هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: هري پاتر و دالان مرگ

هری پاتر و دالان مرگ - فصل 8


فصل 8
(وزير غير منتظره )
"هري به شمينه نگاه کردي؟به شمينه ي کلاس؟"
"هري به ذهنش فشار آورد و گفت : " فکر کنم اصلا نديدمش نه شمينه رو نگاه نکردم
هرمايني با مشت به گوشه ي کاناپه اي که رويش نشسته بود زد و گفت : " حتما توي شمينه بوده .هر کس بوده از شمينه با امبرسمنت صحبت مي کرده آخه راه ديگه اي براي رفتن نداشته."
"رون دو دستش را به هم کوبيد و گفت : " فهميدم
"هري و هرمايني با هيجان به رون نگاه کردند : " چي
"رون با خوشحالي گفت : " به محض اين که هري در رو باز کرده طرف غيب شده
"هري و رون با ترديد به هم نگاه کردن و هرمايني گفت : " تو تمام مدت داشتي فکر ميکردي به اين نتيجه رسيدي؟
"خوب آره"
"هري در حالي که سعي ميکرد صدايش آرام باشد گفت : " رون ما چند سال داريم توي هاگوارتس درس ميخونيم؟
"رون با ابروهاي در هم رفته گفت :" با امسال ميشه 6 سال
" فکر ميکنم توي اين 6 سال بارها اتفاق افتاده که بين ما اين بحث پيش اومده که توي هاگوارتس نه ميشه ظاهر شد نه غيب "
"...رون که داشت رنگ صورتش قرمز ميشد گفت : " خوب...فکرش رو کرده بودم ولي...خوب
"لابد مي خواستي ما رو امتحان کني"
"هرمايني با خون به جوش آمده فرياد زد : " هنوز بعد از 5 سال درس خوندن اينجا نميدوني نميشه غيب و ظاهر شد؟
" خوب افکارم به هم ريخته"
" اين رو هم که نگي ميميري"
"هري با چشم و ابرو آن دو را متوجه ي فردريک کرد .فردريک درست رو به روي آنها روي صندلي نشسته بود ،چشمانش خيره به هري بود.رون با تعجب رو به آن دو فت: " اين پسره سالمه؟
"هرمايني شانه هايش را بالا انداخت وگفت : " به نظر تعريف هايي که از هري شنيده باعث شده باور نکنه يه همچين آدمي روي زمين وجود داشته باشه
"رون با ابروهاي در هم رفته گفت : " چه آدمي
"رون تو چند سال با هري دوستي بازم ميگي چه آدمي؟کارهاي خارق الاده ي هري که توي روزنامه پخش بود و جريان کودکيش باعث شده اين پسر الان اينجا بشينه و چشم از هري بر نداره
.هري رو به فردريک گفت : " چيزي ميخواي فرد؟فردريک که تا آن زمان هري فقط قيافه ي بهت زده اش را ديده بود ، لبخند بچه گانه اي زد و چيزي نگفت ،چشمانش را هم تکان نداد
"هري گفت : " اگر سوالي داري جواب ميدم لازم نيست انقدر خيره به من نگاه کني
.فردريک بدون اين اين که حرف بزنه سرش را کج کرد و به نگاه کردنش ادامه داد
"رون داد زد : " بلند شو برو پي کارت برس ببينم
.فردريک که از رون ترسيده بود ،پريد و به سرعت از آنجا دور شد
"هرمايني با ناراحتي گفت : " کارت درست نبود
"همان موقع دختر سال سومي به طرف آنها رفت " آقاي هري پاتر . بيرون کارتون دارن
"هري با تعجب به رون و هرمايني نگاه کرد و گفت :" کي
"نميدونم يه اسليترينيه"
.هري بلند شد،تقريبا گيج شده بود يه اسليتريني؟بايد احتياط ميکرد
"وقتي بيرون رفت ،مقابل تابلوي بانوي چاق ويوين را ديد که وقتي چشمش به هري افتاد لبخند زيبايي زد و گفت : " سلام هري حالت خوبه؟
"هري خيلي جدي و سرد پاسخ داد : " بله ممنون
"هري؟من ميخواستم برم توي محوطه يه گشتي بزنم ميخواستم اگر کاري نداري با من بياي يه گردش کوچيک"
