ویژگی جیمز سیریوس پاتر: مسئولیت پذیری
وارد کوچه دیاگون که شدم داشتم فکر میکردم منظور بابام از اینکه از کوچه دیگه ای سر در نیاری چیه.
اول از همه میخواستم برم مغازه شوخی فروشی داییم ولی باید چوبدستیمو میخریدم برای همین رفتم سمت اولیواندر.
رفتم تو و سلام کردم این پیرمرد حافظه فوق العاده ای دارههههه تا منو دید منو شناخت و گفت:
-اوه سلام پاتر جوان پدرت چطوره؟
تشکر کردم و مثل همیشه کلمات تکراری :
خوبه ممنون شما چطورین قربان؟ بر زبانم جاری شد
-ممنون من خیلی وقته که مثل قدیم نیستم ولی هیچوقت چیزی رو فراموش نمیکنم ، اومدی که چوبدستی بگیری؟
شاید راست بگه چون همه چیو یادش میمونه ولی به طرز خودخواهانه ای گفت.نه پس اومدم گربه بخرم چه سئوالیه پیرمرد؟
گفتم:در واقع اومدم که یک چوبدستی من رو انتخاب کنه و اون باید منو بخره .
داشتم فکر میکردم این چه شوخی ضایعی بود ناراحت نشه ی وقت که پیرمرد زد زیر خنده:
-وای چه زکاوتی تا حالا کسی به این نکته اشاره نکرده بود یعنی اگه کرده بود حتما به یاد می اوردم گفتم:
لطف دارین جناب، برای شروع چه پیشنهادی دارین؟
-پدرت یک چوبدستی با چوب ابنوس داشت که مغزش هم پر ققنوس بود و مادرت یک چوبدستی چوب گوجه که...
+مغزش ریسه قلب اژدهاس پس باید یا چوبش یا مغزش یکی باشه؟
-بله افرین ریسه قلب اژدها ولی نه ربطی به چوبدستی پدر مادرت نداره گشت و یک چوبدستی اورد و گفت:
- بیا اینو امتحان کن دستم که گرفتم و تکونش دادم لامپ روی میز رو شکوندم و سریع گذاشتمش رو میز و بعد از چند تا تلاش یک چوب دستی با چوب افرا و مغز پر هیپوگریف من رو انتخاب کرد پولشو دادم و به قول بابام'فاکتور' گرفتم و رفتم برای خرید کتابام.
همه کتابا و لوازم لازم رو گرفتم و رفتم برای سفارش ردا وارد که شدم دایی رون و زندایی هرمیون و رز رو دیدم سلام کردم داشتن اندازه های رز رو میگرفتن و اونور قیچی ها و نخ سوزن های معلق داشتن پارچه های مشکی،زرکوب،بنفش،ابی اسمانی و ... رو میدوختن و پاره میکردن.
رز گفت: چطوری جیمی راستی حیوون خونگیم رو دیدی؟
و به جغدی که تو قفس بود اشاره کرد قشنگ بود چشم های درشت قهوه ای و پرهای سفید داشت و هیکل گنده تری نسبت به بقیه جغدها داشت؛ معلوم بود از اونایی نیست که تو طوفان گم بشه یا باد ببرش اینور اونور تو فکر خرید یک حیوون بودم که داییم گفت:
-بدو اندازتو بگیر میخوایم بریم جای جرج. اندازمو گرفتم و ردا خیلی سریعتر از اون چیزی که توقع داشتم حاضر شد.(من عاشق جادو ام)
با داییم داشتیم میرفتیم که جلوی یک مغازه یک گربه چاق پشمالوی خاکستری اومد خودشو بهم مالید.خیلی گربه بانمکی بود. بلندش کردم و رفتم تو مغازه که قیمت بگیرم و بخرمش.قیمتش زیاد بود ولی هنوز پول داشتم پولشو که دادم و اومدم بیرون زنداییم گفت:
-اوو میبنیم که جیمز پاتر بر عکس داییش از گربه ها خوشش میاد. دیدی گفتم رون اون نرفت که با فروشنده سر اینکه گربه خودشو به اون مالیده دعوا کنه!
خندیدم و داییم گفت
:+واقعا؟یک گربه خاکستری؟
زنداییم گفت:
خیلی هم قشنگه اسمشو چی میخوای بذاری؟
گفتم: بهترین اسم برای این رنگ
سیمانه.
-خیلی اسم خوبیه ، گربه ها هیچوقت از دستت در نمیرن بهتر از موش هان نه رون؟
+اون فرق داشت هیچکس نمیدونست
-راستی نگران غذا برای سیمان نباش تو هاگوارتز جونورهای زیادی هست.من خودم به کج پا به ندرت غذا میدادم تازه اون شکارچی خوبی نبود.حتی نتونست یک موش که یک انگشت هم نداره رو بگیره.
هیچ ایده ای نداشتم که منظور زندایی چیه و دغدغه ام خرج کردن ۵ گالیون مونده بود.انتخابامو کردم پودر تاریکی فوری میگیرم و لوازم اتیش بازی برای شباییکه میرم تو جنگل.به سمت مغازه دایی جرج که میرفتیم به رز گفتم:
اسم جغدتو چی گذاشتی؟
-فعلا هیچی من که مث تو نیستم یک اسم مسخره برای حیوون عزیزم بذارم که قراره کل عمرمو باهاش بگذرونم.
از اول رز رفتارای بچگونه ای داشت میخواستم بگم که اون جغد حداکثر تا ده سال دیگه عمر میکنه اما گناه داره بچه اس خب وارد مغازه شوخی فروشی شدیم.
داییم اومد جلو گفت: سلام به مشتریان عزیز عه شمایید که!فک کردم قراره یکم پول گیرم بیاد:)))
دایی رون میخنده و میفهمم که این شوخی همیشگیشه منم به تقلید میخندم و میگم:سلام دایی خوبی؟میگم از اون پودرهای تاریکی فوری دارین هنوز؟
-جیمی عزیزمم چطوری؟بابات چطوره؟خواهرم زنده اس هنوز؟
یکه خوردم نکنه اونا چیزی میدونن که من نمدونم مات داشتم نگاش میکردم که زندایی گفت:
+داره شوخی میکنه جیمز*
عه اها ولی شوخی بامزه ای نبود
- برای تو نه ولی ی لحظه چشات جوری شد که اصن نمیتونم بگم میتونم دوباره همچین چیزی رو ببینم یا نه
*ممنون دایی میای بهم از اون پودر تاریکی ها بدی
- اره از اینور بیا بریم.
یکم که از زندایی دور شدیم بهم گفت:
- مطمئنی فقط پتف میخوای؟
*چی؟
-پتف،پودر تاریکی فوری
*اها:)) نه من یکم وسایل تردستی و اتیش بازی هم میخوام
-اها، میدونستی اولین کار تخصصی من و فرد مرلین بیامرز محصولات جیم شو بود
*نه ولی الان میدونم
- خوبه بیا این ی پک جیم شو ولی تو کلاسای خانم مک گونگال جواب نمیده اون خیلی زرنگ تر از این حرفاس حتی نامه زده بود بهم که فروش محصولات جیم شو رو متوقف کنم ولی گفتم نمیتونم متاسفانه ولی استفاده اش رو تو کلاسای شما ممنوع میکنم و خلاصه به زور راضی شد که پای وزارتخونه نیاد وسط
*خب یعنی برای در رفتن از کلاسا استفاده میشه؟
/جیمز،جیمز
*عه بابا اومدی؟
/سلام جرج چطوری؟ اره اماده ای که بریم. هی ببینم اون پک جیم شوئه دستت؟
*عااا اره
/هی هی میدونی که نباید بپیچونی کلاسا رو اره؟تازه میدونی اگه زنداییت بفهمه پوست سرتو میکنه؟
*اره ولی خب من اصن چیزه نتمونم در برم از کلاسا اینم پیشنهاد دایی جرج بود که...
/چجوری اونوقت؟
یکی از پودرای تاریکی فوری که دایی جرج از پشت دست داد بهم رو زدم زمین و بوم همه جا سیاه شد و از فرصت اسنفاده کردم و دو گالیون گذاشتم تو جیب دایی جرج و رفتم دم پله ها و وایستادم تا بابام بیاد.
اومد گفت:تکنیک خوبی بود ولی دفعه بعد استفاده اش نکن من قرار نیست توبیخت کنم الانم برو خدافظی کن بریم.
گفتم:خدافظی نمیخواد بریم من گشنمه
-همیشه خدافظی کن تنها عکسی که از پدربزرگ و مادربزرگت دارم رو اگه خداحافظی نمیکردم هیچ وقت نداشتیم.
رفتم با دایی رون و دایی جرج و رز و زندایی خدافظی کردم؛ و به رز گفتم:
میدونی چیه رز؟بنظرم باید اسم جغدتو بذاری گچ چون سفیده.حتی میتونم اجازه بدم با سیمان بعضی وقتا بازی کنه.
راه افتادیم سمت پاتیل درزدار تو راه بابام خیلی درباره سیمان حرف میزد و میگفت که زنداییتم ی گربه داشته که همیشه در تلاش بوده تا موش دایی رون که اخرش ی ادم خیانتکار از اب دراومد رو بخوره و من تازه اونجا فهمیدم منظورشون چی بوده
---
راستش خیلی نتونستم اون مسئولیتپذیری که گفتی رو توی پستت ببینم، ولی اونقد خوب نوشته بودی که بتونی از این مرحله گذر کنی. 
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی