرش میاد؟

پنه‌لوپه توسط دیگران نه دیده می‌شد و نه شنیده و فقط هر از گاهی قادر به تاثیرگذاری بر اشیا بود. بیشتر که با خودش فکر می‌کنه، هرچی که بود تقصیر لمس کردن اون چوبدستی طلایی بود...
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 00:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ســــــوژه جـــــدید

ساعت نزدیک نیمه شب بود و قاعدتا بچه های گروه ریونکلاو، الان باید در خوابگاه و روی تخت های گرم و نرمشان بودند اما امشب تولد پنه لوپه بود و همگی تصمیم گرفته بودند در تالار اصلی گروه جمع شوند تا هم جشن تولد بگیرند و هم خوش بگذرانند...اما یک نفر، دل نگران و مضطرب بنظر میرسید. کاساندرا. زیرا کسی خبر نداشت ولی او در گوی بلورینش، پیشگویی ای عجیب دیده بود: امشب، تولدی غیر عادی خواهد بود...

جشن تولد:
_ نیناش ناش ... ناش ناش ...نیناش نیناش نیناش ...ناش ناش

بچه ها، بعد از کلی عشق و حال و رقص و شادی و خوردن نوشیدنی کره ای و خوردن کیک و رد و بدل کردن کادو، تصمیم گرفتند که به عنوان حسن ختام جشن تولد، یک بازی گروهی انجام دهند. گُرگَم به هوا!

پرانتز باز
کسی خبر نداشت ولی پنه لوپه یواشکی کمی معجون لیکوئید لاک یا همان خوش شانسی را از هاگرید به قیمت ده گالیون خریده بود و امشب که تولدش بود، خورده بود.
پرانتز بسته

لیلی و لاکرتیا که ارشدهای گروه بودند، برای انجام بازی، اسم همه بچه ها را روی کاغدهای جداگانه نوشتند و در یک ظرف ریختند تا قرعه کشی کنند و مشخص شود چه کسی باید چشم بگذارد. در میان تعجب همگان و عدم تعجب خودش! نام پنه لوپه درآمد!

خلاصه پنه لوپه چشم گذاشت و شروع کرد از یک تا بیست شمردن تا همه قایم شوند...
... سپس بدون ذره ای خطا و طبیعتا در اثر خوش شانسی خوردن معجون، شروع کرد به پیدا کردن تک تک بچه ها در شصت ثانیه اول! همه را پیدا کرد غیر از هلنا که چون قابلیت روحی فراوانی داشت، قهرمان بازی های گرگم به هوا بود طبیعتا.
لیلی در صندوقچه پر از شکلات مخفی شده بود... لاکرتیا در کتابخانه مخفی... جوزفین روی لوستر بزرگ تالار ... کاساندرا در اطاق پشگویی مخفی...بردلی در اتاق تجهیزات کوییدیچ و گادفری درون تابوت!

همه کسانی که باخته بودند در تالار اصلی گروه جمع شده بودند و منتظر بودند تا پنه لوپه از جستجوی آخرش بازگردد و ببینند بالاخره توانسته هلنا را هم پیدا کند یا خیر.

یک ســــــاعـــــت بعد!
هلنا در حالی که خمیازه میکشید به تالار اصلی بازگشت و با بچه های متعجب روبرو شد!
هلنا: ئه! بچه ها پنه لوپه برنگشت؟
لیلی: نه! پیدات نکرد؟
هلنا: نه! الان یه ساعته منتظرم! خبری نشد دیگه برگشتم!
لیلی: کجا قایم شدی مگه؟
هلنا: بالای پشت بوم قلعه!
لیلی: مــــــــاع! انتظار داشتی پیدات کنه یعنی؟!
هلنا:
لیلی: میدونی پنه لوپه آخرین جا کجا رفت؟
هلنا: آره از اون بالا داشتم نگاش میکردم! رفت اتاق زیر شیروونی!

بچه ها همگی جمع شدند و به اتاق زیر شیروانی رفتند تا ببینند چرا پنه لوپه برنگشته ولی نه تنها آن جا که هر جای دیگه تالار را هم گشتند او را پیدا نکردند. گویی آب شده بود رفته بود در زمین!

