هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ جمعه ۲۱ مهر ۱۴۰۲

مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۱۳:۵۲
از مسلسلستان!
گروه:
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 556
آفلاین
-ارباب اونقدر کارشون درسته که شروع کردن به رقصیدن!
-ارباب می‌خوان بگن می‌تونن همزمان هم سریع‌تر از همه از طنابا بالا برن و هم بهترین رقصنده دنیا باشن.
-ارباب دارن دامبلدور رو به مسابقه رقص روی طناب دعوت می‌کنن.
-ما توی عمرمون هیچوقت نرقصیدیم و نخواهیم رقصید.

دامبلدور که مترها پایین‌تر دور طنابش گره خورده بود، سرش را از لای ریشش درآورد و لرد سیاه را دید که دور طنابش ورجه وورجه می‌کرد. دامبلدور یاد میلیون‌ها سال پیش افتاد. دامبلدور روزگاری را به خاطر آورد که کودکی ۱۰ ساله بود، شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک از روی همه درخت‌ها می‌پرید و موز می‌خورد. روزگاری که جنگل‌ها سبز بودند و صدای جیک جیک دایناسورها تویشان می‌پیچید.* روزگاری که پیر و کهنسال و فرتوت و بیمار و کور و کر نبود. دامبلدور زمانی سریع‌ترین و بهترین میمون دنیا بود. دامبلدور می‌توانست روی هر طنابی برقصد!
-هوهوهاهاهی‌هی‌هو!

دامبلدور ریشش را بالای سرش چرخاند و پرت کرد روی طناب لرد سیاه و باهایش تاب خورد و بالای سر لرد چند دور چرخید و کمرش را تکان‌تکان داد و لنگ‌هایش را توی هوا چرخاند و حتی یکی از گوش‌های لرد سیاه را هم برداشت و پوست کرد و خورد و کارش که تمام شد، دوباره تاب خورد و پرید روی طناب خودش. پایینش، ده‌ها محفلی از شدت هیجان ترکیدند و سفیدی‌هایشان همه‌جا ریخت و توی دماغ و دهن مرگخواران رفت.
-آلبوس یه بار دیگه نشون داد منبع واقعی رقص، روشنایی درونه.
-آلبوس، شاه دیسکو!

بلاتریکس برگشت و لایتینا را کرد.


---
*وینکی، جن دانشمند بود و دونست تکامل موز و میمون بعد از انقراض دایناسورا بود. ولی وینکی گول نخورد و دونست دامبلدور هیچوقت تکامل نکرد. وینکی، جن داروین!



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۵:۲۰ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۲۱:۲۴ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۳
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
جـادوگـر
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
ریونکلاو
پیام: 377
آفلاین
خلاصه:
لرد و مرگخوارا به سالن ورزشی رفتن. دامبلدور و محفلی ها هم اونجا هستن. دامبلدور به لرد پیشنهاد می کنه با هم مسابقه بالا رفتن از طناب بدن.

ــــــــ

- تنها چیزی که میتونه باعث نگرانی ما بشه اینه که عملکردت اونقدر بد باشه که حواسمون پرت مسخره کردنت بشه. ولی ما قادر به کنترل خودمون هستیم.

لرد سیاه همچنان در حال کش و قوس دادن به خودش بود و در این بین مرگخوارا دور هم جمع شدن.

- ما باید مطمئن شیم که ارباب هرطور که شده برنده شن.
- مگه ارباب خودشون نمیتونن برنده شن؟

البته که سدریک توی عالم خواب و بیداری به سر میبرد و متوجه نشد که چه جمله ای گفته اما بلاتریکس هم از فرصت استفاده کرد و بالشتی که سدریک روش خواب بود رو، یهویی از زیر سرش بیرون کشید و باعث شد سر سدریک زمین بخوره و برای چند لحظه کوتاه بیدار بشه و بره جای دیگه بخوابه.

- البته که ارباب برنده میشن، اما محفلی‌ها متقلبن و...
- ولی بلا الانه که مسابقه شروع بشه.

مرگخوارا برگشتن و دیدن که لرد سیاه و دامبلدور هردو آماده بالا رفتن از طناب هاشون هستن و شمارش معکوس شروع شده.
اما نکته‌ای که وجود داشت، انگار طناب لردسیاه با طناب دامبلدور فرق داشت، طناب کلفت تر از حد معمول بود و یه سرش به یه جعبه مستطیلی نسبتا بزرگ وصل بود.
بلاتریکس حتی فرصت نکرد که طناب عجیب غریب رو بررسی کنه، چون بلافاصله مسابقه شروع شد و لردسیاه و دامبلدور شروع به بالا رفتن از طناب هاشون کردن.

