جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

45 کاربر(ها) آنلاین هستند (38 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35
مهمانان
10
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  97 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  241 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  156 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: عاشقانه‌های وزارت
ارسال شده در: جمعه 1 خرداد 1405 12:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: تلما با راه‌اندازه "بنگاه ازدواج هلمز" میخواد همسر مناسب افراد رو پیدا کنه. گزینه‌ی جدید تلما، سوروس اسنیپه. از طرفی بلاتریکس هم که از سبک زندگی سوروس خسته شده، اون رو به بنگاه تلما می‌بره تا براش زن بگیره. با وجود اینکه اون‌جا با عشق زندگیش، ورنون دورسلی آشنا میشه، نمیتونه تلما رو پیدا کنه. چون تلما هم برای پیدا کردن اسنیپ به عمارت ریدل رفته.

تلما از فهمیدن اینکه بلاتریکس خودش سوروس رو به بنگاهش برده و نیاز نیست که برای راضی کردن سوروس زحمت بکشه، شاد و بشّاش بود. بنابرین بدون توجه به ویولا که داشت درباره‌ی تناقض رنگ پوستش و رژ گونه‌ای که استفاده کرده نظر می‌داد، میرا رو روی زمین می‌ذاره و به سمت در خروجی راه میوفته تا هر چه سریع‌تر به بنگاهش برسه. اما درست وقتی که می‌خواد از در خارج بشه، صدای بلندی می‌شنوه.

- مرتیکه‌ی بی‌درخت! دارم بهت می‌گم ولشون کن!
- تو ولشون کن!
- نخیر تو!
- نخیرشم تو!

گفتگویی که تلما می‌شنوه، برای همه‌ی اهالی عمارت عادی شده بود و به سادگی از کنارش رد می‌شدن. اما تلما که مثل بقیه نبود... اون باید از اینکه اون صداها از منبعی که فکر می‌کرد بودن، مطمئن می‌شد. پس به سمت صدا حرکت می‌کنه و مثل همون چیزی که فکرش رو می‌کرد، با کجول و آکی مواجه میشه که به شکل عجیبی با هم درگیر بودن. هر کدومشون یک طرف سبزی‌جات و هویج‌ها رو گرفته بود و اصلاً هم‌قصد‌ نداشتن رهاشون کنن...

- میگم ول کن! باید اینا رو بشورم و آماده کنم تا کاتانا باهاشون سالاد درست کنه. اینجوری به غذا نمی‌رسه ها...
- نه!

تلما آهی می‌کشه و سرفه‌ای میکنه تا توجه اونا رو جلب کنه.
- اهم... دارین چیکار می‌کنین؟ بازم...

کجول با بغض به گوجه‌های خرد شده‌ی توی کاسه نگاه می‌کنه.
- می‌بینی تلما؟ می‌بینی؟! این بیچاره‌هایی رو که از خونوادشون جدا کردن و به قسمت‌های ریز تقسیم‌شون کردن رو می‌بینی؟ الانم می‌خوان همین‌کار رو با این سبزی‌ها انجام بدن! قاتل‌ها!

آکی با افتخار به کاتانا نگاه و جمله‌ی کجول رو تصحیح می‌کنه.
- قسمت‌های مساوی! کاتانا سرتیفیکیت سالاد سازی داره بچه‌ام...

و به آرومی دستش رو به سمت فلفل قرمزی که روی سر کجول رشد کرده بود، دراز می‌کنه که با ضربه‌ی محکم شاخه‌ی کجول، دستش رو می‌کشه.

- دست نزن آقا! مگه من شاخه‌هام رو به سر تو می‌زنم که تو به سر من دست می‌زنی؟!
- می‌خواستم یدونه فلفل بردارم. فلفل‌هام برای سالاد کمه خب...

تلما بدون توجه بیشتر به دعوا و جنگ بین اون دوتا، آشپزخونه و عمارت رو ترک می‌کنه و به سمت بنگاهش راه میوفته. توی ذهنش به نمونه‌های مناسب ازدواج با سوروس فکر می‌کنه.

