جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  213 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  309 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  211 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 18 تیر 1403 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیت:دلسوز و مهربان


بعد از خداحافظی از مرلین وارد کوچه دیاگون شدیم، از شدت شلوغی کوچه همون لحظه اول داشتم له میشدم.
با زور و فشار وارد مغازه اولیوندر شدیم، بعد از گرفتن نفسی پدرم شروع به صحبت کرد.

#آدنو_گلدشتاین

-به یک چوبدستی برای پسرم احتیاج داریم...

#اولیوندر

-اوه بله، حتما، چند ثانیه بهم وقت بدین...

اولیوندر به انبارش رفت و چند ثانیه بعد با دوتا جعبه چوبدستی توی دست برگشت.

-این دوتا رو تست کن پسر.

یک جعبه رو برداشتم و چوبدستی ای ازش بیرون آوردم و چرخوندمش، همون لحظه انفجاری از سر چوبدستی بیرون زد و با برخورد به قفسه چوبدستی ها همه چیز رو به هم ریخت، اولیوندر با تکون دادن چوبدستیش همه چیز رو به اولش برگردوند.

-اون یکی رو تست کن.

چوبدستی دیگه رو برداشتم و به اون تکونی دادم، سر چوبدستی با نور ملایمی روشن شد و کم کم خاموش شد.

-این برات عالیه، چوب گردوی سیاه با مغزی رگ قلب اژدها، ۳۷.۵ سانت با انعطاف پذیری کم.

پدر پول چوبدستی رو پرداخت کرد و دوتایی از مغازه خارج شدیم و به جمعیت شلوغ ملحق شدیم.
داشتیم از وسط جمعیت رد می‌شدیم که فردی ناشناس از وسط جمعیت هلمون داد و هر دوتامون داخل کوچه ای افتادیم، از جامون بلند شدیم و اطرافمون رو نگاه کردیم، هیچ نوری نبود و کوچه بسیار خلوت بود، به اطرافم نگاه کردم که پدرم شروع به صحبت کرد.

#آدنو_گلدشتاین

-این وای، افتادیم توی کوچه ناکترن!

برگشتیم که از کوچه بریم که صدای جیغی به گوشم رسید، هر دو برگشتیم، خواستم سمت صدا برم که پدرم دستم رو کشید.

-اینجا جای خطرناکه آنتونی، این صداها اینجا عادیه.

-ولی هرکی هست کمک میخواد پدر، باید بریم بهش کمک کنیم...

با سمجی دستم رو از دست پدرم بیرون کشیدم و سمت صدا دویدم، بعد از چند بار پیچیدن به کوچه تنگ و تاریکی رسیدم و پسر کوچیکی رو دیدم که توسط چندتا مرد گنده محاصره شده بود،

صورت مرد ها توی نور کم خیلی معلوم نبود اما زخم های متعدد و خون صورت پسر توی تاریکی هم دیده میشد، قبل اینکه مردها برگردن و متوجه من بشن برگشتم و پشت دیوار قایم شدم، چوبدستیم رو از جیبم در آوردم و به ورد هایی که بدون اجازه پدرم با چوبدستی اون تمرین می‌کردم فکر کردم، لوموس، وینگاردیوم له ویوسا، خودشه، یادم اومد، سریع برگشتم و چوبدستیم رو سمت مردها گرفتم و فریاد زدم.

-پتریفیوس توتالوس

نوری از چوبدستیم بیرون زد و با برخورد به یکی از مرد ها اون رو خشک کرد، دوتای دیگه چوبدستی هاشون رو سمتم گرفتن و شروع به ورد خوندن کردن، دوباره پشت دیوار قایم شدم و وقتی یکی از مرد ها از کوچه خارج شد با مشتی به صورتش توجهش رو به خودم جلب کردم.

-پتریفیوس توتالوس

بعد از خشک شدن این یکی اون یکی هم از کوچه بیرون پرید و چوبدستیش رو سمتم گرفت و وردی خوند.

-آوادا...

قبل از تموم شدن وردش صدایی شنیدم.

-استوپیفای

مرد روی زمین افتاد و پشت سرش پدرم معلوم شد، سمتم دوید و منو توی آغوشش گرفت.

-پسر عزیزم، از نگرانی مردم...

پدر نگاهی به اطرافش انداخت و با دیدن دوتا مرد خشک شده لبخندی زد.

-مثل اینکه اوضاع تحت کنترل بوده...

دوتایی پیش پسر رفتیم، پدر خواست ورد لوموس رو اجرا کنه اما جلوش رو گرفتم و به جاش خودم چوبدستیم رو تکون دادن.

-لوموس

کوچه روشن شد، دست پسرک رو گرفتم و بلندش کردم، موهای بور داشت و چشم های قرمز رنگ، قد کوچیکی داشت در حد یه بچه پنج ساله و چشماش پر اشک بود، همراه پدر از کوچه خارجش کردیم و به خریدمون توی جمعیت شلوغ ادامه دادیم...

