هوریس با نگرانی به اطراف نگاه میکرد. همه آن غربت ها و آشفتگی ها برایش تازگی داشت. او میدانست باید به کوچه دیاگون برسد تا بتواند وسایل مورد نیازش را تهیه کند، اما نمیدانست کدام مسیر را باید برود.
ناگهان، صدای مهربانی از پشت سرش گفت: به نظر میرسد گم شدهای، پسر جوان. هوریس با تعجب برگشت و مردی را دید با ریش بلند نقرهای و ردای آبی پر ستاره. چشمان مرد از پشت عینک نیمدایرهاش میدرخشید. هوریس با لکنت گفت:ب-بله آقا، من دنبال کوچه دیاگون میگردم. مرد لبخندی زد و گفت: آه، دیاگون! چه جای فوقالعادهای. من مرلین هستم، و خوشحال میشوم کمکت کنم.چشمان هوریس از تعجب گرد شد. مرلین؟ مثل همان جادوگر افسانهای؟ مرلین خندهای کرد و گفت: دقیقاً همان! اما حالا وقت برای شگفتزدگی نداریم. بیا، من راه را به تو نشان میدهم.
هوریس با هیجان به دنبال مرلین به راه افتاد. آنها از کوچههای باریک و پیچ در پیچ گذشتند، از کنار مغازههای عجیب و غریب عبور کردند و با جادوگران و ساحرههای مختلف سلام و احوالپرسی کردند. در طول مسیر، مرلین برای هوریس از تاریخ هاگوارتز و اسرار جادویی آن تعریف میکرد. هوریس با چشمانی درشت شده از تعجب و کنجکاوی به حرفهای او گوش میداد.
در ادامه راه در یک مکان خلوت و در خانه ای مخروبه، مرلین ایستاد و گفت: هوریس عزیز، ما به کوچه دراگون رسیدهایم. هوریس فقط یک دیوار میدید. مرلین با چوبدستی چند ضربه دقیق و ماهرانه به آجرهای دیوار زد و آجرها با چرخشی منظم شروع به جاگیری و کنار رفتن کردند.
هوریس با شگفتی به خیابان شلوغ و پر جنب و جوش مقابلش نگاه کرد. جادوگران و ساحرههای جوان با چمدانهایشان به گشت و گذار میپرداختند.
مغازههای عجیب و غریب با تابلوهای متحرک، جغدهای پرنده با نامههایی در منقار، و جادوگران و ساحرههایی که با عجله از کنارش میگذشتند، همگی توجه هوریس را به خود جلب کرده بودند.
در قسمتی مرموز و در گوشه ای از کوچه دیاگون، حباب های جادویی توجه هوریس را جلب کرد. هوریس با تعجب به مرلین چشمکی زد و گفت: این حبابها چیه؟
مرلین توضیح داد: اینها پنجرههایی به زمان هستند. نگاه کن، این یکی تو را در سال هفتم نشان میدهد!
هوریس با هیجان به تصویر خودش که یک طلسم پیچیده اجرا میکرد، خیره شد.
در مسیرشان، از کنار یک فروشگاه جادویی گذشتند که کتابهایش در هوا پرواز میکردند و خودشان را مرتب میکردند. یک مغازه دیگر، شیشههای حاوی معجونهای رنگارنگ داشت که هر کدام اثر جادویی خاصی داشتند.
ناگهان، یک گربه سیاه جلوی پایشان ظاهر شد و به یک خانم با کلاه نوکتیز تبدیل شد. پروفسور مکگونگال! مرلین با احترام سر تکان داد. مرلین عزیز، میبینم که یک دانشآموز جدید را راهنمایی میکنی. پروفسور مکگونگال لبخندی به هوریس زد. در هاگوارتز منتظرت هستیم، پسرم.
مرلین دست در ردایش کرد و یک سکه طلایی جادویی به هوریس داد. این یک گالیون خاص است. هر وقت به کمک نیاز داشتی، آن را سه بار بچرخان و من ظاهر خواهم شد. هوریس با قدردانی سکه را گرفت.
هوریس که میدانست کم کم وقت خداحافظی رسیده، رو به مرلین گفت: ممنونم مرلین! این سفر فوقالعاده بود. مرلین دستی به شانه هوریس زد و گفت: به یاد داشته باش، هوریس. در هاگوارتز، جادو تنها در چوبدستیات نیست، بلکه در قلب و ذهن توست. برو و داستان خودت را بنویس! هوریس با خوشحالی گفت:متشکرم، مرلین! نمیدانم بدون کمک شما چه میکردم.
مرلین دستی به شانه هوریس زد و گفت: یک نصیحت برایت دارم: در هاگوارتز، همیشه به دنبال یادگیری باش و از ماجراجویی نترس. گاهی اوقات، گم شدن میتواند به کشف مسیرهای جدید و شگفتانگیز منجر شود. هوریس سری تکان داد و با اعتماد به نفس بیشتری به راه خود ادامه داد...
----
هوریس عزیز، لطفاً بعد از ویرایش ناظر به هیچ عنوان پستتو ویرایش نکن. بجاش یه پست دیگه ارسال کن چون از اونجایی که ویرایش کردن اعلانی به ناظر نمیده، امکان اینکه ویرایش شدن پستت رو ناظر نبینه خیلی بالاست.
داستانت جالب و کافی بود ولی یه نکتهای بهت میگم که امیدوارم توی پستای بعدیت حتما رعایتشون کنی.
با گذاشتن علامت - اول دیالوگهات، اونارو از توصیفاتت جدا کن. اینطوری خواننده با نگاه اول متوجه میشه کجا داری توصیف فضا و شخصیتارو انجام میدی و کجا شخصیتات دارن دیالوگ میگن و صحبت میکنن. یه مثال از پست خودت رو اصلاح میکنم که بهتر متوجه منظورم بشی:
نقل قول:
در قسمتی مرموز و در گوشه ای از کوچه دیاگون، حباب های جادویی توجه هوریس را جلب کرد. هوریس با تعجب به مرلین چشمکی زد و گفت: این حبابها چیه؟
مرلین توضیح داد: اینها پنجرههایی به زمان هستند. نگاه کن، این یکی تو را در سال هفتم نشان میدهد!
در قسمتی مرموز و در گوشه ای از کوچه دیاگون، حباب های جادویی توجه هوریس را جلب کرد. هوریس با تعجب به مرلین چشمکی زد.
- این حبابها چیه؟
مرلین توضیح داد:
- اینا پنجرههایی به زمان هستن. نگاه کن، این یکی تو رو توی سال هفتم نشون میده!
همونطور که میبینی دیالوگاتم به لحن عامیانه تبدیل کردم و توصیفات به همون لحن کتابی موندن. اصولاً دیالوگها باید عامیانه باشن تا به لحن صحبت کردن روزانه نزدیکتر باشن و موقع خوندن حس واقعی تری به خواننده بدن.
توی مراحل بعد این نکاتو تمرین کن... به مرور یادشون میگیری.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


.


