جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

39 کاربر(ها) آنلاین هستند (37 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] خرید در دیاگون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 25 اردیبهشت 1405 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی: کاشف نگران⁦(*﹏*;)⁩

خرید در دیاگون

قبل از ورود به دیاگون، شاید یکی از بزرگترین دغدغه‌هام، فاصله داشتن دنیای جادویی با تکنولوژی بود و با خودم فکر میکردم که قراره چجور کارهامو مدیریت کنم، بنویسم و تحقیق کنم اما حالا میبینم هر شی، حتی پیش پا افتاده‌ترینشون میتونه نوعی جادو رو درون خودش داشته باشه.

مادربزرگ بیشتر مشتاق تماشای لباسا و انتقادهای تند و تیز ایتالیایی به وضعیت بازار هست اما توضیحات لاکرتیا کمک میکنه تا شوک‌های فرهنگی متعددی که بهم وارد میشه رو راحت‌تر مدیریت کنم.

به عنوان فردی که مثل خیلی‌های دیگه از تبلیغات متنفر شده، در اینجا تازه احساس می‌کنم که فایده‌ی تبلیغات چیه و چقدر در افزایش دانش نسبت به جامعه و امکاناتش می‌تونه مفید واقع بشه.

«من اصلا از ایتالیایی سر در نمیارم.» اینو در حالی که لاکرتیا میگم که حس می‌کنم اون هم یک در میون متوجه حرفای مادربزرگ میشه.
اون منو متوجه مغازه‌ای میکنه که مخصوص فروش لوازم تحریره. اما بیشتر از مغازه و ویترین پر زرق و برقش، خانواده‌ای پر جمعیت با موهای نارنجی هست که توجهمو جلب میکنه و احساس میکنم به قلب فرهنگ سلتیک پرت شدم.

«تو نباید از خرید اشیای درشت بترسی، حمل و نقلشون قرار نیست لزوما پر زحمت بشه.» لاکرتیا اینو در حالی میگه که درمورد خرید اشیای درشت‌تری مثل پاتیل و کلاه و کتاب‌های ضروری، نظر خاصی ارائه ندادم و به تجربه‌ی سیسی‌های جادوگرم تکیه کردم.

حین ورود به مغازه، یکی از پسرهای خانواده‌ی مو قرمز که ظاهرا اعتماد به نفس کمی داره، با دستپاچگی سعی داره یه موش چاق و زشت رو به جیبش برگردونه و حس می‌کنم ایجاد ارتباط چشمی با من، براش ناخوش آیند جلوه کرد. اونها جادوگر هستن و احتمالا همونقدر که من نسبت به هاله‌هاشون حساسم، متقابلا حساسیت دارن و خوششون از نگاهی چنین کنجکاوانه نمیاد. اون پسر شبیه یک لوح نورانی هست که تراژدی‌های جادویی رو به سمت خودش جذب میکنه، آسیب میبینه و هضم میکنه.

از اینکه اینطور غرق کنجکاوی‌های وقت و بی‌وقتم میشم متنفرم چون باعث میشه از زمان و مکان جدا بشم و یادم بره که میخواستم چیکار کنم. رو به لاکرتیا میگم: «شاید این از عادت مصرف‌گرایی بیاد اما از همین الان از تلمبار شدن و خاک گرفتن این وسایل میترسم. در دنیای ماگل‌ها، یه شیء تازه می‌تونه در عین حال، یه آشغال بالقوه باشه. اما اینجا نمی‌دونم مثلا این دفتری که برمی‌دارم، آیا صرفا یه دفتره یا قراره قابلیت جادویی منحصر به فردی داشته باشه؟»

در ادامه، لاکرتیا کمک میکنه تا از بین لوازم تحریر جادویی دست به انتخاب بزنم. من یه دفتر میخورم که میشه هر چیزی رو درونش نوشت اما دیگران به راحتی قادر به دیدن و خوندن محتواش نباشن و همچنین با استفاده از عنوان و کلمات خاص، یادداشت‌هام رو پیدا کنم. همچنین یه خودنویس که قادره افکار و حرفامو بدون دخالت دست بنویسه میخرم. اونها به نسبت کاربردشون، به نظرم خیلی قیمت خوبی دارن.

مادربزرگ برام یه پالت آرایشی خریده. اشک در چشمانم حلقه میزنه و دیگه برام مهم نیست که این همه سال، جادوگر بودنش رو ازم پنهان کرده یا حتی مجبورم کرده تا برای دیدنش در تعطیلات، هر بار یه سفر طولانی رو تحمل کنم و با قابلیت های جادوییش به دیدنم نیومده. اون دستی توی موهام میکشه و میگه: «شما آمریکایی‌های نازک نارنجی زود پیر میشید و از ریخت میوفتید.»

---


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/26 10:31:29
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
اسبی قدم زنان وارد کوچه دیاگون شد. باورش نمیشد که دارد رویایش را زندگی میکند . جادوگران زیادی آنجا بودند . اسبی به سمت یکی از مغازه ها رفت و یک خرگوش ناز و سفیدرنگ دید . او دوست داشت آن را بخرد بنابراین وارد آن مغازه شد و با پولش این خرگوش را خرید . اولین بار در همین کوچه دیاگون او به این خرگوش غذا داد و سپس به مغازه چوب دستی فروشی رفت. مغازه او را دید و گفت : آروم و آتشین چوب دستی تو از سالیان پیش مقرر شده . از پر پرستو و از درخت سرخس . او چوبدستی را به اسبی اهدا کرد و اسبی هم از مغازه دار خداحافظی کرد . حال اسبی کاملا آماده بود که وارد هاگوارتز شود.

