خلاصه: تلما با راهاندازه "بنگاه ازدواج هلمز" میخواد همسر مناسب افراد رو پیدا کنه. گزینهی جدید تلما، سوروس اسنیپه. از طرفی بلاتریکس هم که از سبک زندگی سوروس خسته شده، اون رو به بنگاه تلما میبره تا براش زن بگیره. با وجود اینکه اونجا با عشق زندگیش، ورنون دورسلی آشنا میشه، نمیتونه تلما رو پیدا کنه. چون تلما هم برای پیدا کردن اسنیپ به عمارت ریدل رفته.تلما از فهمیدن اینکه بلاتریکس خودش سوروس رو به بنگاهش برده و نیاز نیست که برای راضی کردن سوروس زحمت بکشه، شاد و بشّاش بود. بنابرین بدون توجه به ویولا که داشت دربارهی تناقض رنگ پوستش و رژ گونهای که استفاده کرده نظر میداد، میرا رو روی زمین میذاره و به سمت در خروجی راه میوفته تا هر چه سریعتر به بنگاهش برسه. اما درست وقتی که میخواد از در خارج بشه، صدای بلندی میشنوه.
- مرتیکهی بیدرخت! دارم بهت میگم ولشون کن!

- تو ولشون کن!

- نخیر تو!

- نخیرشم تو!

گفتگویی که تلما میشنوه، برای همهی اهالی عمارت عادی شده بود و به سادگی از کنارش رد میشدن. اما تلما که مثل بقیه نبود... اون باید از اینکه اون صداها از منبعی که فکر میکرد بودن، مطمئن میشد. پس به سمت صدا حرکت میکنه و مثل همون چیزی که فکرش رو میکرد، با کجول و آکی مواجه میشه که به شکل عجیبی با هم درگیر بودن. هر کدومشون یک طرف سبزیجات و هویجها رو گرفته بود و اصلاً همقصد نداشتن رهاشون کنن...
- میگم ول کن! باید اینا رو بشورم و آماده کنم تا کاتانا باهاشون سالاد درست کنه. اینجوری به غذا نمیرسه ها...

- نه!

تلما آهی میکشه و سرفهای میکنه تا توجه اونا رو جلب کنه.
- اهم... دارین چیکار میکنین؟ بازم...

کجول با بغض به گوجههای خرد شدهی توی کاسه نگاه میکنه.
- میبینی تلما؟ میبینی؟! این بیچارههایی رو که از خونوادشون جدا کردن و به قسمتهای ریز تقسیمشون کردن رو میبینی؟

الانم میخوان همینکار رو با این سبزیها انجام بدن! قاتلها!

آکی با افتخار به کاتانا نگاه و جملهی کجول رو تصحیح میکنه.
- قسمتهای مساوی! کاتانا سرتیفیکیت سالاد سازی داره بچهام...

و به آرومی دستش رو به سمت فلفل قرمزی که روی سر کجول رشد کرده بود، دراز میکنه که با ضربهی محکم شاخهی کجول، دستش رو میکشه.
- دست نزن آقا! مگه من شاخههام رو به سر تو میزنم که تو به سر من دست میزنی؟!

- میخواستم یدونه فلفل بردارم. فلفلهام برای سالاد کمه خب...

تلما بدون توجه بیشتر به دعوا و جنگ بین اون دوتا، آشپزخونه و عمارت رو ترک میکنه و به سمت بنگاهش راه میوفته. توی ذهنش به نمونههای مناسب ازدواج با سوروس فکر میکنه.
از سمت دیگه توی بنگاه تلما، سوروس به اجبار روی صندلی نشسته بود؛ از اون جهت که نتونسته بودن هیچ قلم پری رو توی بنگاه پیدا کنن، خودکار خمیدهی ورنون رو دست سوروس داده بودن. بلاتریکس برگهای رو که از میون کوه ورقهها پیدا کرده بود و به نظر فرم شرایط همسر ایدهآل میومد رو با دست سوروس میده.
- پرش کن! L-:
سوروس پکی به سیگارش میزنه.
- من مرد تنهای شبم... مهر خموشی بر لبم...
تنهای تنها، غمگین و رسوا... تنها و بی فردا منم…🚬
بلاتریکس اولین چیزی رو که به دستش میاد به سمت سوروس پرتاب میکنه.
- یه کاری نکن که نه تنها مرد تنهای شب نباشی، بلکه از روی زمین هم محو بشی سوروس... گفتم پرش کن!