جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
کاربران آنلاین
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
×

کاربران آنلاین

52 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
49
مهمانان
3
اعضا
×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آذر 1404 08:42
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
به محض اینکه لرد تاریکی به مرگخوارانش رسید، آنها شروع به مالیدنش کردند. هر یک جایی از لرد را می‌مالید. بلاتریکس شانه‌هایش را، بارتی کراوچ ران‌هایش را، لوسیوس رگ‌های بیرون‌زده‌ی ساعدش را و پیتر پتی‌گرو هم با دست جادویی‌اش دست راست مبارک و سعادت‌بخش لرد را می‌مالیدند.
«خب چه پیشنهاد می‌دهید ای مرگخواران وفادارم؟ بازی آخر چه باشد که ما ببریم و حیثیتمان نرود؟»
بارتی گفت: «ای به قربان حیثیتت ارباب. شما همیشه برنده‌اید. ولی با توجه به هوش سرشاری که دارید، شطرنج چطور است؟»
لرد تاریکی با غضب روی دست بارتی زد تا به جای ران برود به سراغ زانوانش و گفت: «شطرنج؟ می‌خوای صورتی هم بپوشم و از این به بعد به جای مار، مهره‌ی مار با خودم به این طرف و آن طرف ببرم؟»
بارتی به زور جلوی اشک‌هایش را گرفت و گفت: «بله لرد درست می‌فرمایید. باید قبلش بیشتر فکر می‌کردم.»
سوروس اسنیپ که پشت سر لرد ایستاده بود و با خود فکر می‌کرد به جماعت مالش‌دهنده اضافه شود یا نه، به کله‌ی بدون مو و به‌شدت جذاب/ترسناک ارباب تاریکی زل زد و با صدای پرطنینش گفت:
«اگر اجازه بدهید ارباب من پیشنهادی دارم.»
«بگو سِو.»
«ما یک زمانی در جوانی در تلویزیون ماگل‌ها یک مسابقه دیدیم به اسم مسابقه‌ی محله. اتفاقا آنجا هم بیگ‌مسعودنام کچلی بود که مسابقاتی برگزار می‌کرد. یکی از مسابقات جذابش این بود که یک کاسه ماست جلوی شرکت‌کننده می‌گذاشتند و باید در کوتاه‌ترین زمان فقط با استفاده از زبان زودتر از بقیه ماست را تمام می‌کرد...»
لوسیوس با خنده گفت: «مرلین به کمرت بزنه سِوروس این چه پیشنهادیه. ارباب ما مگه ماست می‌خوره؟»
سِوروس لب ورچید و جواب داد: «اگر ماست بخورن که بهتره، با توجه به اون همه ریش دامبلدور، شانس ارباب ما برای برد خیلی بالاست. ولی پیشنهاد من خون تازه‌س... یک کاسه خون تازه... برد ارباب خون‌خوار ما تضمینیه...»
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/9/12 9:16:44
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آذر 1404 04:40
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
خلاصه: لرد و مرگخواراش به سالن ورزشی می‌رن و دامبلدور و محفلیا رو اونجا می‌بینن. لرد و دامبلدور تصمیم می‌گیرن که با هم مسابقه بدن. مسابقه‌ی اول رو دامبلدور و دومی رو لرد ولدمورت می‌بره.

*****

هر دو طرف با یک برد روبه‌روی هم ایستاده بودند. دامبلدور با یک دست آب‌نبات چوبی‌اش را نگه داشته بود و با دست دیگرش به شکمش ضربه می‌زد. صدای برخورد دست با چربی‌های شکمش برایش آرامش‌بخش بود. و چیزی که در این زمان بیشتر از همیشه به آن نیاز داشت، آرامش بود.

دامبلدور الکی دامبلدور نشده بود. در سالیان اول زندگی‌اش نی‌قلیوندوری بیش نبود. سال‌ها مشقت کشیده بود. وزنه زده بود. عضلاتش را تمرین داده بود تا بتواند دامبلدور شود. پس انتظار داشت که در مچ اندازی به آسانی لرد ولدمورت را شکست دهد. و برد یک‌طرفه‌ی ولدمورت مثل یک مشت به صورتش برخورد کرد.

- تا کی قرار است ارتعاش چربی‌هایت را ببینیم؟ الان مساوی‌ایم. بازی آخر را اعلام کن تا ببریمت و به خانه‌ی ریدل‌ها برگردیم. کاردیو را در منزل انجام می‌دهیم.

دلفی که حواسش نبود گوشش را بگیرد به گوشه‌ی سالن ورزشی رفت و با محتویات معده‌اش، نقشه‌ی جهان پس از تصرف توسط پدرش را روی کف سالن ترسیم کرد.

- لرد بابا عجله نداریم که. بازی قراره بازی آخر باشه. به‌نظرم باید توی انتخابش دقت بیشتری کنیم. خاطره می‌شه بابا جان! بیا 2 ساعت به بدنامون استراحت بدیم و با اعضای تیممون در مورد بازی بعدی بحث کنیم. بعد از 2 ساعت برمی‌گردیم و بازی‌های پیشنهادیمونو می‌گیم. بین اون 2 تا بازی هم قرعه کشی می‌کنیم و یکیشو به عنوان بازی آخر انتخاب می‌کنیم.

لرد نیاز به استراحت داشت. دست راستش را به سختی حس می‌کرد. اما نباید این را به گروه مقابل نشان می‌داد. ضعف نداشتن از صفات بارز جناب بود.
- صرفا برای اینکه سکته نکنی و مرگت طبیعی نباشه، اون 2 ساعت رو بهت وقت می‌دم.

هر دو به سمت زیردستانشان رفتند. نه برای استراحت؛ بلکه برای انتخاب بازی‌ای که مطمئن باشند که در آن برنده‌اند.
پاسخ: پاسخ به: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1404 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با قدم های استوار وارد رینگ شد. محفلیا از اون پشت تشویق میکردند. اریانا با کمک نهانه اش، با اتش بالای سرش اسم دانبلدور را نوشته بود و همین باعث شده بود اطرافش خالی باشد. در انطرف صحنه، مرگخواران جیغ و داد میکردند. لرد، دماغ نداشته اش را بالا کشید و با پوزخند به سمت رینگ امد. همچنان ردا به تن داشت و این باعث شد هنگام راه رفتن تعادلش را از دست بدهد. با افتادن لرد همه سعی میکردند جلو خنده هایشان را بگیرند. ناگهان یکی از مرگخواران نتوانست جلوی خودش را بگیرد و زد زیر خنده. با نگاه ترسناک لرد، الستور به سمت ان مرگخوار پرید و صدایش برید. داور رو به روی میز مخصوص ایستاده بود.لرد روی صندلی اش نشست و با پوزخند به دامبلدور اشاره کرد که بنشیند. مسابقه شروع شد.
-راند اول
با سوت داور شروع کردند.بعد از سی ثانیه صدای شپلق امد.
-برنده راند اول: لرد ولدمورت
محفلیا ناراحت اهی کشیدند ولی مرگخواران شروع کردند تشویق بیشتر و جیغ کشیدن.
-راند دوم.
صدای سوت با صدای شپلق بعدی یکی شد.
-برنده راند دوم:لرد ولدمورت.
همه محفلیا نا امید شده بودند. چند راند دیگر هم مسابقه دادند اما هر دفعه لرد برنده راند میشد. راند پنجم بود که دامبلدور میخواست تسلیم شود که صدایی متوقفشون کرد.
-صبر کنید.
همه برگشتند تا ببینند چه کسی حرف زده. در اولین نگاه، تک چشم بنفشش به چشم امد.

-لیسا، اینجا چیکار میکنی؟ برو بین تماشاچی ها

دامبلدور رو به لیسا حرف میزد اما لیسا بدون توجه به سمت داور رفت.چیزی در گوش داور گفت که داور تایید کرد.بعد داور سوت زد و بلند گفت:
-تعویض بازیکن، تیم محفلیا، بازیکن اصلی: دامبلدور، بازیکن تعویضی: لیسا تورپین.
همه شوکه شدند از این حرف. دانبلدور نگران به سمت لیسا رفت.
-لیسا، تو هنوز خیلی بچه ای برای مسابقه مچ اندازی. هم میبازی و هم به خودت صدمه میزنی.
لیسا با لجبازی نگاهی به دامبلدور کرد و ربخند بزرگی زد.
-نگران نباشید. من ورزشکارم، معلومه میتونم ببرمش. درضمن شما هم داشتید میباختید. پس اگر من هم ببازم باز فرقی نداره
لیسا این حرف رو زد و به یمت صندلی رفت. داور سوت زد و راند پنجم را شروع کرد. بعد از یک دقیقه کشمکش صدای برخورد دستی به میز امد. نفس ها همه حبس شده بود.

-برنده راند پنجم:لیسا تورپین
لیسا پوزخندی زد و کمی مچ دستش رو ماساژ داد. راند ششم هم شروع شد.
شپلق


-برنده راند ششم:لیسا تورپین
حالا این محفلیا بودند که سر و صدا میکردند و مرگخوار ها با نا امیدی و خشم به لیسا زل زده بودند.
راند هفتم و هستم و نهم و دهم هم به همین صورت گذشت. بعد از مسابقه دو بازیکن روی صحنه ایستادند. داور به سمتشان امد و مدال ها رو اورد.مدال طلا برای لیسا و مدال خاکستری برای لرد. لیسا بی توجه مدال رو برداشت و دور گردن لرد انداخت.
-لرد، با اینکه خیلی به ما بدبختی دادی اما این مدال برازنده توعه. تو خیلی تلاش کردی تا برنده بشی. این تلاش هست که باعث بهتر شدن ما میشه، نه برنده شدن.
بعضی با تعجب، و بعضی با افتخار نگاه میکردند. لرد متعجب از کار لیسا چند بار پلک زد. دامبلدور با لفتخار نگاهی به لیسا کرد و بعد شروع کرد به دست زدن برای لرد. لیسا که دید همه حواسشان پرت لرد است از موقعیت استفاده کرد و از باشگاه خارج شد. مثل باد امد و مثل باد رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه
پاسخ به: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1403 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- با سی و دو عدد دندان خنجر‌ی به ما زل زده، انتظار داری انرژی منفی نگیریم؟
- خیلی هم عالی‌! پیشنهاد من اینه که یه نگاه دقیق‌تر به ضمیر ناخودآگاه‌تون بندازم، اینجوری...

نگاه اسکارلت روی لرد قفل شد و از همین طریق به داخل ذهن او دست پیدا کرد. بعد از کمی گشت‌وگذار که چند ثانیه بیشتر طول نکشید، در بخش خاطرات کودکی‌ او علت آزار دهنده بودن لبخند الستور را دریافته و به وجود خودش برگشت.
- تشخیص من اینه که علت این حستون می‌تونه اختلال...

تمامی سلول های مغز اسکارلت در لحظه آژیر خطر کشیدند و همان نور قرمز رنگ معروف سرتاسر ذهنش را فرا گرفت و از چشمانش نیز بیرون زد.
- اختلال؟ اختلال جرعت کنه سمت شما بیاد از چهار طرف جرش می‌دم! تنها تشخیص من اینه که الستور رو با این لبخند مور‌مور کنندش صد و هشتاد درجه بچرخونیم سمت محفلیا تا باعث کاهش روحیه‌شون بشه!

الستور نیم چرخی زد، لبخندش را گسترده‌تر کرد و همراه با سایه‌اش به جماعت محفلی که زیر نگاه سنگین‌اش معذب شده بودند خیره شد.

مروپ در حالی که هفتمین پارچ آب انجیر را به خورد لردسیاه می‌داد با دست به مرگخوران پشت صحنه که با سرعت انجیر جمع می‌کردند اشاره کرد که بشکه بعدی را بیاورند.
- میخوای گابریل مامانو تکثیر کنیم تا آناناس یکی یدونه مامان حوله بیشتری داشته باشه؟
- آخ جون، من خیلی دوست دارم تکثیر بشم!
- خیر! همین شصت نفری که ما را دوره کرده‌اند برایمان بس است. دیگر می‌رویم روی آن پیرمرد کم‌خرد را کم کنیم.

