آبرفورث بعد از اینکه از اون در عجیب و غریب آجری رد شد رفت تا وسایلش رو بخره
(ولی حواسش نبود که آلبوس که کمکش کرد از در رد بشه چند
آبرفورث داشت با دقت به همه چی نگاه می کرد؛ یکی داشت جاروی کهنه پرنده می فروختنقل قول:
آبرفورث با خودش گفت: منم که تازه واردم می دونم اون جارو ها پرنده نیستن
یکی دیگه داشت قابلمه خودجوش می فروخت
آبرفورث دستش را برد توی جیبش. کیسه پول را فشار داد. محکم کرد. بعد...
ایستاد.تازه یادش آمده بود که مادرش هنوز پول تو جیبی این ماهش را نریخته بود.
آبرفورث اخمی کرد. با خودش گفت: «مرلین لعنت کنه... اممم ....نه یعنی....منظروم این بود که مرلین لعنت کنه آلبوس رو اهههه همه پول تو جیبی هارو اون داره می گیره، سایت جادوگران هم که هم کم پول میده و هم آخر ماه میده و اصلا به درد نمی خوره تازه همون مقدار کم رو هم بخوای بگیری باید صد جور پست و رول و داستان و... والا مگه مدرسه ماگلیه؟ از مرلین که پنهون نیست از شما چه پنهون اونا همش یه چیزی به نام اساء نساء مشاء یه همچین چیزی دارن که همش باید بنویسن»
آلبوس که تا حالا چند قدم جلوتر رفته بود، برگشت. «چی شد؟ چرا ایستادی؟»
آبرفورث با عصبانیت گفت:
اهههه تو باز پیدات شد؟ مگه همون موقع نرفتی؟
آلبوس جوابی نداد
آبرفورث داشت ویترین مغازه رو نگاه می کرد. از یه چوب به شدت خوشش اومده بود. انگار، انگار که اونو یادش آریانا می انداخت
صدای تق تق سُم بز در گوشش پیچید.
«پول نداری، پسر. مادرت یادش رفته. سایت جادوگران هم که تا آخر ماه بهت کمتر از 20 تا گالیون میده... اونم اگه بیست تا داستان بنویسی و هفتاد تا کامنت بذاری...»
آبرفورث زیر لب غر زد: «میدونم بز جان... میدونم.ولی چه کنم؟ هان!؟ چه کنم؟»
آلبوس پرسید: «با کی حرف میزنی؟»
«هیچکس. ساکت باش. اهههه اصلا تو چرا هنوز هستی نمی خواهی بری؟»
آبرفورث نگاهی به آلبوس انداخت(خب بالاخره اون داداشش بود هر چقدر هم که ازش بدش می اومد باز هم دوست نداشت مثل آریانا از دستش بده) و بعد ویترین را نگاه کرد. بعد نگاهی به جیب خالیاش. بعد دوباره به چوبدستی که دوست داشت.
اون تصمیمش رو گرفت.
نه اینکه تصمیم درستی باشد. ولی تنها راه بود.
برگشت به سمت آلبوس. گفت: «آلبوس... یه کاری برام بکن.»
آلبوس ابرو بالا انداخت. «اوففف چه عجب با ما درست حرف زدی!چی می خواهی حالا؟»
آبرفورث نفس عمیقی کشید. حرف زدنش سخت بود. مخصوصاً با آلبوس.
گفت: «پول داری؟ قرض بده. بعداً پس میدم.»
آلبوس مکثی کرد. بعد دست کرد توی ردایش و یک کیسه کوچک درآورد. وزن کرد. انداخت طرف آبرفورث.
آبرفورث کیسه را گرفت. سنگین بود. حسابی سنگین.
«چندتاست؟» پرسید.
«کافی برای یک چوبدستی خوب. و یک جغد. اگه ولخرجی نکنی.»
آبرفورث چیزی نگفت.می خواست تشکر کند ولی پشیمون شد. فقط کیسه را فشار داد توی جیبش. بعد برگشت و رفت سمت در مغازه اولیواندر.
صدای بز خیالی دوباره آمد: «از آلبوس پول قرض کردی؟ تو؟ آخه چرا از آلبوس گرفتی؟»
آبرفورث جواب داد: «خفه شو بزجان. مثلا داداشمه هااا»
و رفت تو و چوبش رو خرید
---
برا بزها اسمم میذاری؟
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
---
ممنون هری
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


»






ولی مرسی که به تمرکز و دقت ما اهمیت میدی
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در

فقط امیدوارم بقیه یاد نگیرن که دوست نداشته باشن عنوان ویژگی رو بالای پست بنویسن. 

