-سالن خوبیه... می تونم مسئولیتش رو به عهده بگیرم. بعد همه رو از این جا بیرون کنم. اول سیاها رو. این سیاها برای چی این جا هستن؟ اینا حق ورزش ندارن. برن بیرون! چی؟ اینا هم حق رای دارن؟ می تونن بمونن پس. سیاها موقتا تاج سر منن. رای بدن، بعد برن پی کارشون. من اصلا سیاها رو آدم حساب نمی کنم که...البته وقتی حق رای دارن، کمی حساب می کنم. ولی اگه علاوه بر سیاه بودن، ریونی هم باشن دیگه عمرا بتونم حساب کنم. سعی کردم... ولی نشد. البته الان که موقع انتخاباته، تصمیم گیری الان کمی سخته.
همگی مطمئن شدند که زاخاریاس یک چیزی اش هست!
-نظارت کنم؟!
بی مقدمه پرسید و ظاهرا مخاطبش رودولف بود.
-بله؟... به چی؟!
-به کارات! رفتارت! اموالت...هر چی که باشه. فرقی نمی کنه. خوب نظارت می کنم. کافیه یه بار امتحانم کنین.
در فاصله ای نه چندان دور تر، مرگخواران با دستپاچگی سرگرم تثبیت لرد سیاه روی صندلی اش بودند.
-رداشونو گره بزن به صندلی. خودتم از پشت شونه شون بگیر...اینجوری شل و ول نه...اینجوری که انگار یه پاتیل نوشیدنی کره ای نوشیدن.
-من وایمیسم پشت سرشون. اگه لازم شد با سر جوابی بدن، حرکاتشون رو رهبری می کنم. من ارباب رو رهبری می کنم. الان خیلی احساس مهم بودن بهم دست داد.

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









فقط بذارین پیغاممو بدم!
من فقط یه پیام برای اسمشو نبر داشتم که وسط راه خِرمو گرفتین و نذاشتین.
دست به من بزنین از هم می پاشم ها...بعد باید جواب پروفسور رو بدین! از سر راهم بکشین کنار. می خوام پیام برسونم.