بعد از مقداری تولید صدای ناهنجار و بدوبیراه حضار صدای بلندگو در آمد.
- از شرکت کنندگان عزیز دعوت می‌کنیم تا به روی صحنه بیان!

لرد با قدم هایی محکم به سمت میزی که وسط رینگ بوکس قرار گرفته بود رفت و چشم در چشم دامبلدور که سربند ورزشی پوشیده و ریش هایش را پشت سرش جمع کرده بود قرار گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1403 23:45
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
- قبول نبود... ما آمادگی‌مان را در خانه جا گذاشته بودیم.

دامبلدور فرتوت با یک حرکت ماهرانه از طنابش سر خورد و درست رو به روی لرد سیاه بر زمین فرود آمد.
- پسرم تام، غصه نخور... مسابقه بعدیو می‌ذارم تو ببری دلت شاد شه.

لرد از این از خودگذشتگی دامبلدور اصلا شاد نبود. در واقع کاملا هم عصبانی بود و احساس تحقیر شدگی داشت.
- لازم نکرده! مسابقه بعدی را خودمان با زور بازوی مبارک‌مان خواهیم برد. ما با این پیرمرد فرسوده مچ خواهیم انداخت.

گروه تدارکات سیاه به سرعت وارد عمل شدند تا لرد را پیش از مسابقه مچ اندازی آماده کنند. گابریل مانند حوله‌ای لرد را بغل کرد. مروپ لیوان لیوان آب انجیر برای لرد می‌ریخت. و الستور...

- چرا اینگونه با آن دندان‌های کریه المنظر خویش به ما زل زده‌ای؟!
- مادرتون گفتن اینطوری با لبخند بهتون انرژی مثبت می‌دم ارباب.

لرد به دندان‌های زرد و نوک تیز الستور که درست در پنج سانتی متری جای خالی بینی‌اش قرار گرفته بود چشم دوخت.
- ما الان بیشتر داریم انرژی منفی می‌گیریم!

اسکارلت با چهره‌ای روشن‌فکرانه، صندلی‌ای چوبی را رو به روی لرد و الستور بر روی زمین گذاشت و بر آن نشست. لحظه‌ای مدیتیشن کرد و سپس با صدایی گیرا مانند روان‌شناسان شروع به صحبت کرد.
- برای اینکه درک کنیم چرا از چهره الستور انرژی منفی می‌گیرین لازمه به ضمیر ناخودآگاه‌تون رجوع کنیم و اونو تبدیل به ضمیر خودآگاه کنیم ارباب. حالا یه بار دیگه به لبخند الستور نگاه کنین و بگین که چرا از لبخندش انرژی منفی می‌گیرین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: جمعه 21 مهر 1402 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب اونقدر کارشون درسته که شروع کردن به رقصیدن!
-ارباب می‌خوان بگن می‌تونن همزمان هم سریع‌تر از همه از طنابا بالا برن و هم بهترین رقصنده دنیا باشن.
-ارباب دارن دامبلدور رو به مسابقه رقص روی طناب دعوت می‌کنن.
-ما توی عمرمون هیچوقت نرقصیدیم و نخواهیم رقصید.

دامبلدور که مترها پایین‌تر دور طنابش گره خورده بود، سرش را از لای ریشش درآورد و لرد سیاه را دید که دور طنابش ورجه وورجه می‌کرد. دامبلدور یاد میلیون‌ها سال پیش افتاد. دامبلدور روزگاری را به خاطر آورد که کودکی ۱۰ ساله بود، شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک از روی همه درخت‌ها می‌پرید و موز می‌خورد. روزگاری که جنگل‌ها سبز بودند و صدای جیک جیک دایناسورها تویشان می‌پیچید.* روزگاری که پیر و کهنسال و فرتوت و بیمار و کور و کر نبود. دامبلدور زمانی سریع‌ترین و بهترین میمون دنیا بود. دامبلدور می‌توانست روی هر طنابی برقصد!
-هوهوهاهاهی‌هی‌هو!