----

به پیام شخصی‌ای که برات فرستادم توجه کن.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/23 21:05:13
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 00:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خورشید به وسط آسمان رسیده بود ، و به دلیل عدم وجود هیچگونه ابر در آسمان، لندن یکی از آفتابی ترین روزهای خودش را می گذراند.غیر منتظره بودن این آب و هوا باعث شده بود جادوگران در حال تردد در خیابان دیاگون در مقابل نور شدید آفتاب دفاعی به جز اخم کردن و پایین آوردن کلاه یا سرهایشان نداشته باشند.
در این میان یک دختر بچه با سری رو به بالا شنلش را به کلی در آورده و آن را روی ساعد دست چپش آویزان گذاشته بود، با دست راستش بند کیفش را بی اعتنا گرفته بود و حلقه تزئینی فلزی کیف گاه گاه روی زمین کشیده می شد و صدایی آزار دهنده ایجاد می کرد. موهای خرمایی اش زیر آفتاب مثل نخ های بلال رنگ و رو رفته به هر سمتی پریشان بودند.
دختر ده دقیقه ی تمام رو به روی مغازه ی حیوانات جادویی فروشی ایستاده بود اما تو نرفته و چیزی نخریده بود و از همان زمان مورد توجه ماتیلدا قرار گرفت.
پس به محض اینکه می خواست از کنارش رد شود اول ردا و بعد کیفش را چنگ زد:« بانوی جوان، یه گالیون به این پیرزن کمک کن، بیمارم، خرج خانواده به دوشمه، فقط یه گالیون.»
نگاه سرد و بی تفاوت دختر بچه یک لحظه با چشمان پیرزن گره خورد . بعد کیفش را محکم از دست زن کشید که باعث شد کاسه ی گالیون هایش از دستش بیفتد. سکه ها دور هم چرخ خوردند و هر یک به سویی رفتند.
-ای تخم شیطان!...سکه هام...سکه هام..مرلین ازت نگذره بچه! حداقل پول خودم رو جمع کن بهم بده...کجا داری می ری...هووووی با تو ام!
پنج دقیقه ای طول کشید تا پیرزن علیل بتواند همه ی سکه هایش را جمع بکند.
وقتی جمع کرد دختربچه را دید که از مغازه ی کتابفروشی بیرون می آید و به سمت ردا فروشی مادام مالکین می رود.
دسته ی واکرش را در دستش فشرد و به سختی از جایش بلند شد. با چهره ای برافروخته خودش را کشان کشان تا مادام مالکین رساند.
اما تا به خیاطی برسد دخترک از مغازه بیرون زد و از سه متری ماتیلدا رد شد.
- اوهوی دختره ی حرومی!...
اما دختر دماغ سر بالا دوباره بی تفاوت از کنارش رد شد و به فروشگاه لوازم معجون سازی رفت.
پیرزن با ناراحتی نفسش را بیرون داد. دخترک به نظر تازه می خواست وارد مدرسه بشود پس حتما به اولیوندر هم سر می زد و پیرزن می توانست آنجا حق چنین سلیطه ای را کف دستش بگذارد.
پس در حالی که دندان های مصنوعیش را روی هم فشار می داد واکرش را به سمت اولیوندر هدایت کرد و پس از احوالپرسی با صاحب مغازه روی یکی از صندلی ها کمین کرد.
سایه ی دختری با موهای کوتاه روی در افتاد و پیرزن دسته ی چوب جادوییش را از جیبش در آورد. سایه همانطور چند دقیقه سر جایش ماند، پیرزن زیر لب زمزمه کرد:« بیا تو عنتر خانم! بیا و با سر نوشتت رو به رو شو.»
اما دختر جوان و بشاشی که وارد شد چندان شباهتی به آن کسی که کاسه ی گالیون هایش را چپه کرده بود نداشت. موهای بلوندش به زیبایی صورتش را قاب کرده بودند، لبهایش به قرمزی گل رز بودند و لبخند دندان نمایش چنان شاد و سفید بود که تا فرسنگ ها را نورانی می کرد.
دختر بپر بپر کنان به داخل مغازه آمد و صدا زد :« عمو اولیوندر.»
اولیوندر پیر لحظاتی مثل پیرزن به دختر خیره ماند و بعد به گرمی لبخند زد:« تو اومدی چوبدستی بگیری؟ اسمت چیه و از کدوم خانواده ای؟ مطمئنم چهرت آشناست. باید والدینت رو بشناسم.»
دختر چشمکی زد و یک دور، دور خودش چرخید. موهای بلوندش قرمز رنگ و لبهای قرمزش حالا به رنگ طلایی براق می درخشیدند:« اگه گفتیییید؟»
اولیوندر خندید :«تانکس... تو باید دختر ...». اما هیچ وقت نتوانست حرفش را تمام کند چون پیرزن جفت پا به درون مکالمه شان پرید.
-تو همون عفریته ای هستی که گالیونای منو چپه کردی. مرلین ازت نگذره .زورت به یه پیر علیل و فقیر می رسه؟ فکر کردی می تونی هر کار دلت خواست بکنی؟ نفرینت می کنم.
پیرزن چوبدستیش را بالا برد تا افسونش را بخواند اما صدای دخترک او را متوقف کرد. دخترک همچنان به گرمی لبخند می زد:« خاله جان معذرت می خوام !حق داری!من خیلی دست و پا چلفتیم. ولی اگه نفرینت بگیره و اینجا بیفتم شما پا داری من رو به بیمارستان ببری یا عمو اولیوندر؟ یک بستنی برات بخرم من رو می بخشی؟».
پیرزن هاج و واج آنجا ایستاد تا زمانی که بستنی به دستش رسید. و حتی تا یک ربع بعد از انتخاب چوبدستی دخترک همانجا نشست و بستنی اش را آرام و قهر آلود خورد.
در راه برگشت به سمت بساطش ، صدای پرنده ها را شنید و از گوشه ی چشم یکدفعه در جغددانی تانکس را دید که جلوی پنجره بزرگ ایستاده و به پایین نگاه می کرد. :« دختر....دختر ...مواظب باش...بیفتی هیچی ازت نمی مونه. آهای دختر...» و با چوبدستی اش یک سنگ ریزه را به سمت تانکس پرت کرد. سنگریزه به شانه ی او خورد و از افکارش بیرون آمد.
تانکس ناخنش را به دندان گرفت و از پنجره دور شد.
اما چه فایده! پیرزن حالا نگران بود :«امروز هر آتیشی تو این خیابون پیش بیاد از گور این بچه بلند میشه.»
تمام آن اطراف را با وجود شلی پایش گشت تا
اینکه بالاخره در کنج یک کوچه ی بن بست به پیکر لرزان زیر شنل رسید.
با یک حرکت چوبدستی شنل را کنار زد تا چهره ی با دست پوشانده شده ی دختر بچه معلوم شود. از پلک های تانکس اشک می جوشید و هق هق خفه اش دل پیرزن را به درد می آورد.
ماتیلدا نفس عمیقی کشید و با سختی روی صندلی واکرش نشست و با خودش فکر کرد که چطور می تواند او را دلداری دهد:«آه! دختر جون! توی سن تو همه ی مشکلات بزرگ به نظر می رسن ولی این هم می گذره. همه چیز درست میشه. می خوای برام تعریف کنی چی شده؟»
صدای هق هق به چیزی شبیه به خنده تبدیل شد. نیمفادورا کم کم دستهایش را از جلوی صورتش کنار برد و با اینکار چشم های گود رفته، و بینی قرمز شده ش آشکار شد. با پشت دستش خیسی دور چشمانش را خشک کرد و با صدایی زمزمه وار پرسید:« اگر هیچ اتفاق بدی نیفتاده باشه...باز هم می تونی بگی می گذره؟»

*ماتیلدا ساحره ی پیری است که به عنوان گدای خیابان دیاگون در یونسکو ثبت شده می باشد.

-پ ن: تانکس دوست نداره عنوان این ویژگی بزرگ بالای صفحه نوشته بشه. هر چند امیدواره که دیگرون از لای خطوط بفهمنش.



---
پست سرگرم‌کننده‌ی خوبی بود. فقط امیدوارم بقیه یاد نگیرن که دوست نداشته باشن عنوان ویژگی رو بالای پست بنویسن.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/9 1:20:14
شاد و آروم و امیدوار باش.

به بیان دیگه شجاعانه زندگی کن.

ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 01:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی: خجالتی بودن

خلاصه که بعد از اینکه راهم به کوچۀ دیاگون باز شد و صورتم رو چسبوندم به ویترین مغازه‌ها تا اجناس داخلشون رو بازررسی کنم، با خودم گفتم که بهتره اوّل از همه چیز برای خودم یه کلاه نوک‌تیز بگیرم. جادوگر بی کلاه که جادوگر نمی‌شه.
راهمو گرفتم و رفتم سراغ همون مغازه‌ای که آیلین بهم گفته بود. از پشت ویترین داشتم کلاه‌هاش رو می‌دیدم، کلاه‌هایی که این‌قدر بزرگ بودن که می‌شد یه ترول رو توش قایم کرد و کلاه‌هایی که اون‌قدر کوچیک بودن که حتی نمی‌شد رو سر یه موش خونگی گذاشت. کلاه‌های راه‌راه، خال‌خالی، راه‌راه و خال‌خالی، چهارخونه، چرم و پارچه و نخی! انواع و اقسام کلاه‌ها رو می‌شد از پشت ویترین دید.
این پا و اون پا می‌کردم که در آخر کدوم کلاه رو باید بگیرم؟ یه کلاه سیاه بلند نوک‌تیز، مثل همون‌چیزی که درمورد جادوگرا می‌گن؟ یا یه کلاه خاصّ و غیرتکراری؟ مثلاً یه کلاه کهربایی اوشانکا؟
احسّاس کردم که یه نیروی عجیب داره من رو به سمت فروشگاه می‌کشونه. اغراق نمی‌کنم. راس‌راستی یه نیرو داشت من رو می‌کشوند سمت کلاه‌فروشی، بدون این‌که من خودم حرکت کنم.
آقای فروشنده که به نظر می‌رسید یه نیمه‌گابلین باشه، درحالی که دست‌هاش رو به همدیگه می‌مالید و لبخند شریرانه‌ای به لب داشت گفت: «خب خب خب، به‌نظر می‌رسه که یه مشتری تازه داریم.»
- ام... چیزه...
- بار اوّلته که می‌خوای کلاه بخری نه؟ نگران نباش، پیش خوب کسی اومدی. من بهترین کلاه‌ها رو دارم، کلاهی سرت می‌ذارم که توی مدرسه همه بفهمن قراره جادوآموز سال بشی.
- ببینید فقط...

کلاه‌ها دور سرم می‌چرخیدن، انگار که قرار بود من رو به موزۀ کلاه‌های جادویی بفرستن، آقای کلاه فروش هم با همون لبخند عجیب، بی‌وقفه داشت حرف می‌زد: «بذار ببینم چی بهت می‌آد پسر جون؟ یه کلاه که با پرهای گریفین تزئین شده؟ تجملاتیه، ولی زیادی تجملاتیه.»
- فکر کنم...
- آره حق با توئه، زیادی تجملاتیه، بذار ببینم، این یکی کلاه مد ساله، نظرت چیه؟
- یکم...
- نه نه نه! مدها زود کهنه می‌شن، یه چیز موندگار می‌خوای. نظرت چیه؟

دوست داشتم اعتراض کنم و بهش بگم که به این چیزها علاقه‌ای ندارم، امّا خب، نمی‌شد. نمی‌دونم چرا فقط نمی‌تونستم نظرم رو صادقانه بهش بگم.
- آها، خودشه، این بهترینه.

یه کلاه ارغوانی روی سرم گذاشت. کمی خمیده بود، یه منگولۀ زرد رنگ داشت و لبه‌هاش به سمت بالا تاب خورده بودن.
- ام، مرسی؟
- عالیه، شاهکاره، بهتر از این نمی‌شه. می‌شه دو گالیون. خب داشتم می‌گفتم، بی‌نظیره، انگار برای خودت ساخته شده.
- ممنون.

صدام به قدری آهسته بود که حتی خودم هم نمی‌شنیدم. پول رو گذاشتم روی پیشخون و درحالی که سرم پایین بود و داشتم به کفش‌هام زل می‌زدم اومدم بیرون. لپ‌هام سرخ شده بودن و صورتم داغ کرده بود. امّا نمی‌تونستم اعتراضی کنم. آخه می‌دونید چیه؟ من از رنگ ارغوانی متنفرم! امّا خب، خیلی بی‌ادبی می‌شد اگه اونو بهش می‌گفتم. نه؟


---
آخی دلم برای نیوت سوخت که. بیا خودم ببرمت یه کلاه بگیریم که دوست داری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/8 1:41:28
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 فروردین 1405 10:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیتی:هیجان و استرس(هیچ وقت نفهمید که خوب یا بد)احساسات درونیشو به راحتی میتونید از قیافش بفهمید!
وقتی پرینس-اسنیپ دستمو کشید که وارد کوچه دیاگون بشیم فقط با چند ضربه کوچیک روی دیوار اجری نم گرفته و درزداری وارد کوچه دیاگون شدیم.
وای خداجون...چقدر شلوغه‚چقدر هیجان انگیز!
خیلی خب روزالین خانم پرینس-اسینپ مریض و تو باید رعایت کنی! نباید عجله کنی نباید تند بدویی و نب....
پرینس-اسنیپ:خب خب اینجا که میبینی کوچه دیاگون و خیلی هم شلوغ! و فکر میکنم اخرین بار که خلوت دیدمش فقط زمان برگشت ولدمورت بود!
میخندم!
وای روزالین بازم خراب کردی اخه خنده؟مگه حرف خنده داری زده شده؟
وای خدا جون کاشکی بتونم امروز رو درست تموم کنم؛کاشکی اصلا هیچی نگم یا حداقل هیچ کاری نکنم!
فکر میکنم خانم پرینس-اسنیپ متوجه شده که هول شدم پس یه لبخند گرمی بهم میزنه و میگه خیلی خب دختر کوچولو سال اولی لیستتو بده ببینم چی میخوای و چی باید بخریم!
بخریم؟ خدای من چطوری میتونم گالیون هامو جا گذاشته باشم؟ اگر به بابای ماگلم میگفتم میگفت باز تو اظطراب گرفتی و هول شدی...
خیلی خب روزالین یکی دیگه از گندهایی که زدی آفرین!
پس میگم:م..من فکر نکنم امروز بتونم خرید کنم میدونم که شما مریض هستید و امروز برای کمک به من اومدید اما من (نمیدونم چه جوری بگم باید راستشو بگم نه؟)خب...خب من وقتی داشتم میومدم شدت هیجان و اظطراب یا شایدم استرس فراموش کردم گالیون هامو بیارم.ممنونم که راه رو به من نشون دادید.من واقعا ممنونم نمیدونم چه جوری جبران کنم ولی فکر نکنم الان بودن من اینجا کارایی داشته باشه!
پرینس-اسنیپ میخنده!
پرینس-اسنیپ:از دست شما بچه ها پسر منم گاهی حواس پرت میشد!مامانت وقتی اومده متوجه شده و گالیون هاتو با جغد به دست من رسونده(یه کیف قهوه ای کوچیکی که رو دوشش بود رو بهم نشون داد و جوری تو هوا تکونش داد که انگار خالیه خالیه ولی صدای غیر عادی میداد نسبت به حجم کوچیکش) بنظر من هرخانمی باید جادوی گشترس پذیری کیف رو یاد بگیره!
میخندم پس متوجه شدم که دلیل صدای غیر عادی از این کیف چیه!پس از قیافم فهمید که تعجب کردم!خیلی خب رزالین این همه سال سعی کردی که احساساتتو کنترل کنی اما واقعا از پسش بر نمیای!
پرینس-اسنیپ:خیلی خب بیا اینم کیفت که گالیون توش!
میپرم و پرینس-اسنیپ رو از هیجان بغلم میکنم!و باز روزالین هیجان زده رفتار کرد معذب میشم و صورتم داغ میکنه!
پرینس-اسنیپ:اوه دختر کوچک!من خیلی ساله که دختری نداشتم و این احساست واقعا برام هیجان انگیز!
شروع به حرکت میکنیم و من لیست رو از جیبم در میارم:

روزالین:خب خانم پرینس-اسنیپ این لیست منه و... و من فکر میکنم هیجان انگیز ترین قسمت خرید برای من خرید چوب دستی باشه میشه بریم اونجا؟
میفهمم از شدت هیجان نتونستم تن صدامو کنترل کنم چون چند نفری که گوشه کوچه دیاگون دم مغازه شوخی های ویزلی وایسادن برمیگردن نگام میکنن؛خیلی خب اینقدر امروز گند زدم که دیگه از دستم در رفته این چندمیه!
ولی باز خانم پرینس-اسنیپ بهم لبخند میزنه!
پرینس-اسنیپ:باشه!حتما پس اول به مغازه الیوند سر میزنیم.
نزدیک یه مغازه ای میشیم که خیلی شلوغ.خیلی شلوغ تر از چیزی که انتظارشو داشتم. وقتی واردش میشیم بوی چوب بینیمو پر میکنه؛توقع نداشتم چوب دستی واقعا بوی چوب بده و واسم عجیب خنده داره!
یه نفر جلوی ماست که با پدر و مادرش اومده البته من فقط حدس میزنم که پدر و مادرش باشن و داره چوب دستیشو انتخاب میکنه یا بهتر بگم چوب دستی انتخابش میکنه.
به خانم پرینس-اسنیپ نگا میکن که قیافه مهربون و دوست داشتنیش حفظ کرده و به من لبخند میزنه!
دوباره اینقدر درگیر هیجان شدم که متوجه خروج اون سال اولی همراه پدر و مادرش نشدم؛پس فکر کنم نوبت منه!
چندتا نفس عمیق میکشیم و میرم جلو:
روزالین:سلام آقای الویندر من روزالین اورست هستم و روز اولیه که میخوام....نه روز اولیه نه منظورم اینک..
الیوندر:سلام خانم جوان؛نیاز به معرفی نداری من به خوبی تورو میشناسم؛ روزی که به مادرت چوب دستی فروختم رو به راحتی به یاد دارم.
روزالین:خب بله چوب دستی مادرم .چوب درخت بادوم با مغز ریسه قلب اژدهاست؛یعنی من خیلی تحقیق کردم و خب..خب میدونم که باید چوب دستی منو انتخاب کنه!
الیوندر:خانم جوان نیاز به هول شدن نیست اصلا؛سعی کن آروم باشی و تمرکز کنی.
باز این اظطراب غیر قابل کنترل کل وجودمو گرفته.چندتا نفس عمیق میکشم میرم جلو.وقتی برمیگردم تا پشت سرمو نگاه کنم متوجه میشم که خانم پرینس-اسینپ نیست این موضوع باعث میشه دلشورم برگرده.
الیوندر:خیلی خب خانم جوان پرشور.(چوب دستی که پایین تر از همه چوب دستی هاست رو بیرون میکشه)چوبش از جنس درخت آلبالوه و وقتی این چوب دستی رو درست میکنن که این درخت شکوفه البالو داشته باشه و البته مغز پر ققنوس.
وقتی چوب دستی دستم میگرم کف دستم داغ میشه؛چه حس خوشایندی احساس میکنم یه نور زرد رنگ وارد جسمم شده باعث شده گرمم بشه!
الیوند:فکر میکنم که پیداش کردیم درسته؟
رزالین:آقای الویندر من بسیار از شما ممنونم خیلی به من کمک کرین و باعث افتخارمه که باهاتون آشنا شدم.
آقای الیوندر با لبخند باهام خداحفظی میکنه وقتی از مغازه بیرون میام خانم پرینس-اسینپ رو میبینم که با کلی وسیله منتظر من وایساده.
پرینس-اسنیپ:خیلی خب ؛اینجوری که پیداست چوب دستیت پیدات کرده؛منم خریدای دیگه ای مثل ردا و پاتیل....(صدای میو میاد متوجه میشم زیر لباسش یه گربه کوچولو نارنجی قایم کرده میخنده و ادامه میده):این هدیه مادرت بود ولی خب مثل خودت شیطون نمیتونه آروم بگیره .
وقتی میبینمش قند تو دلم آب میشه از خانم پرینس-اسنیپ میگرمش و محکم بغلش میکنم.
روزالین:خیلی ممنونم خانم پرینس-اسنیپ.البته باید از مادرم تشکر کنم ولی خب شما هم زحمت کشیدید.
میخنده و میگه
پرینس-اسنیپ:خیلی خب الان باید کتاباتو بخریم ولی چون میدونستم خودت دوست داری بیای؛ باهم بریم تا بتونی کتابفروشی هارو بشناسی و ببینی.
سمت کتاب فروشی میریم که پر کتاب وقتی واردش میشیم از پایین ترین حد ممکنه مغازه تا سقفش که معلوم نیست تا کدوم طبقه آسمون کشیده شده کتاب چیشده شده. وای خدا جون من میتونم تا آخر عمرم اینجا زندگی کنم.
اینقدر حواسم پرت کتاب های توی کتاب فروشی شده بودم که اصلا متوجه نشدم چه زمانی از مغازه اومدیم بیرون و خریدامو تموم کردیم.
خب از خانم پرینس-اسنیپ تشکر میکنم و متوجه میشم حالشون زیاد خوب نیست پس سعی میکنم کمتر اذیتشون کنم.
راجب بلیط سکو بهم میگن و ساعتی که باید خودمو به قطار برسونم. با یه لحن هشدار دهنده و اخطار آمیزی هم بهم یه کوچه باریک و تاریکی نشون میدن و ادامه میدن:دخترجون کاملا پیداست عاشق ماجرا جویی و کمی خراب کاری میکنی(البته کمی بهم برخورد ولی وقتی فکر کرد دیدم راست میگن)هیچ وقت تاکید میکنم هیچ وقت اون کوچه نره!خیلی چیز های کوچیک میتونه تورو از راه اصلیت دور کنه!
درگیر چیزی نشو که بعد ها متوجه بشی که ارزشش رو نداره ولی تورو توی مخمصه گیر انداخته!
میگم
روزالین:خانم پرینس-اسنیپ بابت توصیتون ممنونم و همینطور بابت کمک هایی که بهم کردین اما هم من و هم گربه کوچولوم باید خودمونو به قطار سریع السیر برسونیم؛و راستی همیشه توصیتونو آویزه گوشم میکنم.
امروز اولین روز من به عنولن یه ساحره در دنیای جادوگری بود.


---
داستان‌سراییت رو دوست دارم! فقط این که اضطراب درسته.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/1/25 10:55:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/25 11:29:08
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 23:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ویژگی جیمز سیریوس پاتر: مسئولیت پذیری
وارد کوچه دیاگون که شدم داشتم فکر میکردم منظور بابام از اینکه از کوچه دیگه ای سر در نیاری چیه.
اول از همه میخواستم برم مغازه شوخی فروشی داییم ولی باید چوبدستیمو میخریدم برای همین رفتم سمت اولیواندر.
رفتم تو و سلام کردم این پیرمرد حافظه فوق العاده ای دارههههه تا منو دید منو شناخت و گفت:
-اوه سلام پاتر جوان پدرت چطوره؟
تشکر کردم و مثل همیشه کلمات تکراری :
خوبه ممنون شما چطورین قربان؟ بر زبانم جاری شد
-ممنون من خیلی وقته که مثل قدیم نیستم ولی هیچوقت چیزی رو فراموش نمیکنم ، اومدی که چوبدستی بگیری؟
شاید راست بگه چون همه چیو یادش میمونه ولی به طرز خودخواهانه ای گفت.نه پس اومدم گربه بخرم چه سئوالیه پیرمرد؟
گفتم:در واقع اومدم که یک چوبدستی من رو انتخاب کنه و اون باید منو بخره .
داشتم فکر میکردم این چه شوخی ضایعی بود ناراحت نشه ی وقت که پیرمرد زد زیر خنده:
-وای چه زکاوتی تا حالا کسی به این نکته اشاره نکرده بود یعنی اگه کرده بود حتما به یاد می اوردم گفتم:
لطف دارین جناب، برای شروع چه پیشنهادی دارین؟
-پدرت یک چوبدستی با چوب ابنوس داشت که مغزش هم پر ققنوس بود و مادرت یک چوبدستی چوب گوجه که...
+مغزش ریسه قلب اژدهاس پس باید یا چوبش یا مغزش یکی باشه؟
-بله افرین ریسه قلب اژدها ولی نه ربطی به چوبدستی پدر مادرت نداره گشت و یک چوبدستی اورد و گفت:
- بیا اینو امتحان کن دستم که گرفتم و تکونش دادم لامپ روی میز رو شکوندم و سریع گذاشتمش رو میز و بعد از چند تا تلاش یک چوب دستی با چوب افرا و مغز پر هیپوگریف من رو انتخاب کرد پولشو دادم و به قول بابام'فاکتور' گرفتم و رفتم برای خرید کتابام.
همه کتابا و لوازم لازم رو گرفتم و رفتم برای سفارش ردا وارد که شدم دایی رون و زندایی هرمیون و رز رو دیدم سلام کردم داشتن اندازه های رز رو میگرفتن و اونور قیچی ها و نخ سوزن های معلق داشتن پارچه های مشکی،زرکوب،بنفش،ابی اسمانی و ... رو میدوختن و پاره میکردن.
رز گفت: چطوری جیمی راستی حیوون خونگیم رو دیدی؟
و به جغدی که تو قفس بود اشاره کرد قشنگ بود چشم های درشت قهوه ای و پرهای سفید داشت و هیکل گنده تری نسبت به بقیه جغدها داشت؛ معلوم بود از اونایی نیست که تو طوفان گم بشه یا باد ببرش اینور اونور تو فکر خرید یک حیوون بودم که داییم گفت:
-بدو اندازتو بگیر میخوایم بریم جای جرج. اندازمو گرفتم و ردا خیلی سریعتر از اون چیزی که توقع داشتم حاضر شد.(من عاشق جادو ام)
با داییم داشتیم میرفتیم که جلوی یک مغازه یک گربه چاق پشمالوی خاکستری اومد خودشو بهم مالید.خیلی گربه بانمکی بود. بلندش کردم و رفتم تو مغازه که قیمت بگیرم و بخرمش.قیمتش زیاد بود ولی هنوز پول داشتم پولشو که دادم و اومدم بیرون زنداییم گفت:
-اوو میبنیم که جیمز پاتر بر عکس داییش از گربه ها خوشش میاد. دیدی گفتم رون اون نرفت که با فروشنده سر اینکه گربه خودشو به اون مالیده دعوا کنه!
خندیدم و داییم گفت
:+واقعا؟یک گربه خاکستری؟
زنداییم گفت:
خیلی هم قشنگه اسمشو چی میخوای بذاری؟
گفتم: بهترین اسم برای این رنگ سیمانه.
-خیلی اسم خوبیه ، گربه ها هیچوقت از دستت در نمیرن بهتر از موش هان نه رون؟
+اون فرق داشت هیچکس نمیدونست
-راستی نگران غذا برای سیمان نباش تو هاگوارتز جونورهای زیادی هست.من خودم به کج پا به ندرت غذا میدادم تازه اون شکارچی خوبی نبود.حتی نتونست یک موش که یک انگشت هم نداره رو بگیره.
هیچ ایده ای نداشتم که منظور زندایی چیه و دغدغه ام خرج کردن ۵ گالیون مونده بود.انتخابامو کردم پودر تاریکی فوری میگیرم و لوازم اتیش بازی برای شباییکه میرم تو جنگل.به سمت مغازه دایی جرج که میرفتیم به رز گفتم:
اسم جغدتو چی گذاشتی؟
-فعلا هیچی من که مث تو نیستم یک اسم مسخره برای حیوون عزیزم بذارم که قراره کل عمرمو باهاش بگذرونم.
از اول رز رفتارای بچگونه ای داشت میخواستم بگم که اون جغد حداکثر تا ده سال دیگه عمر میکنه اما گناه داره بچه اس خب وارد مغازه شوخی فروشی شدیم.
داییم اومد جلو گفت: سلام به مشتریان عزیز عه شمایید که!فک کردم قراره یکم پول گیرم بیاد:)))
دایی رون میخنده و میفهمم که این شوخی همیشگیشه منم به تقلید میخندم و میگم:سلام دایی خوبی؟میگم از اون پودرهای تاریکی فوری دارین هنوز؟
-جیمی عزیزمم چطوری؟بابات چطوره؟خواهرم زنده اس هنوز؟
یکه خوردم نکنه اونا چیزی میدونن که من نمدونم مات داشتم نگاش میکردم که زندایی گفت:
+داره شوخی میکنه جیمز*
عه اها ولی شوخی بامزه ای نبود
- برای تو نه ولی ی لحظه چشات جوری شد که اصن نمیتونم بگم میتونم دوباره همچین چیزی رو ببینم یا نه
*ممنون دایی میای بهم از اون پودر تاریکی ها بدی
- اره از اینور بیا بریم.
یکم که از زندایی دور شدیم بهم گفت:
- مطمئنی فقط پتف میخوای؟
*چی؟
-پتف،پودر تاریکی فوری
*اها:)) نه من یکم وسایل تردستی و اتیش بازی هم میخوام
-اها، میدونستی اولین کار تخصصی من و فرد مرلین بیامرز محصولات جیم شو بود
*نه ولی الان میدونم
- خوبه بیا این ی پک جیم شو ولی تو کلاسای خانم مک گونگال جواب نمیده اون خیلی زرنگ تر از این حرفاس حتی نامه زده بود بهم که فروش محصولات جیم شو رو متوقف کنم ولی گفتم نمیتونم متاسفانه ولی استفاده اش رو تو کلاسای شما ممنوع میکنم و خلاصه به زور راضی شد که پای وزارتخونه نیاد وسط
*خب یعنی برای در رفتن از کلاسا استفاده میشه؟
/جیمز،جیمز
*عه بابا اومدی؟
/سلام جرج چطوری؟ اره اماده ای که بریم. هی ببینم اون پک جیم شوئه دستت؟
*عااا اره
/هی هی میدونی که نباید بپیچونی کلاسا رو اره؟تازه میدونی اگه زنداییت بفهمه پوست سرتو میکنه؟
*اره ولی خب من اصن چیزه نتمونم در برم از کلاسا اینم پیشنهاد دایی جرج بود که...
/چجوری اونوقت؟
یکی از پودرای تاریکی فوری که دایی جرج از پشت دست داد بهم رو زدم زمین و بوم همه جا سیاه شد و از فرصت اسنفاده کردم و دو گالیون گذاشتم تو جیب دایی جرج و رفتم دم پله ها و وایستادم تا بابام بیاد.
اومد گفت:تکنیک خوبی بود ولی دفعه بعد استفاده اش نکن من قرار نیست توبیخت کنم الانم برو خدافظی کن بریم.
گفتم:خدافظی نمیخواد بریم من گشنمه
-همیشه خدافظی کن تنها عکسی که از پدربزرگ و مادربزرگت دارم رو اگه خداحافظی نمیکردم هیچ وقت نداشتیم.
رفتم با دایی رون و دایی جرج و رز و زندایی خدافظی کردم؛ و به رز گفتم:
میدونی چیه رز؟بنظرم باید اسم جغدتو بذاری گچ چون سفیده.حتی میتونم اجازه بدم با سیمان بعضی وقتا بازی کنه.
راه افتادیم سمت پاتیل درزدار تو راه بابام خیلی درباره سیمان حرف میزد و میگفت که زنداییتم ی گربه داشته که همیشه در تلاش بوده تا موش دایی رون که اخرش ی ادم خیانتکار از اب دراومد رو بخوره و من تازه اونجا فهمیدم منظورشون چی بوده



---
راستش خیلی نتونستم اون مسئولیت‌پذیری که گفتی رو توی پستت ببینم، ولی اونقد خوب نوشته بودی که بتونی از این مرحله گذر کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/17 0:26:42
برو جلو یک قهرمان بشو فقط بجنگ و نا امید نشو
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1405 16:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ویژگی: اغراق

بی‌نظمی در کوچه دیاگون، چه در هرج و مرج هم‌گرایی جادوگران و چه در کج و معوجی ساختمان ها حس می‌شد. هر مغازه شکل و رنگ خودش را داشت؛ انگار که صاحبان آن‌ها تکه‌ای منحصربه‌فرد از وجودشان را در ویترین‌ها گذاشته باشند. کلاه های نوک‌تیز بالا و پایین می‌رفتند و شنل‌ها روی زمین کشیده می‌شدند، هر ده قدم سفره دست‌فروشان سنگ‌فرش‌‌ها را،که در اثر چکمه‌های رهگذران سیقل خورده بودند، می‌پوشاند. خون در رگ‌های دیاگون جاری بود.

گروگان فهرست خرید سال اولی‌ها که به دعوت‌نامه هاگوارتزش ضمیمه شده بود را در دست گرفت بود و مرور می‌کرد:
- به اولی‌وندر پیر که سر زدم،دوخت ردا هم تا نیم ساعت دیگه تموم میشه، پاتیل و پیش‌نیازهای معجون سازی رو گرفتم. هوم... کتاب!

گروگان شروع به حرکت کرد. سرش را این‌ور و آن‌ور تکان می‌داد و نوشته‌های بالای مغازه‌ها را می‌خواند تا این‌که بالاخره چشمش خورد به "کتاب‌فروشی فلوریش و بلاتز". خودش را از میان جمعیت بیرون کشید و در را رو به جلو فشار داد.
بوی مطبوع چوب روغن خورده و کاغد پخش بود. شیشه ویترین بزرگ مغازه با کاغذ پوستی و روزنامه پوشیده شده بود و نور را ملایم رد می‌کرد. قفسه های کتاب کل دیوار‌ها را پوشانده بودند و یکی دو نردبان چوبی برای دسترسی به قفسه‌های بالاتر فراهم بود. در ته اتاق پیرمردی کوتاه‌قامت با موهای ژولیده و عینک گرد ته استکانی پشت میزی نشسته بود. او با تکان چوب دستیش کتاب های درسی را برای جادوآموزان بسته‌بندی می‌کرد. گروگان به سمت او رفت لیست خرید تا شده را به سمتش گرفت و گفت:
- سلام آقا، من اینا رو می‌خوام.

پیرمرد فهرست را از دست گروگان گرفت و تا را باز کرد، دعوت‌نامه هاگوارتز از میان برگه فهرست افتاد.
- هوم... تغییر شکل برای مبتدیان، تئوری جادو، استاندارد های دفاعی سال اول و..
او به خواندن فهرست ادامه داد،سرش را پایین اورد، چشمش به دعوت‌نامه خورد و گفت:
- برای گروگان استامپ جوان، هه! با گروگان استامپ وزیر سابق نسبتی داری؟
-بله! ایشون جد بزرگ منه. اسم کامل خودم در واقع گروگان هکتور ویلبرت هوریس سدریک..
-خیلی خب!خیلی خب!

پیرمرد بلند شد، در مرکز مغازه توقف کرد و حین این‌که با چوب‌دستیش به قفسه‌های مختلف اشاره می‌کرد گفت:
- ما یه دست‌نوشته قدیمی از اون داریم، طبق چیزی که بهم نقل شده می‌خواسته اینو توی وزارتخونه نگه‌داری کنن اما بعد از اینکه با وزیر بعدی دعواش شد به اینجا سپردش.
- چی!؟ می‌تونم ببینمش!؟
-البته، اما اینو بگم نمیتونی با خودت ببریش. کلکسیونیه.

پیرمرد گروگان را به طبقه بالا راهنمایی کرد، کاغذ دست‌نویس کهنه‌ای که دو انتهایش پیچ خورده بود را روی میزی گذاشت و گفت:
- بفرما بشین.

گروگان پشت میز نشست، از پیرمرد تشکر کرد و قبل از مطالعه نفس عمیقی کشید.

نقل قول:
همان‌طور که بر همگان واضح است، بنده، گروگان استامپ، وزیر اسبق سحر و جادوی ممالک مفروضه بریتانیا و مستعمرات و هم‌چنین خادم خاضع حقیر شاه چارلز دوم، ضل‌المرلین، سایه‌شان بر مملکت جادوگری مستدام باد، در طول حیات خویش پله‌های ترقی وزارت را از در هم‌نشینی با نخبگان سیاسی نجوییدم، بلکه از در مردم‌گرایی و مردم‌رفیقی جوییدم.

بر بسیاری پرسش است که گروگان پیر چگونه آن‌قدر تو دل برو گشتی که تو را تاج وزارت نهادند؟
پاسخش در ترفندی است که آن را "اغراق غیرمَجاز" نام گذاردم؛ بدین صورت که هرگاه جمع بزرگی بین مردم بود یا روزنامه‌نگار فضولی دم عمارتمان بود، در گفتار، الفاظ جسورانه به مانند شگفت‌ترین، مرلینی‌ترین، جادویی‌ترین به کار برده و توجه جمله جماعت را به خود جلب می‌کردم.

توصیه می‌گردد به جادوجویان جوان که اگر به‌دنبال جوهره گوهر اغراق هستید، هیچ راهی بهتر از تمرین مستمر و مداوم نیست. پس هر روز بلند بلند اغراق کنید و به بکارگیری صفات عالیه مستفیض شوید تا انشاالمرلین استاد گردید!


گروگان که نمی‌توانست باور کند چه گنجینه بزرگی را یافته بود سریع بلند شد و دوان دوان از پله ها پایین رفت و وقتی از مغازه خارج می‌شد رو به پیرمرد که چشمانش گرد شده بود گفت:
- آقا من زود برمی‌گردم!

او باید فورا این ترفند را امتحان می‌کرد. اولین قربانیش مرد بور ماگلی بود که به همراه دختر کوچکش که فهرست خرید هاگوارتز در دستش بود قدم می‌زد. گروگان به سمتش رفت و فریاد زد:
- پناه بر سانتور آدم‌شناس! مهم‌ترین، قوی‌ترین، معروف‌ترین ماگل کشور! آقای نخست‌وزیر یه امضا می‌دید؟

هم‌زمان که گروگان می‌رفت تا به دنبال سوژه بعدی بگردد همه نگاه‌ها به سمت مرد بی‌چاره چرخید، چند نفر به سمتش رفتند تا دست بدهند و خودشان را معرفی کنند. اما او نخست‌وزیر نبود او فقط ماگلی بود که برای دخترش دعوت‌نامه هاگوارتز آمده بود و نسبت به جادوگرها مردد بود.
-برید کنار! من نخست وزیر نیستم. از دست شما جادوگرا عاصی شدم! لیلی، تو به هاگوارتز نمیری. نمیخوام دیگه هیچ جادوگری تو عمرم ببینم !

و دست دخترک گریانش را کشید و رفت. چند قدم جلو‌تر در ورودی‌ای که به کوچه ناکترن می‌خورد دو مرد مشغول معامله بودند.
- آقای اسپنسر اگه واقعا قصد خرید این قطعه رو داشته باشید بزرگترین معامله من خواهد بود.
- و همینطور بهترین خرید من، می‌دونی چند ساله منتظر یه فرصت این‌ شکلی بودم؟

گروگان از راه رسید.
- این جا رو! جنجالی‌ترین معامله غیرقانونی قرن اخیر! باورنکردنیه! کدوم سانتور می‌تونست اینو حدس بزنه؟

تمام چشم‌ها روی آن دو نفر رفت، فروشنده از ترس غیب شد و آقای اسپنسر که ردای تیره‌ای پوشیده بود که بسیار هشداردهنده می‌نمود اول به گروگان نگاه تهدید آمیزی کرد سپس با دستش به او اشاره کرد و گفت:
- من حافظه خوبی برای چهره‌ها دارم بچه، گیرت میندازم.
و سرش را برگرداند و به سمت کوچه ناکترن روانه شد.

گروگان متوجه خطر شده بود و قبلش تند می‌زد، آب دهانش را قورت داد. چند جادوگر بزرگسال مهربان که آن صحنه را دیده بودند تصمیم گرفتند او را برای ادامه خریدش همراهی کنند و به او توصیه کردند که محتاطانه‌تر اغراق کند.او در راه برگشت لیلی و پدرش را در پاتیل درزدار دید و بعد از عذرخواهی و خریدن نوشیدنی برای پدر لیلی، به او اطمینان داد که سانتورها طالع خوبی برای دخترش دیده‌اند و او باید حتما لیلی را به هاگوارتز بفرستد.



---
چقد شیوه‌ای که تصمیم گرفتی اغراقو به شخصیتت اضافه کنی جالب بود! شیوه‌ی استفاده‌ت ازش نشون می‌ده چرا ملت خیلی علاقمندن به گروگان بگیرنت.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/1 17:44:51
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/2 1:51:54
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
<p>سایه‌های دیاگون آدلاید مورتون، با شنل مشکی‌اش که به طرز ماهرانه‌ای به اندامش چسبیده بود، در میان ازدحام دیاگون حرکت می‌کرد. بوی عطر گیاهان جادویی، معجون‌ها و چرم کهنه‌ی مغازه‌ها، در هوا پیچیده بود. اما آدلاید به این بوها توجهی نداشت. تمرکز او بر روی هدفش بود: خرید وسایلی که برای زندگی جدیدش به عنوان یک جادوگر با توانایی تغییر شکل به مار لازم بود. توانایی تغییر شکل به مار، هدیه‌ای بود که به ارث برده بود، هدیه‌ای که هم موهبت و هم نفرین بود. در اسلیترین، این توانایی به او قدرت و اعتبار بخشیده بود، اما در دنیای بیرون، می‌توانست او را به موجودی خطرناک و منفور تبدیل کند. اولین قدم، خرید یک عصای مناسب بود. آدلاید وارد مغازه "اولیووندر و پسران" شد. آقای اولیووندر، با چشمان تیزبینش، به او خیره شد. "خانم مورتون، درست است؟ شنیده‌ام که توانایی خاصی دارید." آدلاید با بی‌اعتنایی سر تکان داد. "فقط به دنبال عصایی هستم که به من کمک کند تا قدرت‌هایم را کنترل کنم." آقای اولیووندر، عصاهای مختلفی را به او داد تا امتحان کند. اما هیچ‌کدام مناسب نبودند. تا اینکه، ناگهان، عصایی از قفسه افتاد و به دست آدلاید خورد. عصایی از جنس چوب بلوط سیاه، با هسته‌ای از موی مار. "این عصا، شما را انتخاب کرده است، خانم مورتون." آقای اولیووندر با تعجب گفت. "بلوط سیاه، نماد قدرت و استقامت است. و موی مار۳ نقطه خب، این نشان‌دهنده‌ی ارتباط شما با دنیای مارهاست." آدلاید عصا را در دست گرفت. احساس کرد که نیرویی قدرتمند از درونش جریان پیدا می‌کند. این عصا، دقیقاً همان چیزی بود که به آن نیاز داشت. قدم بعدی، خرید لباس مناسب بود. آدلاید وارد مغازه "مد و جادو" شد. او لباس‌هایی با رنگ‌های تیره و طراحی‌های پیچیده انتخاب کرد که به او ظاهری مرموز و باشخصیت می‌بخشید. همچنین، یک کمربند چرمی خرید که می‌توانست با استفاده از جادو، به او کمک کند تا پوستش را در صورت نیاز، به رنگ‌های مختلف تغییر دهد. در نهایت، آدلاید به دنبال کتاب‌های خاصی گشت که به او در کنترل توانایی‌هایش کمک می‌کردند. او کتابی در مورد گیاهان جادویی که می‌توانستند به او در تغییر شکل کمک کنند، و کتابی در مورد زبان مارها، پیدا کرد. در حالی که از دیاگون خارج می‌شد، آدلاید احساس می‌کرد که قدرتمندتر و آماده‌تر از همیشه است. او می‌دانست که زندگی جدیدش پر از چالش خواهد بود، اما با عصای بلوط سیاه، لباس‌های مناسب و کتاب‌های ارزشمند، آماده بود تا با هر مانعی روب</p>


