خورشید به وسط آسمان رسیده بود ، و به دلیل عدم وجود هیچگونه ابر در آسمان، لندن یکی از آفتابی ترین روزهای خودش را می گذراند.غیر منتظره بودن این آب و هوا باعث شده بود جادوگران در حال تردد در خیابان دیاگون در مقابل نور شدید آفتاب دفاعی به جز اخم کردن و پایین آوردن کلاه یا سرهایشان نداشته باشند.
در این میان یک دختر بچه با سری رو به بالا شنلش را به کلی در آورده و آن را روی ساعد دست چپش آویزان گذاشته بود، با دست راستش بند کیفش را بی اعتنا گرفته بود و حلقه تزئینی فلزی کیف گاه گاه روی زمین کشیده می شد و صدایی آزار دهنده ایجاد می کرد. موهای خرمایی اش زیر آفتاب مثل نخ های بلال رنگ و رو رفته به هر سمتی پریشان بودند.
دختر ده دقیقه ی تمام رو به روی مغازه ی حیوانات جادویی فروشی ایستاده بود اما تو نرفته و چیزی نخریده بود و از همان زمان مورد توجه ماتیلدا قرار گرفت.
پس به محض اینکه می خواست از کنارش رد شود اول ردا و بعد کیفش را چنگ زد:« بانوی جوان، یه گالیون به این پیرزن کمک کن، بیمارم، خرج خانواده به دوشمه، فقط یه گالیون.»
نگاه سرد و بی تفاوت دختر بچه یک لحظه با چشمان پیرزن گره خورد . بعد کیفش را محکم از دست زن کشید که باعث شد کاسه ی گالیون هایش از دستش بیفتد. سکه ها دور هم چرخ خوردند و هر یک به سویی رفتند.
-ای تخم شیطان!...سکه هام...سکه هام..مرلین ازت نگذره بچه! حداقل پول خودم رو جمع کن بهم بده...کجا داری می ری...هووووی با تو ام!
پنج دقیقه ای طول کشید تا پیرزن علیل بتواند همه ی سکه هایش را جمع بکند.
وقتی جمع کرد دختربچه را دید که از مغازه ی کتابفروشی بیرون می آید و به سمت ردا فروشی مادام مالکین می رود.
دسته ی واکرش را در دستش فشرد و به سختی از جایش بلند شد. با چهره ای برافروخته خودش را کشان کشان تا مادام مالکین رساند.
اما تا به خیاطی برسد دخترک از مغازه بیرون زد و از سه متری ماتیلدا رد شد.
- اوهوی دختره ی حرومی!...
اما دختر دماغ سر بالا دوباره بی تفاوت از کنارش رد شد و به فروشگاه لوازم معجون سازی رفت.
پیرزن با ناراحتی نفسش را بیرون داد. دخترک به نظر تازه می خواست وارد مدرسه بشود پس حتما به اولیوندر هم سر می زد و پیرزن می توانست آنجا حق چنین سلیطه ای را کف دستش بگذارد.
پس در حالی که دندان های مصنوعیش را روی هم فشار می داد واکرش را به سمت اولیوندر هدایت کرد و پس از احوالپرسی با صاحب مغازه روی یکی از صندلی ها کمین کرد.
سایه ی دختری با موهای کوتاه روی در افتاد و پیرزن دسته ی چوب جادوییش را از جیبش در آورد. سایه همانطور چند دقیقه سر جایش ماند، پیرزن زیر لب زمزمه کرد:« بیا تو عنتر خانم! بیا و با سر نوشتت رو به رو شو.»
اما دختر جوان و بشاشی که وارد شد چندان شباهتی به آن کسی که کاسه ی گالیون هایش را چپه کرده بود نداشت. موهای بلوندش به زیبایی صورتش را قاب کرده بودند، لبهایش به قرمزی گل رز بودند و لبخند دندان نمایش چنان شاد و سفید بود که تا فرسنگ ها را نورانی می کرد.
دختر بپر بپر کنان به داخل مغازه آمد و صدا زد :« عمو اولیوندر.»