دامبلدور ریشش را بالای سرش چرخاند و پرت کرد روی طناب لرد سیاه و باهایش تاب خورد و بالای سر لرد چند دور چرخید و کمرش را تکان‌تکان داد و لنگ‌هایش را توی هوا چرخاند و حتی یکی از گوش‌های لرد سیاه را هم برداشت و پوست کرد و خورد و کارش که تمام شد، دوباره تاب خورد و پرید روی طناب خودش. پایینش، ده‌ها محفلی از شدت هیجان ترکیدند و سفیدی‌هایشان همه‌جا ریخت و توی دماغ و دهن مرگخواران رفت.
-آلبوس یه بار دیگه نشون داد منبع واقعی رقص، روشنایی درونه.
-آلبوس، شاه دیسکو!

بلاتریکس برگشت و لایتینا را کرد.


---
*وینکی، جن دانشمند بود و دونست تکامل موز و میمون بعد از انقراض دایناسورا بود. ولی وینکی گول نخورد و دونست دامبلدور هیچوقت تکامل نکرد. وینکی، جن داروین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مهر 1402 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد و مرگخوارا به سالن ورزشی رفتن. دامبلدور و محفلی ها هم اونجا هستن. دامبلدور به لرد پیشنهاد می کنه با هم مسابقه بالا رفتن از طناب بدن.

ــــــــ

- تنها چیزی که میتونه باعث نگرانی ما بشه اینه که عملکردت اونقدر بد باشه که حواسمون پرت مسخره کردنت بشه. ولی ما قادر به کنترل خودمون هستیم.

لرد سیاه همچنان در حال کش و قوس دادن به خودش بود و در این بین مرگخوارا دور هم جمع شدن.

- ما باید مطمئن شیم که ارباب هرطور که شده برنده شن.
- مگه ارباب خودشون نمیتونن برنده شن؟

البته که سدریک توی عالم خواب و بیداری به سر میبرد و متوجه نشد که چه جمله ای گفته اما بلاتریکس هم از فرصت استفاده کرد و بالشتی که سدریک روش خواب بود رو، یهویی از زیر سرش بیرون کشید و باعث شد سر سدریک زمین بخوره و برای چند لحظه کوتاه بیدار بشه و بره جای دیگه بخوابه.

- البته که ارباب برنده میشن، اما محفلی‌ها متقلبن و...
- ولی بلا الانه که مسابقه شروع بشه.

مرگخوارا برگشتن و دیدن که لرد سیاه و دامبلدور هردو آماده بالا رفتن از طناب هاشون هستن و شمارش معکوس شروع شده.
اما نکته‌ای که وجود داشت، انگار طناب لردسیاه با طناب دامبلدور فرق داشت، طناب کلفت تر از حد معمول بود و یه سرش به یه جعبه مستطیلی نسبتا بزرگ وصل بود.
بلاتریکس حتی فرصت نکرد که طناب عجیب غریب رو بررسی کنه، چون بلافاصله مسابقه شروع شد و لردسیاه و دامبلدور شروع به بالا رفتن از طناب هاشون کردن.

- بلا نگران نباش، من طناب هوشمند برای ارباب نصب کردم. خودش خود به خود به بردشون کمک میکنه. ماگلا بهش میگن جاروبرقی.

لایتینا با یه لبخند گشاد به بلاتریکس که گیج شده بود نگاه کرد و کنار جعبه‌ای که به طناب لردسیاه وصل بود وایستاد.
- ببین این دکمه رو میزنی و به لردسیاه کمک میکنه.