---
حالا درسته که تبدیل به مار می‌شی، ولی آیا مهره‌ی مار هم داری که هردفعه یه چیزیو جا می‌ذاری (نوشتن ویژگی بالای پست) اما با این وجود چون خوب نوشتی دلم نمیاد ردت کنم؟

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/29 19:19:02
با تو از تو برای تو
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
استوریا و جادوی صبوری در کوچه دیاگون

استوریا گرین گرس، با چشمانی که از هیجان برق می‌زد، در ابتدای کوچه دیاگون ایستاده بود. هوای مرطوب، آمیخته با عطر کتاب‌های کهنه و معجون‌های عجیب، مشامش را پر کرده بود.

امروز روز بزرگی بود؛ روز خرید وسایل سال اول هاگوارتز! اما استوریا، برخلاف بسیاری از هم‌سن و سالانش که با عجله به سمت مغازه‌ها هجوم می‌بردند، نفسی عمیق کشید و لبخندی زد.

او شنیده بود که کوچه دیاگون می‌تواند گیج‌کننده و شلوغ باشد، اما مادربزرگش همیشه می‌گفت: "جادوی واقعی در صبوری نهفته است."

اولین مقصدش "کتابفروشی فلوریش و بلاتس" بود. قفسه‌های بلند کتاب‌ها تا سقف چیده شده بودند و بوی کاغذ و چرم فضایی کلاسیک ایجاد کرده بود.

استوریا با دقت قفسه‌ها را ورق زد، به دنبال کتاب "تاریخ جادو" و "معجونگری مبتدی" گشت. او عجله نداشت؛ هر کتاب داستانی برای گفتن داشت و هر صفحه، دریچه‌ای به دانشی نو.

سپس به سمت "اولیوندر" برای خرید چوب جادو رفت. مغازه تاریک و مرموز بود و بوی چوب و گرد و غبار در هوا پیچیده بود.

آقای اولیوندر، پیرمردی با چشمانی نافذ، با لبخندی مرموز او را راهنمایی کرد. استوریا چوب‌های جادوی مختلفی را امتحان کرد. بعضی سرد بودند، بعضی لرزان، و بعضی انگار هیچ تمایلی به همکاری نداشتند. اما استوریا صبور بود. او می‌دانست که چوب جادوی مناسب، او را صدا خواهد کرد.

بالاخره، چوب جادوی هفتم، با چوب درخت راش و رگ قلب اژدها،۲۱اینچ، با گرمایی ملایم در دستش قرار گرفت. درخشش خفیفی از نوک چوب برخاست و استوریا لبخندی زد؛ این همان چوب جادوی او بود.

بعد از آن، به "ردا فروشی مادام ملکین" برای خرید ردا و کلاه رفت. در میان پارچه‌های مختلف و دکمه‌های براق، او با حوصله بهترین‌ها را انتخاب کرد. حتی برای خرید دیگ ها و شیشه‌های معجون هم کلی وقت گذاشت. او به دقت به توضیحات فروشنده گوش می‌داد و در مورد هر وسیله سوال می‌پرسید.

وقتی از کوچه دیاگون خارج شد، خورشید در حال غروب بود و کیسه‌های خریدش سنگین بودند، اما قلبش از رضایت پر بود. او نه تنها تمام وسایل لازمش را تهیه کرده بود، بلکه درس مهمی هم آموخته بود: صبوری، کلید کشف کردن زیبایی‌ها و جادوهای پنهان در دنیای اطراف است.

استوریا می‌دانست که سال اولش در هاگوارتز پر از ماجراجویی خواهد بود، و او با کوله‌باری از دانش و قلبی سرشار از آرامش، آماده رویارویی با آن بود.


---
صبوری آستوریا رو واقعا می‌شد در لا به لای خطوط داستانت به وضوح دید.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/29 16:40:15
Power, authenticity, and beauty, these are my signature
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 20 اسفند 1404 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیتی (توانایی خاص):کاساندرا از کودکی تنها با لمسی کوچک وارد خواب دیگران میشد، گشتی میزد و با پلک سریع از ان خارج میشد.
کوچه‌ی دیاگون مثل رودخانه‌ای از صدا و رنگ در جریان بود. سنگفرش‌های قدیمی زیر پای جمعیت برق می‌زدند و نور آفتاب از میان تابلوهای طلایی و شیشه‌های رنگی مغازه‌ها می‌گذشت و لکه‌های درخشان روی زمین می‌انداخت. جادوآموزها با کیسه‌های خرید از این طرف به آن طرف می‌رفتند، جغدهایی در قفس‌ها بال می‌زدند و گاهی از بالای مغازه‌ها قارقار می‌کردند. بوی شیرینی‌های گرم و شکلات‌های ذوب‌شده از قنادی نزدیک در هوا پیچیده بود و با بوی کاغذ کهنه‌ی کتاب‌فروشی و معجون‌های تند مغازه‌های کیمیاگری قاطی می‌شد.

ویترین‌ها مثل گنجینه‌هایی کوچک می‌درخشیدند؛ بطری‌های باریک معجون با مایع‌های سبز و بنفش آرام حباب می‌زدند، کتاب‌های قطور با جلدهای چرمی روی هم چیده شده بودند و ابزارهای عجیب جادویی—از قطب‌نماهای طلایی گرفته تا تلسکوپ‌های برنجی—در نور آفتاب برق می‌زدند.

کاساندرا آرام میان جمعیت قدم می‌زد. ردای تیره‌اش گاهی به شانه‌ی رهگذران می‌خورد و موهای تیره‌اش با نسیم خنک کوچه کمی حرکت می‌کرد. نگاهش گاهی روی تابلوهای قدیمی مغازه‌ها می‌لغزید و گاهی میان جمعیت می‌گشت، انگار دنبال چیزی خاص می‌گشت.

کنار او پنه‌لوپه راه می‌رفت که تقریباً هر چند قدم یک‌بار جلوی ویترینی می‌ایستاد و با کنجکاوی داخلش را نگاه می‌کرد.

«اینو ببین!» پنه‌لوپه گفت و به قفسه‌ای از معجون‌های رنگارنگ اشاره کرد. بطری‌ها در نور آفتاب مثل جواهرات می‌درخشید زد و باایع داخلشان آرام می‌چرخید.

کاساندرا لبخندی زد و با ذوق به معجون‌ها نگاه کرد؛ اما نگاهش در طول کوچه نیز می‌چرخید.

پنه‌لوپه گفت:
«خب… اول چوبدستی یا حیوان؟»

کاساندرا شانه‌ای بالا انداخت.
«میخوای بریم چوبدستی بخریم؟ بنظر سخت‌تر میاد.»

چند دقیقه بعد جلوی مغازه‌ای ایستادند که نسبت به بقیه عجیب ساکت به نظر می‌رسید.

اولیوندرز.

