به همراه مادرم در کوچه دیاگون قدم میزدیم تا به مکان مورد نظر برسیم.
من در افکار پریشانم غرق بودم که مادرم باصدایی بلند خطاب به من گفت :
- اینجا مغازه آقای الیوندر هست امیدوارم چوب دستی مورد نظرم رو پیدا کنیم.
بعد هم به سمت درب مشکی شیشه ای حرکت کرد من هم آرام پشت سرش راه افتادم با ورود ما به مغازه یک پیرمرد به تندی پشت میز آمد رو به مادر گفت:
-خوش آمدید خانم بلک، برای این بانوی جوان چوب دستی میخواید؟
مادرم لبخندی میزند و سر تکان میدهد پیرمرد که احتمالا همان الیونرد است سمت قفسه ها میرود بعد از اندکی گشتن به همرا سه چوب دستی به سمت ما می آید. نگاهی به من میکند میگوید:
-چشم هایی بین رنگ خاکستر و سبز داری من از این فاصله سردیشون رو حس میکنم اما همانقدر که سرد اند مهربان نیز هستند،این سه چوب دستی گزینه خوبی میتونه باشه خانم بلک.
در هر سه جعبه مستطیل شکل را باز میکند در همان نگاه اول جذب چوب دستی میشوم که نیم با لایی ان برآمده و بر رنگ سفید است در هر صورت صحبتی نمیکنم
مادر چوبدستی از روی میز برداشته و به من میدهد با اکراه چوب دستی را میگیرم
خیلی سرد است الیوندر سرش را تکان میدهد و چوب دستی را میگرد میخواد چوب دستی دیگری را بدهد که سریع میگویم:
-اون چوبدستی فکر میکنم اون مناسب تره.
نگاهم را دنبال کرده و متعجب سر تکان میدهد.
- اون چوب دستی از چوب گردو، رگ قلب اژدها هست و ۳۲ سانته و شکست ناپذیره
چوب دستی را به دستم میدهد با حس کردن گرما زیر دستم متوجه میشوم که بله خود خودش است چوب دستی را بالا میگیرم که نوری سبز از آن بیرون میزند و سپس لوستر مغازه در هوا معلق میشود ولی باحرکت چوب دستی الیوندر به سرجایش باز میگردد چوب دستی را پایین میآورم که الیوندربا لحنی متعجب میگوید:
- چطور تونستی او او ن حرکت از یه دانش آموز سال دومی فقط بر میاد!
نمی دانم چه بگویم سرم را سمت مامان برمیگردانم اما او متعجب نیست بلکه خوشحال است.
الیوندر میگوید:
- میشه بگید چخبره اینجا؟
مادرم نگاهی به او میاندازد و میگوید:
-اون دختر با استعدادیه الیوندر اون خیلی خاصه مثل فرزندی که به دنیا میاره.
و بعد با حساب کردن مبلغ چوب دستی از مغازه خارج میشویم.
در راه به این فکر میکنم که مامان چطور و از کجا میدونه من فرزندی رو به دنیا میارم که هوش و استعداد فراوانی دار با رسیدن به مغازه بعدی از فکر بیرون می آیم به دنبال مادرم میرم.
---
میتونستی یکم بیشتر رو اخلاق سرد و خشک نارسیسا مانور بدی، با این حال چون هنوز مرحله قبل یعنی پاتیل درزدار رو تایید نشدی نمیتونم اینجا تاییدت کنم. لطفا اول تاییدیه اونجا رو بگیر، بعدش که به اینجا برگشتی میتونی دوباره همین داستان رو بفرستی. اما ازت میخوام در حین ارسال دوبارهی این داستان، اشکالاتی که میگم رو اصلاح کنی تا بتونی تایید بشی.
قبلا بهت گفته بودم هیچ جملهای رو بدون علائم نگارشی رها نکن که تا حدودی به حرفم گوش کردی و انتهای تمام پاراگرافها و دیالوگها از ". : ؟ !" استفاده کردی. اما منظور من بیشتر از این بود، منظور پایان "هر جمله" بود و نه فقط آخرین جمله. برای مثال تو پاراگراف زیر باید تک تک جملات یا نقطه میگرفتن و پایان پیدا میکردن، یا با ویرگول به جمله بعد وصل میشدن:
نقل قول:
مادرم لبخندی میزند و سر تکان میدهد پیرمرد که احتمالا همان الیونرد است سمت قفسه ها میرود بعد از اندکی گشتن به همرا سه چوب دستی به سمت ما می آید. نگاهی به من میکند میگوید:
مادرم لبخندی میزند و سر تکان میدهد. پیرمرد که احتمالا همان الیواندر است، به سمت قفسه ها میرود. بعد از اندکی گشتن به همرا سه چوب دستی به سمت ما می آید. نگاهی به من میکند و میگوید:
فعلا تایید نمیشه تا هم مرحله قبل رو تایید بشی و هم اشکالات گفته شده رو رفع کنی.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