از سمت دیگه توی بنگاه تلما، سوروس به اجبار روی صندلی نشسته بود؛ از اون جهت که نتونسته بودن هیچ قلم پری رو توی بنگاه پیدا کنن، خودکار خمیده‌ی ورنون رو دست سوروس داده بودن. بلاتریکس برگه‌ای رو که از میون کوه ورقه‌ها پیدا کرده بود و به نظر فرم شرایط همسر ایده‌آل میومد رو با دست سوروس میده.
- پرش کن! L-:

سوروس پکی به سیگارش می‌زنه.
- من مرد تنهای شبم... مهر خموشی بر لبم...
تنهای تنها، غمگین و رسوا... تنها و بی فردا منم…🚬

بلاتریکس اولین چیزی رو که به دستش میاد به سمت سوروس پرتاب می‌کنه.
- یه کاری نکن که نه تنها مرد تنهای شب نباشی، بلکه از روی زمین هم محو بشی سوروس... گفتم پرش کن!
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/3/1 12:23:47
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/3/1 12:25:43
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: عاشقانه‌های وزارت
ارسال شده در: جمعه 1 خرداد 1405 10:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
رزرو!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: عاشقانه‌های وزارت
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1405 20:18
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
صدایی ناگهان در میان تاریکی‌های موهوم بنگاه طنین‌انداز شد.
- عشق نیازمند رهایی‌ست!… ولش کن!

بلاتریکس در حالی که یقه سوروس را گرفته بود و سوروس در حالی که یقه‌اش به دست بلاتریکس بود به در بنگاه، جایی که صدا از آنجا برخاسته بود، نگاه کردند.
هیکلی عظیم تمام درگاه را پر کرده بود و بدنی گرد و چاق داشت. صورتش ابهت خاصی داشت و سبیل و موهای جوگندمی و گونه‌های سرخ از خشمش مردانه دلبری می‌کرد. پیراهن چهارخانه سبز و سفید و شلوار قهوه‌ای به تن داشت و وایب «بابا استایل» از او ساطع می‌شد. چشمان ریز و شیطانی‌اش را با نگاه «how you doing» به بلا دوخته بود و خرخر کم‌جانی از ریز سیبیل‌های پرپشتش به گوش می‌رسید.

بلا ابرویی بالا انداخت و گفت:
- چی؟… به تو چه ربطی داره؟ کی هستی؟

مرد که کوه تستوسترون بود، با صدای کلفتی گفت:
- من ورنونم… ورنون دروسلی… کسی که خیلی چیزها بهش ربط داره… و دوست دارم تو هم بهم ربط داشته باشی…

بلا که حوصله نداشت، چوبدستی‌اش را بیرون آورد و گفت:
- میری یا کاری کنم بخوای هم نتونی بری؟

ورنون با حماقتی که آمیزه تستوسترونش بود، قدی جلو آمد و گفت:
- تو از اون دلبرایی هستی که هرکسی بهش رسیده رفته… از اون‌هایی که اونقدر تنها بودن که دیگه یاد گرفتن از مردم بخوان که برن… اونجوری درد نمیکشن و فکر می‌کنن کمتر تنها می‌شن… ولی بیبی گررررل! من قرار نیست برم! من باد می‌شم میرم تو موهات… فکر می‌شم برم تو کله‌ات… بیبی گرررل…

یقه اسنیپ رها شد و بلاتریکس تمام قد روبروی ورنون ایستاد. اسنیپ که تنها پست موهای فر بلا را می‌دید پوزخندی زد و دلش به حال ورنون نگون‌بخت سوخت که قرار بود قیمه قیمه شود. به هر حال اعصاب بلاتریکس چیزی نبود که بشود با این جملات بی‌معنی با آن شوخی کرد.

بلاتریکس با صدا و چهره‌ای ناخوانا گفت:
- تو زن داری؟

ورنون خرخرکنان باز هم قدمی جلو آمد و گفت:
- اره یه بچه‌ام دارم… ولی طلاق عاطفی گرفتیم… الان مجرد عاطفی‌ام…

بلا دوباره پرسید: -
-نومزد داری؟

ورنون با قدمی دیگر به بلا رسید و گفت:
-گوسفند خوشگلم… الان گفتم زن دارما… اخ خدا، می‌میرم برای زن خنگ!

اسنیپ و سیگارش هر دو از شدت خطرناک بودن اوضاع فروریختند. ورنون دورسلی تستوسترونی نه تنها وقت گرانبهای بلا را گرفته بود، حرف‌های چرت و پرت زده بود و او را گوسفند و خنگ خوانده بود. اسنیپ دیگر شک نداشت که حتی یک خاطره نیز از ورنون باقی نخواهد ماند.

اما…
در کمال تعجب اسنیپ، خوانندگان و حتی رولینگ، بلا با صدایی ذوق‌زده گفت:
- واییی من می‌خوام گوسفند خنگ تو باشم ورنون! همش برام از این جمله‌های جوجولی بگو!… فدات بشممممم! تپل کی بودی تو؟
بعد با شدت لپ ورنون را کشید.

اسنیپ برای اولین بار در زندگی‌اش سیگار از لبش افتاد. فریاد زد:
- چی؟؟؟؟ بلا؟؟؟؟

بلا با صورت برافروخته به سمتش برگشت و کروشیویی روانه اسنیپ کرد.

اسنیپ که از درد به خود می‌پیچید، زجه زد:
- من چرا؟…. چرا اینقدر غیرقابل پیش‌بینی زن؟

بلاتریکس بدون توجه به اسنیپ، دوباره لپ ورنون را کشید و با ناز فراوان گفت:
- ورنونم…. بیا برای این میکروب زن پیدا کنیم… با هم… آشنا بشیم…

ورنون خرخری کرد:
- اوکی بیبی گررررل!
پاسخ: عاشقانه‌های وزارت
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
- بذار کنار دو دقیقه اون شکلاتت رو، نمی‌فهمم چی داری میگی خب! حالا همین الان باید شکلات بخوری؟
- نه ببین، تو متوجه نیستی. این شکلات یکی از گرون قیمت‌ترین...

اما خودش، جمله‌اش را ناتمام رها کرد. چند لحظه‌ای به تلما خیره شد و ناگهان بنا به داد و فریاد کرد.
- تلما! مگه بهت نگفته بودم دیگه این گوشواره‌ها رو نندازی؟ خیلی بی‌کلاس...

قبل از آنکه جمله به پایان برسد، تلما که بوی خطر را حس کرده بود و خوب می‌دانست که اگر به ویولا فرصت دهد، باید مدتی نه چندان کم به حرف‌های بی سر و ته‌اش گوش دهد، دست ویولا را گرفت و شکلات را دوباره در دهانش چپاند.
- فقط بگو گفتی بلا چرا رفته بنگاه من؟
- داشت می‌گفت می‌خوان پروفسور اسنیپ رو زن بدن.

همان لحظه‌، بنگاه تلما:

- آخ! نکن ساحره‌ی حسابی!

سوروس درحالی که یک تکه چوب را از چشمش بیرون می‌کشید، سعی می‌کرد بلاتریکسی را که گوشه‌ی ردای او را گرفته و او را با صورت روی زمین‌ می‌کشید، متوقف کند.
- آه... چشم سوراخم به کنار... دیدی بلا؟ تلما نیست. اصلا قسمت نیست. من باید تا آخر عمر کوتاهی که بدون اون دارم، مجرد باقی بمونم. 🚬
- بیخود! الان یعنی می‌خوای با تصمیم خردمندانه‌ی من مخالفت کنی؟

سوروس دهانش را باز کرد که جوابی بدهد، اما صدایش با حرکت بلاتریکس به سمت میز تلما و کشیده شدن مجدد صورتش روی زمین، محو شد.

پس از چند لحظه سکوت، بلاتریکس که متفکرانه به پرونده‌های روی میز خیره شده بود، سوروس که حالا صورتش طرح کاشی های روی زمین را گرفته بود، را از یقه گرفته و از زمین بلند کرد.
- اینم از پرونده‌ی منحوس تو سوروس. بذار ببینم... نوشته دلیل افسردگی، عشق نافرجام به... کی؟ این اسم که خط خورده!

بلاتریکس یقه‌ی سوروس را محکم‌تر نگه داشت و چوبدستی‌اش را به بینی او چسباند.
- خودت با زبون خوش بگو ببینم، کی؟
ویرایش شده توسط ویولا ریچموند در 1405/2/4 0:46:21
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

پاسخ: عاشقانه‌های وزارت
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 20:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بلاتریکس عارش می‌آمد که حتی به دریای پوست تخمه نگاه کند. با چوب دستی‌اش به اتاق اشاره کرد و پس از اجرا کردن طلسم منتظر شد تا حداقل باریکه‌ای برای رد شدن و رسیدن به سوروس پدیدار شود.
- اه، بجنب دیگه!

چوبدستی کمی لود شد و پس از اینکه بلاتریکس چند بار آن را رفرش کرد، بالاخره‌ اعلان بزرگ و قرمزی جلوی چشم بلاتریکس سبز شد که می‌گفت:
- بیشتر از حد مجاز!

سوروس به او پوزخندی زد و روی تختش که پر از لکه‌های ناخوشایند بود ولو شد.
- من عمرا زن بگیرم. قلب من هنوز در گرو اون عشق سرد گیر افتاده. 🚬
- عشق سرد و درد بی‌درمون! تو منجلاب داری غرق میشی! محاله بزارم همینطوری ادامه بدی.

و قبل از اینکه سورس فرصت مخالفت پیدا کند، بلاتریکس چیز سنگ مانندی را که بغل دستش دیده بود به سمت سر سوروس پرت کرد.
- بیهوشت رو بهتر میشه تحمل کرد.

چندی بعد، نزدیک بنگاه:

سوروس در سرش احساس درد فراوانی کرد و قبل از اینکه بتواند چشم‌هایش را باز کند، سرش به جایی کوفته شد و دوباره از هوش رفت. بلاتریکس، که کل راه سورس را کول کرده بود، ( جادو قطبی و سورس از شدت چربی ناقطبی بوده و در هم حل نمی‌شدند که بلاتریکس بتواند او را با جادو حمل کند. ) حالا دیگر اهمیتی به این نمی‌داد که کمی هم به در و دیوار برخورد کند.
- تلما؟ هستی؟

بلاتریکس، محتاتانه وارد بنگاه شد و به اطراف نظری انداخت.
- هستی؟ اومدم واسه این یارو یه زن پیدا کنم.

کمی جلو رفت تا آنجا را برانداز کند. روی میز شلوغ بود، انگار که کسی وسط تحقیقات ناگهان از جایش بلند شده و از آنجا رفته باشد.
- اینجا نیستی؟

در همین لحظه، خانه ریدل‌ها:

- بلاتریکس؟ اینجایی؟ اومدم واسه سوروس زن پیدا کنم.
- عه تلما، اینجایی؟

تلما به سمت صدا برگشت و با ویولا مواجه شد که در حال خوردن یک شکلات عربی گران قیمت بود.
- همین یکم وقت پیش از اینجا رفتن.
- کجا؟
- اومدن بنگاهت.
- چرا؟
- که واسه سوروس زن پیدا کنن.
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: عاشقانه‌های وزارت
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 02:23
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
درست در همان لحظه ولی کیلومترها آن طرفتر، در خانه ریدلها، کسی هم زمان فریاد کشید:
- سوروس!

و البته این شخص از زمین تا آسمان با تلما فرق داشت و فریادش اصلا برای مزدوج کردن اسنیپ نبود، بلکه بیشتر دلش میخواست او را از وسط به دو نیم تقسیم کند و او کسی جز بلاتریکس نبود.

بلاتریکس با حالت چندش، آینه دستی اش را بالا برد و نگاهی به آن انداخت. آینه نگون بخت به جای جاسیگاری استفاده شده و کاملا نابود شده بود. بلاتریکس با فرو دادن بوی سیگار بهمن عقی زد و گفت:
- مرتیکه سیاه چرب! به چه حقی به آینه من دست زده!… اسنیپ یه کپی از دماغت بگیر که دارم میام!

بلاتریکس جمله آخر را فریاد زد و به سمت اتاق اسنیپ حمله ور شد. به در اتاق که رسید، با لگدی جانانه (عوداااا) در را از جای درآورد و وارد اتاق شد. اما این حمله قدرتمند درست در مرز ورودی اتاق اسنیپ متوقف شد و بلاتریکس با دیدن صحنه روبرویش خشکش زد.

