وقتی جوزفیل دستم و کشید و منو وارد کوچه کرد مبهوت شدم و دهنم باز موند؛برخلاف اینکه خیلی باریک بود ولی پر از مغازه های جادویی بود که باعث میشد یه چیزی درونم همش منو به کشف کردن اونا ترغيب کنه .
وقتی جوزفیل دید دهنم باز مونده دستش رو جلویه صورتم تکون داد و گفت:{ کجایی} گفتم:{هیچ جا همین جا ، فقط خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.} گفت:{باشه پس من میرم ؛جایی کار دارم تو خودت میتونی مغازه ها رو پیدا کنی؟ به کمک من نیاز نداری؟} گفتم:{نه خودم میرم مشتاقم زودتر کشف کنم ایجا رو.} گفت:{باشه پس اگه جایی رو پیدا نکردی از بقیه بپرس.فعلا به درود.}
بعد از رفتن جوزفیل تصمیم گرفتم اول برم و ردام رو بخرم پس به سمت مغازه مادام مالکین راه افتادم .
وقتی رسیدم به مادام مالکین سلام کردم و وارد مغازه شدم؛ مادام مالکین بهم گفت روی چهار پایه ای که اونجا به وایستم.
رفتم و روی چهار پایه وایستادم؛بعد مادام با دقت با متر جادویی اندازه میگرفت ، در آخر بعد چند دقیقه مادام مالکین ردای مناسب من رو پیدا کرد و بهم داد، من با شوق تمام لباس رو گرفتم،بهاش رو پرداخت کردم،تشکر کردم و از در خارج شدم .
حالا قدم بعدی گرفتن چوب دستی بود.
دیگه از دیدن مغازه ها خسته شده بودم و ترجیح میدادم هرچه زودتر وسایل مورد نیاز هاگوارتزم رو بگیرم تا بتونم بعد خرید اونها بتونم برم و چیز هایی که دوست دارم رو بخرم؛پس شروع به دویدن کردم . وقتی وارد مغازه شدم بعد از حدود پنج یا شیش بار چوبدستی مناسبم رو پیدا کردم.
وقتی از مغازه بیرون اومدم خسته شده بودم ،ولی هنوز یه مرحله دیگه مونده بود خرید کتابا،پس همه تلاشم رو کردم تا هرچه سریع تر به کتاب فروشی برسم .
وارد کتاب فروشی که شدم یه صف دراز و طولانی بود که همه اونا میخواستن کتابای هاگوارتز رو بخرن . در همون حال جوزفیل رو دیدم که اونم میخواست کتابای سال جدیدش رو بخره ؛ منم رفتم و توی صف وایستادم وقتی نوبتم شد کتابا رو خریدم و از مغازه بیرون زدم.
با اون همه وسیله وضعیتم خیلی خنده دار شده بود کتابای سنگین که هر دو دقیقه یکبار از دستم سر میخوردن ولی با این حال من بازم تسلیم نمیشم و تا حیوون که میخوام ببرم هاگوارتز رو نخرم و به مغازه شوخی فروشی برادرای ویزلی نرم ول کن نیستم؛حیوونی که خیلی نظرم رو جلب کرد یه گربه نارنجی و سفید خیلی بامزه بود ، پس یه لحظه هم درنگ نکردم و اونو خریدم. در آخر هم یه سری به مغازه شوخی فروشی برادرای ویزلی زدم و یه چند تا وسیله شوخی خریدم.
داشتم همین جور توی کوچه قدم میزدم که پشت ویترین یه مغازه یه نیمبوس 2000 دیدم ، همون موقع بود که قیافم شبیه کسایی شد که شکست عشقی خوردن چون من نمیتونستم اونو بخرم مشکل قیمتش نبود بلکه موضوع ممنوعیت داشتن نیمبوس برای سال اولی ها بود .
هیمن جوری که تو ناراحتی فرو رفته بودم شروع کردم به قدم زدن برای برگشتن به هاگوارتز اما توی پس زمینه ذهنم به این فکر میکردم که وقتی به هاگوارتز برم قراره به کدوم گروه برم و با چه کسایی آشنا بشم و خیلی فکرای دیگه... .
پایان
---
عیب نداره پادما به زودی سال اولت رو تموم میکنی و نیمبوس مورد علاقت رو میخری. منم همسن تو که بودم همین حس رو داشتم
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




ولی مرسی که به تمرکز و دقت ما اهمیت میدی
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در

فقط امیدوارم بقیه یاد نگیرن که دوست نداشته باشن عنوان ویژگی رو بالای پست بنویسن. 