در این میان، کسی که از همه بیشتر ناراحت بود کاساندرا بود. او مانند پنه لوپه تازه وارد بود و آن ها دوست صمیمی بودند. کاساندرا عزمش را جزم کرده بود تا پنه لوپه را بیابد...
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1404 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
از این تاپیک برای تکلیف جلسهٔ دوم کلاس‌های عملی ترم ۲۹ هاگوارتز استفاده شده بود:
توضیحات بیشتر



سال‌ها از آن زمستان خونین در هاگوارتز گذشت. دیوارهای قلعه، بارها و بارها شاهد آمدن و رفتن نسل‌هایی تازه از جادوآموزان شدند، اما خاطره‌ی آن شب‌ها هرگز از حافظه جمعی قلعه پاک نشد. جادوآموزانی که آن روزها را از نزدیک دیده بودند، هرکدام مسیر خود را در زندگی ادامه دادند؛ برخی فارغ‌التحصیل شدند، برخی قلعه را برای همیشه ترک کردند، و برخی هنوز در گوشه‌ای از جهان جادوگری، داستان‌هایی را بازگو می‌کردند که با لرزش صدا و سکوت‌های طولانی همراه بود. آنچه رخ داده بود، به بخشی از تاریخ ناگفته‌ی هاگوارتز بدل شد.

پرونده‌ی قتل‌ها هرگز به نتیجه‌ای رسمی نرسید. اسناد، گزارش‌ها و نشانه‌ها به‌تدریج رنگ باختند و جای خود را به روایت‌ها دادند. آنچه باقی ماند، مجموعه‌ای از خاطرات پراکنده، نگاه‌های مشکوک، و پرسش‌هایی بود که پاسخشان در هیچ بایگانی‌ای ثبت نشد. اتحاد کوتاه‌مدت گروه‌ها، سوء‌ظن‌ها، و تلاش‌های بی‌وقفه برای کشف حقیقت، همگی به روایتی مشترک تبدیل شدند که دهان‌به‌دهان نقل می‌شد.

در میان این روایت‌ها، شایعه‌ای آرام اما سنگین شکل گرفت؛ زمزمه‌ای که می‌گفت سالازار اسلیترین، دور از چشم همگان، حقیقت را یافته است. گفته می‌شد او عاملان این جنایت را به قلمرویی در اعماق جهنم منتقل کرده و سرنوشتشان را به یکی از بی‌رحم‌ترین نگهبانان آن سپرده است. این داستان، با گذر زمان، رنگ افسانه گرفت؛ افسانه‌ای که برای برخی باورپذیر بود و برای برخی دیگر تنها راهی برای معنا دادن به سکوت و پایان ناگهانی قتل‌ها.

از آن پس، هاگوارتز به آرامشی سنگین رسید. دیگر نشانی از خون و پیام‌های مرموز دیده نشد و راهروها بار دیگر به صدای خنده و وردهای تمرینی عادت کردند. سرنخ‌ها سرد شدند و حقیقت، در لایه‌های زمان پنهان ماند. آنچه باقی ماند، درسی نانوشته بود: بعضی زخم‌ها در تاریخ ثبت نمی‌شوند، بلکه در حافظه‌ها زندگی می‌کنند؛ و بعضی پاسخ‌ها، هرگز به زبان نمی‌آیند، اما سایه‌شان تا سال‌ها بر دیوارهای قلعه باقی می‌ماند.



پایان
این تاپیک در حال حاضر آماده و پذیرای سوژه‌های جدید است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1404 02:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- این‌طوری فقط داریم سردرگم‌تر می‌شیم. من باید اجساد اون سه نفر رو ببینم.

ملانی با عزمی راسخ این جمله را بر زبان راند و بی‌درنگ به‌سوی پلکانی که به اتاق زیرشیروانی می‌رسید قدم برداشت. با هر قدمش، چوب‌های کهنه راه‌پله صدایی دلهره‌آور می‌دادند. در حالی که لیسا، آستریکس و لیلی پشت سرش با نگرانی حرکت می‌کردند، زیر لب زمزمه کرد:
- من می‌تونم علت دقیق مرگ رو بفهمم... فقط باید دنبال نشونه‌ها بگردم. می‌دونم که می‌تونم...

وقتی به بالای پلکان رسیدند، بوی سنگین و تند گوشت در حال فساد به مشام‌شان رسید. بویی که با هیچ بویی در جهان قابل قیاس نبود. جمعی از ریونکلاوی‌ها در سکوت غم‌بار جلوی در اتاق ایستاده یا روی پله‌های چوبی نشسته بودند و در اندوهی سنگین برای دوستان‌شان سوگواری می‌کردند.

ملانی با سری پایین‌افتاده از میان‌شان گذشت. نگاه‌های‌شان را حس می‌کرد؛ نگران، خسته، پر از افسوس. وقتی به نزدیکی در رسید، نگاهش به پایین افتاد. پروفسور فلیت‌ویک ریزنقش که غمگین اما مصمم در آستانه‌ی در ایستاده بود.
- خانم استانفورد؟
ـ پروفسور، لطفاً اجازه بدین که من اجساد رو ببینم.

فلیت‌ویک آهی از ته دل کشید؛ صدایش اندوهگین اما آرام بود.
- متأسفم. می‌دونم این فاجعه اون‌قدر دردناکه که حتی شما گریفیندوری‌ها هم می‌خواین کمک کنین... اما دیگه تموم شده. کاری از دست کسی برنمیاد. فقط باید منتظر بمونیم تا مأمورای وزارتخونه بیان برای بررسی و...

ملانی با صدایی محکم و لحنی مطمئن به میان حرفش دوید.
ـ پروفسور... لطفاً به من اعتماد کنین. من سال‌ها مطالعات شفادهندگی داشتم. فقط اجازه بدین یه نگاه بندازم... همین. شاید چیزی پیدا کنم که تا حالا کسی بهش دقت نکرده.

فلیت‌ویک مکثی کرد. پروفسور لحظه‌ای به چشمان ملانی خیره ماند. هنوز صدای کلاغی از دور دست‌ها به گوش می‌رسید... هولناک و یاس‌آلود.

ملانی خوب می‌دانست که دانستن نوع سلاح برای کشف حقیقت کافی نیست؛ بسیاری از قتل‌ها با معجون‌های پیچیده و زهرهای پنهان انجام می‌شوند اما با صحنه‌سازی‌ای خون‌آلود پنهان می‌مانند. تنها یک نگاه دقیق، یک بررسی موشکافانه بر زخم‌ها، زاویه‌ی ضربه‌ها حتی اگر مجال می‌یافتند شاید نمونه‌برداری از معده قربانیا‌ن‌ می‌توانست حقیقت را روشن کند.

اما پرسشی در ذهنش سنگینی می‌کرد؛ آیا پروفسور فلیت‌ویک واقعاً اجازه می‌داد آن چهار نفر از آستانه‌ی در عبور کنند و چشم در چشم مرگ بدوزند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مهر 1404 20:57
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
-نه نیستید!

هر سه به سمت صدا برگشتند. استریکس، برای یک لحظه، از تعجب و کمی عصبانیت رنگ گرفت. ولی سریع خودش را جمع و جور کرد و به آرامی نفسش را بیرون داد، شانه‌هایش کمی بالا و پایین رفت و دستش روی چوبدستی محکم‌تر شد.
-یعنی تو الان داری می‌گی ک…
-نه! فقط دارم می‌گم فقط خودتون سه نفر نیستید چون منم قراره بیام.

لیسا و ملانی به یکدیگر نگاه کردند؛ در چشمان هر دو برقی از هیجان می‌درخشید، درست مثل نور کم‌رنگی که از شکاف دیوار تابیده بود و سایه‌ها را کش می‌داد. دست‌هایشان اندکی لرزید، اما هر دو قدم‌هایشان را مصمم برداشتند.

استریکس لحظه‌ای چشمانش را روی هم گذاشت و بعد با نگاه تیز به مسیر تاریک راهرو را از نظر گذراند، تردید مختصری در گوشه‌های نگاهش دیده می‌شد؛انگار هیجان و اضطراب با هم ترکیب شده بودند و به قلببش هجوم اورده بودند.
-باید احتیاط کنیم! کوچکترین چیزی می‌تونه سرنخ یا حتی یه تله باشه.

لیلی کمی سرش را خم کرد، سایه‌ای از تفکر روی چهره‌اش افتاد:
-اما یه چیزی...! فردی که توی اینه دیده شده، موهای مشکی داشته، از کجا میدونید موهاش مشکی بوده؟ شاید موها خرمایی، قرمز یا هر رنگی باشه، اون اینه دروغگو هست. ممکنه اکثر اوقات برعکس نشون بده، ولی نه همیشه.

