جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

166 کاربر(ها) آنلاین هستند (140 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
166 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1403 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- با سی و دو عدد دندان خنجر‌ی به ما زل زده، انتظار داری انرژی منفی نگیریم؟
- خیلی هم عالی‌! پیشنهاد من اینه که یه نگاه دقیق‌تر به ضمیر ناخودآگاه‌تون بندازم، اینجوری...

نگاه اسکارلت روی لرد قفل شد و از همین طریق به داخل ذهن او دست پیدا کرد. بعد از کمی گشت‌وگذار که چند ثانیه بیشتر طول نکشید، در بخش خاطرات کودکی‌ او علت آزار دهنده بودن لبخند الستور را دریافته و به وجود خودش برگشت.
- تشخیص من اینه که علت این حستون می‌تونه اختلال...

تمامی سلول های مغز اسکارلت در لحظه آژیر خطر کشیدند و همان نور قرمز رنگ معروف سرتاسر ذهنش را فرا گرفت و از چشمانش نیز بیرون زد.
- اختلال؟ اختلال جرعت کنه سمت شما بیاد از چهار طرف جرش می‌دم! تنها تشخیص من اینه که الستور رو با این لبخند مور‌مور کنندش صد و هشتاد درجه بچرخونیم سمت محفلیا تا باعث کاهش روحیه‌شون بشه!

الستور نیم چرخی زد، لبخندش را گسترده‌تر کرد و همراه با سایه‌اش به جماعت محفلی که زیر نگاه سنگین‌اش معذب شده بودند خیره شد.

مروپ در حالی که هفتمین پارچ آب انجیر را به خورد لردسیاه می‌داد با دست به مرگخوران پشت صحنه که با سرعت انجیر جمع می‌کردند اشاره کرد که بشکه بعدی را بیاورند.
- میخوای گابریل مامانو تکثیر کنیم تا آناناس یکی یدونه مامان حوله بیشتری داشته باشه؟
- آخ جون، من خیلی دوست دارم تکثیر بشم!
- خیر! همین شصت نفری که ما را دوره کرده‌اند برایمان بس است. دیگر می‌رویم روی آن پیرمرد کم‌خرد را کم کنیم.

بعد از مقداری تولید صدای ناهنجار و بدوبیراه حضار صدای بلندگو در آمد.
- از شرکت کنندگان عزیز دعوت می‌کنیم تا به روی صحنه بیان!

لرد با قدم هایی محکم به سمت میزی که وسط رینگ بوکس قرار گرفته بود رفت و چشم در چشم دامبلدور که سربند ورزشی پوشیده و ریش هایش را پشت سرش جمع کرده بود قرار گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزشی دياگون
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1403 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- قبول نبود... ما آمادگی‌مان را در خانه جا گذاشته بودیم.

دامبلدور فرتوت با یک حرکت ماهرانه از طنابش سر خورد و درست رو به روی لرد سیاه بر زمین فرود آمد.
- پسرم تام، غصه نخور... مسابقه بعدیو می‌ذارم تو ببری دلت شاد شه.

لرد از این از خودگذشتگی دامبلدور اصلا شاد نبود. در واقع کاملا هم عصبانی بود و احساس تحقیر شدگی داشت.
- لازم نکرده! مسابقه بعدی را خودمان با زور بازوی مبارک‌مان خواهیم برد. ما با این پیرمرد فرسوده مچ خواهیم انداخت.

گروه تدارکات سیاه به سرعت وارد عمل شدند تا لرد را پیش از مسابقه مچ اندازی آماده کنند. گابریل مانند حوله‌ای لرد را بغل کرد. مروپ لیوان لیوان آب انجیر برای لرد می‌ریخت. و الستور...

- چرا اینگونه با آن دندان‌های کریه المنظر خویش به ما زل زده‌ای؟!
- مادرتون گفتن اینطوری با لبخند بهتون انرژی مثبت می‌دم ارباب.

لرد به دندان‌های زرد و نوک تیز الستور که درست در پنج سانتی متری جای خالی بینی‌اش قرار گرفته بود چشم دوخت.
- ما الان بیشتر داریم انرژی منفی می‌گیریم!

