هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

دژ مرگ


هوریس اسلاگهورن در کتاب 6 نقش مهمی داشت...دعوت دامبلدور برای حضور او در هاگوارتز گواه این مدعاست که هوریس از نظر دامبلدور جادوگر مهمی است که اگر او جذبش نکند توسط لرد سیاه به زور یا بدلخواه در جهت منافع لرد به کار گرفته خواهد شد...البته این احتمال هم وجود دارد که در کتاب 7 واقعا قضیه دزدیدن هوریس عملی شود...من در این داستان سعی کردم شرح حالی بر ربایش هوریس توسط مرگخواران و تلاش آنها برای استفاده از او در جهت انجام نقشه های لرد بنویسم.
خورشید آخرین تیرهای خواد را  داخل چله کمانش میگذاشت و به صورت انوار طلائی به سمت زمین روانه میساخت...آسمان رنگ زرد و سیاه و تاریکی به خود گرفته بود تو گوئی او هم میدانست باید در غم جادوگران سفید داخل دژ بنشیند!
برج و باروهای سر به فلک کشیده و عظیم و سنگی دژ مرگ هر چشمی را که بدان مینگریست خیره میکرد/داخل منطقه ای همیشه یخ زده و قطبی بنای این مکان ریخته شد مکانی که تبدیل به یکی از مخوف ترین بناهای جادوگران در طول اعصار شده بود و آوازه اش در جامعه جادوگران از شرق تا غرب عالم را تحت تاثیر گذاشته بود.
وقتی مانند حالا خورشید غروب میکرد بدون اغراق اینجا تبدیل به گوشه ای از جهنم بر روی زمین میشد...البته نه جهنمی پر از آتش بلکه جهنمی پر از سرما/انجماد/یخ زدگی/نفس های سرد مرگخواران و نفسهای بریده جادوگران اصطلاحا سفید!
حال بگذارید دژ را از منظر شخص بخت برگشته جدیدالورودی ببینیم که اولین باری بود که این مکان اهریمنی را میدید:
چشمانش طاقت باز ماندن نداشت بدنش در  اثر کشیده شدن بر زمین زخمی شده بود و خون زیادی از او رفته بود...توان بدنش با توجه به اینکه سن بالائی داشت به شدت افول کرده بود/میدانست آنهائی که برای بردنش آمده اند کیستند ولی نمیدانست از او چه میخواهند!در طول مسیر انتقالش تا اینجا هر بار از آنها این سوال را پرسیده بود جوابی دریافت نکرده بود!فقط با خنجر تیز نگاه افرادی مواجه شده بود که با زبان بی زبانی او را تشویق به زبان در حلقوم نگه داشتن و خفه شدن میکردند...به آستانه جهنم موعود او یعنی دژ مرگ که رسیدند دیگر احتیاجی نبود که در اثر خون زیادی که از بدنش رفته بود چشمانش را به زور باز نگه دارد آنجا هر چشمی را خیره میکرد!
وحشت سراپای وجودش را گرفته بود...خدایا...آه خدایا...اینجا دیگر کجاست؟آیا من مرده ام و اینان فرشته های دوزخی هستند که دارند من را کشان کشان میبرند؟
به ورودی درهای دو تیکه و مهیب دژ که رسیدند یکی از مرگخواران چوب دستیش را به سمت بالا نشانه رفت و آنگاه مانند منور/ نور سبزی به آسمان شلیک کرد که به احتمال خیلی قوی برای رویت آن از سوی ماموران داخل دژ بود تا اجازه ورود به آنجا را به آنها بدهند...هوریس که نگریست متوجه شد آن نور سبزرنگ چیزی جز علامت شوم نبوده است...از زمان به قدرت رسیدن ولدمورت به دفعات این پیک مرگ را دیده بود ولی همیشه حس محافظه کارانه ای در درونش میگفت:تا جائی که ممکن است از محل رویت آن دور شود و الحق و والنصاف همیشه این ندای درونی آویزه گوشش بود!
درها باز شد و آنها داخل شدند ولی ای کاش باز نمیشد که برای او همانند باز شدن درهای دوزخ بود!
وقتی کشان کشان از داخل محوطه دژ به سوی جائی که قرار بود شکنجه گاهش باشد میبردنش از محیط تیره و تار و سراسر پوشیده از علفهای هرز و نفرت انگیز آنجا چیزی که بیشتر ناراحتش میکرد ضجه و ناله هائی بود که از هر سو به گوش میرسید...او جادوگر خیلی شجاعی نبود طبق نصیحت پدرش همیشه سعی کرده بود سفید باشد اما در عین حال محافظه کاری را از یاد نبرد/ولی همیشه قلب پاک و سفیدی داشت که در موقع دیدن رنج سایرین به شدت تپشش بالا میرفت و ضربانش مجال نفس کشیدن برایش باقی نمیگذاشت!
از حیاط وارد ساختمان اصلی شدند و او را به طبقه سوم بردند طبقه ای که سراسر سلولهای کوچک و تماما محصوری آنجا را فراگرفته بود...چند  متری که به طرف جلو حرکت کردند ایستادند!صدای باز شدن دری آمد و ناگهان احساس کرد دست نیرومندی یقه اش را از پشت گرفت و به درون پرتابش کرد...احساس دردی عجیب در ناحیه سر کرد و دیگر هیچ چیزی ندید...
***************************************
بلاتریکس لسترنج/اسنیپ و پیتر پتی گرو بالای بدن نیمه جان و سر از هوش رفته هوریس اسلاگهورن ایستاده بودند و او را مینگریستند هر کس نظری میداد و پیشنهادی میکرد تا بتوانند او را وادار کنند معجون مرکب پیچیده ای که شخص خورنده را به شکل دامبلدور در میاورد برایشان آماده سازد....ولی خوب همه امیدها به دالاهوف ختم میشد جادوگر سیاه و مرگخواری که در پیشینه اش به دفعات شکنجه ماگلها و محفلیان دیده میشد و به شکنجه گر معروف بود...اسنیپ که مسئول رتق و فتق امور بود اطرافش را نگریست تا آنتونین را بیابد و بدو بگوید که کارش را شروع کند ولی هرچه بیشتر جستجو کرد کمتر یافت...تعجب میکرد چون تا همین لحظات آخری که هوریس را به داخل سلول انداخته بود آنتونین را دیده بود...ناگهان فهمید که احتمالا او کجا رفته است/رو به پیتر کرد و گفت:برو و به آنتونی بگو بیاید!
پیتر به بالاترین طبقه برج رفت و آنتونین را نگریست که سر را از پنجره به بیرون کرده بود و داشت دوردست ها را مینگریست...
پوزخندی زد و گفت:آنتونی نوبته توئه که بری!
_باشه
_یه سوال میتونم بپرسم
_بپرس
_تو چرا همیشه قبل از شکنجه کردن به اینجا میای
_میخوام توی آرامش و سکوتش راحت فکر کنم
_به چی؟
_به شخصیت/خلقیات و جزئیاتی که از شکنجه شونده میدونم
_این کار چه لزومی داره؟
_باعث میشه راحت تر بتونم از زیر زبونش حرف بکشم یا مجبور به انجام کاریش بکنم
_ولی فکر نمیکنم این قضیه در مورد هوریس هم صادق باشه چون اون آدم زیاد شجاعی نیست با چند شکنجه کوچیک به حرف میاد
_اشتباه نکن درسته که شخصیت ترسو و بزدلی داره ولی همیشه دم خور آلبوس پیر بوده و با محفلیها/کارآگاهان وزارتخونه/شخص وزیر و بقیه سفیدها رفت و آمد داشته فکر کنم روی آرمانهاش زیاد ایستادگی کنه و به این راحتی کاری رو که ازش میخواهیم انجام نده!
_نظر بهتری برای به حرف آوردنش داری؟
_آره/همیشه شکنجه های فیزیکی اولین قدم هست ولی به خاطر داشته باش که ممکنه برای هوریس ضربه زدن به چیزهای مورد علاقش از شکنجه کردن خیلی بدتر باشه و آخرین قدمی باشه که بتونیم اونو وادار به انجام خواستش کنیم!
_یعنی نمیخوای الان بری و شکنجش کنی؟
_چرا گفتم که همیشه اولین قدم شکنجه های معمولیه پس منم از اون صرف نظر نمیکنم ولی در مورد هوریس با توجه به سنش و میزان فوق العاده اهمیتش برای لرد باید محتاط تر باشم تا آسیب جدی ای نبینه!
دالاهوف شنلش را درآورد و به سوی سلول هوریس روان شد...در حالی که افکار ضد و نقیض زیادی در ذهنش در جریان بود که مهمترینش حول و حوش برگ برنده ای بود که از هوریس در اختیار داشت...چیزی که دالاهوف عقیده داشت ممکن است در صورت ناموفق بودن شکنجه باعث شکسته شدن سد مقاومت هوریس پیر شود!...
احتمالا هوریس فکر همچین جاهائی را کرده بوده که مایل نبود هویت واقعی اون برگ برنده رو بشه/بنظر دالاهوف همین دلیل اصلی امتناع شدید هوریس از برملا شدن نسبت یکی از کارآگاهان وزارتخانه یعنی دخترش با او بوده است!
قبلی « پیش بینی اتفاقات کتاب هفتم هری پاتر و شاهنامه » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
آنتونین
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۲۰ ۶:۰۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۲۰ ۱۲:۲۹
عضویت از: ۱۳۸۵/۷/۳
از:
پیام: 2599
 Re: دژ مرگ
میدونم دارم دیر! میگم اما:
اولا از اظهار لطف دوستان ممنونم ثانیا باید به اسنیپ عزیز بگم:
خب من میتونستم یکی رو به عنوان دختر هوریس نام ببرم ولی فکر کردم چون داستان ادامه دار نیست اگر این شخصیت مجهول بماند داستانو قشنگ تر میکنه.
همیشه موفق باشید.
avisa
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۱۳ ۲۱:۰۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۱۳ ۲۱:۰۲
عضویت از: ۱۳۸۶/۲/۳۱
از: قبرستون!
پیام: 125
 Re: دژ مرگ
خیلی قشنگ بود آنتونین!هیچی نباشه از برو بچس اسلی هستی دیگه!
explode
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۲۸ ۶:۲۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۲۸ ۶:۲۵
عضویت از: ۱۳۸۵/۱۱/۱۷
از: نا كجا اباد!!
پیام: 421
 Re: دژ مرگ
جالب بود...
ولي ميگم حالا نميشد يك جوري توي داستان جيني رو جا ميدادي
حالا
aliedrisi
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۲۸ ۴:۳۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۲۸ ۴:۳۷
عضویت از: ۱۳۸۵/۱۰/۱۵
از: از کنار هرمایون جونم
پیام: 468
 Re: دژ مرگ
داستان خوبی بود فقط ایکاش بیشتر در منظورت رو مشخص می کردی.
مثلا اینکه فکر می کنی کی می تونه دختر اسلاگهورن باشه؟
2007
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۲۷ ۲۳:۰۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۲۷ ۲۳:۰۹
عضویت از: ۱۳۸۵/۷/۱۰
از: كنار بر بچ مرگ خوار
پیام: 791
 Re: دژ مرگ
ایول انتونین جان دمت گرم خیلی توپ بود

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.