دیانا کارتر هیچوقت نفهمید چرا مردم از چیزهای ممنوعه دوری میکنند.
از نظر او، «ممنوع» فقط یک جور دیگرِ گفتنِ «اینجا احتمالاً چیز جالبی هست» بود.
برای بقیهی جادوآموزها، کوچهی دیاگون جایی برای خرید اولین چوبدستی، انتخاب حیوان جادویی یا پیدا کردن وسایل مورد نیازشان بود.
اما دیانا دنبال چیزهای دیگری میگشت.
چیزهایی که قفل داشتند.
چیزهایی که خاک گرفته بودند.
چیزهایی که رویشان نوشته شده بود: «دست نزن.»
چون دقیقاً همان چیزها بودند که ارزش بررسی داشتند.
با همان ظاهر همیشگیاش وارد کوچهی دیاگون شد؛ موهای بلوند، چشمهای سبز خاکستری و چهرهای رنگ پریده که انگار حتی دیدن یک اژدهای واقعی هم نمیتوانست بیشتر از یک نگاه کوتاه هیجانزدهاش کند.
چوبدستیهای براق؟
زیادی عادی بودند.
معجونهای رنگی؟
احتمالاً فقط یک انفجار با ظاهر زیبا.
حیوانات جادویی بامزه؟
زیاد قابل اعتماد نبودند!
بالاخره هیچکس نمیگفت یک موجود بامزه نمیتواند در پنج دقیقهی بعد انگشتت را گاز بگیرد.
دیانا بعد از کمی گشتن، به یکی از مغازههایی رسید که بیشتر شبیه یک انبار وسایل فراموششده بود. گوشهی تاریک مغازه، پشت چند جعبهی قدیمی، قفسهای قرار داشت که معلوم بود سالها کسی سراغش نرفته.
که یعنی دقیقاً همان چیزی بود که دیانا میخواست.
بین چند کتاب قدیمی، یکی توجهش را جلب کرد.
جلد سیاه، قفل فلزی و چند کلمهی بسیار امیدوارکننده روی آن:
«خواندن این کتاب ممنوع است.»
دیانا چند ثانیه به نوشته نگاه کرد.
بعد کتاب را برداشت.
بالاخره چیزی پیدا کرده بود که ارزش وقتش را داشته باشد.
فروشنده وقتی متوجه شد دیانا چه چیزی پیدا کرده، فقط نگاهش کرد.
احتمالاً در ذهنش داشت تمام تصمیمهای زندگیاش را مرور میکرد که باعث شده بود امروز صاحب این مغازه باشد.
کتاب ممنوعه را از دست دیانا گرفت و توضیح داد که این کتاب خطرناک است، نباید باز شود و احتمالاً دلیل خوبی وجود دارد که کسی آن را قفل کرده.
دیانا هم با همان آرامش همیشگی گوش داد.
مشکل اینجا بود که هرچه بیشتر توضیح میدادند چرا نباید کاری را انجام دهد، آن کار برای دیانا جذابتر میشد.
در نهایت، بعد از چند دقیقه بحث و چند نگاه ناامیدانه از طرف فروشنده، دیانا کتاب را خرید.
البته خودش اسمش را «خرید» نمیگذاشت.
بیشتر شبیه «نجات دادن یک کتاب بیاستفاده از یک قفسهی تاریک» بود.
کتاب ممنوعه را زیر بغلش گذاشت و راه افتاد.
البته هنوز کسی نمیدانست ورود یک دختر بلوند با این حجم از کنجکاوی، معمولاً با چند اتفاق عجیب همراه است.
چون دیانا تازه وارد بود.
و خوشبختانه، هنوز کسی او را مقصر نمیدانست.
چند قدم بعد، پسری که کنار یک مغازه ایستاده بود، تصمیم گرفت اولین خریدش از کوچهی دیاگون را ثبت کند و از جغدش عکس بگیرد.
جغد دقیقاً همان لحظه تصمیم گرفت که علاقهای به شهرت ندارد.
بال زد، از روی دست پسر پرید و مستقیم روی کلاه یک جادوآموز دیگر فرود آمد.
جادوآموز بیچاره از ترس عقب رفت، پایش به یک سطل خالی گیر کرد و با صدای بلندی روی زمین افتاد.
چند نفر سریع به سمتش رفتند تا کمکش کنند.
دیانا که از کنار صحنه رد میشد، فقط چند ثانیه نگاه کرد و بعد آرام گفت:
- تصمیمات جغدها واقعاً غیرقابل پیشبینیه.
و به راهش ادامه داد.
هیچکس چیزی نگفت.
چون واقعاً کسی نمیتوانست توضیح دهد چرا یک نفر وسط یک اتفاق عجیب، به جای کمک کردن، دربارهی رفتار جغدها تحقیق میکند.
دیانا هم اهمیتی نداد.
او بالاخره یک کتاب ممنوعه پیدا کرده بود.
این خیلی مهمتر از این بود که یک جغد با زندگی چند نفر دیگر مشکل شخصی پیدا کرده باشد.
کتاب را زیر بغلش محکمتر گرفت و لبخند بسیار کوچکی زد و صحنهی جرم را ترک کرد.
بقیهی مردم هم به داد آن پسرک بخت برگشته که اولین حیوان جادوییاش ریجکتش کرده بود، و جادوآموزی که کله پا شده بود رسیدند و سرپایش کردند، بدون اینکه بدانند شاید دلیل اصلی تمام این ماجرا، همان دختر بلوندی بود که خیلی آرام از کنارشان رد شد.
هرچند دیانا همچنان معتقد بود هیچکدام تقصیر او نیست.
بالاخره فقط چون تمام اتفاقات عجیب همیشه نزدیک او رخ میداد، دلیل نمیشد او باعثشان شده باشد.
حداقل...
هنوز کسی مدرک نداشت.
( اینم اولین پست به سبک سومشخص
)@دیانا کارتر
---
خیلی قشنگ بود!
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

)
کارت دامبلدور برام در اومده!
میشه با هم عوض کنیم؟


اون بهترین مدیر بین همه مدیر های گذشته و احتمالا اینده هاگوارتزه!

»