اتاق استیپ دیگر هیچ شباهتی به بقیه اتاق های خاله ریدلها نداشت.
کف اتاق با چند سانت پوست تخمه پوشیده شده بود و دیوارها و سقف از شدت دود سیاه و لکه دار شده بودند. پوستر بیناموسی از یک رقصنده با لباس قرمز براق در ابعاد بزرگ به دیوار اویخته شده بود که البته مرلین را شکر بر اثر دود کمی پوشیده شده و مناسب چشمان معصوم بلاتریکس گشته بود. شورت سبزی از پنکه سقفی آویزان بود و کپه ای از دیگر لباسها در گوشه اتاق تلنبار شده بود. در تمام نقاط اتاق ته سیگار و آشغال پوست پرتقال به چشم میخورد و اتاق بویی مخلوط از عرق و دود میداد.

بلاتریکس قدمی عقب تر رفت و سعی کرد به این فکر نکند که زیر قسمتهای دوده گرفته پوستر چه چیزی پنهان شده است. چند بار پلک زد و با عصبانیت گفت:
- دیگه فایده نداره!… سوروس!… دیگه تحمل این کاراتو ندارم! باید برات یه زن بگیریم جمعت کنه! کجایی؟

چند ثانیه بعد، سوروس از قسمتی از دیوار دوده گرفته که ظاهرا در حمام بود وارد اتاق شد. زیرپوش آبی نخ نما و شلوار کردی پوشیده بود و حوله کوچک قرمزی را روی موهای خیسش انداخته بود. سوروس که سیگاری به لب داشت و از میان دریای پوست تخمه به سمت تختش شنا میکرد، بلاخره متوجه بلاتریکس شد.
- اوخیییی… تریکسی جون من چطوره؟

بلاتریکس مجددا عق زد و گفت:
- تریکسی و زهر مار! مگه اینجا خوابگاهه با شلوار کردی میگردی؟… بیا ببرمت بنگاه… مگر اینکه اونا یه بدبختی رو برای جمع کردنت پیدا کنن!

-اوخییییی… جونننن….
- میام اون پوست تخمه ها رو میکنم تو حلقت ها!
- اوخییییی جوننن… پوست تخمه فرو شده تریکسی جونم!

-سوروس!
پاسخ: عاشقانه‌های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 20:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تلما منتظر می‌مونه تا مشتری بعدی خودش وارد بنگاه بشه. اما هرچی صبر می‌کنه می‌بینه کسی نمیاد. برای همین بیشتر صبر می‌کنه. اما مثل اینکه مشتری از منظومه شمسی خارج شده بود و در دسترس نبود. برای همین، تلما که ساحره‌ای نبود که با این شهاب‌سنگ‌ها بلرزه، از جاش بلند میشه.
- اگه مشتری نمیاد، خودم میرم دنبالش!

اما درست وقتی که داشت از بنگاه خارج می‌شد، سوالی توی ذهنش شکل می‌گیره. مگه زن/شوهر سیب‌زمینی و پیاز بود که از هر کسی که از بغلش رد میشه بپرسه نمی‌خوان؛ یا هندونه بود که بریزه پشت وانتش و توی میدون شهدای محفل، بساط کنه و با شرط تست بکنه توی ردای ملت؟ معلومه که نبود! باید یه راه دیگه برای پیدا کردن مشتری جدید به ذهنش می‌رسید. تلما برمی‌گرده و روی صندلیش می‌نشینه. دستاش رو زیر چونه‌اش می‌ذاره و فکر می‌کنه. تلما چند ثانیه فکر می‌کنه؛ حتی چند دقیقه هم فکر می‌کنه. اما وقتی می‌خواد چند ساعت فکر کنه، مغزش که دیگه توان تحمل اون حجم از فشار رو نداشت، آلارمی منتشر می‌کنه.
- ظرفیت اندیشه پر شده! لطفاً حافظه‌ی خود را تخلیه کنید!

اما خب طبیعتاً تلما نمی‌دونست که حافظه‌ی خودش رو خالی کنه. برای همین مغز که داغ کرده بود، شروع به قل‌قل کردن می‌کنه. در اثر این عمل، بدن تلما ویبره میره و از گوش‌هاش بخار می‌زنه بیرون. تلما همون‌طور ویبره کنان لیوانی که روی میزش بود رو با آب خنک توی پارچ پر می‌کنه و یه نفس سر می‌کشه. مغزش که جوش آورده بود، با رسیدن این آب به خودش، کم‌کم به حالت عادی برمی‌گرده.

- خب... هنوز هم نمی‌دونم باید چجوری مشتری گیر بیارم...
- دِ آخه ساحره‌ی عاقل! بذار دو دقیقه دمام به حالت عادی برسه بعداً دوباره شروع کن!

متاسفانه تلما نمی‌تونه صدای اعتراض مغزش رو بشنوه. اما وقتی می‌خواد فکر کردن رو شروع کنه، میرا رو می‌بینه که داره سعی می‌کنه توجه اون رو جلب کنه.

- هان؟!

میرا با دم نارنجی رنگش به گوشه‌ی اتاق اشاره می‌کنه. تلما با دنبال کردن مسیری که دمش نشون میده، به کمدی که پرونده‌هاش رو داخلش گذاشته می‌رسه. و لبخند خبیثانه‌ای به صورتش می‌نشینه.
- آفرین میرا!

تلما یکی از پرونده‌های کلفت و قطور توی کمد رو برمی‌داره و روی میز کارش می‌ذاره.
- توی این پرونده لیست همه‌ی کسایی که می‌شناسم و زندگی‌نامه‌شون وجود داره. حالا که اونا خودشون برای ازدواج پیش‌قدم نمی‌شن، مجبورم خودم دست به کار بشم. کسی هم نمی‌تونه مخالفت کنه!

تلما توی ذهنش آتوهایی که از بقیه داشت رو مرور می‌کنه. پرونده رو ورق می‌زنه تا اینکه به اسم و عکس یه نفر می‌رسه. هرکسی اون لحظه تلما رو می‌دید، می‌فهمید که داره نقشه‌های شومی توی ذهنش می‌کشه.

- سوروس!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: عاشقانه‌های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 17:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید!


دِن، دِن دِرنگ... دن، دن درنگ... (افکت آهنگ عروسی خارجکیا!)

ناقوس‌های کلیسا وزارت سحر و جادو به صدا در می‌آمدند. ملت جادوگر و ساحره در دو گروه منظم، بر روی نیمکت‌های چوبی دو سمت سالن کلیسا نشسته بودند و کِل می‌کشیدند، نقل و نبات این سو آن سو پرتاب و از جیزز مرلین برای دو نوگل نوشکفته طلب عافیت و خوشبختی می‌کردند.

ساحره‌ای حدودا بیست ساله با لباسی سفید روی سکوی محراب ایستاده بود و به وضوح زار می‌زد. در آن سوی کلیسا و در سمت ورودی آن، مردی حدودا پنجاه ساله با موهایی جوگندمی، کت و شلوار مشکی اتو نکشیده در حالی که یک لنگ پایش در دست دختری با موهای خرمایی بود، به زور از بین فاصله بین نیمکت‌های کلیسا بر روی زمین کشیده می‌شد و به سمت محراب برده می‌شد.

جادوگر که یک نقل در دماغش گیر کرده بود و کشیده شدنش روی کف‌پوش مرمرین کلیسا داشت عذابش می‌داد با خشم گفت:
- بابا نمی‌خوام، هلمز! به چه زبونی بگم؟! اصلا پشیمون شدم از ازدواج!
- چی چیو پشیمون شدم! فکر کردی همین‌طوریه توی این فصل زیبای بهاری بدون زن بمونی؟ دیگه راه برگشتی نیست... الان همه راه‌ها راه رفته!

جادوگر، به سختی با چشمان ضعیفش یک نگاه به محراب کلیسا و به عروس انداخت. با دیدن آن دماغ بزرگ و تیز که تور عروس را شکافته بود و از آن ییرون زده بود، با نگرانی آب دهانش را قورت داد.
- بابا اصلا من الکی گفتم پولدارم... می‌خواستم ادای باباهای شکری رو در بیارم بهم زن بدین! من آه در بساط ندارم! ورشکسته به تقصیرم اصلا! فقیر و مفلوکم...
- غلط کردی! خودم آمار تک‌تک حسابای بانک گرینگوتزت، تک‌تک آذرخشات و تک‌تک عمارتات و پنت‌هاوس‌هات توی دره گودریک رو درآوردم. فکر کردی کسی توی بنگاه ازدواج هلمز می‌تونه ادعای کاذب کنه؟ من خودم مو رو از ماست زندگیش می‌کشم بیرون! مشکوکیت ما اعتبار بنگاه ماست!

داماد شروع به گریه کرد.
- بابا این دماغش انقدر تیزه که...

تلما مکثی کرد. لیست ثبت‌نام بنگاه ازدواج هلمز مرد نگون‌بخت را از داخل کیفش بیرون کشید و به آن نگاهی انداخت.
- ببین خودت گفتی چهره برات مهم نیست فقط سنش کم باشه. تقدیم به شما!

تلما با دو دست به سمت عروس اشاره کرد گویی کادو ارزنده‌ای را به مرد تعارف می‌کند.
- اون خانمم گفت سن براش یه عدده و فقط پولدار باشه بسه. بفرما!

با دست به سمت داماد اشاره کرد.
- خب دیگه پس... مبارکه!

لحظاتی بعد، پس از ادا شدن نذر‌ها و قَبلتم‌‌های دوطرفه که مشخص بود تلما آنقدر از زندگی‌شان آتو دارد که جرات ندارند به کشیش جواب منفی‌شان را اعلام کنند، داماد درحالی که پس از ماچی سانسور شده، چشم راستش شدیدا خونریزی داشت و نیم‌کره راست مغزش به دماغ تیز حاج خانم، گیر کرده بود، از طریق آمبولانس به بخش مراقبت‌های ویژه سنت‌مانگو منتقل شد.

یک‌ساعت بعد...

تلما در بنگاهش واقع در یکی از اتاق‌های وزارتخانه نشسته بود.
- اینم بیستمین عروسی موفق این ماه. تا من هستم نمی‌ذارم دیگه هیچ مرغ عشقی توی این قفس دنیا تنها بمونه. خب... نفر بعدی که باید شوهر/زنش بدم کیه؟
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: عاشقانه‌های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 17:50
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
× پست پایانی ×

- خیله خب!

با این حال مروپ هم‌چنان با قدم‌هایی محکم به سمت اما حرکت می‌کنه که باعث می‌شه رعشه به تن ایوا بیفته.
- مگه پیشنهادمو قبول نکرده بودی؟

مروپ پاسخ ایوا رو نمی‌ده و به جاش چون فاصله‌ی دماغش با دماغ اما به چند سانتی‌متری رسیده بود رو به اما می‌گه:
- این یخچالو نفروش تا ما یه تک پا بریم 125 گالیون جور کنیم بیایم. خب؟
- اگه 140 گالیون می‌دین براش اوکیه. بالاخره کالای به این مرغوبی رو به صف طولانی مشتریا ندادن هزینه داره!

خبری از هیچ صف مشتری‌ای نبود که باعث می‌شه مروپ در آستانه‌ی منفجر شدن قرار بگیره اما ایوا زودتر جواب می‌ده:
- ما که قراره کلی وسیله بفروشیم به خاطر 15 گالیون خون خودتونو کثیف نکنین مامان مروپ.

مروپ می‌پذیره اما قبل از این که با ایوا همراه بشه چشم‌غره‌ی غلیظی به اما می‌ره و بعد هر دو شروع می‌کنن به دور شدن از اما. جایز نبود در نزدیکی اما اقدام به خارج کردن محتویات معده‌ی ایوا کنن چون ممکن بود اما دوباره کششون بره و خودش اونا رو بفروشه. اونوقت دیگه راهی برای کسب 140 گالیون نداشتن!

بالاخره وقتی به اندازه‌ی کافی از اما دور می‌شن که هم وسایلشون مورد سرقت قرار نگیره و هم مطمئن باشن اما یخچال رو به فروش نمی‌رسونه، سرجاشون متوقف می‌شن. مروپ با اراده‌ای پولادین‌تر از تمام دفعات قبلی، آستینشو بالا می‌ده و دستشو تو حلق ایوا می‌کنه.

ابتدا یک تلویزیون بیرون میاره. بعد چندین مبل راحتی با لوستری عظیم. انگار که ایوا پذیرایی یک خونه رو خورده باشه. حالا نوبت به ست کاملی از ظروف آشپزخونه رسیده بود که یکی یکی بیرون میومدن. مروپ با دیدن محتویات کامل و جامع ایوا فکری به ذهنش می‌رسه و خودش درسته می‌ره تو شکم ایوا.

آدرس معده رو از باقی اعضای بدن می‌پرسه و با رسیدن به معده، می‌فهمه که اصلا اشتباه نکرده! یک خونه‌ی کامل اشرافی که حالا محتوای یک اتاق پذیرایی و یه ست از ظروف آشپزخونه ازش کم شده بود، تو معده‌ی ایوا جا خوش کرده بود.
- یعنی وضعیت آشپزخونه‌ش چطوره؟

چشمای مروپ با دیدن آشپزخونه‌ی عظیمی که جلوش قرار داشت می‌شکفه. چندین یخچال و فریزر به همراه دو گاز، میوه‌های خشک شده‌ای که در گوشه‌ای از سقف آویزون شده بودن خبر از این می‌داد که ایوا یک عمارت اشرافی بزرگ رو درسته قورت داده. مروپ هم‌چون سنجابِ توی انیمیشن عصر یخ‌بندان وقتی که بلوطشو پیدا می‌کرد، پاهاشو باز می‌کنه و با چشمایی که از خوش‌حالی برق می‌زد به سمت یخچال‌ها می‌جهه. وقتی در یخچال‌ها یکی پس از دیگری باز می‌شن و توشون کلی آناناس و موز و شلیل و انواع و اقسام میوه‌های رنگارنگ دیگه خودنمایی می‌کنن، مروپ در لحظه تصمیم خودشو می‌گیره.
- من برای همیشه اینجا می‌مونم.

و بله، وقتی مروپ می‌تونست کلی آناناس در کنار یه عالمه میوه‌ی دیگه داشته باشه و حکومت خودشو تشکیل بده، چرا باید گیر اون یه دونه آناناسِ توی یخچالِ اما می‌بود؟
مروپِ داستانِ ما به زندگی خوب و خوشی سرشار از آشپزی در معده‌ی ایوا ادامه می‌ده. فکر نکنین مروپ باقی اهل خانه‌ی ریدل‌ها رو فراموش می‌کنه‌ها نه. اون روزانه سه وعده غذا از معده راهیِ دهن ایوا می‌کنه تا با خروج از بدن ایوا، صبحانه، ناهار و شامِ اهل خانه آماده‌ی خوردن بشه.

× پایان سوژه ×
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: دوشنبه 24 مرداد 1401 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ با یک دستش دست ایوا را گرفته بود و می‌کشید. حالا دیگر طول دو دست ایوا با هم فرق داشت.

-بانو! دستم داره کش میاد!

اما تمام تمرکز مروپ روی رسیدن به یخچال بود. وقتی به آن‌جا رسیدند و مروپ دست دراز کرد تا در یخچال را باز کند، صدای اما ونیتی او را متوقف کرد.

-120 گالیونه!
-چی؟
-120 گالیون!

مروپ و ایوا هر دو به اما خیره شده بودند اما 120 گالیون چیزی نبود که اما از خیر آن بگذرد.

-اگر نمی‌خواین لطفا اینجا نایستید! توقف بی جا مانع کسب و کاره!

مروپ هم نمی‌توانست از خیر آناناس بگذرد.

-ممکنه آناناس مامان این تو باشه!
-125 گالیون!
-
-گفتین آناناس هم داره توش! پس قیمتش میره بالا!

ساده‌ترین راه این بود که یخچال را از اِما بخرند.

-ایوای مامان! 125 گالیون بده به اما!
-من که پول ندارم!

قیافه‌ی مروپ داشت ترسناک می‌شد. بالاخره لرد سیاه باید از یکی وجناتش را به ارث برده باشد! پس ایوا تنها چیزی که به ذهنش می‌رسید را پیشنهاد کرد.

-چطوره ما هم یه فروشگاه سیار راه بندازیم و چیزی بفروشیم؟ حتما هنوز توی معده‌م چیزای ارزشمندی هست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids