لرد سیاه قصد داشت خشمگین و خشمگین تر شود... که متوجه موضوعی شد.
- ما مگه فلج نبودیم؟ چه شد ما را؟
ایوا جلو رفت و توضیح داد:
- متحرک شدین ارباب. شاید در اثر هیجان بالا و آدرنالین!

شما سلامتیتون رو مدیون آلبوس...
بلاتریکس جلو پرید و دهان ایوا را به موقع گرفت.
اولش ایوان قصد داشت بگیرد... ولی صدا از لای استخوان هایش درز می کرد و آبرو برای لرد سیاه باقی نمی گذاشت.
دامبلدور به طرف لرد سیاه حرکت کرد که مرگخواران، ناگهان بسیار غیرتی شدند.
- اوهوی! کجا؟
- مگه خودت ارباب مرباب نداری؟
- دور شو... هر حرفی داری بگو ما منتقل می کنیم. البته اگه صلاح بدونیم.
- فاصله رو حفظ کن و از هوای مشترک با ارباب تنفس نکن.
دامبلدور، اجبارا در فاصله دوری ایستاد و دستش را برای لرد سیاه تکان داد.
- تاااام... من اینجا هستم... منو ببین.
لرد سیاه دامبلدور را می دید، ولی دلش نمی خواست به چهره نازیبای او نگاه کند. برای همین به ایوا که روبرویش ایستاده بود خیره شد... و به ایوان... و به رودولف... و به هکتور...
مرگخواران ماشاالمرلین، یکی از دیگری زیباتر بودند.
سرانجام نگاهش را به سمت آینه روی دیوار چرخاند.
- بگو... می شنویم.
دامبلدور پیشنهادش را مطرح کرد...
ده دقیقه بعد!لرد سیاه در گرمکن ورزشی مشکی رنگش سرگرم در جا زدن بود و دامبلدور در حال خوردن قرص های آرتروز و فشار خون و پوکی استخوان و دیابتش.
با دیدن لرد، کش و قوسی به خودش داد.
- اینقدر به خودت فشار نیار تام. من فقط پیشنهاد کردم یه رقابت دوستانه ورزشی با هم داشته باشیم که الگویی برای جوانان جادو دوست بشیم. الانم که قراره فقط از یه طناب ساده بالا بریم. همین.