اولیوندر پیر لحظاتی مثل پیرزن به دختر خیره ماند و بعد به گرمی لبخند زد:« تو اومدی چوبدستی بگیری؟ اسمت چیه و از کدوم خانواده ای؟ مطمئنم چهرت آشناست. باید والدینت رو بشناسم.»
دختر چشمکی زد و یک دور، دور خودش چرخید. موهای بلوندش قرمز رنگ و لبهای قرمزش حالا به رنگ طلایی براق می درخشیدند:« اگه گفتیییید؟»
اولیوندر خندید :«تانکس... تو باید دختر ...». اما هیچ وقت نتوانست حرفش را تمام کند چون پیرزن جفت پا به درون مکالمه شان پرید.
-تو همون عفریته ای هستی که گالیونای منو چپه کردی. مرلین ازت نگذره .زورت به یه پیر علیل و فقیر می رسه؟ فکر کردی می تونی هر کار دلت خواست بکنی؟ نفرینت می کنم.
پیرزن چوبدستیش را بالا برد تا افسونش را بخواند اما صدای دخترک او را متوقف کرد. دخترک همچنان به گرمی لبخند می زد:« خاله جان معذرت می خوام !حق داری!من خیلی دست و پا چلفتیم. ولی اگه نفرینت بگیره و اینجا بیفتم شما پا داری من رو به بیمارستان ببری یا عمو اولیوندر؟ یک بستنی برات بخرم من رو می بخشی؟».
پیرزن هاج و واج آنجا ایستاد تا زمانی که بستنی به دستش رسید. و حتی تا یک ربع بعد از انتخاب چوبدستی دخترک همانجا نشست و بستنی اش را آرام و قهر آلود خورد.
در راه برگشت به سمت بساطش ، صدای پرنده ها را شنید و از گوشه ی چشم یکدفعه در جغددانی تانکس را دید که جلوی پنجره بزرگ ایستاده و به پایین نگاه می کرد. :« دختر....دختر ...مواظب باش...بیفتی هیچی ازت نمی مونه. آهای دختر...» و با چوبدستی اش یک سنگ ریزه را به سمت تانکس پرت کرد. سنگریزه به شانه ی او خورد و از افکارش بیرون آمد.
تانکس ناخنش را به دندان گرفت و از پنجره دور شد.
اما چه فایده! پیرزن حالا نگران بود :«امروز هر آتیشی تو این خیابون پیش بیاد از گور این بچه بلند میشه.»
تمام آن اطراف را با وجود شلی پایش گشت تا
اینکه بالاخره در کنج یک کوچه ی بن بست به پیکر لرزان زیر شنل رسید.
با یک حرکت چوبدستی شنل را کنار زد تا چهره ی با دست پوشانده شده ی دختر بچه معلوم شود. از پلک های تانکس اشک می جوشید و هق هق خفه اش دل پیرزن را به درد می آورد.
ماتیلدا نفس عمیقی کشید و با سختی روی صندلی واکرش نشست و با خودش فکر کرد که چطور می تواند او را دلداری دهد:«آه! دختر جون! توی سن تو همه ی مشکلات بزرگ به نظر می رسن ولی این هم می گذره. همه چیز درست میشه. می خوای برام تعریف کنی چی شده؟»
صدای هق هق به چیزی شبیه به خنده تبدیل شد. نیمفادورا کم کم دستهایش را از جلوی صورتش کنار برد و با اینکار چشم های گود رفته، و بینی قرمز شده ش آشکار شد. با پشت دستش خیسی دور چشمانش را خشک کرد و با صدایی زمزمه وار پرسید:« اگر هیچ اتفاق بدی نیفتاده باشه...باز هم می تونی بگی می گذره؟»
*ماتیلدا ساحره ی پیری است که به عنوان گدای خیابان دیاگون در یونسکو ثبت شده می باشد.
-پ ن: تانکس دوست نداره عنوان این ویژگی بزرگ بالای صفحه نوشته بشه. هر چند امیدواره که دیگرون از لای خطوط بفهمنش.
---
پست سرگرمکنندهی خوبی بود.
فقط امیدوارم بقیه یاد نگیرن که دوست نداشته باشن عنوان ویژگی رو بالای پست بنویسن. 
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی