هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

هورکراکس


داستانی اشتراکی
... خسته و بی حوصله به سمت تالار اسلیترین حرکت می کرد و ناراحت بود که چرا در این موقعیت پروفسور اسلاگهورن را نیافته . گویا باید فردا به دیدارش می رفت و موضوع را با او در میان می گذاشت ... برای همین با سرعت بیشتری به راهش ادامه داد و راهش را پیمود .

تالار خصوصی اسلیترین مملو از دانش آموزانی بود که خسته از تکالیف و امتحانات روزانه می نالیدند ... تام با حالتی تحقیر آمیز به آن ها نگاه کرد و سپس پوزخندی زد و به راهش ادامه داد .
در خوابگاه پسران جک مکین پسر لاغر مو قرمزی با کک مک هایی که سراسر صورت سپیدش را گرفته بود روی تخت دراز کشیده بود و بقیه برای انجام تکلیف معجون سازی به سالن اصلی تالار رفته بودند . به آسمان تاریک و ستاره های درخشان نگاه کرد و با فکر فردا به خواب عمیقی فرو رفت .

صبح زود از خواب بیدار شد و مشغول لباس پوشیدن شد تا پس از خوردن صبحانه در سرسرای اصلی ، نزد پروفسور اسلاگهورن برود و از او سؤالاش را بپرسد .
... قبل از حرکت نگاهی به تکالیفش انداخت و پس از آنکه از کامل بودنشان اطمینان حاصل کرد از خوابگاه پسرانه ی اسلیترین خارج شد و به سمت سرسرای اصلی رفت .

هیاهوی همیشگی سرسرا را فرا گرفته بود . با بی میلی بر سر میز نشست . فکر رسیدن به اهدافش یک لحظه نیز راحتش نمیذاشت . به سرعت ، نون برشته را در دهان خود گذاشت و با ولع ، نوشیدنی خود را نوشید . به آرامی از جای خود بلند شد و به سوی اولین کلاس آن روز رفت .
با ترديد وارد كلاس شد ، کمی دير رسيده بود . هوا انباشته از بخار معجون هاي شاگردان بود و اسلاگهورن كه متوجه ورود او شده بود بدون اينكه سرش را بلند كند گفت:
- بشين تام ، بقيه كارشونو شروع كردن !

طبق معمول تنها روي آخرين نيمكت کلاس نشست و با حواس پرتي مشغول وزن كردن پودر دندان مانتيكور شد . آنقدر ذهنش مشغول سوالش بود كه متوجه نشد اسلاگهورن به آرامي بالاي سرش آمده است . ناگهان به خود آمد ، حالا زمان مناسبي براي پرسيدن سوالش بود .
نگاهی از سر شوق به پروفسور اسلاگهورن انداخت و دهانش را باز کرد تا صحبت کند که پروفسور اسلاگهورن در حالیکه چندین ضربه متوالی به پشت تام می زد ، گفت :
- آفرین . مثل همیشه عالی داری پیش می ری ... خوبه !
و از تام دور شد و به سمت دیگر دانش آموزان رفت تا نگاهی به آنها بکند و تام را تنها و ناکام گذاشت .
تام در حالي كه به مسير حركت پروفسور اسلاگهورن چشم دوخته بود با خود گفت : چرا من نتونستم بهش بگم ؟ باید زودتر وارد عمل می شدم .
و دوباره مشغول تركيب مواد و هم زدن محتويات شد . بايد اين سوال را از اسلاگهورن می پرسید . بعد از پايان كلاس و موقع خروج دانش آموزان فرصت خوبي بود تا سوالش را مطرح كند ، بنابراين به كارش ادامه داد .

کلاس تقریبا به پایان رسیده بود . به غیر از چند نفری که مانده بودند همه ی دانش آموزان از کلاس خارج شدند . آنها دور اسلاگهورن جمع شده و برای میهمانی آن شب برنامه ریزی می کردند . اسلاگهورن با لحن گرمی تام را صدا کرد .
- تام ؟ چرا نمیای بین ما ؟
تام در فکر دیگری بود . به هر نحوی که بود امروز سوالش را می پرسید ... همینطور در افکارش غوطه ور بود که صدایی او را دوباره از جای پراند .
- حواست کجاست تام ؟
تام با حواس پرتی به طرف میز اسلاگهورن حرکت کرد . اسلاگهورن با صورتي كه از شدت خنده به شدت قرمز شده بود ، دستش را بر روي شانه ي يكي از پسرها گذاشت و گفت :
- اوه ويليام ! تو واقعا ژاكلين بوآن رو تونستي دعوت كني ؟! اون دعوتتو قبول می كنه ؟!

دوباره همه مشغول خندیدن شدند . در این مابین تام سکوت اختیار کرده بود و مشغول فکر کردن به مهمانی آن شب بود
به مدت 15 دقیقه اسلاگهورن در مورد مهمانی شب صحبت کرد و تام از اینکه باز فرصتی برای پرسیدن سوالش پیش نمی آمد ،عصبانی بود .
سرانجام وقتی اسلاگهورن دانش آموزان را به زور برای رسیدن به کلاس بعدیشان بیرون کرد ، تام با اسلاگهورن تنها شد . هیچگاه تصور این فرصت خوب را هم نمیکرد .
تام به آرامی شروع به صحبت کرد : پرفسور ! می خواستم ازتون بپرسم ...
اسلاگهورن با پوزخندی که بر لبانش نشسته بود ، نگاهی به تام انداخت و گفت : آره تام . امروز هم مثل همیشه بهترین معجون ساز بودی .
-نه ! نه ! پرفسور منظورم این بود که ...
در همین حال سوزان وارد کلاس شد : ببخشید پرفسور امی خواستم در مورد امتحان کمی با هم صحبت کنیم . ممکنه ؟
اسلاگهورن اورا دعوت به نشستن کرد و بعد و به تام گفت : تام ، ببخشید فعلا کار دارم ، تو مهمونی می بینمت !

تام در حالیکه به شدت سعی می کرد عصبانیت و نارضایتی خود از اسلاگهورن و سوزان را پنهان کند ، از کلاس معجون سازی خارج شد و به سمت کلاس تغییر شکل که توسط آلبوس دامبلدور تدریس می شد حرکت کرد .
... کلاس معجون سازی ، کلاسی دشوار برای تام . زیرا آلبوس دامبلدور همیشه نگاهی متفاوت با دیگران به او داشت . گویا به او شک داشت ، اما برای چه ؟
در طی تدریس دامبلدور ، کوچکترین تلاشی برای معطوف کردن ذهن خود به درس نکرد و دائما به مهمانی آن شب فکر میکرد .

شب زیبایی بود . صدای شادی و خنده ی میهمانی مثل همیشه تمام هاگوارتز را برداشته بود . اسلاگهورن نیز از این سو به آن سو می رفت و با دانش آموزانش یکصدا می شد .
ناگهان تام را دید که در گوشه ای تنها نشسته . به سمتش رفت و به آرامی گفت :
- تام ! چرا امشب اینقدر غمیگینی ؟ چرا نمی رقصی ؟ دخترای زیادی هستند که دوست دارن ...
- نه پرفسور . من یک سوالی داشتم که باید ازتون می پرسیدم . اگه اشکالی نداره .

در همان لحظه سارا میکنون جلو آمد . نگاهی به اسلاگهورن انداخت و با لبخندی او را فراخواند . اسلاگهورن به سرعت از جایش بلند شد و در حالیکه از او کمی دور شده بود گفت : الان بر می گردم تام .
- نه پروفسور ! حتما همین الان باید ازتون بپرسم .
- خب ، اگه انقدر مهمه حتما سارا میتونه چند دقیقه صبر کنه . مگه نه سارا ؟

سارا به اسلاگهورن نگاه کرد و سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد ... تام که خوشحالتر به نظر می رسید ، به سمت اسلاگهورن رفت و گفت : اگه می شه بریم یه گوشه ای تنها صحبت کنیم .

... تام جوان با غرور و شادمانی خاصی هوریس اسلاگهورن را با خود به گوشه ای از مهمانی آن شب برد و در مورد هورکراکس از او سؤال کرد ... پروفسور اسلاگهورن ابتدا کمی جا خورد ، اما پس از کمی تأمل رو به تام گفت :
- باید صبر کنی ، فردا در موردش صحبت کنیم . الان نه وقتشه ، نه جاشه .

اسلاگهورن با بی توجهی چند ضربه به پشت تام زد و در حالی که لبخندی بر لب داشت از او دور شد . تام با بی قراری به دنبال او دوید و گفت : اما پرفسور ، فردا من کجا میتونم بیام ازتون ببینمتون ؟

اسلاگهورن کمی با بی اعتمادی او را برانداز کرد سپس با لبخندی دل نشین که جایگزین چهره ی مشکوکش کرده بود گفت : عجله نکن تام ... این یک پدیده ی علمی فوق العاده نیست که اینقدر مشتاقی !
- اما ...
- اما نداره ، فعلا سعی کن تو مهمونی خوش باشی .

و بدون هیچ حرف دیگری او را ترک کرد و به سمت سارا که با فاصله از آنها ایستاده بود ، رفت تا با او صحبت کند ... تام با عصبانیت مشتی روی میز کوبید و ناسزا گفت و به سمت میز سبز رنگ کوچکی در گوشه ی اتاق رفت و مقداری آب کدو حلوایی برای خودش ریخت و به نقطه ای خیره شد . نوشیدنی را در دستانش گرفته بود و در افکارش غوطه ور شده بود ، که ناگهان صدای اسلاگهورن را شنید که گفت : تام . ممکنه بیای اینجا ؟

نوشیدنی را روی میز قرار داد و به سمت اسلاگهورن که روی صندلی ای قهوه ای رنگ نشسته بود شتافت و گفت : بله پروفسور ؟ چیزی شده ؟
- تام ! سارا باهات يه كاري داره . اگه ميشه كمكش كن . من تنهاتون ميذارم .

خوشحالی در چهره ی تام ناپدید و ناپدید تر شد . سارا صورتش گل کرد و آب دهانش را قورت داد و گفت :
- تام . هالوین نزدیکه و گفتن که هرکسی باید یک جفت برای رقص داشته باشه . می خواستم بدونم ممکنه با هم باشیم ؟

لبخندی لبان تام را پوشاند . بهترین فرصت برای نزدیکتر شدن به اسلاگهورن بود . با سارا موافقت کرد و با لبخندی ساختگی از او دور شد و به سمت اسلاگهورن رفت .
به اسلاگهورن رسید و در مورد موافقتش با در خواست سارا با او صحبت کرد و با ابراز خوشنودی اسلاگهورن مواجه شد و او را به خوردن کمی غذا دعوت کرد .

سرانجام مهمانی بعداز ساعتها به پایان رسید . تام زودتر ازهمه از سالن خارج شد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد .
بدون هیچ عکس العملی نسب به خنده ها وصحبتهای دانش آموزان اسلیترینی در تالار به سمت خوابگاهش رفت ، تا پس از آن روز سخت بخوابد و فردا صبح نزد اسلاگهورن برود .
... به سرعت به سمت دفتر اسلاگهورن می دوید . در میانه ی راه چندین بار به دانش آموزان دیگر تنه زد و با آنها برخورد های شدید پیدا کرد . اما هیچ چیز باعث نشد تا سرعتش را کمی کمتر کند و دیر تر به مقصدش برسد .
به نزدیکی دفتر اسلاگهورن رسیده بود . تپش قلبش زیاد شده بود و نمی دانست چگونه رفتار کند . به سمت در دفترش رفت و در زد . صدای اسلاگهورن را شنید که او را دعوت به ورود کرد و به آرامی وارد شد . اسلاگهورن با دیدن او کمی جا خورد ، اما به سرعت لبخندی ساختگی بر لبانش ظاهر شد و به او گفت : بشین تام !
تام روي صندلي راحتي بزرگي كه اسلاگهورن براي ميهمانانش قرار داده بود نشست و در ذهنش كلماتي را كه ميخواست به اسلاگهورن بگويد مرور کرد .

-چاي ميخوري ؟
-مرسي پرفسور ! ميل ندارم . اومدم در مورد ...

اسلاگهورن نگاهی آمیخته با خشم به تام انداخت و گفت : تام این مسئله واقعا بدتر از اون چیزیه که فکرشو می کنی .
- شاید . اما من می خوام همه چیزو بدونم .
- اصرار نکن تام . من نمی خوام باعث گمراهی تو بشم . اصرار نکن !

با این حرف اسلاگهورن در دل تام جوششی به وجود آمد . با هر مخالفت اسلاگهورن علاقه اش به دانستن این مسئله بیشتر می شد . رو به اسلاگهورن کرد و گفت : بهتره از خودتون کامل بشنوم تا برم از یکی دیگه بشنوم و کامل ندونم . و بعد گمراه بشم .

اين حرف تام ، اسلاگهورن را به ترس وا داشت . به طوریکه لبهایش به لرزه افتاده بود و تام را کمی ترسانده بود . هیچ وقت اسلاگهورن را این شکلی ندیده بود .
اسلاگهورن دهانش را باز كرد كه بر سر تام فرياد بكشد ولي خودش رو كنترل كرد و گفت : تام!این مسئله اونقدر وحشتناک و پلید که یادآوری و توضیح دادنشم برام سخته ! اما...میدونم که تو فقط از روی کنجکاوی می پرسی ...

لحن صحبتش نشان از آن میداد که او جلوی تام تسلیم شده است . نگاهی به تام کرد و ادامه داد : هورکراکس یا جان پیچ ، بطور خلاصه قسمتی از روح یک شخصه که در یک جسم قرار می گیره . برای ساختن هورکراکس فرد باید یه کار پلید و سیاه مثل کشتن یه نفر بکنه تا بتونه انرژی مورد نیاز برای اینکار رو بدست بیاره . با ساختن هورکراکس روح فرد از هم می دره و به دو قسمت تبدیل می شه که یه قسمت درون بدنشه و قسمت دیگر در اون جسمه ...

نویسندگان : بارتی کراوچ ، بلاتریکس لسترنج ، باب آگدن ، پنه لوپه کلیرواتر ، تئودور نات ، آنیتا دامبلدور ، فرد ویزلی ، ریتا اسکیتر ، گابریل دلاکور ، نیمفادورا تانکس ، کریچر
ویرایشگر : آنیتا دامبلدور
قبلی « شاهزاده دورگه هری پاتر و انجمن نظام سیاه (بخش 1 - فصل 1 - قسمت 7.1 ) » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.