بعد از این که لایتینا یکی از دکمه های جاروبرقی رو زد، طناب لردسیاه شروع به لرزیدن شدید کرد و کار لرد رو صدبرابر سخت‌تر شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: دوشنبه 6 دی 1400 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه قصد داشت خشمگین و خشمگین تر شود... که متوجه موضوعی شد.
- ما مگه فلج نبودیم؟ چه شد ما را؟

ایوا جلو رفت و توضیح داد:
- متحرک شدین ارباب. شاید در اثر هیجان بالا و آدرنالین! شما سلامتیتون رو مدیون آلبوس...

بلاتریکس جلو پرید و دهان ایوا را به موقع گرفت.
اولش ایوان قصد داشت بگیرد... ولی صدا از لای استخوان هایش درز می کرد و آبرو برای لرد سیاه باقی نمی گذاشت.

دامبلدور به طرف لرد سیاه حرکت کرد که مرگخواران، ناگهان بسیار غیرتی شدند.

- اوهوی! کجا؟
- مگه خودت ارباب مرباب نداری؟
- دور شو... هر حرفی داری بگو ما منتقل می کنیم. البته اگه صلاح بدونیم.
- فاصله رو حفظ کن و از هوای مشترک با ارباب تنفس نکن.

دامبلدور، اجبارا در فاصله دوری ایستاد و دستش را برای لرد سیاه تکان داد.
- تاااام... من اینجا هستم... منو ببین.

لرد سیاه دامبلدور را می دید، ولی دلش نمی خواست به چهره نازیبای او نگاه کند. برای همین به ایوا که روبرویش ایستاده بود خیره شد... و به ایوان... و به رودولف... و به هکتور...
مرگخواران ماشاالمرلین، یکی از دیگری زیباتر بودند.

سرانجام نگاهش را به سمت آینه روی دیوار چرخاند.
- بگو... می شنویم.

دامبلدور پیشنهادش را مطرح کرد...


ده دقیقه بعد!


لرد سیاه در گرمکن ورزشی مشکی رنگش سرگرم در جا زدن بود و دامبلدور در حال خوردن قرص های آرتروز و فشار خون و پوکی استخوان و دیابتش.
با دیدن لرد، کش و قوسی به خودش داد.
- اینقدر به خودت فشار نیار تام. من فقط پیشنهاد کردم یه رقابت دوستانه ورزشی با هم داشته باشیم که الگویی برای جوانان جادو دوست بشیم. الانم که قراره فقط از یه طناب ساده بالا بریم. همین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: دوشنبه 28 تیر 1400 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-عهههه... شاید راست می گویی! اما شاید عبرت شه برایشان تا از دو فرسخیمان هم نگذرند! بله عبرت میشه، پس می کشیم!
-اما ارباب...
-اما و زهر عقرب! دیگر هیچی نگو!
و بعد لرد چوبدستی اش را در آورد و می خواست تکنیک کشنده آوداکداوارا را اجرا کند که ناگهان نطق یکی باز شد و گفت:
-هوی ماری! چطوریایی؟ اگه قراره بمیرم پس لا اقل بذار حرفای ز دلم رو که وقتی خصوصی بودم یافتم بهت بگم! داداش، سالاد شیرازی ات می کنما... کوچولو بی دماغ!...
لرد که از عصبانیت نزدیک بود بترکد (استغفر مرلین!) گفت:
-چیییییی؟! می کککککککششششششمممممممتتتتتتتتت! آووووددددااااککدددد...
-چی چی وارا داوشم؟! تموم کن این مسخره ها رو بی دماغ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1400 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
-یعنی چه که مرگخوارا بدون اجازه ما بستنی خوردن؟

لرد این ها را گفت و دست و پاهایش را باز کرد و گفت:

-الان جون همتون رو می گیرم!

-نه ارباب، لطفا نکنید. دستتون رو به خون چنین موجدات پستی آلوده نکنید.

-این دفعه دیگه هیچ راه بخششی نیست.

و بعد لرد چوبدستی اش را درآورد و داشت نشانه می رفت که ناگهان بلا گفت:

-ارباب ما نباید جلوی محفلیا چنین کاری کنیم اونوقت اونا فکر می کنن ما...

-ما چی؟

-ما مشکلات داخلی داریم... عه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