هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: داستان‌های غیر هری پاتری :: جایی به نام هیچ جا

جايي به نام هيچ جا - فصل 7


جايي به نام هيچ جا(فصل هفتم)

گذر زمان در آنجا كاملا برايم غير قابل درك بود,گاهي اوقات روز بود و گاهي اوقات هم شب هيچ نظم و قاعده ي خاصي در گذر زمان وجود نداشت, بعد از آخرين صحبتم با جرج اون رو نديده بودم,حدس ميزدم سعي ميكنه تا خودشو از من مخفي كنه و اين برايم جاي تعجب داشت.
وضعيت خوابيدنم در آنجا آشفته بود,هرگاه احساس خستگي ميكردم ميخوابيدم و وقتي از خواب بيدار ميشدم ظرف غذايي كنارم بود.
جرج همان شب اول بعد از رسيدن من به كلبه, اتاق بسيار كوچكي در كلبه را كه قبلا از آن به جاي انباري استفاده ميكرد و بوي خون خشكيده ميداد را براي استراحت من خالي كرده بود,روزها و شايد شبها بدون هيچ قانوني ميگذشت و هر روز از روز پيش افسرده تر و اندوهگين تر ميشدم,گاهي اوقات به زير تك درخت سبزي كه جلوي كلبه بود ميرفتم و آرام گريه ميكردم,اين اشكها به من آرامش ميداد گويي نيرويي سحر آميز در آنها وجود داشت كه مرا آرام ميكرد ,اشكهايم تنها مرهمي بود كه در اونجا ميتونستم ازش استفاده كنم,بارها تصميم گرفته بودم كه فرار كنم ولي فرار از چي؟از خودم؟من بودم كه دوستم راكشته بودم,گاهي حس ميكردم چيزي در درونم حركت ميكند مانند ماري كه هر لحظه رشد ميكند و آماده ميشود تا نيش زهرآگين خود را به سوي اولين دشمنش پرتاب كند.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بالاخره تصميم خودم را گرفتم,تا كي ميخواستم و ميتوانستم حقيقت زندگيم را از خودم پنهان كنم؟آينده هر چه كه بود اتفاق مي افتاد پس بهتر اين بود كه حداقل تلاش خودم را براي مبارزه با آن انجام ميدادم هر چند كه خودم هم حس ميكردم اين كار بيهوده است.
پس آماده شدم,چند دست از لباسهاي گرمي كه جرج براي من كنار گذاشته بود برداشتم و به پشت كلبه رفتم, مقداري سيب زميني و گوجه فرنگي و سبزيجات را كه آنجا بود برداشتم,گونيه خالي هم كه كنار كلبه افتاده بود برداشتم كه مواد رو داخل آن بريزم.
بالاخره براي سفر به زندگي قبلي خودم به جايگاهي كه قبلا در اون قرار داشتم و برخورد با افرادي كه اونهارو ميشناختم آماده شدم,به سرعت حركت كردم راهي رو كه حدس ميزدم شب رسيدنم به اونجا از اون استفاده كرده بودم رو در پيش گرفتم,در واقع كلبه ي جرج تقريبا در مركز يك جنگل بود كه درون يك محوطه ي خالي از درخت قرار داشت و از هر طرف توسط درختان بلند محاصره شده بود,فاصله ي كلبه تا درختان تقريبا به يك كيلومتر ميرسيد,در طول راه به خودم اميدواري ميدادم و دعا ميكردم تا دوباره آن شيطان به من نفوذ نكند,به مرز درختان جنگل رسيدم كمي جلو رفتم ولي احساس ناخشايندي داشتم فكر ميكردم دوباره قرار است آن شيطان درونم حلول كند ولي اين احساس حتي بدتر از آن بود,جنگل تاريك بود و به طرز عجيبي ساكت كه همين سكوت من رو عصبي ميكرد,ولي كم كم بهش عادت كردم,كمتر از يك ربع بود كه حركت مي كردم كه ناگهان صداي نفير تيري سكوت سنگين جنگل را شكست.
خودم رو باخته بودم,هيچ كاري از دستم بر نميومد,احساس سرما و لرزش ميكردم و زانوهام سست شده بود,صداي نفير دوم كه از كنار گوشم گذشت من رو دوباره به خودم آورد,با آخرين تواني كه در خودم سراغ داشتم به سمت روزنه ي نور پشت سرم دويدم,صداي نفير تيرهايي رو كه از كنارم ميگذشت رو ميشنويدم,صداي نوعي موسيقي عجيب ازاعماق جنگل به گوش ميرسيد ولي كوچكترين علاقه اي نداشتم تا منبع صدا رو رديابي كنم,تنها فكري كه در ذهنم بود فرار كردن هرچه سريعتر از جهنم تيرها بود.
كمتر از چند قدم تا محوطه ي باز فاصله نداشتم كه درد خفيفي را روي گردنم احساس كردم فرصتم كمتر از آن بود كه منبع دقيق درد رو پيدا كنم پس بدون توجه به دردي كه كم كم به درونم نفوذ ميكرد به جلو دويدم...
بدون هيچ هشداري روي زمين افتادم.تك تك اعضاي بدنم فلج شده بود تنها ميتوانستم خيسي برگهاي زير بدنم را احساس كنم.صداي قدمهاي آن موجودات نامريي هر لحظه نزديكتر ميشد.احتمالا ميدونستند كه تيرشون به هدف خورده چون دست از تير اندازي كشيده بودند.
چشمانم به سمت ورودي نور جنگل بود و نميتونستم فاصلمو با اون موجوذات حدس بزنم ولي از صداي خش خش برگها حدس ميزدم كه آنها تقريبا بالاي سرم قرار دارند.سايه ي بزرگي از سمت روبرو نزديك ميشد...در پشت خودم حضور افرادي رو احساس ميكردم.يكي از آنها با ضربه اي محكم مرا به كناري پرتاب كرد.
بعد از اينكه به خودم اومدم تونستم چهره هاشونو ببينم و اين آخرين چيزي بود كه به خاطر مياوردم...
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شايد از اثر تيرها بود كه بيهوش شدم ولي چهره ي آن موجودات محركي براي تشديد اثر آن تيرها بود.صورتهاي كشيده با كلاهي چوبي با كنده كاريهايي وحشيانه كه تابالاي بيني آنها را ميپوشاند.دهاني حفره مانند و صورتي سفيد درست همانند اشباح.اينها هيولاهاي كابوسهاي من بعد از بيهوشي بودند.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از اعماق وجودم ميترسيدم كه چشمانم رو باز كنم,از اين ميترسيدم كه در دست آن هيولاها گرفتار باشم.
بالاخره بر ذهنياتم غلبه كردم و چشمانم رو گشودم...
نور خورشيد كه از پنجره باز خانه به داخل ميامد چشمانم را آزار ميداد,خوشحال بودم از اينكه ميديدم باز هم ميتونم بوي هيزمهاي تازه خاموش شده رو حس كنم.
در افكار خود غوطه ور بودم كه ناگهان در كلبه با صداي غيژ لذت بخشي باز شد و جرج همراه با لاشه ي يك گوزن وارد شد,بدون توجه به من به سمت ميز بزرگي كه در آنسوي كلبه بود رفت و لاشه را بر روي آن انداخت.
نميدونستم نسبت به اون چه احساسي دارم,خشم و يا شايدم تنفر.
اونو مقصر ميدونستم كه من رو از وجود موجودات درون جنگل با خبر نكرده بود.
نگاهش كردم,او نيز دست از جابه جا كردن لاشه برداشته بود و به من نگاه مي كرد.
بدون هيچ مقدمه اي گفت: كارت خيلي احمقانه بود ناگهان.
و تفي به جلوي پايم پرتاب كرد.
اينبار هيولاي درونم نبود كه ميخروشيد بلكه خودم بودم.
با عجله روي تخت نشستم,هنوز درد ناشي از تير سمي در گردنم وجود داشت ولي بر آن غلبه كردم,با صدايي كه در خودم سراغ نداشتم فرياد زدم:من احمقم يا تو؟بيشتر از يك هفته اينجا بودم ولي تو هيچي راجع به اونا به من نگفتي,ميدوني ميتونستن منو به راحتي بكشن,شايدم بدتر از اون,درسته كه كمكم كردي ولي اين كمكت به درد من يكي كه نميخوره,اگه فقط يه لحظه راه رو اشتباه ميرفتم معلوم نبود چه اتفاقي برام ميوفتاد.
نفسم رو حبس كردم و حركت زشتشو تكرار كردم.
با خونسردي احمقانه اي براي يك دقيقه من رو نگاه كرد و سپس دوباره شروع به صحبت كرد:حرفات تموم شد؟حالاخوب گوشاتو باز كن,ببين بچه فكر كردي كي هستي؟ميدوني اگه همون شب اول توي جنگل ولت ميكردم چه بلايي سرت ميومد؟حتما تا حالا بهش فكر نكرده بودي.
ميدوني اگه وظيفه نداشتم ازت نگه داري كنم همون شب اول مثل آب خوردن ميكشتمت؟حاضرم سره زندگيم شرط ببندم كه اينم نميدونستي.
ميدوني به خاطر اشتباه احمقانه ي تو ممكن بود چه بلايي سره من بيارن؟حالا بهتره قبل از اينكه اعصابمو بيشتر از اين خورد كني سريع بري تو اتاقت ديگه حتي يك كلمه ام نميخوام بشنوم.
حرفهايش برايم كاملا بي معني بود من چيزي براي از دست دادن نداشتم,تا كي ميتونستم پيش مردي زندگي كنم كه ميخواست من رو بكشه با اينكه ميدونستم جواب جرج قاعدتا منفيه ولي باز ادامه دادم:نه من اينجا نميمونم,بايد برم.حداقل يه خانواده اون بيرون هست كه منتظره منه.فقط اگه تو بتوني راه برگشت رو بهم نشون بدي...
بغض راه گلويم را بست براي همين نتونستم به حرفهام ادامه بدم ولي ميدونستم كه جرج خوب متوجه منظورم شده.
بر خلاف تمام تصوراتم جرج با آرامشي غير قابل باور با قدمهاي سنگين و آهسته به سمت در چوبي كلبه رفت و آن را كه نيمه باز بود كاملا باز كرد.
دستش را به سمت محوطه ي باز گرفت و خطاب به من گفت:ميتوني از راه همون جنگل برگردي.
و انگار كه فكر مرا خوانده بود ادامه داد:نترس اون موجودات ديگه اونجا نيستن حالا ميتوني با خيال راحت از جنگل عبور كني.
با ناباوري بهش خيره شده بودم
_راه بيافت ديگه.
و كيسه آذوقه را به طرفم پرتاب كرد,نبايد وقت رو از دست بدي.
راست ميگفت نبايد وقت رو از دست ميدادم پس سريع به طرف در رفتم,دوست داشتم هرچه سريعتر از اون محل نفرين شده دوربشم.
چند قدمي با جرج فاصله نداشتم كه با پوزخندي كه واقعا منو آزار ميداد گفت:البته بزار يه چيزي رو اضافه كنم,بعد از اينكه از جنگل گذشتي با موجوداتي صد برابر خطرناكتر از اينايي كه ديدي مواجه ميشي و بزار خيالت رو جمع كنم من ديگه اونجا نيستم تا ازت محافظت كنم,در كل شانست براي رسيدن پيش مامان جون و بابا جونت تقريبا صفره.
ديگر نتوانست جلوي خود را بگيرد و با صداي بلند شروع به خنديدن كرد,خنده هايي كه به خنده هاي شيطان درونم شباهت داشت.
قبلی « هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 15 اخرین نبرد » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
2006
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۲:۱۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۲۲ ۲:۱۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۲/۲
از: نبش غار علیصدر-شرکت مبارزه با استعمال گردنخود
پیام: 11
 merC
GHASHANG BOOD

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.