هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

ر.ا.ب_فصل هفتم


حالا او باید با این اطلاعات چه می کرد ؟ این سئوالی بود که رزینا در طول هفته ی بعد مدام ازخود می پرسید . در اول فقط در شگفتی و حیرانی بود . آخر چرا لردسیاه باید روحش را تکه می کرد ؟....
ر.ا.ب
فصل هفتم_خبرهای نا خشایند
حالا او باید با این اطلاعات چه می کرد ؟ این سئوالی بود که رزینا در طول هفته ی بعد مدام ازخود می پرسید . در اول فقط در شگفتی و حیرانی بود . آخر چرا لردسیاه باید روحش را تکه می کرد ؟ آیا او نمی دانست که با این کار چه صدمه و لطمه ی بزرگی به خود زده بود ؟ این فکر چنان رزینا را ناراحت کرده بود که چند بار عملا وسوسه شده بود به اتاق او برود و همه چیز را برای او بگوید . باورش نمی شد فردی که او با تمام وجود دوست داشت روحی کامل نداشت و حتی پست تر از ... او در اینجا جلوی افکار خود را می گرفت و نمی گذاشت که از این فراتر برود . عاقبت بعد از کلنجار رفتن های بسیار با عقل و احساس خود تصمیم گرفت که به سراغ سوروس برود در این لحظات بیش از هر چیزی به هم فکری نیازمند بود و اگر باید برای این کار منت سوروس را می کشید مهم نبود . بنابراین در روز چهار شنبه در هوایی سرد و ابری و آسمانی گرفته که خصمانه یه زمین نگاه می کرد گویی هر لحظه احتمال داشت دانه های بی شمار بارانش را بر روی سر وروی رهگذران بریزد ، شنلش را دور خودش پیچید وخود را در مقابل در سیاه ودود گرفته آخرین خانه ی بن بست اسپینز ظاهر کرد . در زد . سوروس درر ا باز کرد و بی هیچ حرفی به او نگاه کرد . رزینا لبخند زد و گفت :
_سلام می تونم بیام تو ؟  
سوروس در را کاملا باز کرد و او به داخل راه داد و گفت :
_ خب این دفعه دیگه چی می خوای ؟
رزینا روی صندلی راحتی دلخواهش لم داد و گفت :
_یه اطلاعاتی برات دارم که همه ی مرگ خوارها برای به دست آوردنش حاضرن جلوی پام زانو بزنن و ردامو ببوسن !
سوروس نیز جلوی او نشست و گفت :
_از اون جهت که تو می دونی که من هیچ کدوم از این موارد رو انجام نمی دم بهتره خودت برام بگی !
رزینا برای او تمام ماجرا را تعریف کرد . گمان می کرد که سوروس شگفت زده شود و با ناباوری حرف او را انکار کند . در واقع تا حدودی امیدوار بود او هم در آوردن دلایلی برای غیر منطقی نشان دادن این عمل از جانب لردسیاه به او کمک کند ولی سوروس در پایان حرف او به سادگی گفت :
_البته با وضعیت فعلی قابل درکه که لردسیاه دنبال یه همچین راه حل هایی باشه ...
_وضعیت فعلی؟کدوم وضعیت فعلی ؟
او آه عمیقی کشید و گفت :
_آه ، رزینا باورم نمی شه که تو تا چه اندازه بی خبری . تا همین چند هفته ی پیش قصد داشت که بهت بگه ولی حالا که لردسیاه ازت دلخوره ... خب تعجبی نداره !
رزینا که می خواست از زیر زبان او حرف بکشد قسمت آخر را نادیده گرفت و گفت :
_حالا نمی خواد اطلاعاتتو به رخ من بکشی اگر نمی خوای بگی چی شده اصلا نگو .
_اوه ، چه قدر زود عصبانی می شی من که چیزی نگفتم !
_نه ولی تا یه کلمه می خوای به آدم اطلاعات بدی جونشو به لبش می رسونی !
_حالا می خوای بدونی یا نه ؟
_البته !
_پس باید مودب تر باشی و خواهش کنی !
رزینا به سوروس نگاه کرد که نوک انگشتانش را به هم چسبانده بود و از قیافه اش نمایان بود که از این وضعیت لذت می برد. رزینا با دندان های بر هم فشرده گفت :
_لطفا ؟
_خب ، حالا بهتر شد ! ولی باید حواست باشه که چیزی که اینجا می شنوی رو نباید جای دیگه بازگو کنی چون از اسراره و اگرلردسیاه بفهمه که ما داریم درباره ی بزرگترین رازهای اون باهم گپ می زنیم هیچ خوشش نمی آید !
_ببین کی این حرفو می زنه این تو نبودی که دیروز به من توصیه می کردی همه چیز رو فراموش کنم و اصلا در باره ی جان پیچ ها فکر نکنم  حالا خودت می خوای رازهاشو افشا کنی ؟
_اگر می خوای ماجرا رو بشنوی وسط حرف من نپر .
رزینا نفس عمیقی کشید و حرف نزد :
_تو باید به من قول بدی که فقط بین خودمون می مونه .
_البته که بین خودمون می مونه من حتی اگر هم بخوام کسی رو ندارم که بهش بگم .
_چند ماه پیش وقتی که من به کافه ی هاگزهد رفته بودم آلبوس دامبلدور رو دیدم که وارد شد و به سمت یکی از اتاق ها رفت  . منم از روی کنجکاوی دنبالش کردم . او به اتاق زنی رفت ولی از قرار معلوم مکالمه ی جذابی نداشتند . زنه می خواست به عنوان استاد پیشگویی در هاگوارتز تدریس کنه و دامبلدور هم زیاد مشتاق نبود .کم کم داشتم نا امید می شدم که یه دفعه جو تغییر کرد و اون زن یه پیشگویی کرد که بر اساس او همین دو ماه پیش پسری متولد شده که نشانه های خاصی داره و قدرتمنده و می تونه لردسیاه رو شکست بده ولی من همه ی پیگشویی رو نشنیدم چون صاحب کافه فهمید که من قائم شده بودم و من باهاش درگیر شدم ولی هرچه شنیده بودم برای لرد سیاه تعریف کردم .
رزینا ابروهایش را بالا برد و گفت :
_یه نفر بتونه لرد سیاه رو شکست بده ؟
_این چیزی بود که پیشگویی گفت .
_احمقانه است .
_ولی مسلما لرد سیاه مثل تو فکر نمی کنه .
_تو که نمی خوای بگی اون این مزخرفات رو جدی گرفته ؟
و طوری به سوروس نگاه کرد که گویی جک روز آوریل را بیان کرده بود ولی سوروس جدی به نظر می رسید . رزینا با ناباوری پرسید :
_اون باور کرد ؟
_لردسیاه الان مدتهاست که تمام فکر و ذکرش اینه که اون پسر رو پیدا کنه .
_این غیر قابل باوره !آخه یه پسر دو ساله ...
_دوماهه ...
_...دوماهه چی کار می خواد بکنه ؟
_این پسر روزی بزرگ می شه و هر چی بزرگ تر باشه نابود کردنش سخت تره ! در حال حاضر این پسر که هری پاتر نام داره تحت اقدامات امنیتی دامبلدوره و این یکی از دلایلیه که لردسیاه با حضور من به عنوان جاسوس در کنار او موافقت کرده چون امیدواره من بتونم اطلاعاتی رو به دست بیارم .
رزینا دهان نیمه بازش را بست و سکوت کرد و بعد از چند ثانیه گفت :
 _ولی من هنوز ارتباط اینو با جان پیچ ها نمی فهمم .
_واضح نیست ؟ لرد سیاه نگرانه ... فکر می کنه رقیب پیدا کرده داره به هر راهی متوسل می شه که اطمینان پیدا کنه که خودش برنده است ...
_این که اطمینان نمی خواد یه بچه ی دو ساله از پس لرد سیاه بر نمی آد ...
_دوماهه !
_حالا هر چی ! چه فرقی می کنه ؟
_من و تو توی فکر اون نیستیم که بدونیم چه فکری می کنه ولی من مطمئنم که اون نگرانه یا شاید هم یه کمی ترسیده ...
رزینا نگاه غضبناکی به او کرد وگفت :
_لرد سیاه از هیچ چیز نمی ترسه !
سوروس پوزخندی زد و گفت :
_چرا اینقدر ازش دفاع می کنی ؟ اگر تو هم اون چیزهایی رو که من می دونم می دونستی مطمئنا این طوری طرفداری اش رو نمی کردی ... گوش کن رزینا ...
وبه جلو خم شد و از میان پرده ی موهای روغن زده و مشکی اش به رزینا نگاه کرد و گفت :
_من یه دوستی دارم که به راحتی می تونه افراد رو مخفی کنه اگر تو بخوای می توانم ازش درخواست کنم ...
_فکر نکنم لرد سیاه از ماجرای جان پیچ ها بویی ببره ...
_برای اون نمی گم ... رزینا من فکر می کنم ...
رزینا که تحمل این را نداشت به سردی گفت :
_من می دونم تو چی فکر می کنی و یک بار صبر و تحمل به خرج دادم و به توهمات گوش کردم ولی دیگه نمی خوام درباره اش حرف بزنم ... لردسیاه نمی خواد منو بکشه وگرنه بارها و بارها که فرصتشو داشته این کار رو می کرد پس دلیلی نداره که تو نگران باشی ...
سوروس هم که کلافه شده بود گفت :
_تو این قدر سرسختی که حتی حاضر نیستی گوش کنی ... من بیشتر از تو در این باره می دونم ...
_و متاسفانه هیچ مدرکی نداری که حرفتو ثابت کنه ...
_چون مدرکی احتیاج نداره جز اینکه تو اطرافت رو نگاه کنی و ببینی که خیلی چیزها بر خلاف تصورت تغییر کرده ...
رزینا از جایش برخاست و گفت :
_من دارم می رم
_حرف من تموم نشد .
_ولی من به اندازه ی کافی شیدم .
 و بی هیچ حرف دیگری به سمت در رفت .


قبلی « هری پاتر و تالار زندانیان فصل چهارم! قدح اندیشه جیمز پاتر » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.