هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

هری پاتر و لرد سیاه - فصل پانزدهم


Harry Potter and the Dark Lord
این داستان در ادامه ی کتاب هری پاتر و شاهزاده ی دورگه نوشته شده است.
هری پاتر لرد سیاه
فصل پانزدهم : مخفیگاه ولدمورت

هري با فاصله ي دور بلاتریکس را تعقیب می کرد . بلاتریکس با سرعت می دوید . از چند خیابان گذشتند بلاتریکس در چهار راه به چپ پیچید . هري هم بدنبال او رفت . هري فکر کرد اگر شنل نامرئی اش را داشت می توانست راحت تر او را دنبال کند . خیلی از پاتیل درزدار دور شده بود . الان میتوانست حالت چهره ي آقاي ویزلی را تصور کند که نگران در مغازه فرد و جرج ایستاده بود و آنها را دعوا میکرد که چرا هري را به خطر انداختند . بلاتریکس از یک پیچ دیگر هم گذشت و وارد کوچه اي شد . کوچه ي خلوتی بود حالا فقط بلاتریکس و هري در آن کوچه بودند . هري آرام راه می رفت تا بلاتریکس متوجه او نشود . بلاتریکس دوباره از آن کوچه به یک کوچه ي باریک تاریکتر پیچید . آن کوچه بن بست بود هري خوشحال شد چون فکر می کرد باز باید دنبال بلاتریکس برود بلاتریکس طرف یک در چوبی رفت و شروع به در زدن کرد. بعد از چند لحظه مالفوي در را باز کرد ( لوسیوس ) . بلاتریکس جلو رفت مالفوي ازش پرسید : " چی کار کردي ؟ " بلاتریکس که داخل خانه رفته بود، گفت: " کشتمش "

تو این مدت هري گوشه اي قایم شده بود . پس معلوم بود بلاتریکس صاحب مغازه فلوریش و بلاتز را کشته بود . هري از پشت دیواري که قایم شده بود بیرون آمد به قیافه ي خانه اي که بلاتریکس واردش شده بود نگاه کرد . خانه ي بزرگ و قدیمی بود. منظره خانه جلوه اي ترسناك به خانه بخشیده بود . هري فهمید آن جا مخفیگاه ولدمورت و مرگ خواران هست . هري سریع دوید تا برود و به بقیه خبر دهد ترسید آنجا را گم کند بنابراین وقتی سرکوچه رسید چوبدستی اش را درآورد به دقت همه جا را نگاه کرد تا ببیند ماگلی آن جا نیست بعد با چوبدستی اش یک ضربدر روي دیوار زد . بعدش دوباره کمی جلو رفت سعی کرد از آنجا خارج شود مدام روي دیوارها ضربدر می کشید تا آنجا را گم نکند . اما او نمی دانست از کجا به پاتیل درزدار برود . راهش را گم کرده بود. مدام به این ور و آن ور می رفت . اما چیزي پیدا نمی کرد . از چندین نفر که از آن جا رد می شدند آدرس پاتیل درزدار را پرسید اما آنها نمی دانستند کجا هست هري توي بد وضعیتی گیر کرده بود او گم شده بود.

حالا دیگر هیچ امیدي به پیدا کردن پاتیل درزدار نداشت . ناگهان فکر عجیبی به سرش زد . با توجه به این که کلید سازي ها در شهر کم بودند او می توانست بوسیله آنها راهش را پیدا کنند از چند نفر خواست تا آدرس یک کلید سازي را به او بدهند او مدام دنبال آدرس هایی که مردم می دادند به جاهاي مختلف می رفت اما اثري از دو کلید سازي که هري آنها را دیده بود نبود کمی بیشتر گشت شاید می توانست کلید سازي را پیدا کند اما خبري نبود . از یک عده دختر جوان هم سن و سال خودش که از آنجا رد می شدند پرسید که کلید سازي کجاست آنها در حالی که به سر و وضع هري می خندیدند، گفتند: " آه . اوناهاش مگه نمی بینی اونور خیابونه "

هري به آن طرف خیابان نگاه کرد درست بود کلید سازي آن پیرمرد بود از آنها تشکر کرد و بدون توجه به خنده هاي آنها به آن طرف خیابان رفت اما داخل مغازه نرفت آن جا همان جایی بود که هري بلاتریکس را دیده بود حالا کمی فضا برایش آشناتر بود دوباره از جایی که آمده بود برگشت . کمی که جلوتر رفت کلید سازي که اول وارد آن شده بود را دید . فهمید راه را تا بحال درست آمده بود. سریع بقیه راه را رفت و بالاخره آن را پیدا کرد. او الان جلوي پاتیل درزدار ایستاده بود سریع وارد شد بدون توجه تام که به او سلام می کرد به حیاط پشتی رفت چوبدستی اش را چند بار به دیوار زد دیوار کنار رفت.کوچه ي دیاگون نمایان شد دوید و وقتی به مغازه فرد و جرج رسید ایستاد . جر و بحث هاي آقاي ویزلی با فرد و جرج به گوش می رسید آقاي ویزلی داد زد: " چطور تونستین اون رو بفرستین به دنیاي ماگل ها؟ " در همین لحظه هري وارد مغازه شد آقاي ویزلی با دیدن او خوشحال شد و گفت: " اوه هري . کجا رفته بودي خیلی نگرانت شده بودیم "

هري با سرعت گفت: " آقاي ویزلی فهمیدم. پیدا کردم... " " چی رو فهمیدي ؟ " آقاي ویزلی در حالی که به هري نگاه می کرد این رو گفت هري گفت: " مخفیگاه ولدمورت . پیداش کردم " آقاي ویزلی با تعجب گفت: " کجا؟ " هري با صداي بلند دوباره تکرار کرد: " مخفیگاه ولدمورت " آقاي ویزلی با شنیدن نام ولدمورت کمی لرزید ولی سریع از هري پرسید: " می دونی کجاست؟ " هري به نشانه تائید سرش را تکان داد آقاي ویزلی گفت: " هري همین جا بمون من میرم وزارتخانه و سریع با چند تا از ماموران میام اینجا " آقاي ویزلی غیب شد . هري نگاهی به فرد و جرج که با تعجب به هري نگاه می کردند کرد و گفت: " آه ببخشید. بیا اینم کلیدها "

هري جیبش را خالی کرد و همه ي کلیدها را به آنها داد . فرد کلید ها را برداشت و گفت: " خب. نمیدونم چی بگم واقعا ممنون . راستی واقعا مطمئنی مخفیگاه اسمش رو نبر رو پیدا کردي ؟ "

هري سرش را تکان داد و پرسید: " راستی خیلی وقت بود یک سوال تو ذهنم بود در مورد اون طلسمی که ساختین..."

جرج گفت: " آره خیلی جالب بود نه؟ هنوز ثبت نکردیمش چند تا دیگه هم ساختیم می خوایم چند روز دیگه بریم ثبت کنیم"

هري گفت: " چند تا دیگه هم ساختین؟ "

فرد به جاي جرج جواب داد: " آره خیلی عالی هستن البته زیاد به کارت نمیان این طلسم که دود پخش می کنه بیشتر به کارت میاد "

هري گفت: " آره فهمیدم . طلسم خوب و مفیدیه . ولی حیف که باعث میشه بقیه ي همدستات هم چیزي نبینن "

فرد گفت: " آره تنها مشکلش همینه . البته وقتی دود پخش کردي باید طلسم ها رو بی کلام بفرستی تا حریفت نفهمه تو داري جادو میکنی وگرنه مثل رون یک سپر می سازه و مقابله می کنه "

هري هم تائید کرد. حدود بیست دقیقه حرفی نزد و منتظر آقاي ویزلی بود. آقاي ویزلی ناگهان جلوي هري ظاهر شد . هري جلوي آقاي ویزلی ایستاد و پرسید: " چی شد . چی کار باید بکنیم؟ " آقاي ویزلی دست هري را گرفت و گفت: " دنبال من بیا" هري را با خودش کشید آنها از مغازه فرد و جرج خارج شدند و طول کوچه دیاگون را طی کردند و وارد مهمانخانه شدند. از پیش تام گذشتند و بیرون رفتند هري با تعجب جلویش را نگاه کرد . 5 ماشین سیاه وزارتخانه پر از کارآگاه جلوي مهمانخانه پارك شده بود. هري با تعجب همراه آقاي ویزلی در ماشین جلویی که جاي دونفر خالی بود نشستند . ماشین ها حرکت کردند. هري آدرس جایی که رفته بود را داد.

کمی گیج شده بودند چون هري دقیقا نمی دانست داخل کدام خیابان وارد شده بود اما بزودي آن را پیدا کرد. هر پنج تا ماشین وارد خیابان شدند . هري با دست ضربدر هاي روي دیوار را نشان داد و گفت: " من اینها را کشیدم " بعد از این که کمی جلو رفتند هري گفت که سر پیچ بروند سمت چپ آنها وارد کوچه اي خلوت شده بودند بعد هري کوچه ي بن بست را با دست نشان داد و گفت: " اونجاست "

هر 5 ماشین جلو رفتند و جلوي کوچه ي بن بست متوقف شدند همه ي کار آگاه ها از ماشین پیاده شدند کسی که به نظر می آمد رئیسشان باشد به چند نفر گفت که سر کوچه بایستند و نگذارند هیچ موجود زنده اي از این کوچه خارج بشود بعد رو به هري و آقاي ویزلی کرد و گفت که با او به داخل خانه بروند. هري و آقاي ویزلی همراه او وارد خانه شدند هري حدود بیست تا کار آگاه دید که اینور و آنور می روند و دنبال ولدمورت و مرگ خواران می گردند. وقتی آنها وارد شدند هري روي دیوار علامت شوم را که روي دیوار نقش بسته بود دید. مردي که رئیس بود با نگاه به علامت شوم گفت: " اوهووووم. این نشون میده که این پسر راست میگه "

یک نفر از کارآگاهها جلوي آنها ایستاد و گفت: " قربان. همه جا رو گشتیم ولی ظاهرا قبل از اینکه ما بیایم اینجا رو ترك کردند " آقاي ویزلی رو به هري کرد و پرسید: " راستی تو چطوري فهمیدي اینجا مخفیگاهشه؟ " هري گفت: " بلاتریکس رو تو خیابون دیدم . تعقیبش کردم دیدم اومد اینجا " رئیس کارآگاهان گفت: " بعدش چی شد؟ " هري گفت: " بعدش مالفوي اومد و در رو براش باز کرد و باهم رفتند تو " " لوسیوس مالفوي؟ " آن مرد این را با تعجب پرسید. هري سرش را تکان داد و حرفش را تائید کرد. آقاي ویزلی گفت : " بهتره بریم . اینجا که چیزي پیدا نمیشه "

رئیس کارآگاهان هم حرفش رو تائید و به بقیه ي کار آگاهها گفت که باید بروند و چند نفر رو در خانه گذاشت تا نگهبانی دهند آقاي ویزلی دست هري را گرفت هري به دیوارهاي آن خانه نگاه کرد . دیوارها پر از ترك بود هري حس کرد در یکی از شکافها چیزي دیده . به آقاي ویزلی گفت که الان می آید آقاي ویزلی بعد شروع به صحبت با رئیس کار آگاهان کرد . هري وقتی فهمید هیچ کس به او توجه نمی کند سریع رفت داخل آن شکاف را نگاه کرد چوبدستی اش رو بالا بر و گفت: " لوموس "

نوك چوبدستی روشن شد هري داخل شکاف را نگاه کرد حدسش درست بود داخل شکاف چیزي بود . یک کاغذ پوستی در درون شکاف قرار داشت . هرچه هري تلاش کرد نتوانست با دستش کاغذ را بیرون بیاورد هري چوبدستی اش رو طرف شکاف گرفت و گفت: " آکیو کاغذ پوستی "

سریع کاغذ از شکاف خارج شد هري آن را گرفت . آقاي ویزلی هنوز مشغول صحبت بود. هري کاغذ را باز کرد و به آن نگاه کرد باز هم یک نامه بود هري آن را خواند:

خطاب به شما جادوگر
هاگوارتز در خطر هست . جاودانه ساز در جنگلی
که در کنار هاگوارتز هست ( جنگل ممنوعه ) قرار
دارد . سریع باید هاگوارتز را نجات داد.
وگرنه هاگوارتز از بین می رود.

متن نامه کوتاه بود ولی خیلی چیزها را معلوم می کرد. هري نامه را در جیبش گذاشت پس معلوم شد که جاودانه ساز در جنگل ممنوعه قرار دارد هري توانسته بود آدرس جاودانه ساز را بفهمد حالا او چند قدم جلو افتاده بود به طرف آقاي ویزلی رفت و صحبتش را با آن مرد قطع کرد و گفت: " بهتر نیست بریم آقاي ویزلی ؟ " آقاي ویزلی سرش را تکان داد و هري و آن مرد و آقاي ویزلی باهم از آن خانه خارج شدند. رئیس کارآگاهان گفت: " خوبه یک نقطه ي روشنایی در میان تاریکی " بعد به آقاي ویزلی و هري نگاه کرد تا ببیند منظورش را فهمیده اند یا نه بعد ادامه داد: " منظورم اینه که در اوج ناامیدي یک امید تازه بدست آوردیم " آقاي ویزلی و هري حرفش را تائید کردند . او قبل از اینکه با هم وارد ماشین بشوند گفت: " خوبه . فردا خبر پیدا کردن مخفیگاه اسمش رو نبر همه رو امیدوار میکنه فکر کنم اسکریم جیور کمی خوشحال بشود. "

بعد سریع سوار ماشین شد آقاي ویزلی و هري هم سوار ماشین شدند . آنها با ماشین هاي وزارت خانه تا دم در مهمانخانه ي پاتیل درزدار رفتند . هري و آقاي ویزلی از ماشین پیاده شدند. آقاي ویزلی هري را داخل مهمانخانه برد و گفت: " هری برو وسایلت رو جمع کن " هري گفت: " آقاي ویزلی من باید بروم هاگوارتز " آقاي ویزلی به هري نگاه کرد و گفت : " چرا ؟ " هري نامه را از جیبش درآورد و بر خلاف میلش به آقاي ویزلی داد تا بخواند آقاي ویزلی چند بار نامه را خواند تا مطمئن شود درست خوانده و سپس از هري پرسید: " این نامه رو از کجا گرفتی"

" از همون جا" هري جواب داد. آقاي ویزلی گفت: " یعنی کی میتونه یه همچین پیامی بزاره؟ " هري جواب داد : " نمی دونم "
آقاي ویزلی گفت: " پس با این فرضیه که هاگوارتز در خطره تو نباید بري اونجا" هري گفت: " نه من می تونم از پسش بربیام . من حتما اونجا میرم و هیچ کس هم نمی تونه مانع رفتن من بشه . دوستان من آنجا هستند."

آقاي ویزلی به هري نگاهی کرد. چیزی نگفت. کمی که گذشت، برخلاف میلش قبول کرد که هری به آنجا برود و گفت: " خوب حتما تو آنجا راحت تر هستی. اشکالی نداره. فردا می فرستمت هاگوارتز. حالا برو وسایلت رو از اتاق جمع کن. مالی الان من رو می کشه. سریع برو " هری سریع و با خوشحالی از پله ها بالا رفت تا وسایلش را جمع کند. او می توانست دوباره به هاگوارتز برگردد.
قبلی « هری پاتر و لرد سیاه - فصل هفدهم اسرار زندگی سوروس اسنیپ » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.