"هري که قصد رد کردن پيشنهادش را داشت گفت : " نه، راستش من قبلا به هگريد قول دادم امروز به ديدنش برم و اتفاقا الان ميخواستم با رون و هرمايني برم
"ويوين بدون اين که خم به ابرويش بياورد گفت : " اوم...خوب باشه براي بعد بهت خوش بگذره فعلا
" کي بود"
" ويوين گيبل ،من به اين دختره مشکوکم غير عاديه"
"هرمايني گفت : " در مورد مشکوک بودنش باهات موافقم ولي غير عادي نيست
"هري با ترديد گفت :" از يه اسليتريني اين رفتار بعيده"
اين طوري حرف نزن هري اون گروه بندي نشده توي مدرسه ي سابقش گروهي شبيه به اسليترين بوده نه خود اسليترين از کجا معلوم اگر گروه بندي ميشد به"
"اسليترين ميرفت ؟به نظر من درست نيست در جايي که اون انقدر به تو احترام ميزاره تو سرد باشي حالا چي کارت داشت؟
"ميخواست باهاش برم بيرون و منم نرفتم گفتم ميخوام برم پيش هگريد"
"رون با چهره ي موزيانه اي گفت : " به به ازت خواست باهاش بري بيرون؟ هري از چو خيلي خوشگلتره نزار از دست بره
"هرمايني با تندي گفت : " درست صحبت کن رون
"و دوباره رو به هري کرد و گفت : " خوب اين بار که نرفتي ولي دفعه ي بعد باهاش برو ،نزار ديد خوبي که نسبت به گريفيندور داره از بين بره
"هري با تندي جواب داد : " من همه ي اينا رو نقشه ي مالفوي ميدونم
"رون قبل از اين که هرمايني حرف بزند با تندي گفت : " ولش کنيد اصلا هيچ ميدونيد خيلي وقته به هگريد يه سر نزديم؟ بريم ببينيمش
****************
.وقتي هگريد در کلبه اش را باز کرد صورتش بشاش بود و با ديدن آن سه بشاش تر هم شد
"بيايد تو بچه ها بيايد ، ديگه داشتم نگران ميشدم هميشه روز اول دوم به ديدنم ميومديد ؟"
آن سه داخل شدن .فنگ از کنار کاناپه جستي زد و دور پاي آنها چرخي زد و پارس کرد و دمش را تکان داد و دوباره رفت و روي قاليچه ي کنار کاناپه خوابيد .هگريد "همانطور که به طرف کتري بزرگ روي شمينه ميرفت گفت : " هرمايني از توي کمد چهار تا فنجون بيار
هرمايني سرش را تکان داد و به طرف کمد رفت .هري و رون هم در کاناپه ي راحتي فرو رفتند .هري عينکش را از چشم برداشت و همانطور که آن را با گوشه ي "ردايش پاک ميکرد گفت : " اوضاع چه طوره هگريد؟
"هگريد که داشت کتري را جوش مي آورد به پشت نگاه کرد و گفت : " خوبه هري شما چي کار ميکنيد ؟نفهميدم بالاخره شماها چه رشته اي رو انتخاب کردين؟
"هرمايني همانطور که فنجانها را روي ميز ميچيد گفت : " من معجونها و هري و رون اروري
"هگريد کتري و قوري جوش آمده را با دستمال بزرگي برداشت و گفت : " خوب ، فکرش رو ميکردم ،در مورد اروري ولي فکر نميکردم بري معجونها هرمايني
هرمايني سرش را تکاني داد ،موهاي فر و وزش حرکت کرد و در جواب هگريد گفت : " خودم هم فکر نميکردم ،احساس ميکنم اگر استاد ديگه اي اينو درس ميداد "حتما درس مورد علاقم بود .با همين طرض فکر خواستم ادامه بدم
هري روزنامه ي ديلي پرافت را از کنار پاي فنگ برداشت و گفت : " اميدوارم فقط بتونه فارق تحصيل بشه ، چون از صد در صد درساش چهل و پنج درصدش "معجونهاست و ما بقي تقسيم شده و با وجود اسنيپ درصد قبولي بيسته
"روزنامه را باز کرد و ادامه داد : " هگريد لطفا چاي من کمرنگ باشه
.چشمش به تيتر بزرگي افتاد که تصميم گرفت آن را بلند بخواند و بدون مقدمه شروع کرد به خواندن بدون مقدمه شروع کرد به خواندن
