- چتونه پَ! گرمم بود، کولر روشن کردم دیگه.

کاساندرا و هلنا که همونجا وایساده بودن و با داد و فریاد با یکی از اون سوی تالار حرف میزدن، خونِشون به جوش اومده بود.
- فکر کردیم پنهلوپه اومده!
- چیچی اورده؟ با صدای چی؟
کاساندرا که فکر میکرد این موضوع اصلا شوخی بردار نیست، یه داد سرِ کسی که اونور تالار بود کشید و بعد هم نشست پشت میزش تا به کارش ادامه بده و پنهلوپه رو پیدا کنه. حتی نزدیک بود گوی پیشگوییش رو پرت کنه سمت اونور تالار و تیری در تاریکی بزنه، ولی خب گوی با ارزشش بیشتر از اینا براش مهم بود.
و اما پنهلوپه... همینطور که داشت توی وسایل زیرشیروانی میگشت، چشمش به یه چیزی خورد. وسیله رو برداشت. ناگهان، لامپی بالای سرش روشن شد و نور گرمابخشی به کل زیرشیروونی تاریک بخشید. نور که اومد، پنهلوپه که تازه فهمیده بود زیرشیروونی پر از عنکبوته، به خودش لرزید و ترسید و گرخید و دوید و اومد پایین.
-
جیغ! عنکبوت! رون ویزلی کجایی که ببینی عشقات اومدن.

پنهلوپه که نمیدونست روحها هم میتونن لیز بخورن، کلی با عجله دوید و بله، لیز خورد و علاوه بر خودش، لامپ بالای سرش هم افتاد و شکست و باعث و بانیِ لامپ بالای سرش هم پخش زمین شد.
کاساندرا که انگار برق از سرش پریده بود، گفت :
چیه. چی شده. پنهلوپه اومد؟
چی شده! 
اگر کسی صدا رو نشنیده بود، حالا با این جیغ و داد کاساندرا همه خبردار شدن. پنهلوپه که فکر میکرد همگروهیهاش حتی یه فندق هم تو کلهشون ندارن، کلهاش رو میکوبید به دیوار که چرا نقشهام نقش بر آب شده،
( هر چند چون روح بود، کلهاش فقط میرفت تو گچهای دیوار ) اما خب، اشتباه میکرد دیگه! نوادگان روونا، بسی بسیار هوش داشتن.
- نگاه کنین! یه تختهی احضار روحه!
- تختهی احضار واسه چی؟
- پنهلوپه رو احضار میکنیم!

بله، به همین سادگی. در همین چند دیالوگ و دیالوگهای قبلش و دیالوگهای بعدش که چندان مهم نبودن، ریونیون تصمیم گرفتن که پنهلوپه رو احضار کنن.
چراغهارو خاموش کردن، شمعهارو روشن کردن و همه دور تخته حلقه زدن.
کاساندرا پیشقدم شد.
- آیا تو اینجایی؟

پنهلوپه که کمی ناشی بود، کاری کرد که خودش هم نفهمید و داد و فریاد بقیه بلند شد.
- اینجاس!

- نکنه پنه نیست و روح یکی دیگهست؟
- چی میگی آخه؟ مگه چندتا روح داریم اینجا!

- خب از کجا معلوم! شاید روح یه دانشآموز سالاولی باشه که سر امتحان معجونسازی سکته کرده.
کاساندرا با قیافهای مثل کسی که بخواد بهزور جلوی خودش رو بگیره که به عقل رفقاش شک نکنه، داد زد.
- بابا بشین سر جات، پنهلوپهس. حس میکنم. انرژیشو میگیرم.
- انرژیشو یا صدای لیز خوردنشو؟
پنهلوپه در حالی که پشت سر بروبچ ریون شناور بود، دستبهسینه، زیر لب غرغر کرد:
- احضار؟ من همینجام خب! حالتون خوش نیستا!
ولی خب کسی نمیدیدش. حتی اگر روح هم نبود، از بس همهجا تاریک بود، دیده نمیشد.
پس ریونیون، بیاعتنا به حرفهای پنهلوپه، به دعوا ادامه دادن.
- من که میگم پنهلوپهس.

- نیست.

- هست.

- باشه، پس بیا ازش بپرسیم!
سوال بعدی از پنهلوپه پرسیده شد.
- تو کی هستی؟