چشمان لیسا، استریکس و ملانی لحظه‌ای با هم تلاقی کرد؛ هر سه متوجه عمق گفته‌های لیلی شدند. سایه‌های راهرو انگار سنگین‌تر شده بودند و هر نفسشان با سکوت فضا در هم آمیخته بود.

-ممکنه اون فرد هر سنی داشته باشه و یا حتی، ممکنه اون چوبدستی بلند، به جای شمشیر بلند، یه چوبدستی کوتاه یا حتی یه تفنگ کوچیک باشه.
-تنغک چیه؟
-تفنگ! یه وسیله ماگلی که آدم‌ها رو می‌کشه. اصلا ممکنه در لحظه قتل، از معجون مرکب یا هر چیز دیگه‌ای برای تغییر شکل استفاده کرده باشه. ممکنه این سرنخ‌ها سرنخ‌های خیلی خوبی باشن، اما دقیق و حتمی نیستن.
-پس دوباره رسیدیم به نقطه اول.
-آره… اما این‌بار با یه نفر بیشتر.

صدای سنگ‌های سرد زیر پایشان با و سایه‌ها به آرامی کشیده می‌شدند، انگار هر گوشه از راهرو منتظر بود تا حقیقت تازه‌ای را آشکار کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/7/22 22:08:45

Only Raven

پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مهر 1404 14:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ملانی، آستریکس و لیسا کاملا گیج شده بودند. لاکرتیا داشت در سطح هوشی بالای ریونکلاو صحبت میکرد و آن ها متوجه نمیشدند. گویی لاکرتیا در دنیای موازی معماها غرق شده بود...

اندکی که گذشت... آن سه هر چه با هم مشورت کردند به نتیجه ای نرسیدند و بنابراین تصمیم گرفتند وقت را تلف نکنند و فعلا به تالار گروه های دیگر بروند تا شاید بتوانند با کمک آن ها این معما را حل کنند یا حداقل سرنخی از قاتل پیدا کنند اما در همین لحظه بردلی سوار بر جاروی نیمبوسش، با سرعتی بسیار زیاد از یکی از پنجره های تالار وارد شد و به زمین نشست.

گرد و خاک که فرو نشست... و بردلی در حال رفتن به سمت آشپزخانه ریونکلاو بود، لیسا فکری به ذهنش رسید و به سمت او رفت و گفت:
_ هی بردلی سلام!

بردلی چند لحظه با تعجب به لیسا نگاه کرد، گویی دنبال جواب سوالی بود و سپس گفت:
_ ئه سلام! اگه اشتباه نکنم تو لیسا هستی! گریفندور؟ درسته؟ اینجا چیکار میکنی؟

لیسا: _ بله درسته! با ملانی و آستریکس دنبال قاتل میگردیم!
بردلی: _ به نتیجه ای هم رسیدید؟
لیسا: _ حقیقتش لاکرتیا اون گوشه نشسته و یه چیزای معماگونه میگه ما متوجه نمیشیم! اما تو همگروهیش هستی، شاید متوجه بشی! میشه کمک کنی؟
_ باشه!

آن سه به اتفاق بردلی به سمت لاکرتیا رفتند و لاکرتیا مجددا همان حرفایش را تکرار کرد:
نقل قول:

سکوت آینه ... تصویر یک عکس ... تصویر دروغین ... گربه نقاش ... دنیای موازی ... قاتل دروغگو ...


بردلی کمی چانه اش را خاراند و سپس دست در جیبش کرد و اسنیچ طلایی اش را درآورد و آن را رها کرد. اسنیچ کمی آن دور و بر چرخید و سپس گویی بخواهد چیزی بگوید ... با سرعتی بسیار زیاد روبروی آن ها پرواز میکرد و در حین پرواز الگوهایی نامرئی در هوا میکشید.
ده ثانیه بعد، آرام گرفت و رفت روی شانه بردلی نشست.

بردلی چند ثانیه ای با سرعت زیاد پلک زد، سپس به سمت گربه لاکرتیا رفت، سر او را نوازش کرد و گربه پس از کمی خُرخُر از جایش بلند شد و رفت جای دیگری نشست. در زیر پای او جای پنجه هایش که گویی نقاشی ای کشیده بود مشخص بود. نقاشی نامفهومی از یک مرد بلند قد و مو سیاه که یک چوبدستی تیز و بلند در دست داشت!

بردلی این بار کمی سرش را خاراند... مکث کرد و گفت:
_ غلط نکنم قاتل یه زنه که موهای بوری داره و اسلحه ش شمشیره!

لیسا با تعجب پرسید: _ از کجا فهمیدی؟

بردلی: _ لاکرتیا میگفت تصویر در آینه دروغ میگه اما گربه همون دروغ رو میتونه منعکس کنه. حالا توی نقاشی زیر پاش یه مرد بود که در نتیجه اگه دروغ باشه میشه یه زن! بعد مو سیاه بود که در واقع باید مو بلوند باشه و همینطور یه چوبدستی دراز داشت که حتما اینم دروغ بوده و یه شمشیر دراز بوده!

لیسا: _ چه سر نخ خوبی! باید به بقیه هم بگیم تا بتونیم این زنه رو پیدا کنیم! حتما هنوزم توی هاگوارتز میچرخه تا قربانی های بیشتری پیدا کنه!

بردلی با بی تفاوتی: _ آره درسته! پس من برم یه چیزی تو آشپزخونه بخورم! گرسنه مه! بای بای!

لیسا با تعجب: _ یعنی دوس نداری دنبال ما بیای و زنه رو پیدا کنیم؟
بردلی: _ نه مرسی!

سپس او از آن سه نفر جدا شد و به سمت آشپزخانه رفت.
لیسا شانه اش را بالا انداخت و به ملانی و آستریکس گفت:
_ انگار بازم فقط خودمون سه نفر هستیم! حالا حداقل یه سرنخ خوب داریم!

ملانی: _ آره درسته! گریفندوری ها کم نمیارن! شجاعتمونو نشون میدیم!
آستریکس: _ معلومه! بزنید بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1404 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار عمومی ریونکلاو، آن روز، غرق سکوتی پرابهت و سنگین بود، انگار که اسرار ناگفته‌ی خود را فریاد می‌کشید. ملانی، آستریکس و لیسا، به همراه یکی از دانش‌آموزان ریونکلاو که چهره‌اش از وحشت رنگ باخته بود، وارد برج شدند. عقاب نقره‌ای‌فام رو به روی در ورودی، با چشمانی مات و بی‌حس، چنان می‌نگریست که انگار روحی در کالبدش نمانده بود. دیگر نه معمایی در کار بود و نه طنینی از شور و اشتیاق پاسخ های دانش آموزان. تنها سکوت حکمفرما بود؛ این سکوت، خود گواهی بود بر ژرفای فاجعه‌ای که سایه‌ی شوم خویش را بر این تالار افکنده بود.هوش، که همواره سلاح و افتخارشان بود، اکنون باری سنگین بر دوششان گشته بود؛ باری که زیر آن فرسوده می‌نمودند. ناتوانی در یافتن پاسخ، آنان را به ورطه‌ی وحشت کشانده بود؛ حتی نقاشی‌های متحرک بر دیوارها نیز ساکت و بی‌حرکت مانده بودند؛ چشمانشان از ترس به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود.
ملانی در میان این صحنه‌ی آشفته، به دنبال لاکرتیا می‌گشت. او را در کنار پنجره‌ای مشرف به دریاچه‌ی سیاه یافت. لاکرتیا روی جعبه‌ای چوبی کهنه نشسته بود. به طرز غریبی، به گوشه‌ای تاریک از اتاق زیرشیروانی خیره شده بود. چشمانش، حالی خیره و بی‌تفاوت داشت. پنی، گربه‌ی سیاهش، روی شانه‌اش آرام گرفته بود. پنجه‌هایش را به آرامی بر گردن لاکرتیا می‌کشید، انگار می‌خواست او را از آن خلسه بیرون آورد، اما لاکرتیا، غرق در بی‌عملی بود. ملانی آرام به سمتش گام برداشت. آستریکس و لیسا، با چشمان نگران، به اطراف می‌نگریستند.

-لاکرتیا؟

ملانی، با صدایی که بیشتر به زمزمه می‌مانست، او را خطاب قرار داد. لاکرتیا تکان نخورد. فقط چشمانش، اندکی پلک زد و همچنان به همان نقطه خیره ماند.
-روز قتل… من و لیلی رفتیم کتابخونه. پنی… من پنیو با خود نبردم.

صدایش چنان آرام بود که به دشواری شنیده می‌شد، انگار تنها با خودش حرف می‌زد.
-وقتی برگشتم اینجا… پنی مدام به این گوشه زل میزد. دقیقاً همین گوشه.

ملانی نگاهش را به دنبال نگاه لاکرتیا برد. گوشه‌ای تاریک از اتاق زیرشیروانی. گوشه‌ای که به نظر می‌رسید چیزی جز گرد و غبار نیست.
-تو اونجا چیزی می‌بینی؟

لاکرتیا بالاخره سرش را اندکی چرخاند، اما چشمانش هنوز حالتی دوردست داشت:
-این… یه آینه‌ی دروغگوعه

او با اشاره‌ی سرش به گوشه‌ی تاریک اشاره کرد. هیچ آینه‌ای آنجا نبود، اما حضور چیزی نامرئی و ترسناک به وضوح حس می‌شد.
-یه توهم؟ واقعا نمی‌دونم. فقط می‌دونم که وقتی به این نگاه میکنی، حقیقتو بهت نشون میده، اما برعکس!

آستریکس اخم کرد:
-برعکس؟ منظورت چیه؟

-اگه قاتل موهای مشکی داشته باشه، این آینه بلوند نشون می‌ده. اگر قدش بلند باشه، کوتاه.

سپس جمله‌ای را زمزمه کرد:
-و اگر زنده باشه… مرده نشون می‌ده.

پنی، که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان از شانه‌ی لاکرتیا پرید و با نوک پنجه‌هایش بر روی جعبه‌ی چوبی، شروع به خراشیدن کرد. خطوطی نامنظم بر چوب نقش بست. انگار در حال نقاشی چیزی بود.

- خب پنی داره سعی میکنه دوباره رسم کنه...چندین بار دیدمش که این کارو می‌کرد. رو زمین، روی دست‌نوشته‌هام… ولی خب هر بار متفاوته. چیزایی که می‌کشه هیچ ربطی به هم ندارن. من فکر میکنم هر بار که آینه رو می‌بینه، قسمتی از حقیقتو می‌فهمه، ولی هر بار یک قطعه گم شده ست.

ملانی، خیره به خطوطی که پنی بر جعبه می‌کشید، در صدد فهمیدن آن‌ها بود. خطوطی پیچیده و منحنی‌هایی عجیب که هیچ شباهتی به نقشه‌ی قلعه یا هر چیز منطقی دیگر نداشتند. بیشتر شبیه خط‌خطی‌های کودکی پریشان بودند، اما چیزی در آن‌ها بود که ذهن ملانی را به خود مشغول می‌ساخت.

-و این آینه…

لاکرتیا ادامه داد، صدایش اکنون اندکی قوت گرفته بود، انگاربا هر کلمه، به حقیقت نزدیک‌تر می‌شد.
-فقط برای یه لحظه‌ فعال می‌شه. یه لحظه خاص، مثلا درست بعد از قتل. دقیقاً همون موقعی که پنی دیده.

ناگهان سرش را به سمت ملانی برگرداند. این بار، در چشمانش برقی جنون‌آمیز دیده می‌شد، جنونی که از تلاش بی‌وقفه برای حل معمایی لاینحل نشأت می‌گرفت.
-من فکر می‌کنم…این آینه،بازتاب عکس قاتلو نشون داده. نه خود قاتل. یه تصویر از یه عکس. اما این عکس، همزمان دروغ می‌گه.

ملانی با وحشتی که در صدایش می‌لرزید، پرسید:
-یعنی چی؟

لاکرتیا، دستش را به آرامی بر پنجه‌ی پنی کشید، پنی که همچنان مشغول خراشیدن بود، انگار که تمام هستی‌اش به این کار گره خورده باشد.
-یعنی پنی، عکس شخصیو توی آینه دیده. عکسی که دروغ می‌گه. و اون فرد توی عکس، به عکسم دروغ می‌گه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven