هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

هری پاتر و لرد سیاه - فصل چهاردهم


Harry Potter and the Dark Lord
این داستان در ادامه ی کتاب هری پاتر و شاهزاده ی دورگه نوشته شده است.
فصل چهاردهم: تعقیب بلاتریکس

فردا صبح هري زود بیدار شد . باید هرچه سریعتر به پاتیل درزدار می رفت . سریع لباس هایش را پوشید . چمدانش را برداشت و پائین رفت. آقاي ویزلی را دیدکه براي رفتن به وزارتخانه آماده می شد خانم ویزلی در آشپزخانه بود با دیدن هري گفت: " اوه هري. بیدار شدي؟ " بعد به طرف هري رفت. وقتی دید چمدانش را در دست دارد گفت: " دیگه نمی خواي اینجا بیاي؟ " هري جواب داد: " آره . مگه چی شد" خانم ویزلی گفت: " پس چرا چمدانت را برداشتی؟ " هري گفت: " آخه می خوام چند روز آنجا بمانم . بهتره با خودم ببرم" خانم ویزلی سري تکان داد و هري را طرف شومینه برد و گفت: " یک لحظه صبر کن آتش درست کنم" بعد چوبدستی اش را درآورد و طرف شومینه گرفت و گفت: " لیکانوم اینفري موریا "

آتش از چوبدستی بیرون زد و شومینه را روشن کرد . خانم ویزلی کمی گرد فلو از داخل گلدان برداشت و در آتش ریخت آتش به رنگ سبز زمردي در آمد هري جلو رفت با صداي بلند و واضح گفت: " پاتیل درزدار " بعد در حالی که چمدان دردستش بود پرید توي آتش . بعد از چند لحظه از شومینه ي مهمانخانه ي پاتیل درزدار بیرون آمد . تام سریع پیش او آمد . هري از روي زمین بلند شد و گفت که می خواهد یک اتاق براي چند روز کرایه کند. تام با خوشحالی قبول کرد . او هري را به اتاق 9 راهنمایی کرد هري وارد اتاق شد جاي خوبی بود می توانست چند روز آنجا بماند . سریع از تام تشکر کرد . تام در رابست و رفت هري وسایلش را گوشه ي اتاق گذاشت . روي تخت دراز کشید . چیزهاي مختلفی به ذهنش آمد یاد مبارزه دامبلدور و ولدمورت در وزارتخانه افتاد دامبلدور جادوهاي مختلفی به کار می بست که هري اصلا از آنها سر در نمی آورد هري کتاب شاهزاده دورگه را از چمدانش در آورد و نگاهی به آن انداخت اما کمک زیادي به او نمی کرد او باید طلسمهاي بیشتري یاد می گرفت تا بتواند در برابر ولدمورت مقاومت کند . از تختش بلند شد از اتاقش بیرون آمد از پله ها پائین آمد و به حیاط پشتی رفت چوبدستی اش را در آورد و چند بار به دیوار زد . آجرها ي دیوار جابجا شدند وارد کوچه ي دیاگون شد . سریع دوید تا پیش مغازه کتاب فروشی فلوریش و بلاتز رسید.

داخل کتاب فروشی شد صاحب مغازه با خوشحالی به او سلام کرد هري گفت: " سلام . ببخشید شما کتابی ندارید که توش طلسمهاي جادوي سیاه بکار برده شده باشد؟ "چشمان مغازه دار از تعجب گرد شد و با تعجب پرسید: " تو کتابی می خواي که جادوي سیاه آموزش دهد؟ " هري به نشانه تائید سرش را تکان داد . هري در ابتدا فهمید مغازه دار قصد ندارد به او جواب دهد اما کمی که گذشت مغازه دار به هري گفت: " همین جا باش الان میارم " ظاهرا او دوست نداشت مشتري خوبی را که بدست آورده بود رد کند . او وارد اتاق کوچکی که در مغازه اش بود و کتاب ها را آنجا می گذاشت رفت بعد از چند لحظه در حالی که کتاب قطور قدیمی اي را در دست داشت آمد . اینطور که نشان می داد گران بود . مغازه دار آن را جلوي هري گذاشت هري به قیافه کتاب نگاه کرد روي جلد آن نوشته شده بود:

برترین افسونهاي سیاه

اسم کتاب جالب بود هري مجذوب آن کتاب شده بود . کمی به آن نگاه کرد باز و بسته اش کرد تا مطمئن شود خود کتاب هیچ خطري ندارد . بعد از آن دست در جیبش کرد و با اینکه پول کتاب زیاد بود ولی آن را خرید به نظر هري کتاب جالبی بود . بعد از آن به مغازه ي فرد و جرج رفت . فرد و جرج تا هري را دیدند با او دست دادند و با خوشحالی گفتند: " چه خوب شد اومدي " فرد به کتابی که در دست هري بود نگاهی کرد و گفت: " اون چیه هري ؟ " هري گفت: " کتاب هست . می خواي ببینی؟ " فرد سري تکان داد. هري کتاب را به او داد تا نگاهی به آن بیندازد فرد نگاهی به جلد و اسم کتاب کرد و گفت: " اوه ه ه . جرج بیا ببین در مورد جادوي سیاه است " جرج به هري گفت: " مگه تو با جادوي سیاه هم رابطه داري؟ " هري چیزي نگفت . جرج کتاب را از دست فرد گرفت آن را باز کرد چند صفحه ورق زد و یک دفعه داد کشید: " اینو نگاه کن طلسم کچل کردن . کل موهاي بدن رو از بین می بره."

فرد گفت: " چه جالب اما این که جزو جادوي سیاه محسوب نمی شه" جرج گفت: " نمی دونم چرا نوشتنش اما کتاب جالبیه نگاه کن تو هر صفحه اش حدود سه چهار تا طلسم مختلف نوشته شده . و کلی در موردش توضیح داده هري سرش را کمی جلو برد و دید حق با آنها است در هر صفحه سه تا چهار تا ورد مختلف با خط درشت و پررنگ نوشته شده بود و زیر همه ي آنها حدود پنج شش خط در مورد کار ورد نوشته شده بود و اینکه به درد چه کسانی می خورد . فرد گفت: " خیلی کتاب قشنگیه . کلی ورد یاد می ده . از کجا خریدي؟ " هري گفت: " از فلوریش و بلاتز " فرد با تعجب به هري نگاه کرد و گفت: " فلوریش و بلاتز ؟ " هري با تکان دادن سر حرفش را تائید کرد جرج ایندفعه گفت: " اما فلوریش و بلاتز از این چیزها نمی فروشه . اصلا نداره ما از اون درخواست زیادي کردیم که اگر این جور کتابها دارد به ما بگوید اما اون می گفت
ندارد " فرد گفت: " شاید این آخرین کتاب خطرناکش بود . حتما می خواست از شرش راحت بشه " جرج گفت: " پس چرا به ما نداد؟ ما هم از این کتابا ازش خواستیم " فرد گفت: " ولی اگه نگاه کنی میبینی که این کتاب در مورد جادوي سیاه هست و شاید اون فکر کرد جادوي سیاه به مادوتا نمیاد . هري بیشتر به جادوي سیاه نیاز دارد اون باید با اسمش رو نبر مبارزه کنه"

جرج سرش را تکان داد و به آتش شومینه اي که در مغازه شان بود نگاه کرد آتش به رنگ سبز رنگ در آمد و آقاي ویزلی از آتش بیرون آمد فرد کتاب را از دیدرس آقاي ویزلی پنهان کرد آقاي ویزلی جلو آمد و به هري دست داد و گفت: " آه هري. تو اینجایی؟ مولی خیلی نگرانت شده بود " فرد و جرج پرسیدند: " چرا مگه چی شده؟ " آقاي ویزلی گفت: " مگه شما نمی دونید؟ شما که باید بهتر بدونید. مگه نمی دونید صاحب مغازه فلوریش و بلاتز رو کشتند؟ "

هري و فرد و جرج پرسیدند: " کی رو کشتند ؟ "

آقاي ویزلی گفت: " صاحب مغازه فلوریش و بلاتز. همین الان بهم خبر رسید که مرده "

هري باورش نمی شد خودش چند لحظه پیش صاحب مغازه را صحیح و سالم دیده بود قاتل هرکسی بوده بعد از هري به آنجا رفته بود هري واقعا شانس آورده بود هري چیزي نگفت . آقاي ویزلی ادامه داد: " پس شما علت این همه سر و صدا را چه میدانید؟ " هري تازه متوجه سر و صداهاي بیرون شده بود . هري گفت: " ولی این امکان نداره من همین ده دقیقه پیش رفته بودم مغازه ش سالم بود یعنی تو همین چند دقیقه اي اون رو کشتند؟ " آقاي ویزلی گفت: " واقعا تو اونجا بودي؟ " هري سري تکان داد آقاي ویزلی ادامه داد: " صاحب مغازه رو که هم ده دقیقه پیش کشتند. هري مطمئنی؟ "

هري تائید کرد . پس هرچه بود قاتل همزمان با رفتن او از مغازه اقدام به کشتن صاحب مغازه کرده بود. آقاي ویزلی گفت: " خب من میرم ببینم چی شده " و بعد بیرون دوید و به سمت سرو صدا رفت جرج گفت: " خیلی عجیبه . همزمان با بیرون آمدن هري " فرد به هري گفت: " خب هري اینو بگیر قایمش کن . " کتاب را به هري داد . جرج گفت: " یه چیز دیگه هري" هري گفت: " چی؟ " جرج گفت: " ببین هري ما داریم کلیدهایی می سازیم که به همه ي قفلها بخوره " هري گفت: " خب این خیلی خوبه چی شد مگه؟ " جرج گفت: " یه درخواست ازت دارم" هري گفت: " بگو دیگه " فرد به جایش گفت: " هري ما به کلید نیاز داریم . می تونی بري براي ما کلید بخري؟"

هري گفت: " باشه . کجا کلید سازي هست؟ " فرد گفت: " البته توي کوچه دیاگون نیست. باید از اینجا خارج بشی بري توي دنیاي ماگلها چند تا خیابان آنورتر یه کلید سازي هست بهش بگو چندتا کلید بهت بده . اینم پولش . بگو هرچقدر میشه بده " هري پول ماگلها را از فرد گرفت و در جیبش گذاشت و از مغازه فرد و جرج خارج شد کار احمقانه اي بود اما هري می خواست کمی حال و هوایش عوض شود . سریع و به سرعت به مهمانخانه ي پاتیل درزدار رفت سریع از پله ها بالا رفت به اتاقش رفت و کتابش را در چمدانش گذاشت براي خواندن آن کتاب خیلی عجله داشت اما باید کارهاي دیگه اي نیز انجام میداد . از اتاقش بیرون آمد. سریع پله ها را یکی دوتا کرد و پائین رفت از در مهمانخانه بیرون رفت و حرکت کرد مغازه هاي مختلف ماگلها را نگاه میکرد سوپرمارکت ها . لباس فروشی ها . میوه فروشی ها و... را دید . چندین خیابان حرکت کرد.

ولی کلید سازي آنجا نمی دید راهی را که آمده بود به خاطر داشت تا گم نشود. هري آنطرف خیابان یک کلید سازي دید
سریع دوید آنطرف خیابان . وارد مغازه کلید سازي شد از صاحب مغازه پرسید: " ببخشید کلید دارید؟ " صاحب مغازه گفت: " نه ما کلید معمولی نمی فروشیم . اگه نمونه داري بگو برات بسازم" هري گفت : " نه ممنون. کلید سازي دیگر کجا هست؟ " صاحب مغازه آدرس چند خیابان آنطرف تر را داد هري به آدرس نگاه کرد و پرسید: " نزدیک تر از این جاي دیگه نیست؟ " صاحب مغازه گفت: " نه فقط همین رو میشناسم " هري سریع تشکر کرد و بیرون رفت . چند دقیقه حرکت کرد تا به کلید سازي رسید داخل مغازه شد و از صاحب مغازه که یک پیر مرد بود پرسید: " ببخشید . کلید دارید؟ " پیرمرد گفت: " آره . دارم . یک نمونه بدین براتون بسازم " هري گفت: " نه من نمونه ندارم. خود کلید اصلی رو میخوام بدون تغییرات"

پیرمرد با تعجب به هري نگاه کرد . ظاهرا فکر می کرد هري دارد سر به سرش می گذارد اما وقتی دید قضیه جدي هست گفت: " باشه چندتا کلید بهت بدم" هري پول ماگلها را از جیبش درآورد و به آن پیرمرد داد و گفت: " هرچقدر می شود بدهید" پیرمرد به پولها نگاه کرد آنها را از هري گرفت . رفت توي اتاقک کوچکی که در گوشه مغازه اش بود بعد از چند لحظه در حالی که حدود بیست سی تا کلید می آورد، گفت : " خب . بیا بگیر " و آنها را به هري داد. هري آنها را گرفت و از پیرمرد تشکر کرد.

هري به سمت در مغازه حرکت کرد. اما قبل از اینکه خارج شود هیکل زن بد هیکلی را دید که با سرعت از جلوي مغازه رد می شد . او بلاتریکس بود. هري تعجب کرده بود. بلاتریکس از جلوي هري گذشته بود ولی او را ندیده بود . هری به سرعت در حالی که کلید ها را در جیبش می گذاشت، پشت سر بلاتریکس حرکت کرد. می خواست ببیند او کجا می رود . بهترین موقعیت برایش پیش آمده بود. نباید از دستش می داد.

قبلی « هری پاتر و لرد سیاه - فصل سیزدهم هری پاتر و لرد سیاه - فصل شانزدهم » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
faraz_potter
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۹/۱۹ ۳:۰۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۹/۱۹ ۳:۰۹
عضویت از: ۱۳۸۳/۶/۲۸
از: fozool sanj
پیام: 281
 Re: هری پاتر و لرد سیاه - فصل چهاردهم
چند تا اشکال داری. اولا ما میدونیم که رولینگ نیستی ولی باید بگم تا داستانت هماهنگ با کتابای قبلی باشه. هری و جیمز دوتا مشخصه داشتن که هیچ وقت به جادوی سیاه علاقه نداشتن و از مرگ نمیترسیدن. در کل داستان خوبیه. ولی با وقتی که تو سرش میزاری باید بهتر از اینا باشه.
sheitoon_arash
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۸/۲۵ ۱۵:۲۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۸/۲۵ ۱۵:۲۹
عضویت از: ۱۳۸۴/۹/۲۷
از: دهکده هاگزمید
پیام: 204
 Re: هری پاتر و لرد سیاه - فصل چهاردهم
خيل جالبه بقيه اش رو بنويس من تازه نوشته هات رو خواندم
A_M_IT2005
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۸/۲۴ ۵:۲۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۸/۲۴ ۵:۲۷
عضویت از: ۱۳۸۵/۱۰/۱۹
از: کافه هاگزهد
پیام: 494
 Re: هری پاتر و لرد سیاه - فصل چهاردهم
ایول هرمیون.
زود باش بقیشو بنویس ببینیم تعقیب و شاید گریز به کجا میرسه.

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.