ویترین ساده و قدیمی بود؛ چوب‌های تیره‌ی قاب پنجره کمی رنگ‌ورو رفته بودند و تنها چیزی که داخل دیده می‌شد، یک چوبدستی باریک روی بالشتکی بنفش بود که در تاریکی ویترین قرار داشت.

کاساندرا دستگیره‌ی در را گرفت و آرام فشار داد.

زنگ کوچکی بالای در صدا داد—صدایی ظریف که در سکوت مغازه پیچید.

داخل تاریک‌تر از بیرون بود. بوی چوب قدیمی، گرد و غبار و جادوی کهنه در هوا معلق بود. قفسه‌های بلند تا سقف بالا رفته بودند و هزاران جعبه‌ی باریک چوبدستی مثل آجرهای یک دیوار عظیم روی هم چیده شده بودند.

پنه‌لوپه آرام گفت:
«آم… سلام؟»

هیچ جوابی نیامد.

کاساندرا چند قدم جلو رفت. کف چوبی مغازه زیر قدم‌هایش صدای آرامی می‌داد.

بعد چشمش به پشت پیشخوان افتاد.

یک مرد لاغر با موهای خاکستری روی صندلی نشسته بود. سرش کمی به جلو خم شده بود و دست‌های بلندش روی میز افتاده بودند. نفس‌های آهسته‌اش نشان می‌داد که کاملاً خواب است.

پنه‌لوپه آرام دستش را جلوی دهانش گرفت و چشمان قهوه‌ای‌اش کل مغازه را رصد کرد.
«فک کنم بد موقع اومدیم.»

وقتی کسی خواب بود… همیشه آن حس آشنا به سراغ کاساندرا می‌آمد.
انگار چیزی پشت پرده‌ی خواب‌ها حرکت می‌کرد و فقط با یک لمس کوچک می‌شد آن را دید.

او آرام جلو رفت. نور کمرنگی از پنجره‌ی گرد و غبار گرفته روی پیشخوان افتاده بود و رگه‌های گرم و زردی روی چوب قدیمی میز کشیده بود.

پنه‌لوپه زیر لب گفت:
«فکر نمی‌کنی بهتره بیدارش کنیم؟»

کاساندرا لبخندی کمرنگ زد و گفت:
«یه ذره باید فضولی کنم.»

فقط دستش را آرام بالا آورد… و نوک انگشتانش را روی شانه‌ی مرد گذاشت.

همان لحظه—

دنیا خاموش شد.

صداها فرو رفتند، نور محو شد… و تصویر دیگری شکل گرفت.

------------

کاساندرا حالا در میان جنگلی تاریک ایستاده بود. هوا خنک و مرطوب بود و مه نقره‌ای میان درخت‌های بلند می‌چرخید. نور ماه از میان شاخه‌ها می‌ریخت و لکه‌های روشن روی زمین جنگل می‌ساخت.

چند قدم جلوتر، همان مرد ایستاده بود—اما جوان‌تر. موهایش هنوز کاملاً خاکستری نشده بودند و چهره‌اش پر از شوقی عجیب بود.

او آرام دستش را بالا آورد.

روی شاخه‌ی درخت روبه‌رویش یک ققنوس نشسته بود.

پرهایش مثل شعله‌های زنده می‌درخشیدند؛ سرخ، طلایی و نارنجی. نورش میان مه پخش می‌شد و جنگل تاریک را روشن می‌کرد.

پرنده سرش را کمی کج کرد و با چشمان درخشانش مرد را نگاه کرد.

مرد زیر لب گفت:
«فقط یک پر… همین برای یک عمر چوبدستی کافی است.»

او آهسته جلو رفت، انگار می‌ترسید کوچک‌ترین حرکت باعث شود پرنده ناپدید شود.

اما درست وقتی دستش نزدیک شد—

ققنوس بال‌های عظیمش را باز کرد.

صدای نرم بال زدن در جنگل پیچید و پرنده با نوری آتشین به آسمان تاریک اوج گرفت.

فقط یک پر طلایی از بال‌هایش جدا شد و در هوا چرخید.

پر آرام آرام پایین آمد… نورش در مه می‌درخشید.

مرد آن را گرفت.

و لبخند زد.

تصویر شروع کرد به محو شدن.

مه غلیظ‌تر شد… درخت‌ها تار شدند…

----------------------


کاساندرا پلک زد.دوباره در مغازه‌ی اولیوندرز ایستاده بود. نور خاکستری از پنجره می‌آمد و گرد و غبار در هوا شناور بود.

دستش هنوز روی شانه‌ی مرد بود.

مرد ناگهان از خواب پرید.

«ها— اوه!»

او سریع صاف نشست و عینکش را مرتب کرد، انگار سعی می‌کرد بفهمد چند ثانیه پیش چه اتفاقی افتاده.

کاساندرا نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.
«به نظر میاد داشتید خواب خیلی خوبی می‌دیدید.»

مرد سرفه‌ای کرد و از صندلی بلند شد.

«بله… خب…» گفت و ردایش را صاف کرد. «چوبدستی‌ها همیشه صاحبشان را پیدا می‌کنند.»

او میان قفسه‌های بلند رفت و چند جعبه‌ی باریک برداشت.

وقتی کاساندرا اولین چوبدستی را در دست گرفت، هوای مغازه ناگهان گرم شد. جرقه‌ای از نوک چوب بیرون پرید و چند جعبه‌ی بالای قفسه کمی لرزیدند.

پنه‌لوپه به کاساندرا نگاهی انداخت و گفت:
«همینه.»

کاساندرا با لبخندی جواب داد:
«سریع‌تر از انتظارم بود. میای بریم مغازه‌ی حیوانات خونگی؟»

آن‌ها از مغازه خارج شدند. نور آفتاب دوباره به چشمشان زد و شلوغی کوچه‌ی دیاگون مثل موجی از صدا و حرکت دورشان پیچید. پرتوهای نور روی موهای قهوه‌ای پنه‌لوپه می‌درخشید و انعکاس نور انگشتر کاساندرا در چشم بعضی از رهگذران می‌افتاد.

آن‌ها وارد مغازه‌ی حیوانات جادویی شدند. داخل مغازه پر از صدا بود—جغدهایی که بال می‌زدند، وزغ‌هایی که غرغر می‌کردند و قفس‌هایی که گاهی با خش‌خش آرام تکان می‌خوردند. بوی کاه، چوب و پر در هوا پیچیده بود.

کاساندرا میان قفس‌ها قدم زد تا اینکه چشمش به گوشه‌ای از مغازه افتاد.

یک گربه‌ی نارنجی روی لبه‌ی قفس دراز کشیده بود. خزهایش زیر نور چراغ‌ها گرم و درخشان به نظر می‌رسید و چشمان کهربایی‌اش نیمه‌باز بود، انگار همه‌چیز برایش بیش از حد خسته‌کننده است.(اوه بعداً می‌بینیم چه بلایی سر وسایل میاره)

کاساندرا در قفس را باز کرد.

گربه بدون عجله بلند شد، کش‌وقوسی طولانی کرد و بعد خیلی طبیعی روی بازوی او پرید.

پنه‌لوپه خندید.
«خب… فکر کنم خودش انتخابت کرد.»

گربه خرخر کوتاهی کرد و روی شانه‌ی کاساندرا جا گرفت، دم پف‌دارش آرام تکان می‌خورد.

کاساندرا دستش را روی خز گرمش کشید و به شلوغی کوچه‌ی دیاگون نگاه کرد.کوچه ای که پر از هوای تازه ی جادوگری بود.
---------------------------------------------------------------------------

شاید خواب‌ها فقط خواب بودند.

اما گاهی…

با یک لمس کوتاه، می‌شد واردشان شد.



---

خیلی خلاقیتت تو پیش بردن داستان خوبه! فقط حواست باشه توانایی‌ها و ویژگی‌های شخصیت‌ها باید تو چارچوب دنیای هری پاتر بمونه. واسه همین فکر کنم بهتر باشه برای آینده یه توجیه جادویی برای این که چرا دست زدنش باعث دیدن خاطرات می‌شه پیدا کنی چون می‌دونیم که در حالت عادی توانایی‌های این‌چنینی تو دنیای هری پاتر معمول نیست.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/20 21:47:14