جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
اینستاگرام
آنلاینها
39 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور پروفایل توسعه یافته هستند)
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
فن فیکشنها
فن فیشکن چیست؟
فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
پروتی پاتیل
- تاریخ عضویت: 1391/02/27 19:51
- آخرین ورود: 1404/09/03 14:14
- تاریخ گرفتن نقش: 1391/03/09 20:50
گروه: گریفیندور
چوب دستی :چوب درخت زبان گنجشک و پر ققنوس با طول بیست و پنج سانتی متر
پاتروناس: پروانه
رتبه خون: اصیل زاده
زندگی: من در روز چهارده فوریه، چند دقیقه زودتر از خواهر دوقلوم، در خانوادهای اصیل زاده به دنیا اومدم. مادرم از خانواده ای کاملا اصیل زاده است ولی مادربزرگ پدریم یک مشنگ هندی بود که پدربزرگم در یکی از ماموریت های وزارت خونه به هند عاشقش میشه، به همین دلیل پدرم یه دورگه به حساب میاد. موهای بلند و مشکی من ارثیهایه که از همون مادربزرگ مشنگم به من و خواهرم رسیده در مورد باقی ویژگیهای ظاهریم هم باید بگم که شبیه مادرمم، خیلی خیلی شبیه مادرمم.
اولین قدرت جادوییم در یکی از روزهای پنج سالگیم خودشو نشون داد. اون روز ابری و شرجی که من و پادما نمیتونستیم برای بازی حتی چند دقیقه به حیاط بریم، مادرم تصمیم گرفت موهای ما رو کوتاه کنه و خب کوتاه کرد اما من از این قضیه کاملا ناراضی بودم. یک ساعت بعد موهای من بلندتر از حالت قبلشون شده بودن و حتی یاد گرفته بودم به کمکشون عروسک خرگوشم رو از گوشه اتاق بردارم بذارم روی تختم. از اون روز فهمیدیم که من میتونم موهام رو به هر اندازه ای که دوست دارم برسونم یا حتی حالتشون رو عوض کنم. میتونم کوتاهشون کنم تا پادما موهام رو نکشه یا بلندشون کنم و ازشون استفاده کنم تا از یه درخت چهارصد ساله بالا برم.
بیشتر مواقع منو با موهای بلند و لخت میبینید، اما بعضی مواقع به نظرم موهای فر به صورتم میان و تغییر دکوراسیون میدم. دیگران عقیده دارن دختر قشنگیم موها و چشم های مشکی با پوستی سفید شاید برای مردم بور انگلیس چهره خاصی باشه اما به نظر خودم من فقط بامزه ام و به همین خاطر بقیه فکر میکنن اعتماد به نفس ضعیفی دارم.
از لباسهای ساده خوشم میاد اما به استایلم خیلی اهمیت میدم، تمام تلاشم رو میکنم وقتایی که مجبور نیستیم ردا بپوشیم، خیلی مرتب لباس بپوشم و آدما رو هم بر اساس تمیزی و مرتبی لباسهاشون تو دلم قضاوت میکنم. این اخلاق بدی به نظر میرسه اما در طی سالها تلاش کردم یاد بگیرم که به آدمها سه دقیقه فرصت بدم تا با اخلاقهای خوبشون قانعم کنن که یه ورد بخونم تا بوی عرقشون رو حس نکنم.
اگر بخوام از سختترین بخش زندگیم بگم باید برگردیم به نه سالگی من و پادما. ما پدرمون رو خیلی زود از دست دادیم، بابا به دست مشنگهای هندی در یکی از ماموریتهاش برای وزارتخونه کشته شد. اون روزها من از مشنگها متنفر بودم اما با گذر زمان، وقتی به کمک مادرم بیشتر با طرز فکر پدرمون آشنا شدم، فهمیدم که اون از من نمیخواست که نفرت ورزیدن رو یاد بگیرم. حالا من هر بار که از آدمی به شدت عصبی میشم و تا مرز شروع تنفر میرم، به خودم زمان بیشتری برای تصمیمگیری میدم و سعی میکنم از اون فرد فقط فاصله بگیرم.
یکی از پررنگترین خاطراتم به آخرین گردش خانوادگیمون برمیگرده، اون روز بهاری بابا یه پروانه خیلی زیبا برام گرفت که من تا مدتها با تماشا کردنش لبخند میزدم. اون پروانه آخرین هدیهای بود که از پدرم گرفتم برای همین بعد از مرگش از مادرم خواستم زیر استخوان ترقوه ام یه پروانه خالکوبی کنه.
وقتی یازده سالم شد همراه پادما به هاگوارتز رفتیم. با این که از دیدن هری پاتر که همسن من بود هیجان زده بودم استرس گروهبندی رو هم داشتم. پادما به ریونکلاو رفت ولی کلاه به من گفت:
تو هم مثل خواهرت باهوشی، یاد گرفتن رو دوست داری و میبینم که میتونی تو ریونکلاو بدرخشی ولی این رگههای شجاعت اصیل گریفیندوری دارن قانعم میکنن که بگم گریفیندور.
من سهم گریفیندور شدم؛ درسته که از خواهرم جدا شدم اما من عاشق گریفیندور بودم. پدرم هم گریفیندوری بود و من اون لحظه فقط به این فکر میکردم که حالا پا جای پای پدرم گذاشتم. سال پنجم به همراه پادما عضو الف دال شدیم و اونجا بود که فهمیدم پاتروناس من یه پروانه است، دقیقا مثل خالکوبیام. نمایش بیشتر
شخصی
اجتماعی
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!
برای عشق!!!!
برای گریفیندور.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج


1404/8/15 21:56:59