- بلا نگران نباش، من طناب هوشمند برای ارباب نصب کردم. خودش خود به خود به بردشون کمک میکنه. ماگلا بهش میگن جاروبرقی.

لایتینا با یه لبخند گشاد به بلاتریکس که گیج شده بود نگاه کرد و کنار جعبه‌ای که به طناب لردسیاه وصل بود وایستاد.
- ببین این دکمه رو میزنی و به لردسیاه کمک میکنه.

بعد از این که لایتینا یکی از دکمه های جاروبرقی رو زد، طناب لردسیاه شروع به لرزیدن شدید کرد و کار لرد رو صدبرابر سخت‌تر شد!


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹ دوشنبه ۶ دی ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
شـاغـل
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 6961
آفلاین
لرد سیاه قصد داشت خشمگین و خشمگین تر شود... که متوجه موضوعی شد.
- ما مگه فلج نبودیم؟ چه شد ما را؟

ایوا جلو رفت و توضیح داد:
- متحرک شدین ارباب. شاید در اثر هیجان بالا و آدرنالین! شما سلامتیتون رو مدیون آلبوس...

بلاتریکس جلو پرید و دهان ایوا را به موقع گرفت.
اولش ایوان قصد داشت بگیرد... ولی صدا از لای استخوان هایش درز می کرد و آبرو برای لرد سیاه باقی نمی گذاشت.

دامبلدور به طرف لرد سیاه حرکت کرد که مرگخواران، ناگهان بسیار غیرتی شدند.

- اوهوی! کجا؟
- مگه خودت ارباب مرباب نداری؟
- دور شو... هر حرفی داری بگو ما منتقل می کنیم. البته اگه صلاح بدونیم.
- فاصله رو حفظ کن و از هوای مشترک با ارباب تنفس نکن.

دامبلدور، اجبارا در فاصله دوری ایستاد و دستش را برای لرد سیاه تکان داد.
- تاااام... من اینجا هستم... منو ببین.

لرد سیاه دامبلدور را می دید، ولی دلش نمی خواست به چهره نازیبای او نگاه کند. برای همین به ایوا که روبرویش ایستاده بود خیره شد... و به ایوان... و به رودولف... و به هکتور...
مرگخواران ماشاالمرلین، یکی از دیگری زیباتر بودند.

سرانجام نگاهش را به سمت آینه روی دیوار چرخاند.
- بگو... می شنویم.

دامبلدور پیشنهادش را مطرح کرد...


ده دقیقه بعد!


لرد سیاه در گرمکن ورزشی مشکی رنگش سرگرم در جا زدن بود و دامبلدور در حال خوردن قرص های آرتروز و فشار خون و پوکی استخوان و دیابتش.
با دیدن لرد، کش و قوسی به خودش داد.
- اینقدر به خودت فشار نیار تام. من فقط پیشنهاد کردم یه رقابت دوستانه ورزشی با هم داشته باشیم که الگویی برای جوانان جادو دوست بشیم. الانم که قراره فقط از یه طناب ساده بالا بریم. همین.




پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۰:۱۷ دوشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۰

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۲۲ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
مـاگـل
پیام: 80
آفلاین
-عهههه... شاید راست می گویی! اما شاید عبرت شه برایشان تا از دو فرسخیمان هم نگذرند! بله عبرت میشه، پس می کشیم!
-اما ارباب...
-اما و زهر عقرب! دیگر هیچی نگو!
و بعد لرد چوبدستی اش را در آورد و می خواست تکنیک کشنده آوداکداوارا را اجرا کند که ناگهان نطق یکی باز شد و گفت:
-هوی ماری! چطوریایی؟ اگه قراره بمیرم پس لا اقل بذار حرفای ز دلم رو که وقتی خصوصی بودم یافتم بهت بگم! داداش، سالاد شیرازی ات می کنما... کوچولو بی دماغ!...
لرد که از عصبانیت نزدیک بود بترکد (استغفر مرلین!) گفت:
-چیییییی؟! می کککککککششششششمممممممتتتتتتتتت! آووووددددااااککدددد...
-چی چی وارا داوشم؟! تموم کن این مسخره ها رو بی دماغ!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۲:۵۰ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۲ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۴۵ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
گروه:
مـاگـل
پیام: 66
آفلاین
-یعنی چه که مرگخوارا بدون اجازه ما بستنی خوردن؟

لرد این ها را گفت و دست و پاهایش را باز کرد و گفت:

-الان جون همتون رو می گیرم!

-نه ارباب، لطفا نکنید. دستتون رو به خون چنین موجدات پستی آلوده نکنید.

-این دفعه دیگه هیچ راه بخششی نیست.

و بعد لرد چوبدستی اش را درآورد و داشت نشانه می رفت که ناگهان بلا گفت:

-ارباب ما نباید جلوی محفلیا چنین کاری کنیم اونوقت اونا فکر می کنن ما...

-ما چی؟

-ما مشکلات داخلی داریم... عه...



پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۶ پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۰
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 89
آفلاین
همچنان که مرگخوارا مشغول بستنی گرفتن بودن، بلاتریکس مشغول تعیین نوع شکنجه یا مرگ هر کدوم از مرگخوارا بود و همزمان، سعی میکرد لرد رو روی جاش محکم کنه. زاخاریاس، مات و مبهوت، به لرد و بلاتریکس نگاه میکرد.

- چیه؟ چرا به ارباب خیره شدی؟ بزنم چشماتو در بیارم؟

نگاه زاخاریاس از لرد و بلاتریکس، به چوبدستی که تهدید آمیز، جلوي چشماش تکون میخورد، برگشت.
- نه، چیزه... فقط... دستا...
- اربابمون هر روز دست و پاهاشو به صندلی گره میزنه تا بدنشون خوش فرم شه. دیگه؟
- خب... آخه... چسب...
- نمیبینی ردای اربابمون چه برقی میزنه؟ همش بخاطر اینه که هر روز، روزی سه وعده به رداشون چسب میزنن و خودشونو به یه چیزی میچسبونن. دیگه؟

زاخاریاس خواست به سر لرد که با نجینی به صندلی بسته شده هم اشاره کنه، اما چوبدستی که حالا تقریبا با چشمش تماس داشت، منصرفش کرد.

- بسه دیگه. همه راز های ابهت و هیبت ما رو برای این محفلیا لو دادی. حالا بگو ببینم چیکار داشتی؟
- خ... خب... پروف منتظر جوابتونن. میاین بستنی بخورین، یا...

جواب، همون لحظه از در وارد شد؛ تعداد زیادی مرگخوار که با شکم باد کرده و دهنی که دور تا دورش بستنی خورده بود.
- عجب بستنی بودا!


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲:۱۱ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۹

مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۲۲:۱۳ جمعه ۱۵ تیر ۱۴۰۳
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
جـادوگـر
پیام: 312
آفلاین
خلاصه:
لرد به سالن ورزشی دیاگون رفته. دامبلدور و اعضای محفل هم اونجا هستن. لرد موقع ورزش، دچار سانحه می شه و دیگه نمی تونه حرکت کنه. فقط می تونه حرف بزنه. لرد و مرگخوارا نمی خوان دامبلدور یا محفلیا متوجه این قضیه بشن.
یکی از محفلیا(زاخاریاس اسمیت) میاد و می گه از طرف دامبلدور پیامی برای لرد سیاه داره و باید پیام رو به خودش بگه.
مرگخوارا لرد رو روی صندلی می نشونن و خودشون هم دور و برش مستقر می شن که حرکاتش رو کنترل کنن.
......................................

ادوارد با دست پاچگی جلو آمد. قیچی هایش را باز و بسته کرد، نفسی عمیق کشید، دوباره قیچی هایش را باز و بسته کرد و بالاخره با چشم غره ی بلاتریکس، جلو آمد و سر لرد را در دست گرفت. درضمن در این بین چند خط و خش کوچک هم روی سر لرد افتاد که بالاخره پیش میاید دیگر!
بلاتریکس، هکتور را پشت دست راست لرد هل داد و آگلانتاین را پشت دست چپ لرد نشاند. آگلانتاین در حالی که با خونسردی پیپ خاموشش را میکشید همانجا نشست و هکتور در حالی که از شدت ذوق، داشت رکورد سی تا ویبره در ثانیه را میشکست، دست لرد را گرفت و همانجا جا خوش کرد.
بلاتریکس که به نظر راضی می آمد، کنار رفت و بقیه مرگخواران هم کنار لرد ایستادند. زاخاریاس با نگرانی به دست سمت راست لرد خیره شد که ویبره های ناشیانه میزد و گه گاهی هم سیلی ای به صورت ایوانوا میزد. صورت کج ایوانوا از قبل هم جذاب تر شده بود. زاخاریاس به زور نگاهش را از ایوانوا و دست لرد برداشت:
-اِممم... خب... پروفسور گفتن، بله! پروفسور گفتن که میخوان شما و مرگخوارها رو به بستنی سنتی فروشی اونور سالن دعوت کنن تا اونجا خودشون پیغام مهمشون رو به خودِ...

مرگخواران اجازه تمام شدن صحبت زاخاریاس را ندادند!
-بَبَبَبَبَبَسسسستتتتتننننننییییییی سسسسسنننننتییی!

قبل از اینکه بلاتریکس جلو مرگخواران را بگیرد، آنها مانند هیولاهایی که به سمت طعمه حمله ور میشوند، به سوی بستنی فروشی دویدند! آنها لرد را که روی صندلی ولو شده بود کاملا فراموش کرده بودند. فروشنده که برگ هایش ریخته بود، سعی میکرد از دکه اش که مرگخوارها از در و دیوارش بالا میرفتند، جان سالم به در ببرد!
-ب...ب...ببینید... من به شما بستنی میدم! آره به جون خودم میدم... آ...آ...آروم باشید!

آنها آرام شدند و به بستنی فروش خیره شدند که مشخص بود ترسیده است.
-خ...خ...خب آفرین! آفرین بچه های خوب! آ...آ...آفرین! خب ببینید من ینجا سه نوع بستنی سنتی دارم. وانیلی، زعفرونی و شکلاتی. که هم لیوانی میدم، هم نونی، هم...

آنها کاری به نونی یا لیوانی بودنش نداشتند. همه آنها شکلاتی میخواستند و از خواسته شان بر نمیگشتند.
-هههههاییییییی! من شکلاتی میخخخخخخخوام!
-ششششششششکلاتی...
-شششششکلللاتتتت...

به همین دلیل بود که بانو مروپ و لرد هیچوقت برای یخچال خانه ریدل ها بستنی سنتی نمیخریدند. همیشه سه طعم وجود داشت و همیشه مرگخواران شکلاتی میخواستند! فقط ایوا بود که همیشه زعفرانی و وانیلی باقی مانده را همراه با ظرفش میبلعید.



پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹

مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۶:۲۳ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 642
آفلاین
لرد سیاه یک لحظه به دیالوگی که مرگخوار قبلی گفته بود فکر کرد.
- دوباره حرفت را تکرار می‌کنی؟

مرگخوار چون چهره‌ی لرد رو نمی‌دید از حالت ایشون موقع درخواستش خبر نداشت، پس دوباره گفت:
- من وایمیسم پشت سرشون. اگه لازم شد با سر جوابی بدن، حرکاتشون رو رهبری می کنم. من ارباب رو رهبری می کنم. الان خیلی احساس مهم بودن بهم دست داد.


لرد این‌بار دیگه منتظر هیچ توضیحی نموند. مرگخوار فرصتش رو از دست داده بود.
- بلا! اراده کرده‌ایم مرگخوار پشت سرمان غیب شود.

چون این اراده ی لرد بود، انجام نشدنش ممکن نبود.
- قطعاً ارباب.

بعد، مرگخوار پشت سر لرد، که هیچکس نتونست بفهمه کیه، از صحنه ی روزگار محو شد و ادوارد با چهره ای ترسان جایگزینش شد.

همه‌چی برای به استقبال دامبلدور رفتن آماده بود. البته اگر ادوارد کار کردن با قیچی های دستش رو بلد باشه!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱ ۲۲:۵۵:۵۷
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱ ۲۲:۵۷:۴۲

آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
شـاغـل
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 6961
آفلاین
در فاصله ای که قرار بود به لرد سیاه اطلاع داده بشود، زاخاریاس نگاهی به اطراف انداخت.
-سالن خوبیه... می تونم مسئولیتش رو به عهده بگیرم. بعد همه رو از این جا بیرون کنم. اول سیاها رو. این سیاها برای چی این جا هستن؟ اینا حق ورزش ندارن. برن بیرون! چی؟ اینا هم حق رای دارن؟ می تونن بمونن پس. سیاها موقتا تاج سر منن. رای بدن، بعد برن پی کارشون. من اصلا سیاها رو آدم حساب نمی کنم که...البته وقتی حق رای دارن، کمی حساب می کنم. ولی اگه علاوه بر سیاه بودن، ریونی هم باشن دیگه عمرا بتونم حساب کنم. سعی کردم... ولی نشد. البته الان که موقع انتخاباته، تصمیم گیری الان کمی سخته.

همگی مطمئن شدند که زاخاریاس یک چیزی اش هست!

-نظارت کنم؟!

بی مقدمه پرسید و ظاهرا مخاطبش رودولف بود.

-بله؟... به چی؟!
-به کارات! رفتارت! اموالت...هر چی که باشه. فرقی نمی کنه. خوب نظارت می کنم. کافیه یه بار امتحانم کنین.

در فاصله ای نه چندان دور تر، مرگخواران با دستپاچگی سرگرم تثبیت لرد سیاه روی صندلی اش بودند.

-رداشونو گره بزن به صندلی. خودتم از پشت شونه شون بگیر...اینجوری شل و ول نه...اینجوری که انگار یه پاتیل نوشیدنی کره ای نوشیدن.
-من وایمیسم پشت سرشون. اگه لازم شد با سر جوابی بدن، حرکاتشون رو رهبری می کنم. من ارباب رو رهبری می کنم. الان خیلی احساس مهم بودن بهم دست داد.





پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶ یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۹

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
جـادوگـر
پیام: 1272
آفلاین
همین که محفلی مذکور خواست که برود و با دامبلدور برگردد، بلاتریکس احساس خطر کرد...
_چیزه...هی...محفلی بی‌ارزش...حالا قهر نکن...بیا...الان میفرستیمت پیش ارباب پیامت رو بدی!

مرگخواران با تعجب به بلاتریکس که به وضوح نگران بود،نگاه کردند...آنها میدانستند که این جمله‌ی بلاتریکس دلیل داشت...چرا که بلاتریکس حرف یا کاری را بی دلیل و از روی غفلت انجام نمیداد...به غیر از مورد ازداوجش البته!
پس لینی به بلاتریکس نزدیک شد و طوری که آن محفلی متوجه نشوند،به او گفت:
_امممم...داستان چیه؟ نقشه ای داری؟
_چرا حواستون نیست؟ دامبلدور ارباب رو خوب میشناسه....اگه اون بیاد و زبون فنریر لال ارباب رو توی این وضعیت ببینه، کارمون ساخته‌اس...دامبلدور رو سخت میشه گول زد، ولی این محفلی ساده رو چرا!
_منطقیه...ولی چطوری؟ چیکار باید بکنیم؟
_ببین..ارباب که قدرت تکلمشون سر جاشه...اگه یه جایی ثابت نگهشون داریم که نیوفتن، می‍شه یه کاری کرد...به نظرم تو و دوتا مرگخوار دیگه برید و ارباب رو روی صندلیش بنشونید و یک نفر اینور و یک نفر اونورشون وایستن تا ارباب یکهو ولو نشن ابرومون بره...ما یک دقیقه بعد محفلی رو میارم تا سریع پیامش رو بیاد بگه و بره و این قضیه ختم به شر شه!
_حله...پس ما الان میریم...شما هم تا جایی که میتونید این محفلی رو معطل کنید!

محفلی مذکور اما به نظر میرسید بسیار بی‌حوصله بود و از پچ‌پچ بلاتریکس و لینی خسته شده بود...پس فریاد زد:
_چی میگین شما دوتا؟ تکلیف من چیه؟ برم با پرفسور بیام یا میذارن برم پیامم رو بدم!
_اینقدر عجول نباش دیگه...الان لینی میره و تشریف فرماییت رو به استحضار ارباب میرسونه...لینی برو دیگه!
_الان پنج ثانیه اس من منتظرم!
_رفت دیگه لینی...حالا قبلش بیا بگو ببینم محفلی مذکور...تو چرا اسم نداری؟ اسمت چیه؟
_چرا اسم ندارم؟ من زاخاریس اسميت هستم...زاخاريس دختر کش!

مرگخواران نگاهی به سرتاپای زاخاریس انداختند...
_به این قیافه زاقارت و هيکل ریقو بیشتر میاد مگس‌ کش باشی!
_هاها...خیلی بامزه ای...بیا توی ستاد من به عنوان دلقک کابینه استخدامت کنیم!

مرگخواران این بار نگاهی به یکدیگر انداختند...به نظر می‌رسید محفلی مذکور که زاخاریس نام داشت، یک چیزی‌اش بود!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.