---

خیلی از جملاتت رو بدون علائم نگارشی رها کردی که درست نیست. هر جمله‌ای نیاز داره که حتما با علائمی مثل (. ؛ ! ؟ ...) پایان پیدا کنه، یا با ویرگول به جمله بعد مرتبط بشه.

رول خوبی نوشته بودی و اگه هدف این تاپیک فقط خرید کردن بود تایید می‌شدی. اما ویژگی شخصیتی‌ای که بیان کردی یعنی دلسوز و مهربان بودن رو من نتونستم از پستت در مورد آنتونی بفهمم. حواست باشه که اینجا لازمه یه ویژگی در مورد شخصیت "خودت" یعنی آنتونی رو به خواننده معرفی کنی. پس یه موقعیتی خلق کن که ما این ویژگی‌ها رو در مورد آنتونی ببینیم. در واقع خرید کردن بهانه‌ای است برای آشنایی با یکی از ویژگی‌های شخصیتت.

لطفا دوباره تلاش کن و سعی کن ما رو با ویژگی‌ای از شخصیت آنتونی آشنا کنی.

تایید نشد.


---

ویرایش دوم:

لطفا وقتی یک ناظر یا مدیر زیر پستت ویرایشی انجام میده، دیگه اون پست رو ویرایش نکن و یه پست جدید ارسال کن.
این‌بار خیلی بهتر شد.
فقط هنوزم در انتهای خیلی از دیالوگ‌هات، مخصوصا اون‌هایی که یک طلسم هستن فقط؛ از علائم نگارشی پایان جمله استفاده نکردی. لطفات دفعات بعد این موضوع رو حتما رعایت کن.
نقل قول:
#آدنو_گلدشتاین

من راستش متوجه این‌ها نشدم. لطفا از این حالت نوشتار با هشتگ استفاده نکن، و اگر برای مثال میخوای بگی که آدنو گلدشتاین دیالوگی گفته، با توصیف این‌کار رو انجام بده.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونی گلدشتاین در 1403/4/18 21:41:32
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/4/18 22:22:31
ویرایش شده توسط آنتونی گلدشتاین در 1403/4/19 13:08:53
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/4/19 13:45:40
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/4/19 13:46:11
پاسخ به: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1403 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیت: خشونت و بی‌رحمی


سالازار اسلیترین با گام‌های محکم و سنگین از حفره‌ای که به تازگی به کوچه دیاگون باز کرده بود، عبور کرد. همه جادوگران و ساحره‌ها با دهان باز و چشمانی پر از وحشت به او نگاه می‌کردند. او با نگاهی سرد و بی‌احساس به اطرافش نگاه کرد و به سمت فروشگاهی که به دنبالش بود، حرکت کرد. هدف او روشن بود: آینه نفاق‌افکن.

وقتی وارد فروشگاه شد، صاحب فروشگاه که یک جادوگر پیر و لرزان بود، به سرعت پشت میز پناه گرفت. سالازار با صدای عمیق و تهدیدآمیز خود گفت:

- آینه نفاق‌افکن کجاست؟

جادوگر پیر با دستان لرزان به سمت پشتی فروشگاه اشاره کرد و گفت:

- آ... آینه نفاق‌افکن... در پ... پشت قفسه‌هاست. لطفاً... به من آسیبی نرسونین.

سالازار بدون هیچ حرف دیگری به سمت قفسه‌های پشتی حرکت کرد. جادوگران حاضر در فروشگاه با ترس و وحشت به او نگاه می‌کردند و هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد جلوی او بایستد. وقتی به آینه نفاق‌افکن رسید، آن را از قفسه برداشت و نگاهی عمیق به سطح آینه انداخت. انعکاس او در آینه چیزی بیش از یک تصویر ساده نبود؛ آینه عمیق‌ترین آرزوهای قلبی او را نشان می‌داد. با خشونتی که در نگاهش موج می‌زد، آینه را در دست گرفت و به سمت جادوگر پیر برگشت. با صدایی سرد و بی‌احساس پرسید.

- چقدر می‌خوای؟

جادوگر پیر با صدای لرزان پاسخ داد:

- این... این آینه فروشی نیست... اما اگر اصرار دارید... ده هزار گالیون.

سالازار به آرامی دستش را به سمت چوب‌دستی‌اش برد و گفت:

- کروشیو!

جادوگر پیر از درد فریاد کشید و به زمین افتاد، در حالی که بدنش از درد به خود می‌پیچید. سالازار با نگاه سرد و بی‌احساس به او خیره شد و گفت:

- فکر می‌کنم بهتره اون رو رایگان به من بدی، مگه اینکه بخوای مغازه‌ و جونت رو با هم از دست بدی.

جادوگر پیر با چشمانی پر از ترس گفت:

- بس... بس کنین، خواهش می‌کنم. آینه را بردارین و برید. فقط به من آسیبی نرسونین.

سالازار با نیشخندی تلخ آینه را در دست گرفت و به سمت در خروجی حرکت کرد. یکی از جادوگران جوان که شهامت پیدا کرده بود جلوی او ایستاد و گفت:

- تو نمی‌تونی به این راحتی هر چی می‌خوای برداری و بری!

سالازار چوب‌دستی‌اش را به سمت او نشانه گرفت و با صدای عمیق و خطرناک گفت:

- آوادا کداورا!

نور سبزی از چوب‌دستی سالازار خارج شد و جادوگر جوان بی‌جان به زمین افتاد.

- کسی دیگه دوست داره در مورد عدالت باهام حرف بزنه؟

سالازار کمی صبر کرد و وقتی فرد دیگری صحبت نکرد، با نیشخندی مرگبار از فروشگاه خارج شد و به کوچه دیاگون برگشت. در حالی که همه جادوگران با ترس و وحشت از او فاصله می‌گرفتند، خشونت و بی‌رحمی او برای همه آشکار بود و هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد جلوی او بایستد. او با آینه نفاق‌افکن در دستانش ، به مسیر خود ادامه داد. ذهنش پر از نقشه‌های تاریک و خطرناک بود و او مصمم بود که قدرت و عظمت خود را به همه نشان دهد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/4/13 22:18:35
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
خرید در دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 27 خرداد 1403 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
باز آمد بوی ماه مدرسه!
بوی خرید راه مدرسه!


جادو آموزان عزیز به مرحله شیرین خرید از کوچه دیاگون خوش آمدید!

اینجا جایی است که میتوانید از شاخ گابلین تا پر ققنوس را پیدا کنید! پس کیف پولتان را دربیاورید و هر چیزی احتیاج دارید بخرید!

ولی کوچه دیاگون فقط محدود به پیدا کردن وسایل نیست...
شما میتوانید اینجا " ویژگی شخصیت " خودتان را پیدا کنید!

آیا میخواهید جادو آموز برجسته ایی باشید؟ یا میخواهید در بین بقیه جادو آموزان بدرخشید؟ باید خودی نشان داده و به بقیه بگویید که شما متفاوت هستید! به همین دلیل اینجا جایست که میتوانید شخصیتتان را بسط دهید و " ویژگی منحصر به فرد" خودتان را تعریف کنید.

حالا چطور این کار را انجام دهید؟


نگران نباشید ما با شما هستیم!

ابتدا بیایید ویژگی شخصیت را تعریف کنیم. ویژگی شخصیت به معنی یک رفتار یا یک نمای ظاهری (و یا ترکیبی از اینها) است که مخصوص به شخصیت شماست. افراد دیگر شما را با این ویژگی شناخته و به یاد می آورند و میتوانید از این ویژگی در رول نویسی استفاده کنید.

مثلا اما ونیتی به تسخیر افراد علاقه داشته و ملحفه ایی را روی سرش میکشد که خود را شبیه به ارواح کند.
یا مروپ گانت شخصیتی مهربان است که به انتهای اسم اشیاء و افراد کلمه "مامان" را اضافه میکند.
یا ساکورا آکاجی یه خودکشی علاقه داشته و مدام میخواهد جام مرگ را سر بکشد.

برای تعریف این " ویژگی شخصیت" آزاد هستید و میتوانید از خلاقیتتان استفاده کنید. دقت کنید که ویژگی شما با شخصیتتان باقی میماند و بهتر است چیزی را انتخاب کنید که نوشتن در موردش را دوست داشته باشید.

وقتی ویژگی شخصیتتان را انتخاب کردید ، کوچه دیاگون جایی است که این ویژگی را تعریف میکنید. در واقع شما باید در حین خرید در دیاگون ماجرایی را شرح دهید که در آن ویژگی شخصیت شما شکوفا میشود و از این ویژگی برای جلو بردن داستان استفاده کنید. میتوانید در این خرید کسی را به داستانتان اضافه کنید و یا خرید را به تنهایی انجام دهید. همچنین نیازی نیست که خرید همه وسایل را شرح دهید و خرید یک وسیله هم کافی است.

مثلا اما ونیتی برای خرید چوبدستی به مغازه ایی میرود اما چون پول همراهش نیست سعی میکند ملحفه ایی به سرش کشیده و فروشنده را تسخیر کند. در نهایت موفق میشود و فروشنده را تسخیر کرده و چوبدستی را رایگان از او میگیرد.
با مروپ گانت برا خرید جغد رفته اما در مغازه حیوانات جادویی از مار بزرگی خوشش میاید و با او حرف میزند. در نهایت با اسم " جوجوی مامان" او را به عنوان حیوان جادویی اش میخرد.

خرید خوبی داشته و موفق باشید!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 18:39:52
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 18:40:44
All great things begin with a vision ……....A DREAM