اسکارلت با چهره‌ای روشن‌فکرانه، صندلی‌ای چوبی را رو به روی لرد و الستور بر روی زمین گذاشت و بر آن نشست. لحظه‌ای مدیتیشن کرد و سپس با صدایی گیرا مانند روان‌شناسان شروع به صحبت کرد.
- برای اینکه درک کنیم چرا از چهره الستور انرژی منفی می‌گیرین لازمه به ضمیر ناخودآگاه‌تون رجوع کنیم و اونو تبدیل به ضمیر خودآگاه کنیم ارباب. حالا یه بار دیگه به لبخند الستور نگاه کنین و بگین که چرا از لبخندش انرژی منفی می‌گیرین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: جمعه 21 مهر 1402 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب اونقدر کارشون درسته که شروع کردن به رقصیدن!
-ارباب می‌خوان بگن می‌تونن همزمان هم سریع‌تر از همه از طنابا بالا برن و هم بهترین رقصنده دنیا باشن.
-ارباب دارن دامبلدور رو به مسابقه رقص روی طناب دعوت می‌کنن.
-ما توی عمرمون هیچوقت نرقصیدیم و نخواهیم رقصید.

دامبلدور که مترها پایین‌تر دور طنابش گره خورده بود، سرش را از لای ریشش درآورد و لرد سیاه را دید که دور طنابش ورجه وورجه می‌کرد. دامبلدور یاد میلیون‌ها سال پیش افتاد. دامبلدور روزگاری را به خاطر آورد که کودکی ۱۰ ساله بود، شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک از روی همه درخت‌ها می‌پرید و موز می‌خورد. روزگاری که جنگل‌ها سبز بودند و صدای جیک جیک دایناسورها تویشان می‌پیچید.* روزگاری که پیر و کهنسال و فرتوت و بیمار و کور و کر نبود. دامبلدور زمانی سریع‌ترین و بهترین میمون دنیا بود. دامبلدور می‌توانست روی هر طنابی برقصد!
-هوهوهاهاهی‌هی‌هو!

دامبلدور ریشش را بالای سرش چرخاند و پرت کرد روی طناب لرد سیاه و باهایش تاب خورد و بالای سر لرد چند دور چرخید و کمرش را تکان‌تکان داد و لنگ‌هایش را توی هوا چرخاند و حتی یکی از گوش‌های لرد سیاه را هم برداشت و پوست کرد و خورد و کارش که تمام شد، دوباره تاب خورد و پرید روی طناب خودش. پایینش، ده‌ها محفلی از شدت هیجان ترکیدند و سفیدی‌هایشان همه‌جا ریخت و توی دماغ و دهن مرگخواران رفت.
-آلبوس یه بار دیگه نشون داد منبع واقعی رقص، روشنایی درونه.
-آلبوس، شاه دیسکو!

بلاتریکس برگشت و لایتینا را کرد.


---
*وینکی، جن دانشمند بود و دونست تکامل موز و میمون بعد از انقراض دایناسورا بود. ولی وینکی گول نخورد و دونست دامبلدور هیچوقت تکامل نکرد. وینکی، جن داروین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مهر 1402 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد و مرگخوارا به سالن ورزشی رفتن. دامبلدور و محفلی ها هم اونجا هستن. دامبلدور به لرد پیشنهاد می کنه با هم مسابقه بالا رفتن از طناب بدن.

ــــــــ

- تنها چیزی که میتونه باعث نگرانی ما بشه اینه که عملکردت اونقدر بد باشه که حواسمون پرت مسخره کردنت بشه. ولی ما قادر به کنترل خودمون هستیم.

لرد سیاه همچنان در حال کش و قوس دادن به خودش بود و در این بین مرگخوارا دور هم جمع شدن.

- ما باید مطمئن شیم که ارباب هرطور که شده برنده شن.
- مگه ارباب خودشون نمیتونن برنده شن؟

البته که سدریک توی عالم خواب و بیداری به سر میبرد و متوجه نشد که چه جمله ای گفته اما بلاتریکس هم از فرصت استفاده کرد و بالشتی که سدریک روش خواب بود رو، یهویی از زیر سرش بیرون کشید و باعث شد سر سدریک زمین بخوره و برای چند لحظه کوتاه بیدار بشه و بره جای دیگه بخوابه.

- البته که ارباب برنده میشن، اما محفلی‌ها متقلبن و...
- ولی بلا الانه که مسابقه شروع بشه.

مرگخوارا برگشتن و دیدن که لرد سیاه و دامبلدور هردو آماده بالا رفتن از طناب هاشون هستن و شمارش معکوس شروع شده.
اما نکته‌ای که وجود داشت، انگار طناب لردسیاه با طناب دامبلدور فرق داشت، طناب کلفت تر از حد معمول بود و یه سرش به یه جعبه مستطیلی نسبتا بزرگ وصل بود.
بلاتریکس حتی فرصت نکرد که طناب عجیب غریب رو بررسی کنه، چون بلافاصله مسابقه شروع شد و لردسیاه و دامبلدور شروع به بالا رفتن از طناب هاشون کردن.

- بلا نگران نباش، من طناب هوشمند برای ارباب نصب کردم. خودش خود به خود به بردشون کمک میکنه. ماگلا بهش میگن جاروبرقی.

لایتینا با یه لبخند گشاد به بلاتریکس که گیج شده بود نگاه کرد و کنار جعبه‌ای که به طناب لردسیاه وصل بود وایستاد.
- ببین این دکمه رو میزنی و به لردسیاه کمک میکنه.

بعد از این که لایتینا یکی از دکمه های جاروبرقی رو زد، طناب لردسیاه شروع به لرزیدن شدید کرد و کار لرد رو صدبرابر سخت‌تر شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: دوشنبه 6 دی 1400 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه قصد داشت خشمگین و خشمگین تر شود... که متوجه موضوعی شد.
- ما مگه فلج نبودیم؟ چه شد ما را؟

ایوا جلو رفت و توضیح داد:
- متحرک شدین ارباب. شاید در اثر هیجان بالا و آدرنالین! شما سلامتیتون رو مدیون آلبوس...

بلاتریکس جلو پرید و دهان ایوا را به موقع گرفت.
اولش ایوان قصد داشت بگیرد... ولی صدا از لای استخوان هایش درز می کرد و آبرو برای لرد سیاه باقی نمی گذاشت.

دامبلدور به طرف لرد سیاه حرکت کرد که مرگخواران، ناگهان بسیار غیرتی شدند.

- اوهوی! کجا؟
- مگه خودت ارباب مرباب نداری؟
- دور شو... هر حرفی داری بگو ما منتقل می کنیم. البته اگه صلاح بدونیم.
- فاصله رو حفظ کن و از هوای مشترک با ارباب تنفس نکن.

دامبلدور، اجبارا در فاصله دوری ایستاد و دستش را برای لرد سیاه تکان داد.
- تاااام... من اینجا هستم... منو ببین.

لرد سیاه دامبلدور را می دید، ولی دلش نمی خواست به چهره نازیبای او نگاه کند. برای همین به ایوا که روبرویش ایستاده بود خیره شد... و به ایوان... و به رودولف... و به هکتور...
مرگخواران ماشاالمرلین، یکی از دیگری زیباتر بودند.

سرانجام نگاهش را به سمت آینه روی دیوار چرخاند.
- بگو... می شنویم.

دامبلدور پیشنهادش را مطرح کرد...


ده دقیقه بعد!


لرد سیاه در گرمکن ورزشی مشکی رنگش سرگرم در جا زدن بود و دامبلدور در حال خوردن قرص های آرتروز و فشار خون و پوکی استخوان و دیابتش.
با دیدن لرد، کش و قوسی به خودش داد.
- اینقدر به خودت فشار نیار تام. من فقط پیشنهاد کردم یه رقابت دوستانه ورزشی با هم داشته باشیم که الگویی برای جوانان جادو دوست بشیم. الانم که قراره فقط از یه طناب ساده بالا بریم. همین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: دوشنبه 28 تیر 1400 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-عهههه... شاید راست می گویی! اما شاید عبرت شه برایشان تا از دو فرسخیمان هم نگذرند! بله عبرت میشه، پس می کشیم!
-اما ارباب...
-اما و زهر عقرب! دیگر هیچی نگو!
و بعد لرد چوبدستی اش را در آورد و می خواست تکنیک کشنده آوداکداوارا را اجرا کند که ناگهان نطق یکی باز شد و گفت:
-هوی ماری! چطوریایی؟ اگه قراره بمیرم پس لا اقل بذار حرفای ز دلم رو که وقتی خصوصی بودم یافتم بهت بگم! داداش، سالاد شیرازی ات می کنما... کوچولو بی دماغ!...
لرد که از عصبانیت نزدیک بود بترکد (استغفر مرلین!) گفت:
-چیییییی؟! می کککککککششششششمممممممتتتتتتتتت! آووووددددااااککدددد...
-چی چی وارا داوشم؟! تموم کن این مسخره ها رو بی دماغ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1400 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
-یعنی چه که مرگخوارا بدون اجازه ما بستنی خوردن؟

لرد این ها را گفت و دست و پاهایش را باز کرد و گفت:

-الان جون همتون رو می گیرم!

-نه ارباب، لطفا نکنید. دستتون رو به خون چنین موجدات پستی آلوده نکنید.

-این دفعه دیگه هیچ راه بخششی نیست.

و بعد لرد چوبدستی اش را درآورد و داشت نشانه می رفت که ناگهان بلا گفت:

-ارباب ما نباید جلوی محفلیا چنین کاری کنیم اونوقت اونا فکر می کنن ما...

-ما چی؟

-ما مشکلات داخلی داریم... عه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: یکشنبه 2 آذر 1399 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان که مرگخوارا مشغول بستنی گرفتن بودن، بلاتریکس مشغول تعیین نوع شکنجه یا مرگ هر کدوم از مرگخوارا بود و همزمان، سعی میکرد لرد رو روی جاش محکم کنه. زاخاریاس، مات و مبهوت، به لرد و بلاتریکس نگاه میکرد.

- چیه؟ چرا به ارباب خیره شدی؟ بزنم چشماتو در بیارم؟

نگاه زاخاریاس از لرد و بلاتریکس، به چوبدستی که تهدید آمیز، جلوي چشماش تکون میخورد، برگشت.
- نه، چیزه... فقط... دستا...
- اربابمون هر روز دست و پاهاشو به صندلی گره میزنه تا بدنشون خوش فرم شه. دیگه؟
- خب... آخه... چسب...
- نمیبینی ردای اربابمون چه برقی میزنه؟ همش بخاطر اینه که هر روز، روزی سه وعده به رداشون چسب میزنن و خودشونو به یه چیزی میچسبونن. دیگه؟

زاخاریاس خواست به سر لرد که با نجینی به صندلی بسته شده هم اشاره کنه، اما چوبدستی که حالا تقریبا با چشمش تماس داشت، منصرفش کرد.

- بسه دیگه. همه راز های ابهت و هیبت ما رو برای این محفلیا لو دادی. حالا بگو ببینم چیکار داشتی؟
- خ... خب... پروف منتظر جوابتونن. میاین بستنی بخورین، یا...

جواب، همون لحظه از در وارد شد؛ تعداد زیادی مرگخوار که با شکم باد کرده و دهنی که دور تا دورش بستنی خورده بود.
- عجب بستنی بودا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 شهریور 1399 03:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد به سالن ورزشی دیاگون رفته. دامبلدور و اعضای محفل هم اونجا هستن. لرد موقع ورزش، دچار سانحه می شه و دیگه نمی تونه حرکت کنه. فقط می تونه حرف بزنه. لرد و مرگخوارا نمی خوان دامبلدور یا محفلیا متوجه این قضیه بشن.
یکی از محفلیا(زاخاریاس اسمیت) میاد و می گه از طرف دامبلدور پیامی برای لرد سیاه داره و باید پیام رو به خودش بگه.
مرگخوارا لرد رو روی صندلی می نشونن و خودشون هم دور و برش مستقر می شن که حرکاتش رو کنترل کنن.
......................................

ادوارد با دست پاچگی جلو آمد. قیچی هایش را باز و بسته کرد، نفسی عمیق کشید، دوباره قیچی هایش را باز و بسته کرد و بالاخره با چشم غره ی بلاتریکس، جلو آمد و سر لرد را در دست گرفت. درضمن در این بین چند خط و خش کوچک هم روی سر لرد افتاد که بالاخره پیش میاید دیگر!
بلاتریکس، هکتور را پشت دست راست لرد هل داد و آگلانتاین را پشت دست چپ لرد نشاند. آگلانتاین در حالی که با خونسردی پیپ خاموشش را میکشید همانجا نشست و هکتور در حالی که از شدت ذوق، داشت رکورد سی تا ویبره در ثانیه را میشکست، دست لرد را گرفت و همانجا جا خوش کرد.
بلاتریکس که به نظر راضی می آمد، کنار رفت و بقیه مرگخواران هم کنار لرد ایستادند. زاخاریاس با نگرانی به دست سمت راست لرد خیره شد که ویبره های ناشیانه میزد و گه گاهی هم سیلی ای به صورت ایوانوا میزد. صورت کج ایوانوا از قبل هم جذاب تر شده بود. زاخاریاس به زور نگاهش را از ایوانوا و دست لرد برداشت:
-اِممم... خب... پروفسور گفتن، بله! پروفسور گفتن که میخوان شما و مرگخوارها رو به بستنی سنتی فروشی اونور سالن دعوت کنن تا اونجا خودشون پیغام مهمشون رو به خودِ...

مرگخواران اجازه تمام شدن صحبت زاخاریاس را ندادند!
-بَبَبَبَبَبَسسسستتتتتننننننییییییی سسسسسنننننتییی!

قبل از اینکه بلاتریکس جلو مرگخواران را بگیرد، آنها مانند هیولاهایی که به سمت طعمه حمله ور میشوند، به سوی بستنی فروشی دویدند! آنها لرد را که روی صندلی ولو شده بود کاملا فراموش کرده بودند. فروشنده که برگ هایش ریخته بود، سعی میکرد از دکه اش که مرگخوارها از در و دیوارش بالا میرفتند، جان سالم به در ببرد!
-ب...ب...ببینید... من به شما بستنی میدم! آره به جون خودم میدم... آ...آ...آروم باشید!

آنها آرام شدند و به بستنی فروش خیره شدند که مشخص بود ترسیده است.
-خ...خ...خب آفرین! آفرین بچه های خوب! آ...آ...آفرین! خب ببینید من ینجا سه نوع بستنی سنتی دارم. وانیلی، زعفرونی و شکلاتی. که هم لیوانی میدم، هم نونی، هم...

آنها کاری به نونی یا لیوانی بودنش نداشتند. همه آنها شکلاتی میخواستند و از خواسته شان بر نمیگشتند.
-هههههاییییییی! من شکلاتی میخخخخخخخوام!
-ششششششششکلاتی...
-شششششکلللاتتتت...

به همین دلیل بود که بانو مروپ و لرد هیچوقت برای یخچال خانه ریدل ها بستنی سنتی نمیخریدند. همیشه سه طعم وجود داشت و همیشه مرگخواران شکلاتی میخواستند! فقط ایوا بود که همیشه زعفرانی و وانیلی باقی مانده را همراه با ظرفش میبلعید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1399 23:52
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه یک لحظه به دیالوگی که مرگخوار قبلی گفته بود فکر کرد.
- دوباره حرفت را تکرار می‌کنی؟

مرگخوار چون چهره‌ی لرد رو نمی‌دید از حالت ایشون موقع درخواستش خبر نداشت، پس دوباره گفت:
- من وایمیسم پشت سرشون. اگه لازم شد با سر جوابی بدن، حرکاتشون رو رهبری می کنم. من ارباب رو رهبری می کنم. الان خیلی احساس مهم بودن بهم دست داد.


لرد این‌بار دیگه منتظر هیچ توضیحی نموند. مرگخوار فرصتش رو از دست داده بود.
- بلا! اراده کرده‌ایم مرگخوار پشت سرمان غیب شود.

چون این اراده ی لرد بود، انجام نشدنش ممکن نبود.
- قطعاً ارباب.

بعد، مرگخوار پشت سر لرد، که هیچکس نتونست بفهمه کیه، از صحنه ی روزگار محو شد و ادوارد با چهره ای ترسان جایگزینش شد.

همه‌چی برای به استقبال دامبلدور رفتن آماده بود. البته اگر ادوارد کار کردن با قیچی های دستش رو بلد باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/1 23:55:57
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/1 23:57:42
آروم آقا! دست و پام ریخت!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.