{تا يک روز آينده وزير جديد سحر و جادو مشخص خواهد شد }
" جالبه نه؟ "
"رون روزنامه را از دست هري بيرون کشيد و گفت "هيچم جالب نيست اينجوري وزير جديد ميخواد کارمندها رو از هر بخش به بخش ديگه ا ي منتقل کنه اونوقت واسه بابا بد ميشه
روزنامه را مقابلش گرفت و با دهن کجي و با صداي مسخره شروع به خواندن کرد: " بعد از برکنار شدن کرنليوس فاجوزير سابق وزارت افراد کنفدراسيون وارلوک و کنفدراسيون بين المللي جادوگري تصميم به تعين وزيري جديد گرفتند پس از مدتي شور و مشورت سه نفر را کانديد و داراي صلاحيت بر شمردند بعد از معرفي هر کانديد ميتوانيد در صفهات 22-23-24 سابقه ي کاري و شرايط آنها را مطالعه کنيد .اين افراد
...آقاي اليوس فيشتر که توسط افراد عضو کنفدراسيون وارلوک معرفي شده است ،خانم کتي بينکس که توسط افراد عضو کنفدراسيون بين المللي جادوگري معرفي شده و
رون در اينجا سکوت کرد گوجا خون در رگهاي صورتش آنچنان به گردش در آمد که قرمز شد چشمانش گشاد بود و لبانش ميلرزيد .هري و هرمايني شوکه شده بودند و به حالت پريشان رون نگاه ميکردند هگريد هم با "بي خيالي داشت چايش را فوت ميکرد هري با ترديد گفت : " چيزي شده رون؟
هرمايني بلند شد به طرف رون رفت و روزنامه را از دستش کشيد و به آن نگاه کرد مدتي چشمانش بر روي جمله ها چرخيد و ناگهان در جا ميخکوب شد اوهم با چشماني گشاد و رنگ پريده به روزنامه خيره بود .هري .زحمت نداد از او بپرسد چه شده بلند شد و روزنامه را گرفت و دنبال خط مورد نظر گشت
" نفر دوم خانم کتي بينکس که توسط افراد عضو کنفدراسيون بين المللي جادوگري معرفي شده و نفر سوم آقاي آرتور ويزلي که به وسيله ي آلبوس دامبلدور رئيس کنفدراسيون بين المللي جادوگري انتخاب شده هستند
***************
"معمولا دستيار اول وزير بعد از برکناري وزير به اين سمت ميرسه اگر هم دستيار اول مثل اين مورد نباشه يعني يکي مثل آمبريج باشه که صلاحيت نداره ،دستيار دوم وزير انتخاب ميشه "
"رون در حالي که هنوز قيافه اش شوکه بود گفت : " آخه...خوب...چرا دستيار دوم نشد وزير؟
هرمايني سرش را با نا اميدي گفت: " برات متاسفم رون اگر در طول تعطيلات روزنامه رو ميخوندي ميفهميدي يک هفته قبل از دادگاهي شدن آمبريج دستيار دوم وزير نا پديد شد و بعد از يک هفته جسدش رو پيدا کردن "و چون فاج وزير معلق بود تا روشن شدن کارش نميتونست دستياري براي خودش انتخاب کنه حتما براي همين چند نفر از اعضاي خوب وزارت رو کانديد کردن
"رون با خوشحالي گفت : " فکرش رو بکنيد اگر پدر بشه وزير...واي ...واقعا غير قابل باوره من حتي توي خوابم نميديدم
"هرمايني گفت : " رون يادت باشه پدرت دو تا رغيب مهم داره قسمتي که در مورد هر کدوم توضيح داده رو خوندي ؟
"رون با خوشحالي جواب داد: " هر چقدر هم رغيب قدرتمندي باشن بازم برگه ي برنده ي بزرگي رو که پدر من داره اونا ندارن
.هرمايني با ابروهاي در هم رفته به او خيره شد
رون گفت : " بهتر توضيح ميدم دامبلدور با باباي منه و اين خودش يعني اين که ما 70% راه رو رفتيم و پيروزيم نگو نه هرمايني خودتم ميدوني تمام کنفدراسيون و وزارت و برنامه ي بين المللي دامبلدور رو قبول "دارن و تا اون نظري بده با جون و دل قبولش ميکنن
......
رون آن شب را به سختي خوابيد و در عين حال نه تنها خودش نميخوابيد اجازه نميداد بقيه هم بخوابن نه تنها هري بلکه سيموس و نويل هم دستخوش وراجي هاي او در مورد برنامه ي آينده اش وقتي که پدرش وزير شد شده بودند و اين که ديگه مالفوي نميتونه به اون فخر بفروشه و رون ميتونه هر بلايي دلش خواست سرش بياره و اون نميتونه هيچ کاري بکنه تمام اينها مثل روياي غير قابل باوري برا رون شده بود که ميخواست با تعريف کردن .هر چه بيشتر آن اين حقيقت را به خودش بقبولاند که واقعا قرار است تحولي عظيم در زندگيش ايجاد شود
صبح زود بيدار شد و بابي قراري همه را صدا زد نويل که از خستگي تکان هم نخورد ولي سيموس و هري از جا پريدن و با لبخند تلخي به او فهماندن که هنوز خيلي زوده چون ساعت چهار صبح بود و سيموس که تقريبا عصبي شده بود با لحن جدي گفت : " رون حتي الان جغدها هم از شکار برنگشتن تو ما رو اين موقع بيدار کردي که چي؟احتمالا جلسه امروز بعد از ظهر بر گزار ميشه و ديلي پرافت هم همون موقع روزنامه رو "ميده بيرون تو رو به مرلين بزار بخوابيم تا ساعت دو نيمه شب که نذاشتي بخوابيم ساعت چهاره يه نگاه بنداز به ساعت
سيموس اين را گفت و دوباره خوابيد هري هم که گيج خواب بود فقط با سر حرف سيموس را تاييد کرد رون هم با ناراحتي عذر خواهي کرد و در تختش ولو شد اما هري ميدانست که او نميتونه بخوابه ميتونست تا حدودي .درکش کنه چنين هيجاني هميشه مانع يه خواب راحت ميشد اما هري که خسته بود به راحتي به خواب رفت و زماني که بيدار شد رون را در تختش نديد سيموس و نويل هم داشتن براي رفتن به سالن بزرگ آماده ميشدن
"اوه...بيدار شدي هري؟نميدوني رون کي رفته بيرون؟فکر کنم يه عذر خواهي بهش بدهکارم ديشب خواب آلود بودم نفهميدم چي گفتم"
"هري سرش را تکان داد و گفت : " نميدونم کي رفته ولي ميدونم تا صبح خوابش نبرده
"سيموس با خنده گفت : " حق داره منم بودم خوابم نميبرد واقعا هيجان انگيزه امدوارم آقاي ويزلي برنده ي اين رقابت باشه
در طول راه و وقتي هري وارد سالن شد تمام حرفهاي که از اين ور و اون ور ميشنيد در مورد انتخاب وزير بود هر کسي نظري ميداد و بعضيها از جمله دارو دسته ي مالفوي از کانديد شدن پدر رون متعجب بودن و همه جا پخش ميکردن که آرتور ويزلي لياقت وزير شدن نداره و جامعه ي جادوگري رو به گند ميکشه همين حرفها باعث شده بود در راهرو ها درگيريهاي کوچکي بين چند گريفيندوري و اسليتريني ايجاد بشه که با دخالت ارشدها از بين رفته بود ولي تقريبا ارشدها هم به جون هم افتاده بودند جاي خوشحالي داشت که به جز گريفيندوري ها بيشتر هافلپافي ها و رايونکلايي ها مخالف کارها ي اسليترينيها بودن که اهانتهاي زشتي به آقاي ويزلي .ميکردن اما به نظر براي رون اصلا مهم نبود چون با اشتها صبحانه اش را خورد و با عده اي از بچه ها که دورش جمع شده بودن در مورد پدرش صحبت ميکرد .سر کلاسها هم بحث به اين موضوع کشيده بود
آن روز صبح ساعت اول آنها با پروفسور مک گاناگال کلاس داشتن و هرمايني آن ساعت با اسنيپ .وقتي رون و هري وارد کلاس شدن توجهشان را تخته سياه جلب کرد که روي آن مرد تقريبا تاسي نقاشي شده بود که .پاينش نوشته شده بود ، اين جادوگر شما را ياد چه حيواني مي اندازد پاسخ بديد جايزه بگيريد
رون و هري با عصبانيت به طرف مالفوي که با پوزخندي ته کلاس نشسته بود برگشتند اسليتريني ها هم به زور خنده يشان را نگه داشته بودند قبل از اين که اونها بتونن کاري بکنن پنسي از بيرون به داخل کلاس جستي زد و "گفت : " مک گاناگال اومد
.به طرف تخته دويد تا صفحه را پاک کند اما هري ديد که ويوين با چوبدست جلوي تخته ايستاده
" زود پاکش کن گيبل پروفسور اومد"
"ويوين با چشماني آرام و عادي گفت : " من قصد چنين کاري رو ندارم
پنسي خواست ويوين رو حول بده که ويوين دستش را کشيد
" پس برو کنار بزار خودم پاکش کنم"
"ويوين گارد گرفت و گفت : " بهش دست بزني طلسمت ميکنم شوخي هم ندارم
"درکو فرياد زد : " ويوين برو کنار بزار پاکش بکنه
...ويوين با لحن مسخره گفت : " اِ... نمردم و ديدم تو هم نظر دادي برو کنار پنسي وگرنه
.
.همان موقع مک گاناگال وارد شد و به سرعت توجهش به پنسي و ويوين جلب شد که جلوي تخته درگير بودن .پنسي با ديدن او به سرعت سر جايش نشست
"پروفسور گفت : " اتفاقي افتاده؟ چرا اينجا ايستادي گيبل برو سر جات بشين
"وقتي ويوين کنار رفت تازه مک گاناگال متوجه ي تصوير روي تخته شد با ديدن آن با عصبانيت گفت : " صبر کن گيبل ! اين کار تو؟
"ويوين برگشت و گفت : " نه پروفسور درکو مالفوي و پنسي پارکينسون اين رو اشتراکي کشيدن
سکوت محظي بر قرار شد اسليترينيها با تعجب به ويوين نگاه ميکردن و بقيه تحسين بر انگيزبه او چشم دوخته بودند
"پروفسور مک گاناگال سرش را تکان داد و گفت : " بنشين عزيزم
ويوين از بين نگاه هاي خشمگين و متعجب رد شد و روي صندليش نشست .پروفسور مک گاناگال پشت ميزش نشست و بدون کلمه اي حرف طوماري را برداشت و شروع کرد به نوشتن ، در طول کار او هيچ کس حرف نميزد و همه منتظر بودن عکس العمل بعدي اون رو ببينن وقتي نوشتنش تمام شد طومار را لوله و مهر کرد که نتوان آن را باز کرد بعد با صداي آرام اما جدي مالفوي و پنسي را صدا زد .وقتي آن دو با صورتي عصبي "جلوي ميزش ايستادن طومار را در دست مالفوي گذاشت و گفت: " اينو به پروفسور اسنيپ برسونيد امروز هم سر کلاس من پذيرفته نميشيد حالا زود بريد
"آن دو نگاهي به هم انداختن و بدون حرفي به طرف در رفتن رون به قصد ،لبخند صدا داري زد که توجه مالفوي را جلب کند و موفق هم شد : " راستي
آن دو برگشتند و به مک گاناگال نگاه کردند
" پنجاه امتياز از اسليترين کم ميشه تا درس عبرتي براي بي ادبها بشه.شايد بهتر باشه براي اولياي شما نامه اي فوري بنويسم و درخواست کنم در اين تعطيلات به جاي کلاس نقاشي کلاس تربيت بگذارن ...حالا ديگه "بريد
.صداي خنده هاي متفرقي شنيده شد و آن دو با صورتي سرخ شده از خشم و خجالت بيرون رفتند
*************
"حالت خوبه رون ؟"
" اوم...آره یه کم دلهوره دارم الان دیگه باید روزنامه برسه"
هنوز حرف رون تمام نشده بود که از دریچه ی ورود جغدها آنها پرواز کنان داخل شدن و در تالار و میان دانش آموزان شیرجه رفتن هدوگ با سرعت تمام روزنامه را به دست هری رساند و هر سه ی آنها با حول و ولا روزنامه را باز کردند و به تیتر اول و بزرگ آن خیره شدن.
(آرتور ویزلی به ریاست وزارت سحر و جادو رسید)
قبلی « هری پاتر ودالان مرگ - فصل 7 هری پاتر و دالان مرگ - فصل 9 » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
ladan
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۹ ۸:۰۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۹ ۸:۰۳
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۲۰
از: چون ولدمورت دنبالمه نميتونم بگم
پیام: 26
 خيلي قشنگ نوشتي عالي بود
خيلي قشنگ بود . هم طولاني بود .
منتظر فصل بعديت هستم
زود بديا
و الا ميام اونجا
با اين
اين شكليت ميكنم
به ريشمرلين قسم ياد ميكنم
ا يادم رفت خيلي حال كردم فاج بر كنار شد
mina3110_3110
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۱ ۱۷:۱۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۱ ۱۷:۱۹
عضویت از: ۱۳۸۵/۴/۱۹
از: تهران
پیام: 44
 Re: عالی
طولانی وخوب
samatnt
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۰ ۱۷:۲۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۲۰ ۱۷:۲۵
عضویت از: ۱۳۸۴/۴/۱
از: از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
پیام: 1002
 عنوان
خوفه كه
ashy
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۲۲:۱۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۲۲:۱۵
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۱۴
از:
پیام: 122
 کارت عالیه...
دیر فرستادی...اما خیلی خوب بود
موفق باشی
pendar mohajeri
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۲۰:۱۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۲۰:۱۸
عضویت از: ۱۳۸۵/۶/۱۴
از: دارقوز آباد !
پیام: 916
 عالي بود
خيلي خوب بود ولي خيلي دير دادي يه كم زودتر بنويس بابا !
dan & emma
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۱۸:۵۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۱۸:۵۷
عضویت از: ۱۳۸۵/۵/۱۵
از: کتابخانه هاگوارتز
پیام: 43
 Re: خوبه
خوب بود ولی می تونی بهتر و زودتر بنویسی. موفق باشی.
كامران
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۹:۴۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۹:۴۱
عضویت از: ۱۳۸۵/۵/۳۰
از: هاگوارتز . سالن عمومي گريفيندور . خوابگاه پسران
پیام: 24
 .
ممنون داستانت خيلي قشنگه

ولي كاش كتاب 7 رو مي نوشتي

البته داستانت خيلي قشنگه ها
negin.sdh
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۸:۵۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۸:۵۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۳/۲۵
از: BELGIUM ، بروکسل
پیام: 461
 خوب بود !!!!!
این فصلتم خوب نوشتی
مرسی از تلاشی که می کنی
faraz_potter
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۲:۵۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۲:۵۵
عضویت از: ۱۳۸۳/۶/۲۸
از: fozool sanj
پیام: 281
 ghabool
ghabole.vali be sharti ke behtar va zoodtar benevisi
BLADE
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۱:۱۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۹ ۱:۱۰
عضویت از: ۱۳۸۴/۹/۲۶
از: هر کجا که خون اشامی باشد بلید هم هست .
پیام: 254
 شکارچی خون آشامان
متاسفانه دچار مشکل شده بود شناسم که نمیتونستم پست کنم داستانو.
D-Y-Z-2005
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۸ ۲۳:۲۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۸ ۲۳:۲۳
عضویت از: ۱۳۸۳/۱۱/۱۵
از: مریخ
پیام: 241
 بماند
باید از اول بخونم. خیلی طول کشید.
tahere
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۸ ۲۱:۴۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۸ ۲۱:۴۸
عضویت از: ۱۳۸۵/۴/۷
از: سنـــــــت..مانگــــــــــو
پیام: 235
 ايول
آفرين بليد...بعد از چند وقت كه نبودي يه چيزه خوب دادي
shadmehr
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۸ ۲۱:۱۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۶/۱۸ ۲۱:۱۳
عضویت از: ۱۳۸۵/۱/۲۳
از: آمپول می ترسم !!
پیام: 649
 $
خوبه خوبه آرتور ويزلي هم ديگه وزير شد ؟

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.