هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: داستان‌های غیر هری پاتری :: جادوگر سیاه

جادوگر سياه( قسمت دوم)


The Dark Wizard در قسمت قبلي بصورت خيلي خلاصه داستان رو تا جايي كه بايد شروع بشه رسوندم. اونجايي كه تو بازار كاربونا توسط جادوگران پليس دستگير و به همراه نقابدار به زندان انداخته شد. جادوگران پليس دستبندهاي جادويي را به دستش نواختند و او را به زندان منتقل كردند.اين زندان يك زندان همچون زندان موگلها نبود و در اطراف ان حصارهاي نامرئي وجود داشت كه جادوگران دستگير شده نتوانند فرار كنند. اين زندان داراي 100 بخش جداگانه براي زندانيهاي مختلف بود. وقتي در راهروهاي طولاني آن قدم برميداشتند كاربونا مرتب به پليس ميگفت: پسرم در بازار گم ميشود… دست مرا باز كنيد من بيگناهم من فقط ميخواستم جلوي اينها را بگيرم.البته براي كاربونا هيچ كاري نداشت كه دستبند خود را باز كند و از ان زندان پر طلسم فرار كند. اما او ميخواست بيدرد سر در ان شهر زندگي كند و كسي نداند كه او همچين قدرتي دارد. اما از بخت بد او تمامي مردم ان منطقه و پليسها ديده بودند كه چطور ان نقابدار را پودر كرده بود. بعد از گذر در يك راهروي طولاني بالاخره به چپ پيچيدند و از در كوتاهي وارد شدند. اتاقي مربع شكل و كاملا از سنگ، بدون هيچ گونه پنجره‌اي. شخص خميده‌اي پشت ميز نشسته بود و برگه‌اي را مطالعه ميكرد. با ورود انها سرش را بالا برد. چشمان كاربونا از حيرت وا ماند. ان شخص دماغي داشت كه انگار 20 دفعه ان را شكسته بودند با موهاي نامرتب و چشماني خوفناك كه مانند چشمان مصنوعي در دو طرف به حركت در مي‌آمدند. نام اين اورور سارينوس مودي بود. يكي از پرآوازه ترين اورورهاي انگليس كه عادت زيادي به كشتن جادوگران سياه داشت. از جايش بلند شد و به طرف كاربونا رفت. رداي سياهي از چرم روي دوشش انداخته بود و با يك چشم به كاربونا و با چشم ديگر به نقابدار نگاه ميكرد. بعد از دقيقه اي شروع به حرف زدن كرد. با صدايي همچون سايش اهن بر اهن : كداميك از شما اين جادو را به كار برده؟ كاربونا به حرف درامد:‌كدام جادو؟! مودي: خودت را به موش مردگي نزن. به من گفته اند ان مرد كچل كه تو باشي يك نفر را با جادوي سياه تبديل به پودر مرگاور كرده… كاربونا منظور مودي را خوب فهميد‌: بگذاريد توضيح… مودي با فرياد به وسط حرفش پريد: نيازي به توضيح نيست. تو يك نفر را با جادوي سياه به قتل رسانده‌اي. همين كافي است كه دستور بدم تو را بكشند. كاربونا گفت:‌ بگذاريد حرفم را بزنم… من از افسون مقابل به مثل استفاده كردم. در اين موقع كه مودي رويش را از كاربونا برگردانده بود به سرعت به طرفش برگشت: به من دروغ نگو! تمام افرادي كه انجا بودند به من گفته اند كه تو چگونه ان مرد را ميلونها تكه كردي؟ مودي با مشت بر ميزش كوبيد و با حالتي تهديد كننده به طرف كاربونا رفت و او را هل داد. فكر كردي با چه كسي طرفي؟ با يه مامور دستو پاشيكسته پير و خرفت كه بدون دليل و مدرك كسي رو متهم ميكنه؟ و فكر ميكني ميتوني مني رو كه 60 سال عمرم را در اين جا با زندانياي مختلف سر و كله زدم گول بزني؟ اگر قرار بود كه من اينقدر احمق باشم كه به اين مقام نميرسيدم. تو رو به خاطر اين كارت به حبس ابد و مرگ محكوم ميكنم. كاربونا كه حالا خيلي عصبي شده بود و نميتوانست حرفهاي مودي را درك كند گفت: من چند بار بايد به شما توضيح بدم اين يه طلسم مقابل به مثل بوده و هر وردي كه خونده شده از طرف اون شخص بوده بعد نگاهي به نقابدار انداخت: از اين بپرسيد اين هم جزو گروه انان است من با چشم خودم شاهد بودم كه مردم رو با وردهاي سياه پس ميزد. من هم اون رو با وردم پس روندم و بعد رفتم سراغ بقيه ولي يه نفر از پشت سعي داشت منو هدف قرار بده، من هم از افسون مقابل به مثل استفاده كردم كه اختراع خودمه! تا اين حرف از دهان كاربونا بيرون پريد مودي فرياد كشيد:‌ پس حالا ديگر بدون اجازه مقامات افسون و ورد هم اختراع ميكني؟‌ آي نگهبان لعنتي! يكي از نگهباناني كه پالتوي قهوه‌اي رنگي مخصوص نگهبانان پوشيده بود وارد شد. مودي دستور داد تا او را به زندان بيندازند . نگهبان دست كاربونا را گرفت و او را بيرون برد و دوباره وارد آن راهرو شدند. به جهت مخالفي كه آمده بودند حركت مي‌كردند . كاربونا به حرف درآمد: منو ول كنيد برم. من كه گناهي ندارم. ببين من پول زياد دارم اگه بزاري من برم هرچقدر بخواي بهت ميدم . نگهبان ايستاد و چشم در چشم كاربونا انداخت : اگر يكبار ديگر به يكي از نگهبانان اينجا پيشنهاد رشوه بكني مطمئن باش كه اون آخرين حرفيه كه ميزني. بعد صدايش را آرام كرد: نگهباناي واقعي اينجا از جنس آدم نيستن، اونا يك جور ماشين هستند كه فقط از رؤساي اينجا دستور ميگيرن . -: پس تو چي؟! تو كي هستي؟ -: البته من يكي از ماموران مخفي در زندان هستم و در اصل يك جاسوس فوق سري از جبهه اتحاد سياه شمال بريتانيا! و من از جانب رئيس اصليم وظيفه دارم تو رو از اينجا به مقر فرماندهي منتقل كنم. -: چرا من؟ مگر من كي هستم؟ -: احمق نباش كاربونا!‌كسي توي جبهه شمال نيست كه تو رو نشناسه. اگه ميخواي همينجا توي اين زندان تا آخر عمر بپوسي بايد اعتراف كني كه يه احمق واقعي هستي. تو رئيس رو نميشناسي اون خيلي از اين حرفا باهوشتره كه بذاره يك نيروي فوق‌العاده‌اي مثل تو تويه همچين زنداني اسير باشه. از يه پيچ ديگر گذشتند و به يك در آهني رسيدند. نگهبان در را باز كرد و كاربونا را به داخل هل داد: به هر حال تو خواهي نخواهي توسط من به اونجا منتقل ميشي اما نه به اين زودي. در ضمن! فكر فرار به سرت نزنه چون تو فقط يك راه داري. اونم پيوستن به ما. همينجا بمون خودم به وقتش ميام سراغت. در را به هم كوبيد و دور شد. كاربونا در فكر فرو رفت. اين چه تقديري است كه بعد از عمري بايد با اين حالت را بگذارند و به دور از زن و بچه‌اش كه از جانش بيشتر دوست داشت در زندان باشد. روز به شب رسيد و كاربونا غمگين و گرفته در سرتاسر سلول قدم ميزد. تا اينكه . . . در زندان باز شد و نگهبان قبلي وارد شد، ظرف غذايي با خود حمل ميكرد كه در ان يك تكه نان و برش پنير قرار داشت به اضافه يك تخم مرغ. -: چه شد؟‌!‌چرا مرا اينجا نگه داشته‌ايد من زنو بچه دارم ،‌آخر تا كي بايد اينجا بمانم. نگهبان نگاهي به كاربونا انداخت و بعد گفت:‌سر و صدا فايده‌اي ندارد، اينجا تا دليل محكم و قانع كننده‌اي وجود نداشته باشد نميتواني بيرون بروي. مگر اينكه بخواهي توي جبهه شمال عضو بشي. -: پس زنو بچم چي ميشن؟ اونا رو چطوري پيدا كنم ؟! -: تو نگران اونا نباش رئيس خودش ميدونه چيكار داره ميكنه. حالا شامتو بخور و بگير بخواب،‌فردا دادگاه داري و بايد يه كاري بكني كه تو رو اينجا نگه دارن .

[pagebreak]

هرچند اين مودي رو كه من ميشناسم تو رو به پاي طناب دار ميكشه. كاربونا شامش را خورد و به تختخاوبي كه در انتهاي اتاق قرار داشت وارد شد. به حوادث امروز فكر ميكرد، به پسرش را كه در بازار ول كرده بود به امان خودش، به همسرش كه اكنون در خانه انتظارش را ميكشد به نقابداراني كه ان روز او را مجبور به حمله كرده بودند و به خوابي كه رئيس جبهه شمال برايش ديده بود. نفهميد كي به خواب رفت. صبح با صداي مكرر كوبيدن در از خواب بيدار شد و نگهبان را كنار در ديد. -: خيلي زياد خوابيدي، تا دادگاهت 20 دقيقه ديگه مونده! -: لعنتي! كاربونا را به دستشويي برد تا سر و صورتش را بشويد، و به او تكه‌اي نان داد تا بعنوان صبحانه بخورد. سپس او را به طرف دادگاه حركت داد. مجرمان متعددي در كنار در دادگاه به انتظار نوبت خويش ايستاده بوند. اخرين انها مرد كوتاه قدي بود با سيبيلهاي قهوه‌اي و موهاي فر. صداي ضربان قلب ان مجرم به راحتي قابل شنيدن بود. كاربونا از او سوال كرد:‌چند وقته اينجا منتظري؟ مرد كوتاه قد جوابي نداد و با چشمان لرزان به او نگاه كرد. به نظر ميآمد كه لال باشد. كاربونا به‌ صف نگاهي كرد و بعد به نگهبان پشت سر خود. نگهبان زير گوشش وز وز كرد:‌حواست را جمع كن! تو حق نداري دليل و مدركي بياري كه تو را تبرئه كنند. كافيه كه همانجا ساكت بايستي . كاربونا خواست جوابي بدهد كه نگهباني از در دادگاه بيرون آمد. كاغذي دراورد و خواند: حكم در مورد دزدي از يك خانه مربوط به دايره دزدي . اگوستين لونان بيايد داخل. مرد قدكوتاه سيبيل قهوه‌اي تكاني به خود داد و وارد دادگاه شد. كاربونا به دقت افراد منتظر را زير نظر گرفت، بعضيها اعتماد به نفسي داشتند و در چهره‌هايشان آثار انتقام ديده ميشد،‌آنها شاهدان بودند. بعد از 10 دقيقه در دادگاه باز شد و همان نگهبان بيرون آمد و برگه‌اي را خواند: حكمي كه در مورد اعمال جادوي سياه داده‌ خواهد شد مربوط به دايره اورورها. كاربونا امرالد بيايد داخل! اين بار كاربونا بود كه به خود تكاني ميداد . قدمي برداشت و وارد دادگاه شد. دادگاه يك اتاق كوچك با ديوار چوبي بود و از يك ميز مخصوص قاضي و صندليهايي دور تا دور اتاق تشكيل شده بود و يك تريبون كوچك براي جايگاه متهم و يا شهود و يك صندلي در وسط سالن. با علامت به او نشان دادند كه بايد در جايگاه قرار گيرد. با قدمهايي لرزان به سمت صندلي رفت، مودي با چشمان چرخانش در كنار مردي قدبلند كه قاضي دادگاه بود پچ پچ ميكرد، تقريبا كل سالن پچ پچ موهومي سر داده بودند. اما اين كاربونا را از اعتماد به نفس نمي‌انداخت. بعد از قرار گرفتن در جايگاه مودي از جايش بلند شد و نامه اي را در‌اورد. و با صداي ناجورش شروع به خواندن كرد: متهم ! كاربونا امرالد ديروز صبح در كوچه واقع در خيابان سنت لارن با گروهي نقابدار درگير شده و يكي از انها را به طرز فجيعي به قتل رساند . اين فرد طبق شواهد موجود با جادوي ذهني خطرناك به فرد حمله‌ور شده و او را به هزاران تكه تبديل كرد. حالا از شاهدين ماجرا تقاضا دارم به جايگاه شهود بيايند. مرد فروشنده‌اي از جايش برخواست و به جايگاه شهود امد. -: ديروز صبح ساعت 10 كجا بودي؟ -: در مغازه ميوه فروشي خودم مشغول كسب. -: چه ديدي؟ -: وقتي كه من براي خالي كردن صندوق ميوه دم در آمدم يه دفعه گروه نقابداري وارد جمعيت شدن و شروع كردن به غارت مغازه‌ها. منم سريع دويدم تو مغازمو به صحنه نگاه كردم و بعد ديدم كه اين مرد تو ي هوا يه مرد ديگه رو پودر كرد. -: خيلي خوب ميتوني بشيني. پيرمرد پس از حرف مودي از جايگاه بلند شد به صندلي خود بازگشت. بعد از آن مرد بوري از جايش بلند شد و به جايگاه آمد. -: حالا تو بگو چه ديدي؟ -: گروهي نقابدار كه هفته پيش هم اين كار را كرده بودند به ناگاه داخل جمعيت شدند و شروع كردن به دزدي من هم شروع كردم با چوبي كه تو دستم بود به سروكله اونا ميزدم. اما بعد اين مرد با اونا درگير شد و يكي از اونا رو پودر كرد و بعد اومد سر وقت اون يكي كه به تيرك مغازه من چشبونده بود كه شما رسيديد. -: گفتي يكي رو به تيرك بسته بود؟ -: اره. اول از همه اونو با يه حركت به تيرك چسبوند و بعدش رفت سراغ بقيه كه .. . . -: خوبه برو بنشين. -: بعدي. هر شخصي كه شاهد ماجرا بوده تا 5 نفر امدند و شهادت دادند كه ديدند كاربونا يه مرد نقابدار رو كشته. حالا نوبت كاربونا شده بود -:‌صحبتهاي شواهد رو شنيدين و حالا براي ما اثبات شده كه كاربونا مجرم است. حالا اگر دفاعي داري ميتواني بگويي. كاربونا مصمم از جايش برخاست و به جايگاه آمد. -:‌بگذاريد قضيه رو دقيق براتون شرح بدم، من اون روز با پسر 10 سالم رفته بوديم تا وسايل اشپزخانه و غيره بخريم كه يه دفعه اين افراد كه حدود 20 نفر بودند به ميان جمعيت ريختند و وارد مغازه ها شدند. من هم پسرم رو توي يه مغازه گذاشتم و به سراغ اونا رفتم. اول از همه يكي از اونا رو به يه تيرك با طناب نامرئي بستم. -: بله .. ماموراي ما اون طنابا رو ديدن. -:‌و بعد رفتم به سراغ بقيه اونا و با جادوهايي كه بلد بودم اونا رو يه جا جمع كردم ولي يكي ميخواست از پشت منو بزنه كه من بلافاصله فهميدم و ورد مقابل به مثل رو به اجرا دراوردم. اون مرد كه من مطمئنم از يه طلسم سياه در برابر من استفاده كرده بود به واسطه نيروي ذهن من ورد را برعكس به خود زد و اينطور خودش خود را تكه تكه كرد. سكوتي حكمفرما شد و بعد از چند ثانيه مودي سكوت را شكست. -: خب ما از كجا بدونيم كه تو اين طلسم پودر مرگاور رو اجرا نكردي؟ -: من ميتونم عملا اونو اثبات كنم. اين ورد اختراع خودمه . -:‌ مزخرف نگو! -: من مزخرف نميگم. چطوره كه شما فكر ميكنيد من ميتونم يه طلسم مرگبار مثل پودر مرگاور رو به اجرا دراورم ولي نميتونم يه طلسم مخصوص خودم اختراع كنم؟ مودي ميخواست جواب بدهد كه قاضي با چكش بر ميز كوفت. -: اقاي مودي ناراحت نباشند. شما گفتيد ميتوانيد عملا اثبات كنيد؟ -:‌بله . -:‌خيلي خوب. نگهبان بيا اينجا. -:‌شخصي كه اسامي ورودشوندگان را ميخواند جلو امد و در جلوي قاضي قرار گرفت. -:‌يه طلسم به طرف اقاي امرالد بفرست. -: چشم! و بعد وردي خواند . كاربونا كه اماده بود بلافاصله ورد مقابل به مثل را در ذهنش مرور كرد و فهميد كه نفرين بيهوشي به طرفش مي‌آيد. نگهبان به عقب پرتاب شد و بيهوش بر زمين افتاد. قاضي كه از جا برخاسته بود و به صحنه نگاه ميكرد دستور داد تا نگهبان را به هوش اورند. از او پرسيدند: چه وردي خواندي؟ نگهبان چشم چرخاند و بعد گفت: ورد بيهوشي! و نميدانم چه شد؟‌ همزماني كه ورد را فرستادم يكهو همه چيز يادم رفت. -: كميته ثبت جادو همكنون جادويي را كه از طرف تو اعمال شده ثبت كردند و متوجه شدند كه تو به هيچ وجه جادوي ديگري مرتكب نشده اي. اگر حرف ديگري نداري ميتواني بنشيني. كاربونا رفت بر سر جايش نشست. قاضي رو به قضات ديگر كرد: خب حالا قضات گرامي! آنهايي كه با تبرئه شدن اقاي كاربونا امرالد موافقند دستشان را بالا برند. بعد از 5 6 ثانيه چند دست ارام بالا رفت . كاربونا به چپ و راستش نگاه كرد و دستاني را ديد كه بالا ميرود. سعي كرد بشمرد،‌ بعد از همه خود قاضي دستش را بالا برد . ولي مودي همچنان چشم چرخانش را به اطراف ميچرخاند و با چشم ثابتش به كاربونا نگاه ميكرد. بعد قاضي با چكش بر ميز كوبيد:‌ كاربونا امرالد تبرئه شد.

قبلی « magic واژه‌اي با ريشه فارسي حماسه ی "زیگفرید" » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
merlini
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۲/۱۷ ۱۲:۳۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۲/۱۷ ۱۲:۳۸
عضویت از: ۱۳۸۲/۱۰/۲۱
از: شیون آوارگان
پیام: 1294
 Re: پس ادا مه ش چی شد
bebakhshid
darsam rikhte roo ham vase hamin bayad ta baade emtehanam sabr konam.
rasti az inke bedoone virayesh va sare ham bandi minvisam ozr mikham
ایلیدان
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۲/۴ ۱۵:۱۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۲/۴ ۱۵:۱۶
عضویت از: ۱۳۸۳/۱۱/۱۰
از:
پیام: 375
 پس ادا مه ش چی شد
سلام این ادامه داستان من نمیبینم پس چرا دیگه ادامه ش نمینویسی ؟ چند ماه باید بگذره ؟؟؟بنویس دیگه
یا حق
مک گونگال
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱/۱۹ ۱۲:۵۶  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱/۱۹ ۱۲:۵۶
عضویت از: ۱۳۸۲/۱۲/۲۳
از: هاگوارتز
پیام: 895
 Re: بی عنوان
مرلين جان
اين اولين داستاني بود كه من خوندم.البته قبل از اينكه عضو بشم ولي از اون موقع تا حالا هيچ خبري نشد.

شما چرا ادامه اين داستان را نمي نويسيد؟داستان خيلي جالبي هست!
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۲/۱۲/۲۸ ۰:۱۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۲/۱۲/۲۸ ۰:۱۷
عضویت از:
از:
پیام:
 بی عنوان
سلام
داستان قشنگيه ادامه شو بنويس
يا حق

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.